دارالفنون - DAR-ALFONOUN

تمام روز در آینه گریه می کردم

غزلی تازه از سیدمحمدحسینی باغسنگانی

.................................

 

 دوباره عصر شد و ساعت از چهار گذشت

نگاه کن به همین سادگی قطار گذشت


نه زنگی و نه پیامی، نه شوق دیداری

نیامدی و دل من به انتظار گذشت


سفید شد سر و مویم به خواهشی ازلی

چه زود برف گرفت و گل بهار گذشت


تمام روز در آینه گریه می کردم *

به شام خویش رسیدیم و روزگار گذشت


گذشت ساعت و عمرم تمام شد بانو

قسم به جان عزیزت، امیدوار گذشت


به کار عشق رسیدیم و بار دل بردیم

و باز شکر خدایا که سر به کار گذشت

 .........................

*   به یاد فروغ فرخزاد

   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

غزلی تازه:

 

سیدمحمدحسینی باغسنگانی

همه جا به صورتم من، به امید  رد پایت

زده ام به سیم آخر، سر و جان من فدایت


دل اگر ندیده باشد، جگر دریده، لرزد

سر اگر بخواهی اکنون، بکنیم درهوایت


سر ماست قابلت ؟  یا ؟ چه کنم ؟ چه کار باید

تو بگو چه دوست داری که بیاورم برایت


اثر خداست لیلا و خداست غافل از ما

و بعید نیست مجنون شده است در نهایت


سر این ستم درازی به تو می رسد و قاضی

چو خریده ای خدا را؛ به کجا برم شکایت


همه عمر خواستم از اجلت که وقت مردن

خبرم کند که شخصاً برویم ما به جایت    *


همه قطره های اشکم زده است پنجه در خون

لبم آرزو که شاید؛ برسد به هرم نایت


دل من خوش است فردا، همه عضو شاهدم تا

سر و تن به خون خزیدیم و نکرده ای حمایت


به قیامت است جایت، به بهشت یا جهندم

به جهنمت فرستد؛ خود من روم به جایت


بهار 1390 - دارآباد

.......................................

* حضرت سید الشعراء سید کریم امیری فیروزکوهی رحمت خدا بر ایشان باد فرموده اند:

گر عمر ابد خواهم از آن است که خواهم

آنقدر نمیرم که به جای تو بمیرم

   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

غزلی تازه


به نگاه تو گلی را، به لب تو بلبلی را
که نماز برده باشم به غروب، کابلی را

به تبسمی بلرزد دل سخت بی قرارم

که تو لحظه ای بخواهی بزنی به دل پلی را

تو نداده ای نشانم خودی از من آرزویی

دل ساده خنگ عاشق که خوش است کاکلی را

غم ساز قلب خود را نفروشم آنچه دارم

مگر آن که یابم آخر، به جهان چو خود خلی را

همه پیچ و تابم آن دم که چو گل به تابش آیی

ندهد خدا به خلقش، دل بی تحملی را

همه دم تواضعم من، همه جا کم و فروتن

که خدای هم ندیده من پر توکلی را


   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سه غزل تازه

 

سه غزل تازه

سید محمد حسینی باغسنگانی

 

یک:

 

تا شود سیگار روشن، زلف یار آید برون

گفته بودی دل ببندم، نیش مار آید برون

 بگذریم از این همه شعر و غزل، ارزش نداشت

از درون هر یکی سوت قطار آید برون

 سرکشم نام تو را تنها شوم با دل دمی

عشوه های سرکشت ازهر کنار آید برون

دست بردار از دلم، من مرده ام دیگر برو

ول کن این دیوانه را، از انتظار آید برون

می شمارم روز و شب را تا روم از هوش خود

از شمارش خوابهای بیشمار آید برون

 تا بخوابم باز پیدا می کنی جای مرا

من کجا باید بخوابم تا شکار آید برون

 عطر لبهای تو هم از گوشه عقلم پرید

بوکشان باید بخوابم تا بهار آید برون

 

دو:

 

سر عشق است اگر دور شوی از تن من

دوستت دارم و دنیاست پی کشتن من

در اگرهای تو امای فراوان جاری است

اگر از من خبری نیست بیا مدفن من

آه عالم به تبرزین غزل می بردم

شاه بیتش کلماتی به ردیف "من من"

 سخت دل داده ی آنم که ترا ناله کنم

تا کجا راه زنی ای غم تو دشمن من

ساحلی دورتر از هر  چه دل آرامی

غرقه در درد توام، ای همه شیون من

 بس حریفان به تو و خون دلم فکر کنند

لاله رویند از اقبال تو در دامن من


سه:

 

تو نهاده ای دلم را به کناره ای دوباره
به سرت قسم که دادم به تو آره ای دوباره

به چه کس بگویم این غم، دل من گرفته اینجا
و دلم نشسته اینجا به اشاره ای دوباره

تو گرفته ای مرا و دل من گرفته ماتم
چه فضولیت گرفته، تو چه کاره ای دوباره

دو لگد زدی به بختم، اجلم رسید تا در
و چه کرده ای که مردن شده چاره ای دوباره

به پیامکی بلرزد دل کوه انتظاران
کف آرزو رسیده به شماره ای دوباره

مگر از دلم چه دیدی که خوشی به کوری من
به کجا بدوزمش در، دل پاره ای دوباره

همه داغ می خروشی، همه جا دهان جنگی
به خروس هم نخواهی تو ستاره ای دوباره

متلک بس است لیلا، که ندامتم سراپا
نکند ظهور مجنون، به هزاره ای دوباره

 

   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


در ثنا و ستایش روح بلند

مولانا حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

سید محمد حسینی باغسنگانی

کز می خمیده بوده است، این کاسه تجمل


شعر از اثر فرو ماند، در کوچه تامل

شهری به خویش دارم، سردرگم تغافل

درمان درد خون شد، شادی به صورت افتاد

سرما زجان گذشته، سرمه مزن به کاکل

همت نمانده ما را، تا حرف نو بیاریم

در انتظار مردی، باید شدن به کابل

افسانه ساز سوزی، می لغزد از بیابان

سرخینه خون زخمی، از خار رسته چون گل

ترسم روم به خواب و گردت نبویم از پا

زین بیضه بی خروشم، ما را ببخش ای گل

دردم نخفته دیشب، رفتم به سویت آنجا

کز می خمیده بوده است، این کاسه تجمل

شورم به ابر دریا، می سوزم از نمکدان

کوری گرفته عقلم از شوق این تغزل

ای در زمینه بالی، بر سوختم به منت

آفاق گریه گم کن، تن زن بر این تمول

بیدل کجا بغری، مویی ز ببر شعرت

اشکم به لنگ پایی، لغزند بی تعادل

---------------------------------------------------

سه شنبه / بیست و سوم شهریوماه هشتاد و نه

   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

 

به یاد امید شعر فارسی و در این قحط الرجال رجاله خیز که ادب فارسی تمسخرگاه و بازیچه ای شده است در دست اطفال بی اصل ونسب و ریشه و خاک که می تازند بر بدن کلام فاخر پیشینیان ما و در این زمانه حسرت که تقدیر ماست گویا و تقدیم به تو که یکی از نگاهبانان مسلح این صفحات زخمی بودی و مادر نزاید دیگرت


کنار ناله پنهانی، سری دارم به دامانت

که می آیند مستان و نمی خواهند پنهانت

بر این اندوه دل داغ کبودی می زند سوسو

مگر روشن کنم در گریه ای از اول جانت

کجا رفته است دشنامی که می بربود لنگی را

که راه از روشنایی گم شده در غیبت رانت

تو را می خوانم و شور خراسان می زند بالا

از این دستان بی معنی چه می خواهد خراسانت

به شعر محض حاجت نیست لنگ سرخوشانت را

تو تنبوری که می خیزد از آغاز زمستانت

بیا این سو که مار مرگ پیچید از زمان بالا

زمین صورت به سیر بی کلامی برد سامانت

من از این دست مردم خنجر سختی به مخ دارم

اگر هستی برآشوب ای خدنگ شوخ، فرمانت

اگر هستی بیاور شاعری دیگر که بر تابد

فواحش را به یونان و غزل را بر خراسانت

بیا کاین شعرهای نا نجیب از حیله بر شاشند

ز خنجرهای خونینی که می بستی به تنبانت

هلا ای شعر نا اهل برون از صورت معنی

چه سوسو می زند نامردی خنجر به دستانت

من از این عربده بیرون نخواهم زد امید من

رمه قوت بیابانت، همه خاری به چشمانت

بیا بیرون بیازاریم رجالان لفاظی

که می گرخند در خویش از همان تک پله خوانت

تمام سعی و طاقت سوز می لنگد کلام اینجا

کلام از شور افتاده است بعد از چشم تابانت

بیا ما را ببر میخانه ای جایی که مرد این دل

بیا دوری بزن در حلقه ما سینه چاکانت

تو تا بودی همین رجالگان خوردند خونت را

خداوندا کدامین نسل خواهد داد تاوانت

کجا خالی کنم این شیهه را امید بی روزن

کدامین درد را گفتی که می کرده است درمانت

خروش توست افیونم که آرامم کند لختی

بدرانم اگر از سینه پهنای حریفانت

تو را من در قصیده می شناسم با غزل جاری

چرا دست از دل من بر نمی دارد زمستانت


.........................

چهار شهریور 1389 / دارآباد عزیز

   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

غزلی از خواجه با صدای مینو فرشچی

 

از قدیم در رادیو شاید به همت مرحوم داود پیرنیا رسم بر این بود که اول خوانندگان با ذوق و خوش صدای آن سالها چون خانم روشنک که همیشه سلامت باشند ابیاتی از شعر آن قطعه موسیقی را بخوانند و بعد ارکستر شروع به کار کند. این رسم در زمانه ما متاسفانه برافتاده است و شما خوب که دقت کنید می بینید موسیقی راه خودش را می رود و گوینده هم به راه نا راه خود است. اما بنده در تجربه ای تازه تلاش کردم این سنت را با همان قوانین استاد پیرنیا زنده کنم. یعنی ترکیبی از صدای محبوب و موسیقی محبوب. اولین هنرمندی که توانست از عهده چنین امری به خوبی برآید دوست عزیز ما در این صفحه بانوی اردیبهشت سینمای ایران "مینو فرشچی" گرامی بود. ایشان پانزده غزل شور انگیز از خواجه را خواند و بنده طبق همان سنت میکس کردم به جاست اینجا یکی از این مجموعه را با هم گوش کنیم. با این غزل خواجه:

"آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند"

دقت در بیان و سادگی و اجرای شعر از مینو فرشچی، پیانوی دوست گرامی و شاگرد مستقیم استاد مرتضی خان محجوبی خانم فخری ملک پور و آواز استاد محمد رضا شجریان. با هم بشنویم.

این قطعه را از اینجا دالود کنید



   + : سیدمحمدحسینی باغسنگانی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد