به اعتقاد نصر، سنت فرایندی است که با آن حقایق وحیانی از نسلی به نسل دیگر واگذار می شود.






گفتگوی رادیویی برنامه "دارالفنون" با دکتر رضا شاه کاظمی
اسلام شناس و اندیشمند از انگلستان
-------------------
Dr. Reza shahKazemi
دکتر رضا شاه کاظمی، یکی از اندیشمندان معاصر ایرانی-پاکستانی مقیم انگلستان است. او متولد لندن است. از دانشگاه اکستر و ساسکس لیسانس و فوق لیسانسش را گرفته و دکترای خود را از دانشگاه کنت اخذ کرده است. دکتر شاه کاظمی یکی از اندیشنمدان ارزنده عرفان، حکمت و فلسفه اسلامی است علاوه بر این او یکی از بهترین شاگردان پرفسور نصر به شمار می آید. شاه کاظمی در موسسه پژوهشی اسماعیلی در لندن کار می کند و تا کنون آثار ارزنده، خواندنی و گرانبهایی از این محقق و پژوهشگر منتشر شده.اغلب آثار او بیشتر درباره ابن عربی، علی ابن ابی طالب، تشیع، نهج البلاغه و نیز سیاست در بلاد اسلامی است. شاه کاظمی بنیانگذار و مدیر سازمان گزارش جهانی اسلام، در انگلستان نیز هست. این گفتگو به دلیل محتوای فنی اش، به انگلیسی انجام و ترجمه شده است
دکتر رضا شاه کاظمی، مایلیم با شما درباره اهمیت دکتر نصر در عرفان امروز صحبت کنیم موافق هستید؟
در عرفان اسلامی با دو وجهه مقابلیم؛ نخست عرفان نظری و دیگری عرفان عملی. مطالعه آکادمیک عرفان از یک سو و عمل به این جنبه های درونی از سوی دیگر، دو شاخه مورد بحث خواهد بود. سید حسین نصر، در هر دو سوی این بحث، قابل گفتگو است. آثار نصر در دو دهه شصت و هفتاد میلادی برای نخستین بار عرفان اسلامی را در محافل آکادمیک غرب معرفی و رواج داد. پیش از آن البته آثاری وجود داشت که مثلاً تصوف را به (orientalism) و اسکولاستسیزم (Scholasticism) غربی ترجمه و تبدیل کرده بود و این رسم بود که اغلب تنها از دیدگاه غربی به تصوف می نگریستند و سید حسین نصر بود که محافل علمی غرب را از ماهیت ذاتی پدیده تصوف آگاه ساخت. او در این موقعیت دو نکته را با هم ترکیب کرد؛ یکی دقت نظر دانشگاهی و ارائه منابع و مدارک مستدل و کامل و دیگر اینکه جوهره این ویژگی اسلامی را به همگان نشان داد. از هر دو منظر، نصر قابل بحث است.
یکی از بزرگترین خطرات عرفان اسلامی در غرب این بود که اساتید به اصطلاح عرفان اسلامی غربی؛ ادعا می کردند که دیگاههای عرفا، هیچ ارتباطی با اسلام ندارد و سعی می کردند و می کنند جنبه های عرفانی شریعت را از جنبه های شرعی آن جدا کنند.
و اما پرفسور نصر، جنبه عرفانی اسلام را به کلیت آن پیوند می زند. درست است؟
دقیقاً. پرفسور نصر، یکی از نادر محققانی است که تصوف را به شریعت پیوند زده است در حالیکه بسیاری از اساتید عرفان اسلامی این دو جنبه را از هم تفکیک کرده اند. سید حسین نصر همواره تأکید کرده است که عمل به تصوف تنها در پرتو عمل به شریعت اسلام ممکن است. این شاید یکی از بزرگترین تأثیرات نصر در عرفان آکادمیک امروز باشد.
سید حسین نصر می کوشد تا چه چهره هایی را به عنوان عرفای مسلمان به غرب معرفی کند؟
کسانی نظیر ابن عربی، سهروردی، حافظ و مولانا. پروفسور نصر کتابی دارد به نام "سه حکیم مسلمان" که در آن ابن سینا، سهروردی، و ابن عربی را مورد بررسی قرار داده است. هر سه حکیم، دارای تفکراتی عارفانه بوده اند. اگر چه ابن سینا را بیشتر به عنوان فیلسوف می شناسند. نصر در این کتاب به سه حکیمی پرداخته که هر سه تن، بر نادرستی جدایی تصوف از متن شریعت ان قلت دارند. معتقدند که هر گونه کنش عارفانه باید بر مبنای شریعت رخ دهد. البته چهره های دیگری مانند عطار و ملاصدرا وجود دارند.
سید حسین نصر، عرفان اسلامی را به شکل ترکیبی به ما معرفی می کند. بنابراین دنیای غرب از معرفی کامل این چهره ها، از نظر آکادمیک و نیز از منظر عرفان عملی بهره مند شده است. در چنین حالتی است که مناسک اسلامی با حقایق عرفانی پیوند می یابد.
دکتر، با این پاسخ ما به این نتیجه می رسیم که طبق نظر پروفسور نصر، فلسفه و دین به شکلی با هم یکی و یگانه هستند. آیا موافقید؟
می توان گفت فلسفه و دین قابل تطبیق و یا مکمل یکدیگر هستند و نیز در هماهنگی با یگدیگر اما اگر بگوییم این دو یکی هستند خیلی دقیق نیست. فلسفه از لحاظ لغوی یعنی حب حکمت که در این بحث ترمینولوژی اهمیت می یابد. حکمت یا (wisdom) به انحای مختلف با دین مرتبط است اما با دین یکی نیست. باز دین هم معانی گسترده تری دارد. البته یکی از این جنبه ها همان حب حکمت است. بنابراین وقتی شما در متن دین به دانش و حکمت عشق می ورزید و یا از منظری فلسفی دینداری می کنید شما دین را به بالاترین قابلیت انسانی خود رسانده اید. خب در اینجا است که به حرف پرفسور نصر می رسیم که بارها و بارها، اعلام کرده بود که عقل تنها به معنای (Reason) یا عقل جزیی نیست. عقل تنها به معنای قوه فلسفه ورزیدن؛ آنهم به معنای سطحی آن نیست. در مکتب نصر، عقل در بالاترین معنا، قوه ای معنوی است. قوه ای که قادر به ارتباط انسان با بالاترین سطوح حقایق معنوی است. پس اگر در بالاترین مقام لحاظ شود ما را با همان حقایقی پیوند می زند که حقایق وحیانی از آنها سخن گفته اند. از این جهت تنها وقتی می توانیم فلسفه و دین را معنایی یکسان بدهیم؛ گاهی است که عقل در رفیع ترین مقامش مورد توجه باشد.
و اما معتقد هستید که سنت از منظر سید حسین نصر، معنای خاصی دارد و بسیار هم مذهبی است.
بله. وجهه مذهبی سنت، قلب سنت است. از نظر سید حسین نصر، کلمه "سنت" در معنای لغوی و تبار شناسی آن به معنای "به ارث گذاردن" است. به اعتقاد نصر، سنت فرایندی است که با آن حقایق وحیانی از نسلی به نسل دیگر واگذار می شود. نخستین حلقه رابط سنت، واگذاری و تفویض یک حقیقت و واقعیت از خداوند به انسان است و این نخستین پیوند در زنجیره سنت است. از نظر سید حسین نصر، این ارتباط با وحی تثبیت می شود؛ حال هنگامی که خداوند با انسان سخن گفت، البته از طریق پیامبران، آنگاه سنت به معنای متعارفش کاربرد می یابد که باری به معنای همان "انتقال افقی" است. وقتی حقایق به شکل عمودی از خداوند به انسان منتقل شده است، این حقایق وحیانی در مرحله انتقال افقی قرار گرفته و نسل به نسل واگذار و احاله شده است. از این منظر، سنت به معنای "تداوم وحی" است. سنت انسان در ادامه وحی معنوی از خداوند به پیامبران. از این رو است که عنصر اساسی سنت انتقال حقایق دینی از نسلی به نسل دیگر خواهد بود.
بازتاب این گفتگو:
-----------------------------
![]()
دینداری از منظر فلسفی افزایش قابلیت انسانی است
S e y y e d H o s s e i n N a s r
ادامه دارد....
Professor of Philosophy and Zantker Professor of Judaic Studies
پروفسور لیمن، خوشحال می شویم اگر برای ما خودتان را معرفی کنید و در زمینه مطالعات و آشنایی خود با پرفسور سید حسین نصر، برای ما بگویید؟
حتماً، اسم من الیور لیمن است و من اهل انگلستان هستم و در حال حاضر در دانشگاه کنتاکی تدریس می کنم. سالها است که در زمینه فلسفه اسلامی تحقیق و تدریس کرده ام. از همین طریق با پرفسور سید حسین نصر آشنا شدم. مردی که یکی از چهره های پیشرو در فلسفه اسلامی است. من و پرفسور سالها پیش درباره تاریخ فلسفه اسلامی با هم کار می کردیم. در این کتاب که می دانم در ایران کتاب بسیار معروفی است ما به شکل مبسوطی به بررسی فلسفه اسلامی پرداختیم. بخصوص ریشه های عمیق این فلسفه که در ایران است مورد بحث ما قرار داشت. جالب است که به شنوندگان برنامه "دارالفنون" بگوییم که سنت ایرانی فلسفه جزو بزرگترین سنتهای فلسفی در دنیا است.
پروفسور لیمن، شما در خصوص تأثیر سنت ایرانی بر فلسفه اسلامی گفتید. آیا می توانید این نظر را کمی بسط دهید؟
بله، بخش اعظم فلسفه اسلامی، در واقع فلسفه ایرانی است. بسیاری از فیلسوفان اسلامی در واقع فیلسوفان ایرانی بودند و بسیار معدودند فیلسوفانی که در فضای فرهنگ ایرانی رشد نکرده و یا ایرانی نباشند. مثل فیلسوفان ترکی و هندی و...
تفکر ایرانی در واقع همواره، تفکر غالب در فلسفه اسلامی بوده است. در جهان عرب، فلسه خیلی زود به بن بست رسید درست پس از حمله غزالی به فلسفه. اما در دنیای فرهنگ مدار ایرانی، فلسفه هیچ گاه متوقف نشده است و در مکاتب و نحله های گوناگون، حیات فلسفی تداوم داشته است. حتی امروز هم دنیای فلسفی ایران جزو زنده ترین و عمیق ترین حوزه های فکری در دنیای اسلام است. امروز در پاکستان، هند، مالزی، مصر و... مسلماً فلسفه زنده است و وجود دارد اما در ایران علاقه شدیدی به فلسفه دیده می شود که در دنیای اسلام بی سابقه و نادر است.
آیا می توانید به ما بگویید به چه علت فلسفه در ایران با استقبال زیادی روبرو شد اما در دنیای عرب متوقف شد؟
این پرسش، پرسش دشواری است اما می توان گفت فیلسوفان ایرانی به تمام شاخه های فلسفه علاقمند بودند و نه تنها به تصوف و نه فقط به حکمت متعالیه و نه تنها به فلسفه اشراقی بلکه به تمامی این جنبه ها و نحله ها توجه داشتند. این فیلسوفان معتقد بودند باید تمام این نحله ها را با هم ترکیب کرد. چرا که از راه این تلفیق و ترکیب است که می توان به شناختی عمیق از ماهیت و واقعیت دست یافت. دز دنیاس عرب و دیگر بخشهای جهان اسلام، فلسفه بیشتر محدود بود به تنها نوعی فلسفه و همین جنبه یک بعدی را می توان علت توقف فلسفه در جهان عرب به شمار آورد. وقتی کسی مثل غزالی، نقدی بر فلسفه مشایی می نویسد؛ همین امر ضربه شدیدی به فلسفه در دنیای عرب وارد می کند اما در جهان ایرانی، فلسفه بسیار متکثر و متنوع بوده و هست. محال است با چنین ضربه های از پا در آید و محال است بتوان آنرا متوقف کرد و یا از میان برد. بحث از یک شکوفایی هزار ساله است.
آیا شما فکر می کنید فیلسوفان سنتی معاصر ما چون علامه طباطبایی بر فلسفه سید حسین نصر تأثیر گذارده اند؟
بله، البته، ایشان پیرو بسیاری از حکمای بزرگ ایرانی است و علاوه بر ایشان، بسیاری از حکمای دیگر را نیز می توان نام برد. نکته مهم این است که سید حسین نصر، همواره کوشیده است فلسفه را با معنویت پیوند زند. از منظر ایشان فلسفه و دین هر دو یکی هستند. به نظر من این دیدگاه خاص متفکران مذهبی بزرگ ایران است. کسانی همچون علامه طباطبایی و... با این وجد در غرب سنتی هست که می گوید: فلسفه و دین دو امر متفاوت است اما برای دکتر نصر این دو یکی هستند.
آیا شما فکر می کنید دکتر نصر، امر قدسی را در برابر امر دنیوی قرار می دهد؟ آیا شما سید حسین نصر را در زمره یک اصلاح طلب تفکر مدرن قلمداد می کنید یا مخالف و منتقد آن؟
فکر می کنم، نصر به جنبه اصلاح طلبانه تعلق دارد و نه جنبه منتقدانه آن چرا که نصر در استدلالهای خود مخالفتی با فن آوری و تکنولوژی به نفسه هو ندارد بلکه معتقد است باید به این نکته توجه داشت که انسان در عالمی زندگی می کند که معنایی معنوی است و علم نیز می باید به این معنای معنوی توجه کند. از این منطر سید حسین نصر، منتقد علم مدرن است و آنچه او با آن مخالف است علمی است که تنها مبتنی برفن آوری باشد چرا که این علم تنها وظیفه اش تغییر جهان است در حالیکه بنای علم می باید بر ارزشهای معنوی عمیق تر باشد. علم از منظر نصر می باید سامانمند شده و بر آن نظارت شود. این امر در مجموع به نفع جهان است و نه اینکه علم فقط ابزاری برای ارضای کنجکاویهای تکنیکی و فکری باشد.
فکر می کنم در نهایت فلسفه سنتی در ارتباط با نوعی سبک زندگی است اما ارتباط این سبک زندگی با تفکر مدرن چیست؟ جناب پروفسور لیمن
سید حسین نصر، پاسخ می دهد که رویکردهای سنتی در زندگی مدرن هم وجود دارند. چرا که زندگی مدرن همانند زندگی در هزاران سال پیش است. منظور محتوای معنوی آن است. از نظر معنوی ما همانند پدرها، پدر بزرگها و اجداد خود هستیم. از نظر مذهبی، ما ارتباط یکسانی با جهان، خدا و سنت داریم. از منظر سید حسین نصر، سنتی بودن به معنای بازگشت به گذشته نیست آنطور که سلفی ها این عقیده را دارند. این پاسخ من است به منتقدان نصر از این منظر. سنت نصری، تفسیر مجدد مدرن در قالب ارزشهای ماندگار معنوی است.
پس به این نتیجه می رسیم که سید حسین نصر، یک اصلاح طلب مدرن است.
بله، همین طور است. از این لحاظ که ایشان معتقدند ما باید علم را به نحوی تفسیر و استفاده کنیم که بر موجودیت انسان لطمه وارد نکند؛ البته تأکید نصر را دوست دارم که آسیب معنوی را بیشتر لحاط می کند. سید حسین نصر همواره معتقد است که نباید به علم به چشم راه حلی تکنیکی برای معضلات بنگریم. از نظر نصر، علم بایستی به ما کمک کند تا به انسانهایی بهتر تبدیل شویم. عمیق تر شویم، بیشتر زندگی کنیم و بتوانیم تمام قابلیتهای خود به عنوان انسان را تحقق ببخشیم. با طبیعت پیوند بیشتری برقرار کنیم و ... اما از نظر نصر، علم مدرن تلاش می کند بر طبیعت غلبه کند، در حالیکه باید کوشید تا علم با طبیعت همکاری کند. طبیعتی که مخلوق خداوند است به عنوان نشانه ای معنوی. از این جهت باید علمی را بسط داد که همدل و همسو با دغدغه های معنوی باشد.
آیا شما فکر می کنید این فلسفه می تواند تأثیری بر زندگی روزمره ما بگذارد یا در نهایت فقط در لابلای هزار صفحه از کتاب "کتابخانه فلاسفه زنده" و در قلب و جان افراد منزوی قرار می گیرد؟
این شغل و وظیفه فلاسفه است. ما راهی را ارائه می دهیم که به نظر راه صحیح کار و زندگی مردم است و البته نمی توانیم مردم را کنترل کنیم. ما تنها می توانیم استدلالهای خود را ارائه کنیم. این تفکرات، همانطور که شما می گویید ممکن است تنها در "کتابخانه فلاسفه زنده" باقی بماند و یا ممکن است بر مردم تأثیر بگذارد؛ ولی باید گفت، دست کم در اروپا و ایالات متحده، تأکید زیادی بر ضرورت کنترل علم و اعمالمان در برابر محیط زیست و به انجام رساندن کاری صرفاْ به این دلیل که قابل انجام است، وجود دارد. باید فکر کرد ما با طبیعت چه می کنیم. طبیعت چگونه زندگی ما را دگرگون می کند و من فکر می کنم این طرز تفکر بسیار شایع شده است. دست کم در اروپا و ایالات متحده. همانطور که دانشمندان بیشتر و بیشتر به طبیعت آسیب می رسانند؛ این دیدگاه نیز روز به روز طرفداران بیشتری پیدا می کند.
سوء تفاهمی وجود دارد و آن اینکه این نوع طرز تفکر منتهی به رادیکالیسم در سیاست می شود. ما چگونه می توانیم این دو دیدگاه را از هم تفکیک کنیم؟
به نظرم این بحث بسیار قابل توجهی است. همانطور که شنوندگان برنامه "دارالفنون" نیز می دانند گستره تفاسیر از سنت بسیار متفاوت است. این می تواند به معنای ترس از تغییر و تحول باشد. می تواند به معنای عدم پذیرش امور مدرن باشد؛ ونیز می تواند به معنای عدم اعتقاد به توانایی انسان در تطبیق یافتن ما با فن آوری و علم جدید باشد اما در رویکرد دکتر نصر، سنت گرایی یعنی هماهنگی و انسجام اعمالمان با ارزشهای انسانی، مبنایی که هیچگاه تغییر نمی کند. اما ظواهر همواره در دگرگونی است. از این جهت از منظر نصر، سنت به معنای ترس از تغییر و تحول نیست بلکه به معنای عدم تغییر از درون است. فن آوری و علمی مورد توجه نصر است که ما را با انسان و طبیعت در صبح و آشتی قرار دهد. به دنبال چنین علمی است. اصولاً این نوع فلسفه به هزاران سال پیش و عهد فلاسفه یونان باستان و متفکران کلاسیک ایرانی، مسیحی و یهودی باز می گردد که بر اهمیت معنا و معنویت و نگاه به گذشته برای درک بهتر از ریشه های معنوی ما تأکید می ورزیدند و می ورزند.
پس شما می فرمایید این فلسفه به معنای اعتقاد و تکیه بر گذشته است و نه عمل بر مبنای معیارهای گذشته؟
من فکر می کنم ما باید به گذشته نگاه کنیم و از آن درس عبرت بگیریم و گذشته را در زمان حال ادغام کنیم؛ چرا که هیچگاه طبیعت معنوی انسان تغییری نکرده است. از این جهت گذشته و متون مقدسی چونان قرآن و انجیل و تورات و ... بسیار اهمیت می یابند. این متون به ما می گویند که به عنوان انسان در چه مقامی هستیم و از نظر متافیزیکی چگونه مخلوقاتی هستیم. این آموزه ها به ما می گویند که در آینده و حال چگونه با زندگی برخورد کنیم. از نظر نصر ما هرگز نمی دانیم در قبال آینده چگونه باید بود مگر اینکه بدانیم گذشته به ما چه آموخته است.
پروفسور لیمن، در مورد انتخاب سید حسین نصر به عنوان یکی از فیلسوفان مجموعه
"کتابخانه فیلسوفان زنده" صحبت کردیم؛ همانطور که می دانیم بعد از مارتین بوبر، سید حسین نصر، نخستین فیلسوف سنت گرایی است که در این مجموعه انتخاب و معرفی شده است. درباره این رخداد برایمان چه می گویید؟
از نظر آنها و نیز از نظر خود من، سید حسین نصر، بزرگترین فیلسوف متفکر مسلمان است و این بخصوص در غرب اهمیت دارد که بفهمیم مسلمانان هم در حال و هم در گذشته به تفکر اهمیت داده اند و فیلسوف داشته اند. اغلب وقتی که در غرب می گوییم که مسلمانان، فیلسوفان بزرگی داشته اند بسیاری گیج می شوند چرا که فکرشان این است که مسلمین هیچ فیلسوفی ندارند. دکتر نصر از این جهت بسیار مهم است. علیرغم تمام دیدگاههایی که نسبت به فلسفه نصر دارم و در بسیاری جهات با جنبه هایی از فلسفه نصر شخصاً مخالفم و در این باب مطالبی هم نوشته ام. نصر فیلسوفی جدی، بسیار مطلع، جالب توجه و مسلمان است. به همین خاطر به اهمیت نصر معتقدم. نه تنها برای جهان اسلام که برای جهان غیر مسلمان. ما با متفکری جدی و اصولی روبرو هستیم.
--------------------------------------------
این مباحث را اینجا بشنوید:
--------------------۱----
----۲----
---------------------
S e y y e d H o s s e i n N a s r ادامه دارد....
گفتگوی رادیویی برنامه "دارالفنون" با پروفسور الیور لیمن
فیلسوف و اسلام شناس معاصر
گفتگو و ترجمه: سید رضا حسینی باغسنگانی
ادیت: سید محمد حسینی باغسنگانی
گفتگوی رادیویی برنامه "دارالفنون" با دکتر فواد نعیم
اسلام شناس و محقق از کشور پاکستان
دکتر فواد نعیم، آیا ما می توانیم درباره مختصات عرفانی فلسفه سید حسین نصر، با شما صحبت کنیم. چه عرفان و تصوف غربی و چه تصوف و عرفان سنتی شرقی.
بسیار خوب است. ذکر این نکته بسیار مهم است که از نظر دکتر نصر، فلسفه هرگز، مخصوص مفاهیمی که انسان در ذهن خود دارد و تحلیل این مفاهیم ذهنی نیست. فلسفه نصر فراتر از اینهاست. از نظر نصر، فلسفه، ترکیبی از کنش معنوی و درک وجودی واقعیت است و این نیست جز همان فلسفه سنتی. از این رو مسلماً نصر یکی از منتقدان جدی فلسفه مدرن است. چرا که فلسفه مدرن تنها حرکتی عقلانی است و نمی تواند وجود انسان را در بر بگیرد.
به عقیده نصر، هدف فلسفه سنتی، همانند فلسفه یونان باستان و مسیحی قرون وسطایی و حتی فلسفه اسلامی؛ تنها به معنای درک ماهیت واقعیت نیست. بلکه ادراک وجود انسان را نیز در بر می گیرد و این همان جنبه عرفانی و یا معنوی فلسفه نصراست.عرفان گاهی اوقات، ترجمه ای غیر دقیق از جنبه معنوی یا درونی سنت اسلامی است.اما من فکر می کنم، دقیق ترین جنبه های عرفانی را از خلال آثار سید حسین نصر می توان جست. نصر در تمام فلسفه خود به ما می گوید چگونه باید به موجوداتی برازنده و مطلوب تبدیل شویم. نه اینکه تنها حرفش را بزنیم و چنین فلسفه ای هرگر انتزاعی نیست.
آیا فکر نمی کنید، بسیار سخت و آرمانی است که در قرن بیست و یکم با چنین عرفانی زندگی کنیم. دوست داریم بدانیم نظر شما در این باره چیست؟ به نظر شما این فلسفه تا چه حد قابلیت تحقق دارد یا اینکه این تنها یک سبک انتزاعی تفکر در خصوص زندگی و فلسفه و تفکر است. آیا به نظر شما ممکن است این نوع فلسفه را زندگی کنیم؟ بله، وقتی شما تلاش می کنید از واژه ای استفاده کنید؛ خود به خود انتزاع نیز پیش می آید اما این فلسفه واقعاً انتزاعی نیست. من فکر می کنم این زندگی واقعاً ممکن است. البته نه در تمام جامعه، چرا که جامعه، متشکل از علایق و سلایق گوناگون است و من فکر نمی کنم هر کسی باید چنین زندگی خاصی داشته باشد اما برای کسانی که قابلیت زندگی معنوی را دارند، مسلماً چنین امری ممکن است. تردیدی نیست که ما در قرن بیست و یکم در دنیای آشفته ای زندگی می کنیم اما از نظر سید حسین نصر، اموری در درون ماست که از ازل بوده و خواهد بود؛ با این نظریه قرن و سال زندگی تأتیری نخواهد داشت. مهم درک قابلیت راستین انسان بودن دقیقاً به معنای توانایی درک قابلیتهای انسان در تمامیت آن است. یا تبدیل شدن به آن چیزی است که خدواند از ما خواسته است. همواره برای انسانهایی که می خواهند به این قابلیت های خود توجه کنند، راهی وجود دارد. فلسفه سنتی، از این جهت که از سطوح عالی وجود، ماهیت غایی آن بحث می کند و کسی که به کنش معنوی اهمیت می دهد می تواند به این فلسفه معتقد شود. البته می توان بی آنکه فیلسوف باشیم فردی معنوی شویم. از نظر سید حسین نصر، برای آنکه فیلسوف به معنای واقعی و شیفته حکمت باشیم می باید به آنچه می دانیم عمل کنیم. دکتر فواد نعیم، آیا می توانید به طور ویژه در خصوص عرفان اسلامی از منظر استاد نصر صحبت کنیم؟ بله، استاد نصر، بخش اعظم آثار خود را به این موضوع اختصاص داده اند. روح تصوف اسلامی را در بسیاری از آثار ایشان می توان مشاهده کرد. نصر هم از تصوف اهل تسنن و هم از تصوف تشیع سود می برد. به عقیده شما مهمترین شخصیتهایی که بر استاد نصر تأثیر گذارده اند چه کسانی هستند؟ به طور کلی می توانم اول از سنت اسلامی به طور کلی یاد کنم که نصر در تمام عمرشان از قرآن و احادیث تأثیرات فراوانی پذیرفته است علاوه بر اینکه فیلسوفان این حوزه نیز تأثیرات زیادی بر ایشان داشته اند. فیلسوفان ایرانی بزرگی نظیر علامه طباطبایی و نیز فیلسوفان سنتی فرانسه مثل رنه گنون و نیز کومارا سوامی و غیره به گمانم بیشترین تأثیرات را داشته اند. دکتر، شما به عنوان یکی از شاگردان استاد سید حسین نصر، در چه زمینه ای، مطالعات خود را با ایشان ادامه دادید؟ آیا شما تز دکترای خودتان را با ایشان گذراندید یا برنامه دیگری داشتید؟ در واقع من کارشناسی ارشد خود را با ایشان گذرانده ام. متأسفانه در آن زمان دانشگاه جرج واشنگتن، دوره دکترای مطلعات ادیان نداشت اما من همواره با ایشان قبل و بعد از اخذ مدرک، در تماس بوده ام و از ایشان نکات فراوانی آموخته ام. موضوع تحقیقات من پاسخ علما به مدرنیسم در آسیای شرقی بود. من در این تحقیق به پاسخ علمای اهل سنت و اهل تصوف آسیای شرقی به موضوع مدرنیته پرداختم و این موضوع پایان نامه ارشد من بود. من مطالعات زیادی نیز با جناب دکتر نصر داشتم، مباحثی چون تصوف، اسلام و غرب، علم و دین و نیز الهیات و فلسفه اسلامی
S e y y e d H o s s e i n N a s r ادامه دارد....
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (1) ( Honors of professor NASR ( part1 برنامه اول: افتتاحیه First Program / Inauguration موضوع برنامه: معرفی میهمانان، موضوعات، نامنامه، مولانا خوانی استاد نصر و... Subjects= introduction of guests, topics, list of names, Rumi poetries with Professor Nasrs voice صدابرداران: مهرداد محمد رضا،لیلا قرغانی هماهنگی: رحمان صولتی موسیقی: عماد توحیدی / بابک شهرکی / ایلیا نعیمی / شاهین فکرت Miusic: Emad Tovhidy, Babak Shahraky, Iliya Neamaty, Shahin Fekrat گویندگان: امیر یاری، مهرنوش پرتویی، رضا خضرایی، مهناز اسماعیلی Speaker: Amir Yari, Mehrnoosh Partoei, Reza Khazraei, Mahnaz Esmaeily. تهیه و تألیف: سید محمد حسینی باغسنگانی Director & Editor: Seyyed Mohammad Hosseini Baghsangany ترجمه: سید رضا حسینی Translation: Seyyed Reza Hosseini تاریخ پخش: 18و 19 فروردین ماه 86 Date: 07.04 / 08.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) --------------------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------۱--- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲) (Honors of professor NASR (part2 موضوع برنامه: تولد / دوران کودکی / پیشینه خانوادگی Subjects= Birth, childhood, Familys history میهمان: دکتر غلامرضا اعوانی Guests: Dr. Gholamreza Avani تاریخ پخش: 20 فروردین ماه 86 Date: 09.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) --------------------------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------۱------ آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (3) Honors of professor NASR (part3) موضوع برنامه: تولد / دوران کودکی / پیشینه خانوادگی / سیر اندیشه Subjects= Birth, childhood, Familys history, میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guests: Prof Seyyed Hossein Nasr تاریخ پخش: 21 فروردین ماه 86 Date: 10.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) ---------------------------------------------۱------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۴) Honors of professor NASR (part4 موضوع برنامه: تولد / دوران کودکی / پیشینه خانوادگی / سیر اندیشه Subjects= Birth, childhood, Familys history, میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Prof Seyyed Hossein Nasr تاریخ پخش: 2۲ فروردین ماه 86 Date: 11.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۵) Honors of professor NASR - part 5 موضوع برنامه: زندگی و فلسفه و تفکر Subjects= thinking, philosphy, life میهمان: دکتر اعجاز اکرم Guest: Dr. Ejaz Akram تاریخ پخش: 2۵ فروردین ماه 86 Date: 14.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۶) Honors of professor NASR - part 6 موضوع برنامه: زندگی ـ کوه دماوند ـ مدرسه دکتر سید ولی الله نصر Subjects= life, Mount Damavand, Dr. Seyyed Valiyeolah Nasr School میهمان: پری ریاحی Guest: Pari Riyahi تاریخ پخش: 26 فروردین ماه 86 Date: 15.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۷) Honors of professor NASR - part 7 موضوع برنامه: پروفسور سید حسین نصر و سید جلال الدین آشتیانی Subjects= life, Prof. Nasr and Seyyed Jalal-ed-Din Ashtiyani میهمان: یحیی بنو Guest: Dr. yahya Bonheur تاریخ پخش: 2۷ فروردین ماه 86 Date: 16.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۸) Honors of professor NASR - part 8 موضوع برنامه: زندگی - دانشگاه تهران - دانشگاه جرج واشنگتن Subjects= life, Tehran University, George Washinton University میهمان: دکتر محمد حسن فغفوری Guest: Dr. Mohammad Hasan Faghfoory تاریخ پخش: 2۸ فروردین ماه 86 Date: 17.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۹) Honors of professor NASR - part 9 موضوع برنامه: پروفسور نصر یک اصلاح طلب مدرن است Subjects= Prof. Nasr is a modern reformer میهمان: پروفسور الیور لیمن Guest: Prof. Oliver Leaman تاریخ پخش: 2۹ فروردین ماه 86 Date: 18.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۰) Honors of professor NASR - part 10 موضوع برنامه: انجمن حکمت و فلسفه ایران Subjects= Imperile Iranian Academy of Philosophy میهمان: دکتر سید هادی شریفی Guest: Dr. Seyyed Hadi Sharify تاریخ پخش: ۳ اردیبهشت ماه 86 Date: 21.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts (click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۱) آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۲) Honors of professor NASR - part 12 موضوع برنامه: کودکی نصر تآثیر شخصیت پدر بر او Subjects= Nasrs childhood and influence of his father character on him میهمان: دکتر غلامرضا اعوانی Guest: Dr. Golamreza Avany تاریخ پخش: ۵ اردیبهشت ماه 86 Date: 23.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts (click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۴) Honors of professor NASR - part 14 موضوع برنامه: نصر در جهان اسلام Subjects= Nasr in islamic world میهمان: دکتر فواد نعیم Guest: Dr. Foad Naem تاریخ پخش: ۷ اردیبهشت ماه 86 Date: 25.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts (click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱----
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۶) Honors of professor NASR (part 16 موضوع برنامه: همه چیز در این جهان سمبلیک است الا حقیقت مطلق (دو) Subjects= Every thing in the universe is symbolic only the ultimate reality is not a symbol.(2) میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Prof Seyyed Hossein Nasr تاریخ پخش: ۹ اردیبهشت ماه 86 Date: 29.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۷)
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۸) Honors of professor NASR (part 18 موضوع برنامه: عرفان نظری و عرفان عملی از منظر پروفسور نصر Subjects= Prof. Nasrs views on study of mysticism and practice of mysticism میهمان: دکتر رضا شاه کاظمی Guest: Dr. Reza Shahkazemi تاریخ پخش: ۱۱ اردیبهشت ماه 86 Date: 1.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۹) Honors of professor NASR (part 19 موضوع برنامه: تاثیر فیلسوفان شیعه بر پروفسور نصر Subjects= Influence of SHI,A Philosophers on Prof. Nasr. میهمان: دکتر ماریا مسی دکیک Guest: Dr. Maria Massi Dakake تاریخ پخش: ۱۲ اردیبهشت ماه 86 Date: 2.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۰) Honors of professor NASR (part 20 موضوع برنامه: پروفسور نصر در منزل ـ کار و زندگی (۱) Subjects= Prof. Nasr in Home, work and life (1) میهمان: سوسن دانشوری نصر (همسر گرامی پروفسور نصر) Guest: Mrs susan daneshvary (Wife of Prof. Nasr) تاریخ پخش: ۱۵ اردیبهشت ماه 86 Date: 5.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۲) Honors of professor NASR (part 22 موضوع برنامه: کتابشناسی توصیفی Subjects= Discriptive Bibliography میهمان: دکتر محمد حسن فغفوری Guest: Dr. Mohammad Hasan Faghfoori تاریخ پخش: ۱۷ اردیبهشت ماه 86 Date: 7.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۳) مایلیم بدانیم چه کسانی تا کنون برنامه های ما را (دارالفنون) شنیده اند. لطفاً پیش از دانلود، نام و نام خانوادگی، ایمیل و در صورتی که وب سایت دارید. در بخش نظرات برایمان بنویسید ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- We would like to hear from you. Please share your views about this program Honors of professor NASR - part 23 موضوع برنامه: معرفت و معنویت Subjects= Knowledge and the secret میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Professor Seyyed Hossein Nasr تاریخ پخش: ۱۸ اردیبهشت ماه 86 Date: 8.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۱) Honors of professor NASR (part 21 موضوع برنامه: پروفسور نصر با فرزندان و خانواده (۱) Subjects= Prof. Nasr with children and Family (1) میهمان: دکتر لیلی نصر (دختر گرامی پروفسور نصر) Guest: Dr. Laili Nasr تاریخ پخش: ۱۶ اردیبهشت ماه 86 Date: 6.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- Honors of professor NASR (part 17 موضوع برنامه: پروفسور نصر تحت تاتیر فلسفه غرب نیست Subjects=Prof. Nasr is not under influence of West-Philosophy میهمان: دکتر سید هادی شریفی Guest: Dr. Seyyed Hadi Sharify تاریخ پخش: ۱۰ اردیبهشت ماه 86 Date: 30.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۵) Honors of professor NASR (part 15 موضوع برنامه: همه چیز در این جهان سمبلیک است الا حقیقت مطلق (یک) Subjects= Every thing in the universe is symbolic only the ultimate reality is not a symbol.(1) میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Prof Seyyed Hossein Nasr تاریخ پخش: ۸ اردیبهشت ماه 86 Date: 28.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۱۳) Honors of professor NASR - part 13 موضوع برنامه: کودکی نصر و سفر به امریکا Subjects= Nasrs childhood and journey to Amercia میهمان: دکتر غلامرضا اعوانی Guest: Dr. Golamreza Avany تاریخ پخش: ۶ اردیبهشت ماه 86 Date: 24.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts (click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- Honors of professor NASR - part 11 موضوع برنامه: اهمیت و تآثیر پروفسور نصر در فلسفه Subjects= Significance-influence of Prof. Nasr in Philosophy میهمان: دکتر مهدی امین رضوی Guest: Dr. Mehdi Aminrazavi تاریخ پخش: ۴ اردیبهشت ماه 86 Date: 22.04.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts (click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- -----------------------------------۱----
----۲----
-----------------------
----۲----
------------------------
----۲----
------------------------
----۲----
----------------------
----۲----
----------------------
----۲----
----------------------
----۲----
---------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
-----------------------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۴) Honors of professor NASR - part 24 موضوع برنامه: ماهیت شر از دیدگاه پروفسور نصر Subjects=Prof. Nasrs view about Nature of evil
میهمان: دکتر عایشه گاونور
Guest: Dr. Aisha Gouvenor
تاریخ پخش: ۱۹ اردیبهشت ماه 86
Date: 9.05.2007
این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید
You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱----
----۲----
-----------------------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۵)
Honors of professor NASR (part 25
موضوع برنامه: پروفسور نصر در منزل ـ کار و زندگی (۲)
Subjects= Prof. Nasr in Home, work and life (2)
میهمان: سوسن دانشوری نصر (همسر گرامی پروفسور نصر)
Guest: Mrs susan daneshvary (Wife of Prof. Nasr)
تاریخ پخش: ۲۲ اردیبهشت ماه 86
Date: 12.05.2007
این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید
You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱----
----۲----
-----------------------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۶)
Honors of professor NASR (part 26
موضوع برنامه: پروفسور نصر با فرزندان و خانواده (۲)
Subjects= Prof. Nasr with children and Family (2)
میهمان: دکتر لیلی نصر (دختر گرامی پروفسور نصر)
Guest: Dr. Laili Nasr
تاریخ پخش: ۲۳ اردیبهشت ماه 86
Date: 13.05.2007
این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید
You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۷) Honors of professor NASR - part 27 موضوع برنامه: پروفسور نصر ـ علامه طباطبایی و تآویل Subjects=Prof. Nasrs -Alama Tabatabaei and paraphrase
میهمان: دکتر محمد حسن فغفوری
----۲----
-----------------------
Guest: Dr. Mohammad Hasan Faghfoory
تاریخ پخش: ۲۴ اردیبهشت ماه 86
Date: 14.05.2007
این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید
You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱----
----۲----
-----------------------
آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۸) Honors of professor NASR - part 28 موضوع برنامه: دانشگاه تهران و ایمان پروفسور نصر Tehran University and Nasrs Faith
میهمان: دکتر محسن جهانگیری
Guest: Dr. Mohsen Jahangiry Date: 15.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۲۹) Honors of professor NASR - part 29 موضوع برنامه: گفتگوی اسلام و مسیحیت Subjects=Dialogue among Islam and Christianity میهمان: پروفسور جرج. اف. مک لین Guest: Prof. George.F. McLean Date: 16.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۳۰) Honors of professor NASR - part 30 موضوع برنامه: اصل توحید (۱) Subjects=Iade of unity (1) میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Prof. Seyyed Hossein Nasr Date: 19.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- آیین گرامی داشت استاد سید حسین نصر (۳۱) Honors of professor NASR - part 31 موضوع برنامه:اصل توحید (۲) Subjects=Iade of unity (2) میهمان: پروفسور سید حسین نصر Guest: Prof. Seyyed Hossein Nasr Date: 20.05.2007 این برنامه را با کلیک بر تصویر پروفسور نصر در دو بخش دانلوود کنید You could Downloud this program in 2 parts(click on picture of prof. Nasr) -----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------۱---- مایلیم بدانیم چه کسانی تا کنون برنامه های ما را (دارالفنون) شنیده اند. لطفاً پیش از دانلود، نام و نام خانوادگی، ایمیل و در صورتی که وب سایت دارید. در بخش نظرات برایمان بنویسید We would like to hear from you. Please share your views about this program -----------------------------------------------------------------------------------------------------------
----۲----
----------------------
----۲----
-----------------------
----۲----
----------------------
----۲----
-----------------------
آیین گرامی داشت پروفسور سید حسین نصر
فیلسوف و اسلام شناس معاصر
-----Professor Seyyed Hossein Nasr-------------------------------
از 1۸ فروردین ماه تا ۳۱ اردیبهشت ماه 1386
هر شب از ساعت 22.40 تا 23
----------Professor Seyyed Hossein Nasr----------------------
-------
در برنامه رادیویی "دارالفنون"
از رادیو تهران، صدای پایتخت / اف ام رديف ۹۵
------------------
--------Professor Seyyed Hossein Nasr-----------
با حضور فلاسفه، اندیشمندان بزرگ جهان
و همراهی پروفسور سید حسین نصر
------------Professor Seyyed Hossein N a s r----
-------------------
در آیین گرامی داشت استاد نصر، او و اندیشه هایش را می شنویم
با حضور:
دکتر محمد فغفوری، دکتر مهدی امین رضوی، دکتر غلامرضا اعوانی، دکتر مظفر بختیار، دکتر محمد خزایی، دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، حسن لاهوتی، پری ریاحی، دکتر احمد جلالی، دکتر محمد خوانساری، دکتر فتح الله مجتبایی، دکتر محسن جهانگیری، منوچهر صدوقی سها، یحیی بنو، دکتر حسین ضیایی، دکتر قاسم کاکایی، دکتر صادق خرازی، دکتر رضا اکبریان، دکتر هادی شریفی، دکتر عبدالله نصری و تنی چند از فلاسفه و اندیشمندان ایرانی
و ................ S e y y e d H o s s e i n N a s r
دکتر عثمان بکر و دکتربحرالدین احمد از مالزی، دکتر اعجاز اکرم و دکتر فواد نعیم و دکتر سهیل عمر از پاکستان، دکتر علی هوبر و دکتر مریم شریف از مصر، دکتر ابراهیم کالین و محمود کلیج از ترکیه، دکتر جانر داغلی از اردن، دکتر ویلیام چیتیک، دکتر پیتر چلکوفسکی، دکتر ماریا دکیک، دکتر علی قیصری، دکتر لوسی لوپز برالت، دیوید دکیک، دکتر ولید الانصاری، دکتر جین اسمیت، دکتر محی الدین مصباحی، دکتر الیور لیمن، دکتر دیوید کین، دکتر پروین پیروانی، دکتر اما کلارک، دکتر مری تاکر، دکتر جان وال، دکتر جوزپه لامبارد، دکتر عبدالل شلایفر، دکتر رضا شاه کاظمی، دکتر رضا جوزی از انگلستان آمریکا و تنی چند از اندیشمندان بزرگ جهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تهیه و تألیف: سید محمد حسینی باغسنگانی
in honor of Professor Nasr, philosopher
and Expert in Islamic-Philosophy
--------------------------------------Professor Seyyed Hossein Nasr--------
This program will be running
at Tehran- Radio-Network
from 07.04.07 till 21.05.07
-------------------------------------------------
---------------------------
Each Night from 22/40 – 23 PM (
FM/ 95 & AM 1332
-------------------------------------------------
---------------------------------
This program is called DAROLFONOON = it was the famous High School in
-------------------------------------------------------------------------
---------
With cooperation of Professor Seyyed Hossein Nasr,
Philosophers, Scholares, etc...
-----------------
---------------Professor Seyyed Hossein Nasr------------
From
Dr. Gholamreza Aavani, Dr. Mozaffar Bakhtiyar, Dr. Mohammad Khazaey, Dr. Gholamhossein Dinany, Dr. Hasan Lahooty, Pary Riyahy, Dr. Ahmad Jalaly, Dr. Mohammad Khansary, Dr. Fathollah Mojtabaei, Dr. Mohsen Jahangiry, Manoochehr Sadooghy, Dr. Yahya Bonheur, Dr. Ghasem Kakaei, Dr. Sadegh Karrazy, Dr. Reza Akbariyan, Dr. Hadi Sharify, Dr.Abdollah Nasry,
From Malesiya:
Dr. ousman baker, Dr. Bahreddin Ahmad
From
Dr. Foad Naem, Dr. Soheil Oumar, Dr. Ejaz Akram
From
Dr. Ali Huber, Dr. Maryam Sharif
From
Dr. Ebrahim Kalin, Dr.Mahmood Klic
From Jordan:
Dr. Caner Dagli
From
Dr. Emma Clark, Dr. Rezashah Kazemy, Dr.reza jouzi
From U.S.A:
Dr. Mohammad Faghfoory. Dr. Hossein Ziai, Dr. Mehdi Amin Razavy, Dr.PeterJ. Chelowski, Dr. William Chittick, Dr. Jane Smith, Dr. Mohiaddin Mesbahi, Dr. Mary Evelyn Tucker, Dr. Maria Dakake, Dr. Ali Ghaysari, Dr. Luce Lopez-Baralt, David Dakake, Dr.Jane Smith, Dr. Oliver Leaman, Dr. David Cain, Dr. Parvin L. Peervani, Dr.John Voll, Dr.Joseph Lumbard, Dr.Alan Godlas, Dr.Abdullah Schlifer
and:
Professor Tu-wei Ming, Dr. Kapila Vatsyayan, S. Awsaf Ali, Zailan Moris(Malesiya), Dr.Ashk Dahlen( Sweden), Dr. Michele Viegnes, Prof. Aisha Gouvenor, Professor Jane Smith, Professor James Bill, Professor Shane Jackson, Professor Dallal, Professor McLean, Professor Jacob Needleman, Professor James Cutsinger, Professor Bruce Foltz, Dr. Dean William Graham, Professor Kimberly Patton, Professor Kimberly Patton, Professor Tu-wei Ming, Dr. Keith Critchlow, Professor Arvind Sharma (Canada), Dr. Mozafar Ighbal
-----------------------------------------------------
-------------
Director: Seyyed M.Hosseini Baghsangany
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتگوی رادیویی برنامه "دارالفنون" با دکتر اعجاز اکرم
فیلسوف و اسلام شناس معاصر
" انسان سنتی با طبیعت مثل زن خود، رفتار می کند اما رفتار انسان مدرن با طبیعت، چون برخورد او با زنی روسپی است"
دکتر اعجاز اکرم، استاد علوم سیاسی دانشگاه آمریکایی مصر بوده است. دکتر اعجاز اکرم استادی پاکستانی- آمریکایی است. تخصص او مذهب و سیاست جهانی در دنیای اسلام است. فوق لیسانس و دکترای خودش را در آمریکا گرفته و استاد دانشگاههای مختلف به شمار می آید. دکتر اعجاز اکرم مدتی مدیریت مجله اسلامی علوم انسانی را بر عهده داشته. از ایشان مقاله ارزشمندی در کتاب
" اسلام، بنیادگرایی، مدرنیته و چالشها" به ویراستاری جوزف لامبارد منتشر شده است. یکی از نصرشناسانی است که در مجموعه برنامه " دارالفنون" از کشور پاکستان حضور یافته است و ما با این چهره علمی ارزشمند گفتگوهای قابل توجهی داشته ایم که اینک بخش اول آنرا می خوانید:
گفتگو و ترجمه: سید رضا حسینی باغسنگانی
ادیت: سید محمد حسینی باغسنگانی
دکتر اعجاز اکرم، ما می خواهیم درباره پروفسور سید حسین نصر و نقش و اهمیت ایشان در فلسفه اسلامی با شما صحبت کنیم. می دانیم که شما یکی از شاگردان ایشان بوده اید. آیا می توانید در خصوص اولین آشنایی خودتان با ایشان برای ما توضیح دهید؟
بله، من بعضی از تأملات مقدماتی و درونی خودم را با ایشان سهیم هستم. بخش اعظم زندگی من در واشنگتن گذشته است. در سال 1996 من در دانشگاه آمريکايی واشنگتن مشغول تحصیل بودم، در همین هنگام علوم اجتماعی را زیر نظر استاد شریف ماردین از ترکیه، پی می گرفتم. روزی من به کتابخانه دانشگاه رفته بودم تا کمی در این حوزه ها تحقیق کنم. در کتابخانه به دنبال نوارهای ویدیویی درباره سرمایه داری می گشتم؛ کارم که تمام شد با خود گفتم " امروز چه چیز دیگری می توان دید" همین جا بود که چشمم به نواری ویدیویی افتاد با عنوان " ذهن اسلامی" اثر دکتر سید حسین نصر. من تا آن زمان درباره دکتر نصر، چیزی نمی دانستم. این اتفاق در زمان جنگ اول خلیج فارس بر علیه عراق روی داد و این فیلم در خصوص ارتباط میان اسلام و غرب بود. در این فیلم بیل موریس با دکتر نصر گفتگو می کرد. من بعد از دیدن فیلم کاملا تحت تأثیر افکار و عقاید و فلسفه او شدم. هیچگاه ندیدم، که کسی به اندازه ایشان با اعتماد به نفس درباره اسلام و تمدن اسلامی حرف بزند. بعدها در یکی از کلاسهای ایشان با عنوان " فلسفه جاودان" در دانشگاه جورج واشنگتن شرکت جستم. همین دوره برای من جهانی بود و باعث شد که مسائل را از دید بهتر و دیگری بنگرم.
اعتراف می کنم که در ابتداء ذهنیتی سکولار داشتم ولی پرفسور نصر، جنبه هایی از فلسفه اسلامی و فرهنگ و تمدن مرا پیش رویم قرار داد که پیش از آن هیچگاه با آن روبرو نشده بودم و از آن پس من، روابط بسیار نزدیکی با این استاد بزرگ برقرار ساختم.
دکتر، آیا می توانید به ما بگویید که چه چیزی در فلسفه سید حسین نصر، شما و بسیاری از دوستان شما را به این فلسفه علاقمند کرده است؟
البته وقتی ما از "سنت" حرف می زنیم؛ فوراً دیدگاهی ضد مدرن به اذهان القاء می شود؛ از این رو مردم اغلب سنت را نادیده گرفته و به آن توجهی ندارند. مردم فکر می کنند سنت و دین چیزی است که به گذشته تعلق دارد و مدرنیزم، سبب پیشرفت و ترقی بشر اما قضیه به این سادگیها نیست. در این میان دکتر نصر، نه تنها یکی از سخنگویان قلسفه سنتی، که مهمترین سخنگوی مکتب سنت گرایی است. دکتر نصر، بخش قابل توجهی از زندگی خود را در غرب گذرانده و پس از این مدت طولانی زندگی در غرب، قاعدتاً می بایست به جنبه های منفی وتاریک روشنگری روی کرده باشد اما شاهد عملکرد دیگرانه ای از ایشان هستیم. می دانید که روشنگری، هزینه های سنگینی در پی دارد و تحول از تفکر سنتی به تفکر مدرن خود تاوان این رویکرد است. تاوانی که باید پرداخته شود. گفته جالبی از دکتر نصر به ذهنم رسید، ایشان می فرمایند:
" بسیاری که از کشورهای شرقی به غرب می آیند و می خواهند غربی و مدرن شوند، پس از چندی گذر ایام، از تفکر غربی روی می گیرند و به سنت خود باز می گردند"
از همین آموزه است که می توان به معنا دست یافت. از همین رو " سنت گرایی نصر" در پیوند با " معنویت گرایی" است. دکتر نصر، تنها درباره فرهنگ سنتی صحبت نمی کند و یا سنتها را تنها به آداب و رسوم خلاصه نمی سازد بلکه نکته مورد تأیید ایشان، "فطرت انسان" است. این فطرت در سنتها و فرهنگهای مختلف، نامهای گوناگونی دارد؛ در ایران آنرا " جاویدان خرد"، و در دنیای آنگلوساکسون آنرا "سنت بنیادین" نام می دهند. این سنت، از وجود انسان سرمنشاء گرفته است. سرمنشایی به نام خداوند و نه چیزی غیر از او. می دانید که تمام سنتها خدامداراست اما آنچه در فلسفه دکتر نصر، منحصر به فرد می نماید؛ توصیف کلی تر دکتر نصر از اسلام است. توصیفی که مستقیماً از نص قرآن و دیگر متون اسلامی بر گرفته شده؛ راهی است برای رستگاری بشر و ما می توانیم در سنت پیامبر اکرم و احادیث وارده شواهد بسیاری بر این واقعیت بیابیم. از همین رو مکتب "سنت گرایی" از این منظر مکتبی "جهان شمول" است. دکتر نصر، همواره عقیده داشته است که بدون شریعت، هیچگاه تصوف و عرفان وجود ندارد. از این رو، این مکتب هرگز مکتبی، رمانتیک شوق زده و نوستالژیک و گذشته گرا نیست. سنت مورد توجه دکتر نصر، سنتی پویا و زنده است. به عقیده او، تمام ادیان، چیزی جز صورتی از سنت نیستند.
دکتر اعجاز اکرم، بگذارید موضوع را از دیدگاه دیگری بنگریم؛ آیا به نظر شما دکتر نصر، امر مقدس را در برابر امر دنیوی قرار می دهد یا فحوای ایده ایشان نکته دیگری است؟
بله، دکتر نصر، در یکی از کتابهای معرف خود، " دانش و طبیعت" که نتیجه درسهای ایشان، در دهه هشتاد میلادی، در دانشگاه کلیفورد اسکاتلند بوده است. این کتاب، تیتر مهم زندگی فکری ایشان به شمار می آید و شاید دکتر نصر تنها متفکر مسلمانی باشد که این سلسه درسها به ایشان سپرده شده است. به عقیده من در این کتاب مهمترین استدلالهای دکتر نصر در باب " خدشه دنیای مدرن بر امر مقدس" بیان شده. استاد نصر استدلال می کند که "دنیاگرایی" در تضاد است با "امر مقدس". در "دنیوی نگری"، هیچ امر مقدسی نمی توان جست و در نتیجه حقیقت مطلقی وجود نخواهد یافت. همه چیز در سیلان و گذر است. اگر قرآن و سنت حقیقت نداشته باشد. به هیچ چیز نمی توان اعتماد و تکیه کرد؛ چرا که ارزشهای جاودان، خود به خود نابود خواهد شد. در واقع، دنیای مدرن نیز، مقدسات خودش را خواهد داشت. امور مقدسی چون دموکراسی، حقوق بشر و غیره... البته به شکلی که این امور همانند مقدسات کتاب مقدس، مقدس نمی توانند بود. در هر جامعه می باید چیزی باشد که جامعه را متحد نگاه دارد؛ چیزی فراتر از خود جامعه که این همان جوهره علم مقدس است. هر چیزی در دین، در تماس با معجزه و مقدسات است. اگر مقدس را دور بیندازیم، دینی وجود نخواهد داشت.
همانطور که می دانید؛ یکی از جنبه های مهم تفکر دکتر نصر، نگاه انتقادی او به "محیط زیست" است؛ آیا ممکن است قدری این موضوع را برایمان شرح دهید؟
یکی از مهمترین نتایج مدرنیته، همین "بحران محیط زیست" است. اکنون بحث آن است که اگر فلسفه مدرن بخواهد؛ تداوم داشته باشد؛ باید ببینیم آیا محیط زیستی در کار (باقی) خواهد بود یا نه. محیط زیست از سال 1999 بسیار مورد توجه قرار گرفته است، اما دکتر نصر تنها کسی بود که در دهه شصت میلادی، با کتابی به نام "انسان و طبیعت" به این امر توجه کرد. در این کتاب سید حسین نصر به تقابل میان انسان و طبیعت در دنیای مدرن توجه داد و در این اثر، ارتباط متقابل میان این دو حوزه را مورد بحث قرار داد و اینکه انسان مدرن چگونه با نفی این رابطه، به تخریب محیط زیست پرداخته است. انسان مدرن به گونه ای با محیط زیست برخورد می کند که بیم آن است، ما به نقطه ای بی بازگشت برخورد کنیم.
جمله معروفی از دکتر نصر در مقدمه همین کتاب رخنمایی می کند. من همواره این نکته را یکی از دلایل ارادت خود به دکتر نصر بر می شمارم. او می نویسد:
" انسان سنتی با طبیعت مثل زن خود، رفتار می کند اما رفتار انسان مدرن با طبیعت، چون برخورد او با زنی روسپی است"
حقیقت محض است. انسان سنتی، از طبیعت منافع زیادی بر می گیرد و البته تعهدات قابل توجهی هم دارد اما انسان مدرن چه؟ هم از طبیعت بهره می کشد و هم هیچ تعهدی در قبالش ندارد. به عنوان مثال منطق "تولید بیش از اندازه" را که خوب می شناسیم، این تولید به چه چیزی منجر خواهد شد جز "مصرف بیش از اندازه"، آیا این امر، خود عامل تباهی افزونتر نخواهد بود؟
--------------------------------------------
با کليک بر تصوير پروفسور نصر اين مباحث را بشنويد.
------------------------------------۱----
----۲----
------------------
موافق هستید بحث خودمان را درباره نظرات دکتر نصر درباره محیط زیست ادامه بدهیم
بله، من هم از شما و برنامه دارالفنون، تشکر می کنم که این موضوع را مطرح کردند. فکر می کنم در بحث پیشین فراموش کردم اشاره کنم که دکتر نصر، در سال 2001 به عنوان فیلسوف منتخب مجموعه کتابخانه فلاسفه زنده برگزیده شد.
بله و ما هم در قسمتی دیگر به این موضوع خواهیم پرداخت.
دکتر اعجاز اکرم، چندی پیش با دکتر فواد نعیم که بحث می کردیم؛ سؤالی از ایشان پرسیدیم که مایلم از شما هم بپرسم. دکتر آیا فکر نمی کنید که انتقادات سید حسین نصر، بر بحران محیط زیست، که ناشی از تفکر مدرن است، پیش از این در تفکرات هیدگر نیز نمود پیدا کرده بود؟
من شخصاً فکر نمی کنم که فردی نظیر سید حسین نصر، تحت تأثیر اگزیستانسیالیستها و یا اگزیستانسیالیزم فرانسوی و یا هیدگر باشد. سید حسین نصر، در این خصوص بیشتر، تحت تأثیر متون مقدس است. منظورم قرآن، متون و ادیان ابراهیمی و ادیان شرقی و غیره است. بنابراین نصر به فلسفه از دیدگاه انسانگرایانه اصالت عقلی نمی نگرد، بلکه باید گفت سید حسین نصر، در دیدگاه تئوسوفیک (Theosoohic) به این امر می نگرد که می توان این فلسفه را از مقام نبوت تلقی کرد. فکر می کنم؛ سید حسین نصر، از همین منظر شناخته شده و معرفی شده است. تلاشهای ایشان باعث شده است که ما اکنون بتوانیم با دیدگاهی مستقل با تمدن غربی گفتگویی رودررو برقرار کنیم. در گذشته به نکته دیگری هم اشاره کردم که به دیدگاههای ایشان درباره محیط زیست اشاره داشت.
آن زمان، که من و دانشجویان دیگر در سلسه درسهای ایشان، در دانشگاه جرج واشنگتن شرکت می کردیم؛ چند بلوک آنسوتر، ساختمان بانک جهانی قرار داشت. آنها درباره مطالبی چون سیاستهای توسعه جهانی جنجال می کردند و دکتر نصر در جرج واشنگتن، از ما می پرسید؛ چرا ما باید به نام توسعه و عدم توسعه بیش از حد به بحران محیط زیست مبتلا شویم؟
برای همه روشن است که بحران محیط زیست ناشی از توسعه بیش از حد است. اصولاً توسعه، امری است مبتنی بر رشد و رشد بی پایان است. در حالیکه آموزه های مذهبی مدافع هارمونی و توازن هستند. این وظیفه ماست که باید آموزه های سنتی را به خاطر بسپاریم و جنبه های معنوی آنرا پاس بداریم؛ چرا که جهان اکنون هویت معنوی خود را از دست داده است و همین که ایده خداوند از صحنه تمدن محو شود؛ جهان توازن خود را از دست می دهد.
خیلی غمگین کننده است که چنین دیدگاه جالب توجهی در نهایت تنها محدود به کتابخانه فیلسوفان زنده شود؟ به نظر شما این طرز نگاه تا چه حد می تواند قابلیت کاربرد داشته باشد؟
S e y y e d H o s s e i n N a s r
ادامه دارد....
زندگی و آثار دکتر سید حسین نصر
زندگینامه خود نوشت دکتر سید حسین نصر
از کتاب «فلسفه سید حسین نصر»
دیباچه:
تلاش شرق و غرب یا مواجهه جهان سنتى با عالم متجدد، رویدادى است که نه تنها تاریخ بیرونى ممالک شرقى را در چند سده اخیر رقم زده، بلکه به نحو ناگریزى بر تمام وجوه حیات درونى ساکنین این ممالک نیز سایه افکنده است. در همه این دوران انسان شرقى، انسانى مضطرب و بى قرار بوده است. انسانى که از طرفى خود را در برابر دستاوردهاى عالم متجدد ضعیف و ناتوان و نیازمند مى دیده و از طرفى دیگر با پذیرش، بلکه تسلیم و ناگزیر به مدنیت و فرهنگ غربى خود را بریده از ریشه هاى کهن فرهنگى و وطن مألوف خویش احساس مى کرده است. و بریدگى از ریشه ها مسأله ساده اى نیست بغرنج و دردناک و فاجعه آمیز است.
اما تفکر و اندیشه اصیل همواره در مقابل چنین اضطرابهاى و سرگشتگى هایى شکل مى گیرد; یعنى در آنجا که حیات روزمره فرد در مواجه با پرش ها و پرشانى ها مختل مى شود و شخص دردمندانه مى کوشد تا راه برون شدى از این معرکه جانکاه بیاید.
زندگینامه خود نوشت دکتر نصر در واقع شرح همین اضطراب و
پریشانى و بازگویى تلاشى جدى و دردمندانه در راه گذر از این مرحله است. در واقع حوادث این زندگینامه حکایت احوال درونى نسلى از ساکنین عالم شرق است که پیش از ما با مسأله سنت و تجدد روبرو شدند و سعى نمودند در افق زمانه خویش پاسخى براى آن بیابند.
دکتر سید حسین نصر در خانواده اى با ریشه هاى سنتى عمیق تولد و پرورش یافت. در نوجوانى بواسطه برخى شرایط پیش آمده ترک وطن گفت و در غرب ساکن شد و در آنجا عمیقاً با عالم غربى آشنا گشت. همین آشنایى منجر به آشوب و بحرانى در روح او شد بحرانى که ریشه در تعارض غرب و شرق و سنت و تجدد داشت. اما نصر تسلیم این بحران نشد. در طلب حقیقت به تفکر و جستوجوى عمیق پرداخت و سرانجام در پى آشنایى با «سنت گرایان، آنچه را یافت که مى جست. از آن پس زندگى دکتر نصر تلاش براى فهم عمیق تر حقیقت. سنت و تحقیق آن در جان خویش بوده است. همچنین دکتر نصر این توفیق را یافت که یکى از شارحان و نمایندگان برجسته اندیشه سنت گرا باشد. کارنامه درخشان و پربار فعالیتهاى پر ارج و آثار گرانبهاى ایشان در راه تعلیم و گسترش حقایق سنتى براستى خیره کننده و غبطه انگیز و درس آموز است.
زندگینامه خود نوشت کنونى جزیى از کتاب «فلسفه سید حسین نصر» است که در سال 2001 در مجموعه «کتابخانه فیلسوفان زنده» به چاپ رسیده است. این مجموعه نفیس براى ارج گذارى از مقام اندیشمندان برجسته روزگار ما در زمان حیات آنان و با حضور و مشارکت خود آنان شکل مى گیرد و مجلات سابق آن به اشخاصى همچون گادامر، بوبر، کارناب، پاسپرس، پوپر، کواین و... اختصاص داشته است. در واقع
انتخاب دکتر نصر براى این مجموعه، برگ زرین دیگرى در کارنامه ایشان است.
از درگاه خداوند براى حضرت ایشان آرزوى سلامت و توفیق داریم و امیدواریم که این خدمت ناچیز به کام اهل دل خوش بیاید.
امیر نصرى ـ امیر مازیار



پیشینه خانوادگى
حدیث مشهورى از على بن ابى طالب، پسر عم و داماد پیامبر اسلام و نمونه کامل باطن گرایى و مابعدالطبیعه اسلامى وجود دارد، حاکى از اینکه به گوینده یک سخن نباید نگریست، بلکه باید به آنچه مى گوید توجه کرد این آموزه از زمان جوانى در خاطر من نشسته است و به همین جهت به ندرت پذیرفته ام چیزى که صبغه زندگینامه اى داشته باشد بنویسم، اما براى مجموعه، کتابخانه فیلسوفان زنده چنین نوشته اى از شخصى که مجلد جدید این مجموعه به او اختصاص یافته است ضرورى بود. بنابراین، با پاره اى ملاحظات به این وظیفه پرداختم. اما هنگامى که تصمیم گرفتم چنین کنم، دیدم لازم است که به دقت در پیشینه خانوادگى و تربیتى ام جست و جو کنم. پرورش من در محیطى انجام گرفت که این پیشینه فراهم آورده بود. محیط جانبخشى که سرشار از صلح و صفاى کودکى و البته کشمکش میان فرهنگ هاى شرقى و غربى، میان سنت و تجدد بود. اوّلین پایه هاى جهان بینى فلسفى و عقلانى من در این محیط شکل گرفت و مبنایى یافت که اندیشه هاى بعدى من بر آن مبنا استوار شد و بسط پیدا کرد.
من در سال 1933 (1312 هـ . ش) در تهران و در خانواده هاى از محققان و اطباى مشهور متولد شدم. خانواده هاى پدرى و مادرى من به گونه هاى متفاوتى از فرهنگ ایرانى تعلق داشتند. پدربزرگ پدرى من به خانواده سادات تعلق داشت (یعنى از تبار پیامبر اسلام بود). جد او، ملا ماجد حسین مجتهد صاحب نامى در نجف بود. او در قرن (هجدهم/ دوازدهم هجرى) به دعوت نادر شاه عازم ایران شد. اما در میان راه درگذشت و خانواده او در کاشان ساکن شدند. پدربزرگ من، احمد، در این شهر متولد شد و پرورش یافت. او به جهت اینکه فرزند ارشد یک عالم دینى مشهور، سید نصراللّه، بود مورد احترام بسیار قرار داشت. احمد در سنین جوانى براى مطالعه طب به تهران آمد. او خیلى زود در تهران طبیب مشهورى شد و براى مدتى در دوره قاجار طبیب دربار بود و از پادشاه لقب نصرالاطباء را دریافت کرد که نام خانوادگى من، نصر از آن گرفته شده است. همسر او، بیگم از خانواده کاشانى صبا بود. خاندانى قدیمى کاشان که نسبشان برمکیان مى رسید. خاندانى که در قرن نهم (سوم و چهارم هجرى)، وزیران خلفا بودند. شاعر و مدیحه سراى عصر قاجار، ملک شعرا، فتح على خان صبا و بسیارى از هنرمندان و شعراى مشهور دیگر به این خاندان تعلق داشتند. هر چند مادربزرگم فقط از آموزش هاى معمول سنتى آن زمان براى زنان بهره برده بود، اما هزاران بیت از اشعار کلاسیک فارسى را از حفظ داشت و خودش هم شعر مى سرود. من برخى از اوّلین ابیات فارسى را که از کودکى در حفظ دارم از دهان او شنیده ام، همچنان که بسیارى از داستانهاى عامیانه اى را که
مى دانم، به صورت قصه از زبان او یا دخترانش (عمه هایم) شنیده ام، چه آنها هم به خوبى با شعر و حکایت هاى عامیانه آشنایى داشتند. والدین پدرى من و پنج پسر و دو دخترشان مسلمانانى مؤمن بودند. افزون بر این، خانواده پدر بزرگ من براى چندین نسل با متصوّفه در ارتباط بودند. یکى از اجداد ایشان، ملاسید محمدتقى پشت مشهدى، عارفى مشهور در کاشان بود و مقبره او در کاشان ـ که نزدیک آرامگاه شاه عباس صفوى واقع شده ـ تا به امروز زیارتگاه دوستداران تصوف است. پدربزرگ من نیز این علاقه را حفظ کرد و مرید صفى على شاه، عارف بزرگ قرن نوزدهم و جانشین او صفا على شاه (ظهیرالدوله) بود. پدر من هم که به راه والدش مى رفت با این مشایخ در ارتباط بود.
بدین ترتیب، پدر من، سید ولى الله در یک خانواده فرهیخته و مذهبى پرورش یافت. او که در کاشان متولد شده بود در سنین جوانى به تهران آمد و تحصیلات خود را در موضوعات متداول ایرانى و اسلامى و طب دنبال کرد، او که از دارالفنون، تنها مدرسه طب در آن روزگار، فارغ التحصیل شده بود، طب سنتى اسلامى را هم که از ابن سینا ریشه مى گرفت، دنبال مى کرد. او در عین اینکه مانند پدرش طبیب حاذقى شد اما علاقه اى جدى تر به فلسفه، ادبیات و تعلیم و تربیت داشت و خیلى زود کارهاى رسمى طبیب را رها کرد (گرچه طبابت دربار باقى ماند) و فعالیتهاى پزشکى اش را به دوستان نزدیک و بستگان محدود نمود و به سراغ تعلیم و تربیت رفت. در واقع پدرم از پایان دوره قاجار تا دوره پهلوى در راس نظام آموزشى ایران قرار داشت و براى دو دهه در وزرات آموزش و پرورش، رئیس دفتر و بعد وزیر بود. او پس از همکارى در
نگارش پیش نویس قانون اساسى مشروطیت، برخلاف میل خود عملاً درگیر مقولات سیاسى شد و در اولین مجلس پس از انقلاب مشروطه در سال 1960 به عنوان نماینده مردم در تهران حضور داشت، منش و روش سیاسى او تأثیر قابل ملاحظه اى در ذهن من بجاى گذاشت.
پدر من، هم یک استاد بود و هم یک مدیر آموزشى. او رئیس دانشسراى معلمین و برنامه ریز چندین دانشکده از دانشکده هاى دانشگاه تهران بود و یکى از پایه گذاران نظام آموزشى جدید که اکنون در ایران رسمیت یافته محسوب مى شود. او اوّلین معلم علمى و اخلاقى من و فیلسوف برجسته اى خصوصاً در زمینه اخلاق بود و کتاب مشهورى با عنوان دانش و اخلاق به فارسى نوشت. او نه تنها در عربى و فارسى تسلطى استادانه داشت و یکى از بزرگترین نویسندگان آن روزگار به حساب مى آمد، بلکه فرانسه را نیز به خوبى مى دانست و با انگلیسى و لاتین هم آشنایى اندکى داشت. پدرم کتابخانه اى شخصى مشتمل بر چندین هزار جلد در موضوعات مختلف به زبان فرانسه داشت. در این کتابخانه بود که من براى اوّل بار با نام هاى، میچل مونتنى و چارلز مونتسکیو، رنه دکارت، باسیل پاسکال، فرانسیس ولتر و ژان ژاک روسو و هم چنین افلاطون و ارسطو آشنا شدم. پدرم استادى صاحب روش در هر دو زمینه جسم و جان بود و در عین اینکه در سنت اسلامى ریشه داشت، آشنایى خوبى هم با سنتهاى فلسفى و علمى مغرب زمین و همچنین دیگر ادیان و فلسفه ها کسب کرده بود. من به واسطه تأثیر او در جوى بزرگ شدم که در عین اینکه عمیقاً ایرانى بود بر اندیشه ها و ادیان غربى و همچنین اندیشه هاى نظرى دیگر سنتها گشوده بود. جهانى
اندیشیدن در مثبت ترین معنایش، فضایى را که پرورش یافتم. آکنده بود بى آنکه به هیچ وجه مبانى فرهنگ سنتى ایران را که من در آن زاد شدم، تضعیف کند. مادر من به خانواده کاملا متفاوتى تعلق داشت، اما در آن خانواده هم علاقه شدید مشابهى نسبت به جنبه هاى دینى و عقلانى زندگى وجود داشت. پدربزرگ او، شیخ فضل اللّه نورى از مشهورترین شخصیت هاى سیاسى ـ مذهبى تاریخ جدید ایران و از علماى صاحب اقتدار شیعى روزگار خود بود. اما به دلیل مخالفتش با انقلاب مشروطه در سال 1906 (1285 هـ . ش) دستگیر به فرمان حکومت آن زمان به اعدام محکوم شد. شیخ فضل الله شخصیتى بود که شاه براى دیدار او به منزلش مى رفت و از قوى ترین مردان روزگار بود، اما بدین شیوه بى سابقه از صحنه کنار گذاشته شد. این حادثه تأثیر عمیقى در روح اولادش گذاشت و خیلى از آنان از متدینینى بسیار محافظه کار به تجددگرایان افراطى تبدیل شدند. و یکى از نوه هاى او دبیر کل حزب توده شد.
پدربزرگ مادرى من که پسر شیخ فضل الله بود. هنگامى که مادرم متولد شد در نجف به مطالعه و تحقیق اشتغال داشت. مادربزرگ من هم از خانواده اى ممتاز از عالمان مذهبى به نام طباطبایى بود. هنگامى که مادرم هفت ساله بود، خانواده آنها به تهران بازگشتند و در آنجا پدربزرگ من متأثر از مرگ خشونت بار پدر خود، تصمیم گرفت که از کسوت علماى دینى ـ در معناى مصطلحش ـ خارج شود و به مقوله حقوق بپردازد و قاضى مشهور شد. او هم چنین در بسیارى از مقولات، موضعى متجددانه گرفت و به خصوصى نسبت به تعلیم و تربیت دخترانش توجه نشان داد.
مادر من، اشرف که دختر بزرگ بود در تنها مدرسه متوسطه دختران آن زمان که بالاترین سطح آموزشى براى زنان بود درس خواند و از اوّلین دانش آموختگان آنجا بود. بنابراین، از اوّلین زنان متجدد و تحصیل کرده بود و ایمان اسلامیش را با تمایلات خاصش براى مشارکت در فعالیتهایى که به منظور دفاع از حقوق زنان انجام مى گرفت و مشارکت در مؤسسات اجتماعى که به زنان مى پرداختند، جمع کرده بود. این فعالیتها باعث شده بود که در زمان رشد من و بردار کوچکترم، تنها زدند فرزندان خانواده، او زمان زیادى را وقف آن امور سازد. اما مادرم به ادبیات فارسى هم مى پرداخت و نظیر مادربزرگ پدرى ام بسیارى از اشعار فارسى و حتى عربى را از حفظ داشت و در واقع هنوز هم دارد. او مرا در زمان بچگى با خود به اماکن مهم زیارتى مانند، قم و حضرت عبدالعظیم در نزدیکى تهران مى برد و با این کار براى من، تجربه اى از امور مقدس را فراهم آورد که هنوز هم در ذهن و خاطر من به نحوى فراموش شدنى باقى مانده است. و باز مادرم بود و نه پدرم که بعدها به من احکام عبادى اسلام و خصوصاً نمازهاى یومیه را آموخت.
نخستین سالهاى کودکى
پدر من در سن پنجاه سالگى با مادرم ازدواج کرد. در زمانى که نه تنها در رأس خانواده مهم نصر قرار داشت، بلکه یکى از مشهورترین افراد ایرانى بود و مورد احترام عمومى قرار داشت. من فرزند اوّل بودم و در واقع فرزند ارشد خانواده بودم. نتیجه این امر میراث ادبى اى بود که از خانواده ام در طى چندین نسل به من رسید و متأسفانه در زمان انقلاب ایران در سال (1357 / 1979) وقتى کتابخانه ام که شامل این میراث خانوادگى از کتابهاى نادر و نایاب بود به غارت رفت، نابود شد. از آنجا که من فرزند ارشد بودم. در خانه مراقبت شدیدى نسبت به آموزش من اعمال مى شد; جایى که مدام بحث از موضوعات دینى و فرهنگى جریان داشت و شعر همچون نسیم صبحگاهان آزادانه در آن مىوزید. پدر و مادرم از همان سال هاى نخستین به تعلیم من همت گماردند و حتى در دوران پیش از دبستان، در ساعات زیادى از هفته به من آیات قرآن، شعر فارسى و حتى تاریخ و خصوصاً تاریخ مذهب را مى آموختند. من استعدادى استثنایى داشتم و پیش تر، در سن سه سالگى خواندن و نوشتن
را فرا گرفته بودم. در هشت سال اوّل زندگى من، خانه ما در یکى از سنتى ترین قسمت هاى شهر و در نزدیکى مقبره صوفى معروف، صفى على شاه قرار داشت. خانه ما از دو بخش تشکیل مى شده، بیرونى که پدرم در آنجا با مردم دیدار مى کرد و یک بخش اندرونى که ما در آن زندگى مى کردیم. جایى که زندگى خصوصى و صمیمى اهل خانه فارغ از هیاهوى بیرون در آن جا شکل مى گرفت. معمارى همچنان متأثر از اندیشه هاى اسلامى در معمارى خانگى بود و فضاها، درونى شده بودند. خیابان ما، نظیر خیابانهاى شهرهاى اروپایى در قرون وسطى، بسیار باریک بود و کمى دورتر مسجد کوچکى قرار داشت که ما مى توانستیم صداى موذنش را وقتى که براى اعلام زمان نماز اذان مى گفت بشنویم. هنگامى که ما به بالاى پشت بام مى رفتیم براى ساعت ها مى توانستیم از پشت بام یک خانه به پشت بام خانه دیگر برویم و مى توانستیم گنبدها و مناره ها را که در سطح افق امتداد مى یافتند ببینیم. ما همچنین مى توانستیم که حضور با شکوه کوه دماوند، بلندترین قله غرب آسیا را در شرق مشاهده کنیم. منظره اى که همیشه مرا به یاد شکوه خلقت مى انداخت، تابستان هاى کودکى من در دامنه هاى همین کوه و در روستایى به نام دماوند گذشت. جایى که من براى اوّل بار طبیعت بکر را با شکوه وصف ناپذیرش مشاهده کردم و عشق عمیقى نسبت به طبیعت در من جوانه زد. علاقه اى که در تمام طول زندگیم با من همراه بوده است.
اگر چه تهران به تدریج مدرنیزه مى شد، اما ما همچنان در یک شهر اسلامى کم و بیش قرون وسطایى زندگى مى کردیم. این تجارت نخستین از خانه مان، کوچه هاى باریک منتهى به آن، مسجد کوچک محل، سقاخانه اى که در نزدیکى ما قرار داشت، همسایگان مومن و مهربان، صداى قرآن و فروشندگان دوره گرد به نحو فراموش ناشدنى در خاطر من حک شده اند و تجربه اى عینى از عالمى پیشامدرن را باز مى نمایانند، تجربه اى که من بعدها آن را به نحو عقلانى باز یافتم. من هرگز فراموش نمى کنم که در خلال نخستین سالهایى که در این خانه زندگى مى کردیم، فقط چراغ هاى نفتى داشتیم و در همان جا بود که من براى نخستین بار با روشنایى حاصل از جریان الکتریسته مواجه شدم و چندى بعد رادیو را دیدم.
اما این نخستین سالها از منظر فرهنگى حتى اهمیتى بیش از این دارند. پدر و مادر من مرا تشویق مى کردند که شعر حفظ کنم; خصوصاً اشعار فردوسى، نظامى، سعدى، مولوى و حافظ را و در جلسات مشاعره شرکت کنم. در نتیجه در سنین جوانى من اشعار بسیار زیادى از بزرگترین شاعران فارسى زبان را در حفظ داشتم. هر چند سالیان طولانى تحصیل من در آمریکا باعث شد که بسیارى از این اشعار را فراموش کنم، اما همچنان تعدادى زیادى از آن ها را تا به امروز در یاد دارم. همچنین پدر من در محفلهاى ادبى اى شرکت مى کرد که یک ماه یکبار یا هر دو ماه یک بار برگزار مى شد و در آن برخى از بزرگترین رجال ایرانى که برخى از آنها از شخصیتهاى مشهور سیاسى هم بودند شرکت مى کردند. از جمله محمد على فروغى، نخست وزیر و فیلسوف برجسته اى که ترجمه اى عالى از گفتار در روش دکارت را منتشر ساخت و شاعر بزرگ دوره پهلوى، ملک الشعرا بهار و شکوه الملک رئیس دفتر رضاشاه و چند تن دیگر. من اغلب به این جمع که گاه در خانه ما و گاه در خانه افراد دیگر تشکیل مى شد برده مى شدم. در این جمع شرکت کنندگان چند بیت شعر معمولا از حافظ مى خواندند و سپس ساعتها به بحث و تأمل درباره معناى معنوى و فلسفى آن مى پرداختند. این بحثها گاه به اندیشه هاى ناشى از فلسفه اروپایى کشیده مى شد. شاید بتوان گفت که در واقع این جلسات در سنین نوجوانیم، اوّلین مواجهات با بحثهاى فلسفى درباره ادبیات تعلیمى و صوفیانه بودند.
من تعلیمات رسمى را در سن پنج سالگى و از پایه دوم در مدرسه اى که نزدیک خانه ما و در خیابان شاه آباد قرار داشت آغاز کردم. دو سال بعد ما به خانه اى جدید در قسمت شمالى و مدرن شهر در نزدیکى خیابان شاه رضا رفتیم و مدرسه من و آن حال و هواى اوّلیه تغییر کرد. من را در مدرسه جمشید جم نام نویسى کردند که متعلق به زرتشتیان بود و به دلیل کیفیت بالاى آموزشى اش بسیار مشهور بود. پس از آن به مدرسه فیروزکوهى رفتم و در آنجا پایه ششم را با اخذ بالاترین نمرات در آزمونهاى ملى تمام کردم. در زمان تحصیل در همین مدرسه بود که من تصرف ایران توسط متفقین و فجایع ناشى از آن را به چشم دیدم. خانواده ما که بى طرف بودند از فجایع ناشى از این اشغال کاملا در امان بودند. فجایعى نظیر قحطى و آشوب همه گیر، اما حسِّ تحقیرى که ناشى از تسلیم بى چون و چرا به فرمان نیروهاى خارجى بود، آن چنان عمیق بود که حتى پسر نوجوانى مانند من هم آن را درک مى کرد.
همچنین خانه ما محل رفت و آمد بسیارى از مردم بود که براى ملاقات با والدینم و خصوصاً بحثهاى نظرى با پدرم به آنجا مى آمدند. مهمانان ما از طیفهاى متنوعى بودند; از عالمان سنتى گرفته تا جوانانى که پس از تحصیل در اروپا خصوصاً فرانسه و آلمان به ایران بازگشته بودند (سفرهایى که براساس برنامه حمایتى دولت انجام مى شد و پدر من هم که خود از سفر به خارج کشور ابا داشت در آن نقشى اساسى ایفا مى کرد). از شخصیتهاى سنتى گرفته تا تاملى گراها و متجددین متعصب و حتى افرادى که گرایشات چپ داشتند. از جمله برخى از رجال سیاسى مهم مملکت در حد وزرا و نخستوزیران مانند قوام السلطنه و منصورالملک و سید حسن تقى زاده و همچنین افرادى مانند فریدون کشاورز، ایرج اسکندرى و نورالدین کیانورى که این شخص آخر بعدها از کمونیستهاى بسیار مشهور شد.
همچنین بعضى از اساتید فلسفه سنتى و تصوف و عرفان نیز به خانه ما رفت و آمد داشتند. از جمله سید محمد کاظم عصار ـ که بعداً به او خواهم پرداخت ـ و هادى حائرى که در نظر بسیارى بزرگترین مثنوى شناس زمان خود بود و در سالهاى بعد چیزهاى بسیار درباره تصوف به من آموخت. جمعى از اساتید دانشگاه تازه تأسیس تهران هم به منزل ما مى آمدند. از جمله على اصغر حکمت که وزیر آموزش و پرورش و وزیر امور خارجه شد، على اکبر سیاسى که او هم وزیر شد و رئیس دانشگاه تهران بود، على اکبر دهخدا مؤلف لغت نامه، بدیع الزمان فروزانفر، جلال همایى، بزرگترین استادان ادبیات فارسى در روزگار خود، محمود شهابى و شریعت سنگلجى از محققین دینى و حقوقى نامدار و جمعى از محققین جوانتر ادبیات فارسى مانند پرویز ناتل خانلرى که در نسل بعد از بزرگترین محققان ایرانى شد.
حضور در چنین فضایى، تأثیر عمیقى برمن گذاشت. من در سن ده سالگى نه تنها بزرگترین محققان ایرانى آن روزگار را دیده بودم، بلکه بحثهاى آنان را که اغلب در سطح فلسفى بسیار بالایى بود، مى شنیدم بحثهایى درباره شک و یقین، سنت و تجدد و جهان بینى علمى و جهان شناسى دینى و بسیارى از مقولات دیگر. جداى از نام هاى ابن سینا و مولوى نه تنها با نام هاى دکارت و پاسکال و ولتر آشنا بودم بلکه امانوئل کانت و گئورگ و یلهلم فردریش هگل و حتى کارل مارکس را هم مى شناختم، گرچه نظراتشان را نمى فهمیدم.
در سن ده سالگى خودآگاهى فلسفى من بیدار شد و ذهن من درگیر مسایلى مانند علیت، تناهى یا عدم تناهى مکان، فناناپذیرى نفس یا فناى آن با مرگِ جسم و نظایر آن شد. در عین اینکه ذهن من مدام درگیر این مباحث فلسفى و هم چنین کشمکش فرهنگى میان غرب و شرق بود، اما ایمان من به خدا ثابت ماند. من در همان سنین کم دریافتم که تعارضى هست میان تبعیت از ارزشهاى سنتى در اخلاق و هنر و جذب شدن به ارزشهاى بیگانه اى که براى ذهن پذیرفتى تر بودند. من در کنار مطالعه در فرهنگ ایرانى شروع به خواندن بعضى از کتاب هاى مشهور فلسفى غرب مثل کتابهاى فیلسوف بلژیکى، موریس مترلینگ کردم که تازه به فارسى برگردانده شده بودند. البته همچنین برخى از ترجمه هاى آثار ادبى اروپا مانند نمایشنامه هاى میشل راسین و مولیر را خواندم که عمویم سید على نصر آنها را ترجمه کرده بود; شخصى که یکى از موسسین تئاتر مدرن در ایران بود. رمان هاى تاریخى الکساندردوما و آثار ویکتور هوگو را که باز برخى از آنها توسط اعضاى فامیل ترجمه شده بود و حتى برخى از نمایشنامه هاى شکسپیر و داستانهاى لئوتولستوى را خواندم همه اینها در کنار آثار کلاسیک فارسى خوانده مى شد و به من مدد مى رساند که در آن سن نگاهى جهان شمول به فرهنگ داشته باشم.
نکته مهم دیگر در آن سالیان اوّلیه این بود که من فقط در فضایى تنفس نمى کردم که آغشته به عطر تصوف و فرهنگ سنتى ایران بود و پنجره هایش به سمت غرب گشوده مى شد، بلکه تمدنهاى بزرگ مشرق هم در در این فضا جایى داشتند و من در آن زمان آشنایى خوبى با آنها حاصل کرده بودم. سالى بیش از تولد من، پدرم هنگامى که شاعر بزرگ هندى رابین درانات تاگور از ایران دیدن مى کرد، میزبان او بود. پدرم از او براى من بسیار سخن مى گفت و اشعار تا گور در خانه ما بسیار خوانده مى شد. آشنایى من با تمدنهاى شرقى شامل کشورهاى جدا شده از هند هم مى شد چند سال بعد عموى من اولین سفیر ایران در پاکستان شد، جایى که من بعدها در زندگیم روابط بسیار با آن پیدا کردم. همین عموى من یعنى، سید على نصر در اوائل سلطنت چیانگ ـ کاى چک، سفیر ایران در چین و ژاپن نیز شد و مدام با ما از زندگى در خاور دور سخن مى گفت. همچنین او برخى از آثار هنرى چین و ژاپن را هم با خود آورده بود که بعضى از آنها در خانه ما قرار گرفت. پدرم همواره مرا ترغیب مى کرد که به فرهنگهاى شرقى ـ چه چین و چه ژاپن ـ به دیده احترام بنگرم و به خصوص مایل بود که من کتاب دو جلدى تصویرى اى را تورق کنم که به زبان فرانسه و درباره جنگهاى روسیه و ژاپن در سال 1904 بود، چرا که فکر مى کرد، این کتاب، اولین مرحله شکل گیرى آسیا را پیش از حمله، سخت نیروهاى اروپایى در قرن نوزدهم و هجدهم نشان مى دهد.
تحصیلات من در این سالیان نخست که ما در خیابان شاه رضا یا خیابانهاى مجاور آن ساکن بودیم بسیار فشرده بود و به جز تحصیلات رسمى مدرسه، شامل تمرکز فوق العاده بر موضوعات ایرانى و اسلامى در خانه و آموختن فرانسه نزد معلم خصوصى مى شد. اما از همه مهمتر بحثهاى طولانى رى بود که با پدرم داشتم. بحث هایى که اغلب در موضوعات کلامى و فلسفى بود و اکثر هم با مطالعه و شرکت در جلساتى تکمیل مى شد که پدرم براى کسانى که به منظور بهره بردن از دانش او و گاه مشاجره با او به خانه ما مى آمدند برگزار مى کرد. اینها یکى از اساسى ترین وجوه تعلیمات فلسفى من را در سالهاى نخستین شکل دادند. در واقع از سن ده سالگى به بعد هیچ گاه نبود که من درگیر مسایل فلسفى، به معناى سنتى این واژه نباشم.
اما چند واقعه اسف انگیز شکل زندگى مرا در دوره کوتاهى تغییر دادند. پدر من با دوچرخه اى تصادف کرد و به واسطه آن به جویى پرت شد و لگن خاصره اش شکست. اما به علت جنگ نتوانست براى عمل به اروپا برود و در ایران هم به خوبى معالجه نشد و زمین گیر گشت. زمین گیرى او عامل ذات الرئه او و ضعیف شدن قلبش و در نهایت علت مرگ او پس از دو سال در 1946 شد. در زمان بیمارى پدرم، جوانترین خاله من که در خانه ما زندگى مى کرد بر اثر مننژیت به طور ناگهانى فوت شد. این واقعه و مرگ مادربزرگ مادرى ام در پى آن، اثر عمیقى در روح من باقى گذاشت و واقعیت مرگ را به گونه اى زنده پیش روى من قرار داد، به نحوى که هرگز آن را فراموش نمى کنم.
در زمانى که پدرم ضعیف تر مى شد، خانواده احساس کردند که براى من بهتر است در زمان مرگ پدرم در کنار او نباشم، چرا که من وابستگى شدیدى به او داشتم. دایى من، عماد کیا سفیر ایران در نیویورک بود و بنابراین خیلى سریع تصمیم گرفته شد که من به آمریکا بروم و در آنجا تحت مراقبت او به تحصیلاتم ادامه بدهم. من از اینکه در طلب معرفت باید به چنین سرزمین دور غریبى بروم حس ماجراجویانه اى داشتم و آموختن انگلیسى مقدماتى را آغاز کردم. اما وقتى که زمان سفر در اکتبر 1945 فرا رسید، زمانى که من در پایه هشتم دبیرستان شرف بودم، درد جدایى از خانواده ام و ایران تقریباً برایم غیرقابل تحمل مى نمود. در لحظه جدایى پدرم در چشمان من خیره شد و با لبخندى مهربانانه گفت که ما دیگر، هرگز در این جهان یکدیگر را نخواهیم دید. اما روح او در آسمان پرواز خواهد کرد و مدام از آن بالا مرا خواهد نگریست. آخرین نصیحت او به من این بود که نظم و انضباط شخصى داشته باشم و براى طلب معرفت، بیش از هر چیز دیگر ارزش قائل شوم.
به این ترتیب اولین و تعیین کننده ترین دوره زندگى من هنگامى که سرزمین مادرى ام را به مقصد آمریکا ترک کردم به اتمام رسید. آنچه در این دوران بیشتر به واسطه تعلیمات پدر در من، به وجود آمد، عشق به معرفت، نظم شخصى و اشتیاق به جستجویى مداوم براى پى بردن به حقیقت دینى، فلسفى یا علمى اشیا بود. در واقع من عطش سیرى ناپذیرى براى فهم چگونگى کارکرد اشیا داشتم و حتى در همان سنین نوجوانى قادر بودم که قطعات یک رادیوى بزرگ را از هم جدا کنم. و دوباره به هم متصل سازم. آن هم به دلیل علاقه به فن آورى جدید که حتى بعد در آمریکا مخالفت بیشترى با آن پیدا کردم، بلکه به این جهت که مدام در پى فهم چیستى اشیا بودم. همچنین تربیت اولیه من این احساس را در من به وجود آورد که به فرهنگها و ادیان گوناگون جهان به دیده احترام بنگرم و مرا از واقعیت کشمکش میان شرق و غرب و سنت و تجدد آگاه ساخت. ذهن من بسیار فعّال بود و من اغلب با اشخاص بزرگ تر از خودم بحث مى کردم. بحثهایى که بیشتر صبغه فلسفى داشتند. من به ریاضیات علاقه زیادى داشتم و در مدرسه در این درس بسیار موفق بودم، هم چنانکه در ادبیات و شعر و موسیقى که از همان سنین کودکى مجذوب آن بودم. در سالهاى تحصیل من در غرب هم این تمایلات در ذهن و روحم باقى ماند و در واقع، حتى در آن زمان که از علوم جدید دل کندم و به مطالعه مابعدالطبیعه، فلسفه و تاریخ علم پرداختم. این تمایلات هم چنان مولفه هاى اصلى شخصیت فکرى من را تشکیل مى دادند. هنگامى که موضع فلسفى من شکل گرفت، دیگر کمتر اهل بحث و جدل بودم، اما جذابیت موشکافهایى منطقى از یکسو و جاذبه نور اشراق عرفانى و گرماى عشق الهى از دیگر سو هم چنان در من پابر جا بود، همان گونه که آگاهى از تکثر جهانهاى فرهنگى و کشمکش عمیق میان سنت و تجدد نیز مرا رها نکرد. کشمکشى که در عالم عقلانى همه اندیشمندان تمدنهاى سنتى مشرق زمین که به گونه اى در معرض اصول تجدد و شرایط ناشى از ورود اندیشه جدید قرار گرفته اند حضورى دائمى دارد.
سفر به آمریکا
سفر من به آمریکا که از طریق کشتى و از اسکندریه به انجام گرفت، سفر راحتى نبود. سفر من همزمان شد با پایان جنگ جهانى دوم و به همین دلیل سرشار از مشکلاتى غیرقابل پیش بینى بود که فائق آمدن بر آنها حتى براى مسافران مسن تر هم آسان نبود. در اکتبر 1945 من وداعى حزن آلود با خانواده ام و خصوصاً پدرم داشتم که مى دانستم دیگر او را نخواهم دید و به فرودگاه تک بانده کوچک تهران رفتم تا به بغداد پرواز کنم. خانواده ام به جز پدرم که قادر به حرکت نبود مرا تا فرودگاه بدرقه کردند. از این جهت جدایى من تجربه توامان فراقى جسمانى و روحانى بود; دورى از جمع بسیار گرم یک خانواده شرقى و جدایى از روحى که تا کنون در آن پرورش یافته بودم.
در بغداد سفیر ایران در قاهره که از بستگان ما بود به گرمى از من اسقبال کرد و من در خانه محسن صدر که از بستگان مادرى من و نائب السلطنه عراق و رئیس مجلس سنا بود اقامت گزیدم. در آنجا من چهره قدیمى بغداد را دیدم که کمى بعد از میان رفت. همچنین این اولین تجربه من از عالم عربى بود که در سالهاى بعدى قسم عمده اى از حیات عقلانى من بدان اختصاص یافت.
از بغداد با اتوبوس شبرو مخصوصى که به یک شرکت انگلیسى تعلق داشت و از منطقه ممنوعه میان عراق و سوریه مى گذشت به سوریه رفتم. در دمشق یکى از دوستان ایرانى مرا به خانه اش برد و من در آنجا چند روزى ماندم تا ماشینى مهیا شود که ما را از فلسطین تقسیم نشده آن روزگار بگذارند. در نهایت یک ماشین راحت و مناسب یافت شد و من و دو سه مسافر دیگر از جمله همین دوست ایرانى به فلسطین رفتیم. سفر از میان باغات و مراتع زیبا و سرسبز فلسطین بسیار براى من مسحور کننده و جذاب بود. پس از این در «یافا» قطارى گرفتیم تا ما را به قاهره ببرد.
شهر قاهره در آن زمان بسیار متجدد تراز تهران بود و اقامت یکماهه من در هتل قدیمى مشهور به نام شفیرد هتل که در زمان انقلاب ناصرى در 1952 به کلى سوخت و از میان رفت، مایه آشنایى مستقیم تر من با بسیارى از وجوه عالم متجدد شد. در قاهره در انتظار بلیط سفر با کشتى به آمریکا بودم و در این حین براى اولین بار در عمرم از باغ وحش و از یک فروشگاه بزرگ دیدن کردم. با اینکه سفیر ایران در قاهره محبت بسیارى نسبت به من داشت، اما در واقع من بیشتر تنها بودم. روزى هنگامى که داشتم به تنهایى در رستوران هتل شفیرد، غذا مى خوردم، مورد توجه یک اشراف زاده مصرى قرار گرفتم که در دولت مصر وزیر بود. او از اینکه مى دید پسر خارجى جوانى به تنهایى براى خود غذا مى خورد متعجب شده بود و بر سرمیز من آمد و سوالاتى از من پرسید. من با فرانسه دست و پا شکسته اى که بلد بودم وضعیت خودم را براى او توضیح دادم. او به من علاقه مند شد و به من گفت که تا وقتى که در قاهره هستم، مثل پسرش با من رفتار خواهد کرد. او مرا به اماکن بسیارى از جمله اهرام مصر برد و در نهایت او بود که در یک کشتى سوئدى با نام گریپ شولم که از اسکندریه به نیوریک مى رفت، براى من جایى پیدا کرد.
من در قاهره بسیارى از آثار تاریخى بى همتاى اسلامى و آثار باستانى این شهر را دیدم، اما تجربه حضور در هتل شفیرد و مناطق مدرن قاهره تأثیر خاصى بر من گذاشت، چرا که این دیدارها براى من در حکم مقدمه اى براى ورود به جهان غرب بود. بسیارى از ساکنین هتل اروپایى بودند و آدم گمان مى کرد که گویى در یک هتل درجه یک اروپایى است. اما در آنجا هم عناصر اسلامى و مصرى وجود داشتند. همه خدمتکاران، لباسهاى سنتى مصرى داشتند و بیشتر آنها نوبیایى بودند و طبع مهربانى
داشتند. شاه فاروق معمولا غروبهاى پنج شنبه به هتل مى آمد و روزهاى جمعه با درشکه اش به نماز جمعه مى رفت. من در مصر بیش از تهران مى توانستم کشمکش میان سنت و تجدد و شرق و غرب را در پیش چشم بینم، کشمکشى که در تمام طول زندگیم بدان توجه داشتم. اما تنها در سفرهاى بعدیم بود که اماکن مقدس قاهره به شکلى کامل بر من جلوه گر شدند. در طى سالهاى غربتم در غرب، قاهره خانه اصلى روحى من در جهان اسلام بود، اما بذرهاى اولیه عشق به این شهر در طى همین اقامت چند هفته اى در پاییز سال 1945 در قلب من نشانده شد. شهرى که پس از این تحولات اساسى سیاسى، اجتماعى و مدنى پیدا کرد.
سفر دریایى طولانى و دشوار بود. ما از دریایى مدیترانه به تسالونیکا رفتیم. از آنجا به ناپل از ناپل به مارسى و در نهایت از تنگه جبل الطارق به نیویورک. هراس از مینها و طوفان هاى دریایى به خصوص در دریاى آتلانتیک، لحظات بسیار پربیم و اضطرابى براى من خلق کرد. اما این سفر یک ماهه، اتکا و اعتماد به نفس مرا بسیار قوت بخشید و من براى اینکه چنین سفرى را به خوبى پشت سربگذارم به ناچار باید خود را تغییر مى دادم. هنگامى که در 17 دسامبر سال 1945 به نیورک رسیدم. از یک پسر جوان وابسته به خانواده و فرهنگش به شخصى مستقل، منزوى و متکى به خود تبدیل شده بودم. بسیار برایم لذت بخش و دور از انتظار بود که دربار انداز کشتى مورد استقبال دایى ام عماد کیا و پسرعمویم تقى نصر که نماینده تجارى مادر نیویورک بود و بعداً وزیر دارایى شد و همسران آن ها قرار گرفتم همسر تقى نصر به نام بى بى، دختر عموى من بود و ما در دوران کودکى در بسیارى از تعطیلات با هم بودیم. تلاش و کوشش براى تحصیل در آمریکا هم براى من جذاب بود دوره جدیدى در زندگى من آغاز شد که کاملا با آنچه در زندگیم تجربه کرده بودم فرق داشت و از آن گسیخته بود.
سالهاى تحصیل در آمریکا
بر حسب اتفاق، ورود من به آمریکا با فصل تعطیلات مصادف شده بود. و من تعطیلات را در نیویورک گذارندم و آنجا با شگفتى تمام اولین کریسمس عمرم و جشنهاى آغاز سال نو در غرب را مشاهده کردم. از جمله جشنى که در میدان تایمز نیویورک برگزار شد که به نظر من بسیار وحشیانه آمد. نیویورک هم جذاب و هم ترسناک، هم غریب و هم کسالت آور و اغواگر و نفرت انگیز به نظر مى آمد. دایى من به این جهت که من از تحصیلاتم عقب نیفتم از طریق دوستى ایرانى با رئیس کالج لافاییته، دکتر هاچیسنن صحبت کرد. این شخص در نیوریوک بود و در ملاقاتى که انجام گرفت دکتر هاچنسین به دایى ام پیشنهاد کرد که مرا به مدرسه پدى در هاى استنِ نیوجرسى بفرستد. پذیرش من سریع آمد و من از ماه ژانویه تحصیلاتم را در پایه هشتم ادامه دادم، یعنى همان پایه اى که در ایران آن را آغاز کرده بودم اما سه ماه در بین آن وقفه افتاده بود.
من چهار سال و نیم بعدى را در پدى گذارندم و در سال 1950 فارغ التحصیل شدم. من مجبور بودم که صرفاً، طى یک یا دو ترم فشرده تابستانى در زبان تسلط کافى پیدا کنم تا بتوانم تحصیلاتم را در یکى از بهترین مدارس مقدماتى ساحل شرقى آمریکا ادامه دهم. در اینجا بود که براى اوّلین بار دچار خلاء عاطفى و فرهنگى شدم. با وجود مهربانیهاى بسیار دایى ام عمادکیا که هفته اى یکبار براى دیدار من رنج سفر به نیویورک را بر خود هموار مى کرد، احساس تنهایى شدیدى مى کردم و آگاهى درد آلودى از این واقعیت داشتم که باید روى پاى خود بایستم. پدرم مدت کوتاهى بعد از اینکه من تحصیلاتم را در پدى شروع کردم بر اثر حمله قلبى درگذشت. این خبر بر درد دورى از خانه افزود. مادر و برادر من براى مدت کوتاهى به آمریکا آمدند، اما به علت مشکلات مالى مجبور بودند که به خانه باز گردند. خانواده من به دایى ام پیوستند. دایى زادگانم نیز بسیار صمیمى بودند، اما جذبه یافتن دوستان آمریکایى روزبه روز در من بیشتر مى شد و من شیوه زندگى آمریکایى را مى آموختم، شیوه اى که چهره بیرونى اش، خصوصاً آن گونه که در خشونتورزى و یاغى گرى بعضى جوانان مشاهده مى شد، سخت مرا دلزده کرده بود، من خیلى سریع به زبان انگلیسى مسلط شدم و در واقع علاقه بسیار به شعر انگلیسى و ویژگى شعرى این زبان پیدا کردم. در پایه نهم، دانشجوى ممتازى بودم که نمرات بسیار بالایى در علوم و همچنین نمرات بالایى در انگلیسى مى گرفتم. مجدداً به مطالعه زبان فرانسه پرداختم و سعى کردم تا تسلط بیشترى بر این زبان پیدا کنم. مطالعه اى که تا امروز هم ادامه دارد. نمرات من در ریاضیات بسیار عالى بود و من در آزمونهاى سراسرى متعددى که در ریاضیات برگزار مى شد بالاترین نمره ها را دریافت مى کردم. لذا همه معلمان و مشاوران معتقد بودند که من باید تحصیلاتم را یا در ریاضیات یا در فیزیک ادامه دهم و مشورتهاى اینان و تمایل عمیق قلبى من براى فهم حقیقت اشیاء مرا بر آن داشت که تحصیلاتم را در کالج در این زمینه ها ادامه دهم.
در دوران تحصیل در پدى، موفقیت هاى علمى و غیرعلمى بزرگترى هم داشتم. من شاگرد اوّل شدم و جشن توریع ما ختم شد به اینکه من مجبور شدم اولین سخنرانى عمومى ام را در مراسم آغاز سال تحصیلى انجام دهم. همچنین من به ورزشهاى دانشگاهى ـ خصوصاً اسکواش و تنیس ـ علاقمند بودم و بعدها در ام.آی.تی هم این ورزشها را ادامه دادم و کاپیتان تیم اسکواش ام.آی.تی شدم. همچنین در پدى برنده جایزه (Wycldiff)شدم که به برجسته ترین دانش آموز در همه زمینه ها اعطا مى شد و بالاترین مقام مدرسه اى به حساب مى آمد. همه این ها اعتماد به نفس به من داد که قادرم آنچه برنامه انجامش را دارم تحقق بخشم و هم این حس مسؤولیت را در من بهوجود آورد که باید در کالج موفقیتهایم را ادامه دهم.
پدى یک مدرسه مسیحى پروتستان بود و من در طى مدتى که در آنجا بودم یعنى از 1945 تا 1950 با وجود اینکه مسلمان بودم باید در مراسم کلیسایى صبح روز یکشنبه شرکت مى کردم. پیش از این، تربیت من دوران کودکى، این حس را در من به وجود آورده بود که باید به ادیان دیگر ـ خصوصاً مسیحیت ـ احترام بگذارم. من اشعار عرفانى اى از حافظ و مولانا و شعراى دیگر در خاطر داشتم که در ستایش مسیح سروده شده بودند و قصه هاى حضرت مسیح و مریم عذرا را ـ آن گونه که در قرآن بیان شد. مى دانستم. سالهاى حضور من در مراسم پروتستانها، به من کمک کرد تا گذشته از تجربه اى که از حضور محسوس لطف مسیح پیدا کردم، آشنایى بىواسطه ترى با سنن مسیحى از جمله شعایر، مواعظ، سرودهاى دسته جمعى و اخلاق مسیحیت به دست آورم. یکى از سرچشمه هاى تعلق خاطر دیرین من به گفت و گو با مسیحیت، همین سالهاى رابطه ام با مذهب پروتستان در پدى است. بعد این تجربه با آشنایى نزدیکى که با الاهیات مذهب کاتولیک پیدا کردم تکمیل شد، امّا هرگز این تجربه حضور مداوم در شعایر مسیحى مذهب پروتستان که در طول سالهاى تحصیل در پدى براى من حاصل شد در مذهب کاتولیک تکرار نشد همچنین این تجربه باعث شد که من با کتاب مقدس به خصوص مزامیر و اناجیل آشنا شوم که اجراى آن ها با روایت شاه جیمز همچنان در گوش من پژواک دارد.
اگر سالهاى تحصیل در پدى در اینکه من در زبان انگلیسى تسلط پیدا کنم و با فرهنگ غرب و تاریخ آمریکا و مسیحیت علوم آشنا شوم نقش مهمى داشت، اما همچنین دوره اى بود که من در طى آن از فرهنگ ایرانى خود و از همه مظاهر و تجلیات اسلامى دور شدم و بیگانگى پیدا کردم. من به ندرت به فارسى سخن مى گفتم، مگر در ایام تعطیلات، که البته فقط برخى از تعطیلاتم در جمع فامیل در نیویورک مى گذشت. ما براى تعطیلات به اردوگاه هایى که در اماکن مختلف بر پا مى شد مى رفتیم از جمله یک سال را به صحراى نودا را در کالیفرینا رفتیم.
بنابراین با آنکه زمانى که از ایران آمدم، فارسى دانى من بسى بیش از یک دانش آموز پایه هشتم بود، اما بسیارى از اشعارى را که به خاطر سپرده بودم در این دوره از یاد برده و انشاى فارسى من هم تا حد زیادى بد شده بود. زمانى که مادرم در سال 1950 به آمریکا آمد ما تصمیم گرفتیم که در یک خانه با حال و هوایى ایرانى زندگى کنیم و من مجدداً هر روز به فارسى صحبت مى کردم و شروع کردم به بازخوانى اشعار شعراى بزرگ کلاسیک تا دوباره در زبان مادرى خود، استادى و مهارت پیدا کنم.
معمولا مراسم تودیع مدرسه پدى در پرینستون برگزار مى شد و من منتظر بودم که این بار هم چنین شود. البته چندین بار من و تعداد اندک دیگرى از دانش آموزان را براى بازدید به این دانشگاه آورده بودند و ما مدرسه مطالعات پیشرفته آزمایشگاه هاى فیزیک انیشتین و اماکن و اشخاص معروف دیگرى را دیده بودیم، اما من به دلایلى میلى به رفتن به پرینستون نداشتم. جذبه ام.آی.تی و شهرتش به اینکه بسیار دشوار و سخت گیر است، مرا بر مى انگیخت که با آن مواجه شوم. بنابراین، در خواست هایى براى ام.آی.تی و کال تیک و کوتل نوشتم و در هر سه جا پذیرفته شدم. با بورسهایى تحقیقاتى که کمترینشان متعلق به ام.آی.تی بود. با این حال من بى درنگ ام.آی.تی را انتخاب کردم و در پایان تابستان سال 1950 به بوستون رفتم تا در آنجا دوره مهم و جدیدى از زندگیم را آغاز کنم. من به عنوان یک ایرانى 17 ساله که با موفقیت کامل تحصیلات متوسطه اش را در یکى از بهترین دبیرستانهاى متوسطه آمریکا گذارنده بود، اطمینان داشتم که مى توانم به اهداف پیش رویم دست یابم. اما در درون خود نه آرزوى یافتن شهرت و موفقیت جوانى را داشتم و نه حتى موفقیتهاى دانشگاهى براى من شوق انگیز و محرک بود. براى من فقط امکان تحصیل معرفت درباره طبیعت اشیاء، دست کم در سطح واقعیت فیزیکى مهم بود. بنابراین من با یک عطش عقلانى عازم شهر و فضایى جدیدى شدم، غافل از شوکى که بزودى، به واسطه آگاهى یافتن از سرشت واقعى رشته تحصیلى برگزیده ام، یعنى فیزیک، بر من وارد خواهد آمد.
----------------------------------ادامه دارد ------------------------------
ادامه زندگی و آثار دکتر نصر



ام اى تى و هاروارد
در پاییز سال 1950 من تحصیلاتم را به عنوان اولین دانشجویى ایرانى ام.آی.تی، آغاز کردم و این آغاز دوره اى بود که به اقامت هشت ساله من در کمبریج انجامید. به جاى زندگى در خوابگاه، مادر خانه اى زندگى مى کردیم که مادرم پس از اینکه با برادر کوچکترم مهران به آمریکا آمد، بیرون از کمبریج و در آرلینگتن هیتس اجاره کرد. مهران نیز بعداً در هاروارد مشغول به تحصیل شد و در جغرافیاى نفت متخصص گشت. حال و هواى ایرانى اى که مادرم در خانه ایجاد کرد نقش مهمى در بازگشت من به آغوش فرهنگ ایرانى و در نهایت رجعت من به ایران داشت. من تحصیلاتم را در ام.آی.تی در دانشکده فیزیک یا آنچه بخش هشت خوانده مى شد آغاز کردم. همکلاسى هاى من برخى از برجسته ترین دانش آموزان کشور بودند. ما خودمان را جزو طبقه نخبگان دانشگاه مى دانستیم و من به درسهایم بسیار افتخار مى کردم. ما استادان بسیار برجسته اى در فیزیک داشتیم که بسیارى از آنها مانند چارلز فرید من و بروتو روزى همکاران نزدیک روبرت اپنهایمر و انزیکو فرمى بودند و در برنامه ساخت بمب اتمى که وحشت از آن هنوز در خاطر زنده بود، شرکت داشتند.
با اینکه در ام.آی.تی شاگرد اوّل کلاس بودم و نمرات بسیار بالایى داشتم اما در پایان سال اوّل این احساس در من جوانه زد که در فضایى که علم با تکبر بر علوم انسانى مى تازد گیر افتاده ام. من فیزیک نظرى محض و ریاضیات را دوست داشتم، اما از آزمایشگاه ها بیزار بودم، چرا که فقدان زیبایى در فضاى آنها مرا آزار مى داد. در پایان سال دوم بود که من به یک بحران عقلى و روحى شدید در زندگیم دچار شدم. سخنرانى اتفاقى اپنهایمر که از فعالیتهاى زمان جنگش در عذاب بود و آنها را در حالى که پاره اى از متون هندو را مى خواند، شرح مى داد به سختى مرا تکان داد. اما به خصوص پوزیتیویسم پنهانى که در جو دانشگاه وجود داشت آزار دهنده بود. من در شگفت بودم از اینکه چرا بسیارى از سوالهاى ما بعدالطبیعى اى که براى سالها در ذهن من مانده بودند پاسخ هاى اندکى یافته اند و این شک در من جوانه زد که آیا اصلا فیزیک مرا به فهم طبیعت اشیاى مادى مى رساند. من به روشنى به یاد مى آورم که در حلقه اى کوچک، بحثى که پس از یکى از سخنرانى هاى راسل تشکیل شده بود از او درباره ماهیت فیزیک پرسیدیم و او جواب داد که فیزیک فى نفسه با ماهیت راستین واقعیت مادى سروکار ندارد، بلکه به آن دسته از ساختارهاى ریاضى مى پردازد که با تغییرهاى شخصى ناظر مرتبطند. این پاسخ که توسط یکى از برجسته ترین فلاسفه غرب داده شد و منکر امکان هر نوع واقع گرایى وجود شناختى، در قلمرو فیزیک بود مانند بار غمى بر سر من فرود آمد. من همان لحظه تصمیم گرفتم که فیزیک را رها کنم و بعد هم این تصمیم را عملى کردم. در واقع من مى خواستم اصلا درس و مدرسه را در طلب حقیقت رها کنم و حتى از غرب بروم، اما نظم و انضباط سختى که به واسطه تعلیمات پدر در من بوجود آمده بود، مانع از انجام این کار شد. من براى سه سال دیگر در رشته فیزیک ماندم و با شایستگى از ام.آی.تی فارغ التحصیل شدم، اما دیگر علاقه اى به فیزیک نداشتم. برخى از اساتیدم از اینکه مى خواستم فیزیک را رها کنم ابراز تأسف مى کردند، اما یکى از ایشان به من مى گفت که شاید حوزه هاى دیگر ببیشتر با ذوق و قریحه استعداد من متناسب باشد و برایم آرزوى موفقیت کرد.
علاوه بر واحدهاى فیزیک تعداد زیادى از واحدهاى ریاضیات را که براى رشته فیزیک لازم نبود، گذارندم از جمله واحد نظریه فوریه که در آن زمان توسط نوربرت وینر تدریس مى شد. او بعدها نظریه سیبرنتیک را طرح کرد و علاقه بسیار به زبانها و فرهنگها داشت. گرچه همراهى با و نیز مشکل بود، اما من هم از درسهاى او و هم از گفت و گوهاى خصوصى با او بهره بسیار بردم و هر چند که به لحاظ فلسفى با او موافقت نداشتم، واحدى را در مکانیک سماوى گذارندم که بیشتر به کارهاى او مى پرداخت. من از چشم یک فیزیکدان به این درسها نمى نگریستم، بلکه از دید فیلسوفى بالقوه در این درسها نظر مى کردم که مى خواهد پیش از آنکه به بحث فلسفى در باب علم جدید بپردازد، آن را بشناسد.
بحران روحى و عقلى اى که من در سن هجده سالگى به آن دچار شدم و بر جریان زندگى من در باقى عمرم اثر گذاشت با تصمیم براى رها کردن فیزیک فروننشست بلکه تنها روشن شد که من قطعاً تصمیم دارم که باقى عمرم را صرف علوم فیزیکى نکنم. این بحران، اعتقاد من به خدا را از بین نبرد، اما همه دیگر اجزاى جهان بینى ام را مانند باورهایم درباره معناى زندگى، اهمیت علم و طریق یافتن حقیقت متزلزل کرد. من با بسیارى از استادانم از جمله ویکتور ویسکف و تعدادى از دوستان نزدیکم در دانشکده فیزیک در این باره صحبت کردم به خصوص دوست فرانسویم فیلیپ دیزى و دوست آمریکایى ام پیتر فلیسنتال که آنها نیز مانند من به بحثهاى فرهنگى و عقلانى، بسیار علاقه مند بودند. در واقع ما سه تن نوعى انجمن فکرى را تشکیل مى دادیم و به بحث درباره بسیارى از پرسشهاى فلسفى مى پرداختم که مطالعاتمان در ما بر مى انگیخت.
اما جستجوى حقیقت باید به وسیله هر شخص به صورت جداگانه تحقق پذیرد. جستجوى حقیقت مانند نفس کشیدن است که هیچ کس دیگر نمى تواند آن را براى ما انجام دهد و لذا من تا آنجا که ممکن بود واحدهاى رشته هاى علوم انسانى را مى گرفتم و بسیار مطالعه مى کردم. در آن زمان جیمز کیلیان رئیس دانشگاه در نظر داشت که رشته هاى علوم انسانى را قوت بخشد و آن را از حد یک تفریح و سرگرمى ـ چنانکه بسیارى از دانشجویان و اساتید آن را چنین مى پنداشتند ـ بالاتر ببرد. جمعى از برجسته ترین اساتید به دانشگاه آورده شدند و واحدهاى بسیارى در هر دو زمینه علوم انسانى و هنر عرضه شد که شامل فلسفه، تاریخ علم و ادبیات مى شد. چیزى نگذشت که من تحت تأثیر استادى قرار گرفتم که در ام.آی.تی بیشترین تحول را در من ایجاد کرد. این شخص جورج دسانتیلانا، فیلسوف و مورخ علم مشهور ایتالیایى بود که پس از سالیان سال تدریس در اروپا به آمریکا آمده بود. دسانتیلانا با امیل میرسون در کوشش براى نقدپوزیتوسیم منطقى همکارى داشت. این دو خواستند فلسفه علمى اى بپرورند که بر «نجات پدیدارها» مبتنى نباشد. راهى که پوانکاره ]در نقد پوزتیویسم منطقى[ پیش گرفته بود و میرسون با او مشاجرات بسیار عمیقى در این باب داشت. تلاش این دو براى اقتباس فلسفه علم بر واقع گرایى بود. یعنى طریقى براى به دست آوردن معرفت در فیزیک که با برخى از وجوه واقعیت وجودى اشیا در مرتبه فیزیکى، مرتبط باشد. اما، دسانتیلانا پژوهشگر نقاد و عمیق فلسفه و علم غربى و استادى بى بدیل در تفسیر کمدى الاهى دانته هم بود.
من درسها و سمینارهاى زیادى با او گذارندم. بیشتر از آنچه در برنامه ما لازم بود، و از چشم نقاد او به اندیشه هاى دکارت، کانت و هگل و همچنین پایه گذاران علم جدید نگریستم. خصوصاً گالیله که دسانتیلانا با اندیشه هاى او به خوبى آشنا بود و بعدها کتاب مهمى درباره او نگاشت. همچنین دسانتیلانا مرا با فلسفه فیثاغورى و محاورات افلاطونى، مابعدالطبیعه ارسطویى، تا سوعات فلوطین و فلسفه قرون وسطى به خصوص با آثار اتین ژیلسون آشنا ساخت که من کمى بعد از این شخصاً با او آشنا شدم. او براى عده معدودى از ما سمینارى در طى یکسال کامل در باب دانته عرضه کرد. سمینارى که چشم اندازى فراموش ناشدنى به عمیق ترین وجوه فلسفه و نمادگرایى مسیحى ما گشود. همچنین دسانتیلانا مرا با ژاک مارتین و جریان نوتومایى هم که آن روزها سربرآورده بود، آشنا ساخت، اما مرا از اینکه مجذوب آن ها شوم بر حذر داشت.
اگر چه دسانتیلانا را نمى شد متفکرى کاتولیک دانست، اما او یک متفکر شکاک اروپایى هم نبود. بلکه بالعکس عمیقاً به ما بعدالطبیعه سنتى و فلسفه عرفانى علاقه داشت و از فراموشى آنها در غرب متجدد متأسف بود. او همچنین علاقه اى جدى به آیین هندو و اندیشه اسلامى داشت و پدرش، دیوید دسانتیلانا یکى از مشهورترین اسلام شناسان ایتالیا بود. عمیق ترین تأثیر او برمن در مطالعه متن در باب آیین هندو و نقد اندیشه جدید غرب بود. در باب آیین هندو، وقتى از او خواستیم که درسى در باب فلسفه هندى به ما بدهد او گفت که بدین شرط این امر را خواهد پذیرفت که ما قبول کنیم که آن را از دهان یکه سوار این حوزه بشنویم. و منظورش از این بیان آثار رنه گنون بود. در واقع دسانتیلانا براى اوّل با مرا با کتابهاى مقدمه اى بر مطالعه آموزه هاى آیین هندو و انسان و صیرورت او بنا بر ودانتاى گنون آشنا کرد که نقشى تعیین کننده در شکل گیرى جهان بینى من در باقى زندگیم داشتند.
من غرق در مطالعات عمیق آثار کلاسیک مهم فلاسفه غرب از دکارت تا آلفرد نورث وایتهد شدم و تقریباً همه آثار فلسفى ایشان را به دقت مطالعه کردم، اما خصوصاً مطالعاتم در آیین هندو روز به روز بیشتر مى شد. من در ارتباط با درسهایى که دسانتیلانا عرضه مى کرد و مستقل از آنها به مطالعه آثار رادها کریشنان که بعدها وقتى رئیس جمهور شد شخصاً با او آشنا شدم و داسکیوپتا و دیگران روى آوردم. بویژه آثار آناندا کوماراسوامى در کنار آثار گنون راهنماى مطالعات من در این زمینه شدند. کوماراسوامى، ما بعدالطبیعه دان یگانه و متاخر، مورخ هنر و مروج مشهور حکمت خالده، و سنت در آمریکا، به معنایى که گنون از این واژه ها مراد مى کرد، سه سال پیش از ورود من به کمبریج در نزدیکى بوستون در گذشته بود. اما هنوز برخى از دانشجویانش در آنجا بودند و من خیلى زود از طریق آنان با همسر او دونالوئیسا کوماراسوامى آشنا شدم. او که پس از مرگ شوهرش در آپارتمان بزرگى در کمبریج و در نزدیکى میدان هاروارد زندگى مى کرد، مشغول آماده کردن آثار شوهرش براى چاپ توسط بنیاد بلینگن بود. پروژه اى که به علت مرگ او هیچ گاه تحقق نیافت. کتابخانه کوماراسوامى که غناى آن از لحاظ آثار مربوط به هنر و فلسفه سنتى غیرقابل توصیف بود، در این خانه قرار داشت. در آنجا هر اثر مهمى در باب اندیشه و هنر و نمادگرایى سنتى هند (هندویى و بودایى)، اسلام، چین، افلاطون و اروپایى قرون وسطى مى جستى، مى یافتى. خود آپارتمان هم با آثارى زیبا در هنر سنتى آراسته بود که اکثراً هندى بودند. اما آثار ایرانى و چینى و ژاپنى هم در میان آنها یافت مى شد. گذشته از آثار کوماراسوامى که همسرش را در فهرست کردن آنها یارى دارم، آثار همه سنت گرایان از خود گنون گرفته تا فریتهوف شووان، تیتوس بورکهارت مارکر پایسن، مارتین لنیگز و دیگران در کتابخانه او وجود داشت. هنگامى که در این کتابخانه بودى گمان مى کردى که واقعاً در عالم سنتى هستى و از کشمکشها و پریشانیهاى عالم جدید، فارغى.
من ساعتها بسیارى را در این کتابخانه گذارندم. شبها و تعطیلات آخر هفته به کتابخانه مى آمدم و تقریباً هر کتابى که درباره پژوهشهاى سنتى مى یافتم، به انگلیسى و فرانسه، مى خواندم. از جمله این کتابها دیگر آثار گنون بود و نوشته هاى شووان و بورکهارت که براى اوّلین بار آنها را مطالعه مى کردم. کشف مابعدالطبیعه سنتى و حکمت خالده از خلال آثار این شخصیتها بحرانى را که چنان آشوب عمیقى در حیات درونى من ایجاد کرده بود فرونشاند. من یقین عقلانى اى به دست آوردم که هرگز از آن پس مرا رها نکرده، بلکه محکم تر شده است. مى توان به زبان رمزى از این ماجرا به سفرى از مشاهده یقین به تجربه وجودى آن تعبیر کرد، یا به زبان اصطلاحات اسلامى که از قرآن اخذ شده است، سفرى از علم الیقین به عین الیقین. یعنى از دانستن یقین به مشاهده تقین و از عین الیقین به حق الیقین یعنى خود حقیقت تقین; از معرفت نظرى به آتش به دیدن آتش و از دیدن آتش به سوختن در آتش، سفرى که سیر زندگانى من را به خوبى توصیف مى کند.
از اینجا به بعد من به یقین مى دانستم که حقیقتى وجود دارد و مى توان به این حقیقت از طریق علمى که به وسیله عقل ـ دل و هم چنین وحى حاصل مى شود، دست یافت. علاقه دوران کودکى من براى تحصیل معرفت، حال دوباره زنده گشته بود، اما در سطحى دیگر که به معناى ناب وجود و کارکرد درونى معرفت در تعبیر سنتى شان، مرتبط مى شد، نوشته هاى سنتى، خصوصاً آن دسته از نوشته هاى شووان که در آنها بر لزوم انجام ممارستهاى معنوى در کنار تحصیل معرفت نظرى تأکیدى مى رود، نقشى اساسى در شکل گیرى جریان زندگى ام، از همان زمان که نوزده ساله بودم تا کنون داشته اند.
حال در کنار این مساله که چگونه مى توان به معرفت نظرى حقیقت رسید، این پرسش وجود داشت که چگونه مى توان این حقیقت را عملا یافت. مطالعاتم مرا از عوالم هندى، افلاطونى و قرون وسطایى به سمت لائوتسه و چائونگ تسه و از آنجا به اسلام و تصوف سوق داد. پس در حقیقت این دایره تکمیل گشت و من به وطن عقلى و معنوى خود بازگشتم اما پس از عبور از عالم متجدد غربى و دیگر سنتهاى عمده اى که در خارج از جهان اسلام و غرب وجود داشتند.
این چرخش و تحول عمده اى که در طى دوران لیسانس در حیات عقلانى من پدید آمد و چارچوب تفکر عقلانى من را یک بار و براى همیشه شکل داد، هرگز این معنا را نداشت که من تحصیلات دانشگاهى ام را کنار بگذارم، بلکه بالعکس، من ترغیب شدم که علاوه بر واحدهایم در علوم، مطالعات فشرده اى در زبان آلمانى داشته باشم و تا حدودى لاتین، یونانى و ایتالیایى یاد بگیرم. همچنین در سالهاى سوم و چهارم دانشگاه در کلاسها و سخنرانیهاى زیادى شرکت کردم که بیشتر آنها در زمینه هنر شرقى بود و در آن زمان توسط یکى از دلباختگان و شاگردان کوماراسوامى، بنجامین رولند، تدریس مى شد. در واقع درسهاى او به نوعى ادامه تعلیمات کوماراسوامى بود. یکى از بزرگترین تعارضات براى من زمانى پیش مى آمد که من از آزمایشگاه دلگیر ام.آی.تی به گنجینه فوگ در خیابان ماساچوست مى رفتم تا اسلایدهاى بزرگترین آثار هنر مقدس مشرق زمین را مشاهده کنم. فراتر از هر بحث نظرى و فلسفى در آنجا مى شد به نحو محسوسى تفاوت میان عالم متجدد و جهان سنت را دریافت. من همچنین مشتاقانه در سخنرانیهاى سوزوکى درباب ذن بودیسم درهاروارد و سخنرانیهاى الکساندر کوایره در هاروارد و ام.آی.تیشرکت مى کردم. کوایره درباره جیوردانو برونو، گالیه، کپلر، آیزاک نیوتن و شالوده هاى فلسفى انقلاب علمى سخن مى گفت. اگرچه من بعداً نسبت به نظر کوایره درباب افلاطون گرایى گالیله، مخالفت پیدا کردم; اما دریافتم عوامل عمیقتر فلسفى و روش شناختى دخیل در انقلاب علمى مرهون بسیارى از سخنرانیها و گفتگوهاى شخصى ام با او هستم. کوایره شم فلسفى و تاریخى فوق العاده اى داشت.
پیش از آنکه سال هاى ام.آی.تی را پشت سربگذاریم لازم است که به تأثیرات مهمى که ارنست لوى بر من گذاشت، اشاره کنم. چنانکه بیشتر گفتم من از سنین کودکى مجذوب موسیقى سنتى ایران بودم. در پدى من به موسیقى کلاسیک غربى علاقه پیدا کردم و در سالهایى که در ام.آی.تی بودم در کتابخانه موسیقى آنجا کار مى کردم. این کار این امکان را براى من فراهم کرد که به بسیارى از موسیقیهاى کلاسیک غربى گوش بدهم و ذائقه من از موسیقى رمانتیک قرن نوزدهم، حتى بزرگترین هنرمندانش مانند بتهوون و برامس به دوره کلاسیک موزارت و هایدن و بعد عقب تر به یوهان سباستین باخ، هندل و یوالدى و بعد باز هم عقب تر به ویتوریا و پالسترنیا گرایش پیدا کرد و در نهایت سرود گرگورى را در یافتم که در آن زمان به تدریج عظمتش براى عموم شناخته مى شد. من تقریباً در تمام طول تحصیلم در کمبریج بلیط فصلى براى سمفونى بستون داشتم و کنسرتهاى زیادى را به رهبرى، سرگیئى کلسویستگى، پیرمونتیوکس و چارلز مانش شنیدم. همچنین من اغلب به نیویورک هم مى رفتم تا اجراهاى آرتور توسکانینى و برونووالتر را بشنوم و در کل به موسیقى کلاسیک غرب در سطوح مختلفش بسیار علاقمند بودم.
من در موسیقى کلاسیک غرب روحى معنوى و الاهیاتى استشمام مى کردم. گویى که این روح پس از دوره رنسانس که دیگر هنرهاى غربى بسیار دنیوى و برون گرایانه شدند به موسیقى کلاسیک پناه آورده بود.
من تا حدودى در موسیقى غربى مطالعه هم داشتم. علاقه شدید من به موسیقى کلاسیک غربى مرا وادار کرد که به دیدار ارنست لوى بروم. ارنست لوى مفسر برجسته سوناتهاى پیانوى بتهوون و نظریه پرداز توانایى در موسیقى بود که در آن زمان در ام.آی.تی موسیقى تدریس مى کرد. لوى علاقه اى به من پیدا کرد و کمى بعد شروع به تدریس فلسفه فیثاغورس موسیقى به من نمود که در پیش از جنگ دوم توسط هانس کیسر و دیگران در آلمان احیا شده بود. لوى واقعاً در این موضوع استاد بود و بر آدمهاى بسیارى تأثیر گذاشت. از جمله ارنست مک کلین، نویسنده کتابهاى متعددى درباره نظریه فیثاغورس و افلاطونى هارمونى نظیر کتاب اسطوره عدم تغییر، پل هندمیث که در آن زمان در دانشگاه ییل استاد بود اما گاه به گاه به دیدن لوى مى آمد تا درباره هارمونیهایى که لوى آنها را اصول واقعیت کیهانى و نه صرفاً موسیقى مى دانست، بیشتر بیاموزد. لوى اغلب مى گفت که معمارى سنتى بر هارمونیهاى موسیقایى مبتنى است و این گفته گوته را که معمارى، تجسم موسیقى است واقعاً درست مى دانست. در یک تابستان ما با یکدیگر به فرانسه مسافرت کردیم و ابعاد دو برج کلیساى جامع چارترز و خود عمارت را اندازه گرفتیم و مطمئن شدیم که مقیاس ها، تناسب هارمونیک دارند. اندازه گیرى هاى ما در پیوست کتاب اتوفون سیمپسون کلیساى جامع عصر گوتیک آمده است.
تأثیرات لوى برمن باعث شد که من به این شاخه از فلسفه سنتى که با شاخه هاى خاصى از علم هم در ارتباط است بپردازم و در سالهاى بعد این مطالعه را در بستر متون و منابع اسلامى دنبال کنم.
سالهاى سال پرداختن من به مساله ارتباط بین دین، فلسفه و علم با این نظریه عمیقاً ریشهوار افلاطونى ـ فیثاغورس هارمونى پیچیده شده است و در عین حال علاقه من به موسیقى کلاسیک غرب خصوصاً در دوره هاى اوّلیه آن کاهش نیافته، بلکه همراه شده است با علاقه اى که نه تنها به موسیقى ایرانى، بلکه عربى، ترکى، هندى و در واقع تقریباً همه صورت هاى سنتى موسیقى از جمله موسیقى فلامینگو و سلتیک دارم. من در طى این سالها به دلایلى تمرینهاى پیانو و سنتورم را رها کردم، اما به شنیدن موسیقى کلاسیک سنتهاى گوناگون ادامه دادم. در عین اینکه فراتر از همه اینها خود را آماده مى سازم تا بتوانم به ما موسیقى سکوتى که افلاطون به آن اشاره کرده است گوش فرا دهم.
انتقال من از ام.آی.تی به هاروارد براى گذراندن دوره فوق لیسانس راحت صورت گرفت، چرا که من پیشتر در بسیارى از کلاسها و سخنرانیهاى هاروارد شرکت مى کردم. من براى تحصیلات فوق، رشته زمین شناسى و ژئوفیزیک را انتخاب کردم، چرا که هنوز تا حدودى نامطمئن بودم که آیا مى خواهم رشته علمى دیگرى غیر از فیزیک بخوانم یا کاملا به سمت فلسفه و تاریخ علم بروم. به هر روى من مى خواستم همان طور که با علمى ریاضى گونه همچون فیزیک آشنا شده بودم با علمى توصیفى چون زمین شناسى هم آشنا شوم. بنابراین با شوق تحصیلات فوقم را در رشته زمین شناسى و ژئوفیزیک با استادان مشهورى، همچون مارلند بیلنیگز و فرانسیس بیرچ که براى دوسال دستیار او شدم، آغاز کردم.
من همچنین به مطالعه بلورنگارى و اقیانوس سنجى پرداختم که سطحى دیگر از زیباییهاى طبیعت را که من از کودکى بدان علاقمند بودم بر من آشکار ساخت. واحد یکساله اى هم در دیرین شناسى داشتیم که به لحاظ عقلى براى من از بسیارى جهات آزاردهنده بود، چرا که عدم تداومهایى که دریافته هاى دیرین شناختى وجود داشت توسط استاد ما کاملا نادیده گرفته مى شد و او آنها را با توسل به فرضیات مبهم و دگرگونى و تکامل توضیح مى داد که هیچ گاه هم آن طور که مثلا مى توان نظریه ترمودینامیک را به پرسش گرفت نمى توانستیم درباب این فرضیات سوال یا بحثى داشته باشیم. من سریعاً دریافتم که داروینیسم بیش از آنکه یک نظریه علمى گشوده بر پرسشگرى و نیازمند اثبات علمى باشد، یک شبه دین است. مطالعه این موضوعات مکمل غور پیشین من در فیزیک شده و در عین حال انگیزه مرا براى اینکه یکسره به تاریخ علم و فلسفه بپردازم قویتر کرد.
علاقه من به تاریخ علم و فلسفه به این جهت نبود که با سیر در تاریخ خطاهایى که در قرون پیشین رخ داده است در ستایش عظمت علم این روزگار شرکت جویم. بلکه علاقه من به این جهت بود که مى خواستم گونه هاى دیگر علم به طبیعت را بشناسم و دلایل این امر را بجویم که چرا علم جدید چنین گسترشى پیدا کرده است. من چیزهایى درباره علم جدید آموخته بودم اما کاملا از چنگال علم زدگى و پوزیتیویسم علمى گریخته بودم و به جاى اینها، چنانکه پیشتر اشاره کردم. منظر فلسفى من با کشف حکمت خالده و مابعدالطبیعه سنتى شکل یافته بود. بدین تربیت حتى در زمانى که در دانشکده زمین شناسى بودم، شروع به اخذ واحدهایى در تاریخ علم با برنارد کوهن کردم و در سال 1956 پس از دریافت درجه تخصص در ژئوفیزیک و زمین شناسى به سمت تاریخ علم و دانشکده آموزشى اى رفتم که جورج سارتن آن را تأسیس کرده بود. جورج سارتن بازنشسته شده بود، اما هنوز در کتابخانه وایدنر دفترى داشت و مجله انجمن تاریخ علم، (Isis) را از آنجا منتشر مى کرد. من بسیارى از اوقاتم را با سارتن که متخصص بزرگى در علوم اسلامى بود مى گذارندم و با آنکه تفسیر پوزیتیویستى او از تاریخ علم را قبول نداشتم مى خواستم رساله دکترى ام را به راهنمایى او بنویسم. وجهه تحقیقاتى بسیار برجسته او، براى اینکه مرا جذب خود سازد کافى بود. اما پیش از آنکه پروژه رساله دکترى ام را آغاز کنم، سارتن درگذشت و کارمن بیشتر به هدایت برناردکوهن، هامیلتن گیب و هرى ولفسن انجام گرفت. البته بیشتر آن کار نتیجه مطالعات خود من بود و در مطالعاتم، بهره کاملى از کتابخانه بى همتاى وایدیز بردم، بدانگونه که تمام زیر و بم کتابخانه را مانند اتاق خواب خود مى شناختم.
دانشکده تاریخ علم دانشکده کوچکى بود، اما دانشجویان بسیار برجسته اى داشت و خیلى از آنها مانند آلن دبیوس، اوِرت مندلسن، شیگریو ناکایاما و جورج با سالا در زمینه هاى تخصصى خودشان محققان سرشناسى شدند. ما دیدگاه هاى بسیار متفاوتى درباره فلسفه علم و روش شناسى مطالعه تاریخ علم داشتیم. من در آنجا تنها کسى بودم که کارم را بر علوم اسلامى که پس از مرگ سارتن در هاروارد متخصصى نداشت، متمرکز ساخته بودم. سارتن پیشتر فقط یک محقق مسلمان دیگر را آموزش داده بود; یعنى آیدین ساییلى مورخ مشهور ترک در علوم نجوم اسلامى که پیش از جنگ جهانى دوم از طریق دولت ترکیه به هاروارد فرستاده شده بود تا تاریخ علم را نزد اساتید مشهور بیاموزد.
آیدین ساییلى این بخت را داشت که مطالعاتش را زیر نظر سارتن تکمیل کند، اما من مجبور شدم که از منابع متفاوتى بدین منظور استفاده کنم. من تاریخ عمومى علم را با کوهن، فلسفه و کلام اسلامى را با ولفسن و تاریخ و تمدن عمومى اسلام را با گیب خواندم. همچنین من به مطالعاتم در فلسفه جدید ادامه دادم و به عنوان یکى از چهار حوزه اى که براى آزمون دکترى لازم بود، هگل را انتخاب کردم.
دانشکده فلسفه هاروارد در آن روزها کاملا نسبت به زمان وایتهد و ویلیام هوکینگ عوض شده بود. پوزیتیویسم در حال غلبه یافتن بود و حتى بسیارى بودند که مى خواستند مجسمه رالف والدو ارسون از داخل دانشکده فلسفه که نام او را بر خود داشت، برداشته شود. استادان بسیارى به وضوح مى گفتند که فلسفه از کانت آغاز شده است و پیش از او چیز جالبى در فلسفه یافت نمى شود. این اصلا آن چیزى نبود که من در جست و جویش بودم با این حال دو واحد در فلسفه جدید اروپایى در دانشکده فلسفه گرفتم و البته بیشتر واحدهایم را درباره افلاطون و ارسطو گذارندم.
اصلى ترین مایه پیوند من با دانشکده فلسفه ولفسن بود که زباندانى بسیار برجسته خصوصاً از حیث زبانهاى مربوط به دوران کلاسیک یعنى عربى، عبرى، لاتین و یونانى بود و شم فلسفى و کلامى بالایى هم داشت. من در کلاسهاى او درباره فیلون، آباى کلیسا و اسپینوزا شرکت مى کردم و از آنجا که او یکى از مشاوران اصلى رساله من بود زمان زیادى را با او مى گذارندم. موضوع رساله من نظر متفکران اسلامى درباره طبیعت بود و نفس مى توانست در بسیارى از بخش هاى آن کمک قابل توجهى به من بکند، خصوصاً بخشهایى که مربوط به ابن سینا بود ولفسن نه تنها سنت هاى فلسفى یونانى، اسلامى، یهودى و قرون وسطاى مسیحى را به جد مى گرفت، بلکه آنها را تنها جریانهاى اصیل فلسفى به حساب مى آورد و فلسفه هاى جدید اروپایى را یا نهرهایى منشعب از آن دریاچه اصلى مى دانست یا طغیانهایى که در عدم فهم ریشه داشتند. او نه فقط در باب فلسفه هاى سنتى حوزه مدیترانه اى، بلکه درباره شیوه هاى مطالعه در باب آنها به گونه اى که هم به فهم درست آنها بینجامد و هم با ملاک و معیارهاى غربى در تحقیق همخوانى داشته باشد، مطالب بسیار به من آموخت. ولفنس نسبت به چرخشى که در مطالعه فلسفه در دانشکده روى داده بود، نقاد بود و از رویکرد من نسبت به آنچه در آنجا مى گذشت، کاملا حمایت مى کرد.
برنارد کوهن محقق برجسته اى در باب نیوتن، بنجامین فرانکلین و انقلاب علمى بود، اما علاقه بسیار به علوم اسلامى پیدا کرده بود. او سواى اینکه به من رهیافتى نظام مند براى مطالعه تاریخ عمومى علم در غرب آموخت که مکمل تحلیلهاى درخشان فلسفى سانتیلانا در ام.آی.تی شد به واسطه ریاستش بر دانشکده پس از مرگ سارتن، آرشیوهاى سارتن و یادداشتهاى گسترده کتابشناختى اى را که او درباره علوم اسلامى گرد آورده بود، برمن گشود. او همچنین شخصاً مخالف پوزیتیویسم فلسفى حاکم بر بسیارى از فلاسفه و مورخان علم آن روز بود و مرا تشویق مى کرد که سعى کنم بر پایه دیدگاه هاى خود او به تحقیق در علوم اسلامى بپردازم.
سومین شخصى که مطالعات من در آن زمان تحت اشراف او انجام شد، گیب بود. گیب اسلام شناسى انگلیسى بود و بسیارى او را بزرگترین اسلام شناس مى دانستند که تا کنون جهان انگلیسى زبان به خود دیده است. او پس از شکست تهاجم انگلیس و فرانسه به کانال سوئز که با آن مخالف بود از آکسفورد به هاروارد آمد. زمانى که گیب به کمبریج برآمد، تعدادى از دانشجویان دکترى اش و جمع دیگرى را که گرد او بودند، با خود آورد. به لطف گیپ، هاروارد بهترین برنامه مطالعات اسلامى در آمریکا را داشت و بسیارى از دانشجویان در سمینارهاى او شرکت مى کردند که برخى از آنها بعداً محققان مشهورى در مطالعات اسلامى شدند.
از جمله، لئورناردبیندر، ویلیام پالک، ایرا لاپیدوس، مالکوم گیر، روبرت حداد، استوارت کرى والش، صدرالدین آقاخان، قیصر فرح، مارشال هودمون، منوهیم میلسن، جیمز گویتزیک، عبدالحى شابان، یوسف ایبیش و بسیارى دیگر. البته تعداد کمى از آنها به علم و فلسفه اسلامى علاقمند بودندو بیشتر در زمینه هاى تاریخ اسلام و نهادهایى که گیب درباره آنها سمینارهاى عمیقى برگزار مى کرد، کار مى کردند. او با صحبت همواره از تحقیق محض، اما همراه با همدلى، بهترین گونه شرق شناسى غربى را نمودار مى ساخت. ما با هم مشاجراتى درباره برخى از موضوعات مهم خصوصاً در باب اهمیت تصوف در تاریخ اسلام داشتیم و من گمان مى کردم که مى توانم در این موضوع نظر او را تغییر دهم. تغییرى که بعداً در مقدمه اى که او به خواست خودش بر کتاب، مقدمه اى بر نظریه هاى جهان شناسى اسلامى نوشت، مشهود شد.
این کتاب در واقع متن بازنگرى شده رساله بن بود که دانشگاه هاروارد آن را در سال 1964 به چاپ رساند. اما من از گیب چیزهاى بسیارى هم درباره روشهاى غربى تحقیق درباب اسلام و خصوصاً ملاحظات برجسته اى در باب پویایى تاریخ اسلام آموختم.
گیب در عربى کلاسیک هم واقعاً استاد بود. پس از وقفه اى طولانى که از زمانى کودکى من در یادگیرى عربى افتاده بود در هاروارد دوباره شروع به یادگیرى عربى کردم. گیب سمینار پیشرفته اى درباره مقدمه «ابن خلدون» و شعر عربى داشت که شرکت در آن لذت بخش بود. من در این حوزه مرهون اویم. اگر چه مجبور بودم متون فلسفى عربى را در هاروارد به تنهایى بخوانم، البته گاهى ولفسن به من کمک مى کرد. پس از بازگشت به ایران من به مطالعه متون فلسفى عربى نزد اساتید سنتى ادامه دادم تا توانستم تسلطى جدى بر آنها پیدا کنم.
تنى چند از دیگر اساتید هاروارد بودند که بر مسیر تحولات فکرى من اثر گذاشتند و در اینجا باید به آنها اشاره کنم; از جمله ورنریگر که نظر او درباره «پایدیا» به عنوان اساس فرهنگ یونانى و دیدگاههایش در باب اندیشه اوّلیه مسیحى براى من بسیار جذاب بود. پس از او آرتور ناک که آدم نسبتاً غریبى بود و اندیشه هلنى را درس مى داد. او متخصص در زمینه هرمسى گرمى و محقق برجسته اى در باب یونان بود که من برخى از واحدهایم را با او گذارندم. او یکى از ممتحنین امتحان دکترى من شد. بنجامین رولند هم بود که همچنان درسهاى روشنگرى در باب هنر شرقى در گنجینه فوگ مى داد و حال ما دیگر دوستان خوبى شده بودیم، دوستى اى که حتى پس از بازگشت من به ایران نیز ادامه یافت.
من همچنین طبیعتاً با همه کسانى که در حوزه ایران شناسى کار مى کردند، پیوند نزدیک داشتم. در این میان مشهورتر از همه ریچارد فراى بود که من حتى پیش از آنکه به هاروارد بیایم با او دوست بودم. من هرگز واحدى را با او نگذارندم. اما زمانى دستیار او در تدریس بودم و ما گفتگوى نظرى بسیارى با یکدیگر داشتیم. من در 1955 دستیار او بودم و از همین زمان تدریس من شروع شد. کارى که تا امروز ادامه یافته است، همچنین در خانه کیرکلاند، استاد راهنما شدم. این کار تا زمانى که در هاروارد بودم ادامه داشت. دوستى من و فراى حتى پس از ترک هاروارد ادامه داشت و وقتى او مدیر مؤسسه آستایى آرتو آپهام پوپ در شیراز شد بسیار همدیگر را ملاقات مى کردیم.
محقق مستقل دیگرى نیز به نام اریک شرو، در بود که با مجموعه هنر اسلامى گنجینه فوگ همکارى داشت و در زمینه هنر و تمدن اسلامى بسیار صاحب نظر بود. تا زمان مرگ او دوستى صمیمانه اى بین ما وجود داشت و من از طریق او، به طور مستقیم یا غیرمستقیم با دیگر محققان این زمینه از جمله ریچارد ایتنگهاوران، آشنا شدم.
باید نکته اى هم در باب هنرى کسینجر بگویم که در آن زمان در هاروارد استاد بود ـ من به دلیل بى اعتنایى اى که در آن زمان نسبت به اندیشه هاى سیاسى داشتم، نه به هیچ کدام از واحدهایى که او عرضه مى کرد علاقه داشتم و نه در هیچ کدام شرکت کردم. اما او مدیر برنامه اى تابستانى بود که در آن، نویسندگان، استادان و فعالان مشهور سیاسى و اجتماعى خارجى در تابستان به هاروارد دعوت مى شدند. من در اجراى دو برنامه تابستانى دستیار او بودم. در این زمان رابطه نزدیکى میان ما وجود داشت و من در باب مشاجرات فرهنگى و عقلانى شرق و غرب با او بحثهاى بسیارى کردم. زمانى که او مشاور امنیت ملى و بعد وزیر دولت شد، من به ایران بازگشته بودم. در جریان دیدارهایى که او از ایران داشت، من از او دورى مى گزیدم، چرا که نمى خواستم در مشاجرات سیاسى داخل شوم، اما در طى دیدارهاى بسیارى که او از ایران کرد، یکبار همدیگر را ملاقات کردیم و دوباره همان بحثهاى نظرى گذشته را پى گرفتیم.
این برنامه تابستانى باعث شد که من بسیارى از شخصیتهاى خارجى از جمله برخى از فیلسوفان خارجى را بشناسم. برخى از اینان بعداً شهرتى پیدا کردند. مانند جلال آل احمد که در آنجا فکر اولیه کتاب غربزدگى را عرضه کرد که بعداً به علت آنکه کتاب به کشمکشهاى میان جهان اسلام و غرب مى پرداخت تأثیر زیادى بر انقلابیون ایران در دهه هفتاد گذاشت. او در بسیارى از مقولات تحت تأثیر اندیشه مارکسیستى قرار داشت و به این جهت با او در ارزیابى بسیارى از مسائل مهم از جمله گفتگوى فلسفى ـ فرهنگى شرق و غرب اختلاف داشتم، اما با این حال ما دیدگاه هاى بسیارى را با هم مبادله کردیم که برخى از آنها در کتاب او انعکاس یافت.
در نهایت، در هاروارد برخى از مواجهه هاى کوتاه بین من و برخى از شخصیت هاى بسیار برجسته در زمنیه هاى گوناگون صورت گرفت که بر من اثر گذاشت. از جمله والتر گروپیوس، مؤسس مدرسه با وهاوس که در آن زمان در کمبریج اقامت داشت و من با او بحثهایى درباره فلسفه معمارى و تقابل معناى انتزاع در هنر اسلامى و هنر جدید داشتم و استاد ژاپنى ذن، شى نى شى هیساماتسو، که سخنرانیهاى او درباره ذن یادآور درسهاى سوزوکى بود و به من بسیار کمک کرد که دانش اندکم را در این زمینه که شاخه بسیار مهمى از آیین بودا در ژاپن هست و در آن زمان علاقه بسیارى از متفکران غربى را به خود جلب کرده بود، تعمیق بخشم.
همچنین در ایامى که در هاروارد بودم پیوند نزدیک و علاقه بسیار به اندیشه کاتولیک پیدا کردم که از ام.آی.تی و مواجهه من ما ژاک ماریتین آغاز شد. من واحد یکساله اى را در تاریخ و تمدن اروپاى قرون وسطى که توسط چارلز هولت تایلر تدریس مى شد گذارندم و در این زمینه و به خصوص در فلسفه قرون وسطى آثار بسیارى را مطالعه کردم. از جمله; نوشته هاى موریس دوولف، فرناند فن استین برگن. خود ماریتین و به خصوص کتابهاى اتین ژیلسون که بعداً با او دو ستى پیدا کردم بویژه وقتى
که به عنوان یکى از اعضاى هیأت برگزار کننده کنگره اى که در باب قرون وسطى بود انتخاب شدم. او هم استاد متون فلسفى بود و هم در سنت فلسفى اى ریشه داشت که با فلسفه اسلامى مشابه بود. ژیلسون در جهان ایمان مى زیست نه شک و موفقیتهاى بزرگ او در احیاى فلسفه تومایى در قالبى معاصر به تلاشهایى که من بعداً براى احیاى فلسفه اسلامى به زبانى معاصر اما همچنان وفادار به ماهیت سنتى اش انجام دادم، کمک بسیار رساند.
کریستوفر داوسون مورخ برجسته کاتولیک هم در آن زمان در هاروارد تدریس مى کرد و به من یارى کرد تا فهم بهترى از اروپاى قرون میانه به دست آورم. البته ارتباط من با متفکران کاتولیک فراتر از محدوده هاروارد مى رفت.
من شروع به خواندن آثار اریک گیل و ایجاد رابطه با کسانى کردم که در بریتانیا مانند گیل مى کوشیدند تا فلسفه هنر مسیحى را احیا کنند. رابطه اى که تا به امروز ادامه دارد. همچنین در 1957 در کنفرانسى شرکت کردم که در تیوملیلین مراکش و در یک کلیسایى کاتولیک برگزار شد و درباره ارتباط میان اسلام و مسیحیت بود. در اینجا بود که من براى اوّلین بار با لویى ماسینیون و لوییس گارد، آشنا شدم. در متفکر بزرگ کاتولیک که بزرگترین اسلام شناسان فرانسه هم بودند. ارتباط من با هردوى اینها تا زمان مرگشان تداوم یافت. و خصوصاً گارده سالهاى سال به بحثهاى فلسفى و کلامى اش با من در موضوعات مختلف و به خصوص فلسفه تطبیقى و عرفان ادامه داد. کنفرانس تیومیلین اوّلین کنفرانس درباب گفتگوى میان ادیان از جنبه ابعاد کلامى و فلسفى شان بود که من در این چهل سال در آن شرکت داشتم. هم چنین در تیومیلین با فیلسوف مشهور دانشگاه پیل نورتروپ آشنا شدم که بحثهاى او در باب فلسفه شرق و غرب موضوعات فلسفى مهمى را در ذهن من برانگیخت; موضوعاتى که در بحث از فلسفه به گونه اى جهان شمول دخلیند.
به لحاظ آشنایى اولیه من با فرهنگ فرانسوى و علم من به این زبان، چندان غیرمنتظره نبود که بیشتر ارتباطات من با عالم عقلانى قاره اروپا به فرانسه و بخشهاى فرانسه زبان سوییس و شمال آفریقا محدود مى شد. در طى سالهایى که در هاروارد بودم گاهى در اروپا مسافرت مى کردم و خصوصاً به اسپانیا، ایتالیا، بریتانیاى کبیر، سویس و فرانسه رفتم، اما روابط فکرى من با فرانسه برقرار بود و اغلب براى شرکت در سخنرانیها و دیدار با فلاسفه و محققان به سوربن مى رفتم. از جمله کسانى که در سالهاى بعد با آنها دیدار و گفتگو داشتم، لویى ماسینیون بود که من در گرماگرم جنگ الجزایریها براى استقلال و کمى قبل از مرگش در پاریش او را ملاقات کردم و هنرى کربن، که بزودى به او خواهم پرداخت و گوستاوبرگر، گوستاو باشلار، گابریل مارسل، گسنون ویت، چارلز پیوج و شمار دیگرى از محققان و متفکران عمده فرانسه خصوصاً آنانى که در حوزه هاى ایران و اسلام کار مى کردند. کسانى مانند ژان پیر مناسکه، امیل بنونیست روجر آرنولدز، کلود کاهن و ژیلبر لازار.
مهم تر از این دیدارهایى که در فرانسه داشتم، از 1957 به بعد در اروپا آشنایى مستقیم با نمایندگان برجسته حکمت خالده و سنت گرایى پیدا کردم. در ابتدا و مهم تر از همه، فریتهوف مشووان که ما بعدالطبیعه دانى یگانه بود و من تازمان مرگش در 1998 دوستى صمیمانه اى با او داشتم و
تیتوس بورکهارت، که تأثیرات مهمى بر من خصوصاً در زمینه جهان شناسى سنتى و فلسفه سنتى هنر گذاشت. مارکوپالیس که مرا با فلسفه ما بعدالطبیعه بودائیان تبت آشنا ساخت و مارتین لینگز از بر جسته ترین محققان اسلام سنتى و تصوف در غرب که من و او در طول چهل سال گذشته، دوستى بسیار نزدیکى با هم داشته ایم، البته در کنار نفوذ و تأثیر اشخاصى، مانند گنون و کومارسوامى بر شکل گیرى ذهن و اندیشه من به سختى مى توان نام کس دیگرى را برد یا در باب تأثیرات آنها گزاف گویى کرد.
من همچنین بیشتر تابستان سال 1957 و 1958 را در مراکش گذارندم. این سالها در کلیت حیات عقلانى و معنوى من تأثیر بسیار داشتند. در این سالها بود که جهت گیرى فلسفى و عقلانى من شکل نهایى خود را پیدا کرد و من تصوف را نه صرفاً عقلاً درک کردم، بلکه وجوداً آن را یافتم. تصوفى که با مغرب و به خصوص با دودمان معنوى استاد بزرگ الجزایرى، احمد العلوى و شیخ عیسى نورالدین احمد پیوسته است. این تجربه عقلانى و وجودى نه تنها براى سالیان بعد ریشه هاى مرا در جهان سنت، یقین عقلانى و ایمان استوار ساخت، بلکه به یافت اشراقى درونى انجامید، به یافت پیوند سازوار «منطق و امر متعال» که عنوان یکى از کتابهاى شووان است. جمع وضوح و موشکافیهاى عقلانى با عشق به زیبایى و حقیقت، همچنین این سالها خیرگى مرا نسبت به افق حقیقت کلى و جهان شمول در معناى سنتى این واژه بیشتر کرد; حقیقتى که نه تنها در سنت اسلامى خود من، بلکه در غرب، هم غرب اسکندرانى و یونانى و هم مسیحى و در آیین هندو دین بودا، شرق قدیم و شرق دور موجود است. و جز یهودیت باطنى پیوسته با آیین قبّاله و آیین زرتشت، دیگر ادیان ایرانى هم آن را در بر دارند.
هم چنین در این زمان بود که موضوعات و تحقیقات عمده فلسفى اى که باقى عمر من صرف مطالعه و بسط آن ها شد به قوت ظاهر گشتند، موضوعاتى مانند، کاوش عمیق تر در ابعاد متنوع مابعدالطبیعه سنتى ، آشنایى با دیگر علوم طبیعت و جهان شناسیهایى که با علم جدید غربى متفاوتند، کشف طرق مطالعه تاریخ علم به غیر از روش مسلطى که بر پوزیتیویسم مبتنى است (و از بسیارى از آثار پیر دو هم اخذ شده است) و خصوصاً ابداع آنچه من روش شناسى اصیل براى مطالعه علوم اسلامى و فلسفه اسلامى مى خوانم، طرح و بیان معاصرى از کل سنت عقلانى اسلام که شامل تصوف; فلسفه، هنرها و علوم مى شود، دنبال کردن مطالعه فلسفه غرب از منظر سنت عقلانى اسلام و پرداختن عقلانى و فلسفى، در عمیق ترین معنایش به کشمکشهاى موجود میان شرق و غرب و سنت و تجدد، نوشته هاى من در طى این چهار دهه گذشته سراسر کوششهایى بوده اند.
براى پرداختن به این موضوعات و مقولاتى که همه آنها پیشتر در طول دوران تحصیلم در هاروارد در ذهنم من شکل یافته بودند.
مشغله عمده فلسفى و دیگرى هم در زندگى من وجود داشته است; دغدغه ام نسبت به بحران محیط زیست که آن هم ریشه در سالهایى دارد که در هاروارد بودم. چنانکه اشاره کردم، از سال هاى کودکى زمانى که ما تعطیلات تابستانى را در دامنه هاى کوه با شکوه دماوند، در بیرون از تهران مى گذراندیم; عشق خاصى به طبیعت در اشکال گوناگونش داشتم. از قلل کوهها گرفته که همواره تأثیرى سحرانگیز بر من داشته و دارند تا شبهاى پرستاره فلات ایران در جایى که گویى آسمان به زمین مى رسد، تا گلها و درختان و حیوانات و نهرهاى جارى و دریاچه هاى آرام و سواحل شنى و حتى صخره ها و زمین. تجربه بىواسطه طبیعت بکر که دست آزار بشر به آن نرسیده، همواره براى من تداعى گر زیبایهاى بهشت بوده است. من از همان دوران کودکى مجذوب و مستغرق آن دسته از اشعار فارسى و بعد انگلیسى و عربى و فرانسه و آلمانى شدم که در باب طبیعت بودند. علاقه من به جهان شناسیها و فلسفه هاى سنتى طبیعت مستقیماً به همین عشق و علاقه فطرى باز مى گردد.
زمانى که به آمریکا آمدم، بسیارى از تابستانها را در اردوگاهها مى گذراندم و در جاهاى مختلفى مانند پنسیلوانیا، کانکتیکوت، ماین، کلرودا و کالیفرنیا، به عنوان راهنما و عضو اردو شرکت داشتم که همه این ها عشق من به طبیعت را عمق بخشید. من به دیدار بسیارى از اماکن مفرّح غرب آمریکا رفتم. از جمله، مناطق صحراى نواد او خصوصاً یوزمایت در کالیفرنیا و کوههاى صخره ایى کلرودا که بیشتر تابستان سال 1954 را با روجرویلیامز دوستم و استاد ام.آی.تیدر آنجا گذراندم و بعدتر یلواستون در گراند کانیون و همچنین شگفتیهاى ویگو آمریکاى جنوبى غربى را هم دیده بودم. از جنوب غربى آمریکا دو بار در 1956 و 1957 با هدف مشخص دیدار ژوزف اپس برون که حالا دوستان دیرینه اى هستیم، دیدار کردم. برون براى اوّلین بار مرا با سنت هاى بومى آمریکا و آموزه هاى بلاک الک آشنا ساخت. او آموزه هاى بلاک الک را با کتابى که در اوائل دهه 50 به نام «چیق مقدس» منتشر کرده بود شناسانده بود. در تابستان سال 1954 بود که من پس از پیاده روى اى چهار ساعته از نزدیکترین راه کوهستانى بر فراز کوههاى صخره اى، و در درون غارى در پشت آبشارى که به دریاچه اى مى ریخت، تصمیم گرفتم قرآن را دوباره بخوانم و در باب جریان زندگى آینده ام بیندیشم. در چنین فضایى بود که این تصمیم مهم را گرفتم که به ایران باز گردم و پس از سالهاى دورى دوباره آن را ببینم تصمیمى که در سال 1955 عملى شد.
در طول زمانى که در خارج از بوستون و آرلینگتن هیتز زندگى مى کردیم ساعات بسیارى را در محوطه هاى طبیعى اطراف مى گذراندم. از جمله والدن پوند که ترویو، یک قرن پیش لحظات بخاطر ماندنى اى را در آنجا سپرى کرده بود. من از کنکورد هم دیدن کردم و بعد به سمت مناطق دورترى مانند بریک شایر، نیوجرسى، همپشایر و وِمِنت رفتم که رنگ هاى پاییزى آنها هنوز در خاطر من زنده است. من از تخریب تدریجى محیط زیست آگاه بودم و حتى کتاب بهار خاموش راچل کارسون را خوانده بودم، اما ساخت و ساز خیابان 128 کمربندى بوستون در اواسط دهه 1950 بود که مرا عمیقاً درگیر بحران محیط زیست کرد. در مدت زمان بسیار کوتاهى منطقه ما در آرکینگتن هیتز، ناگهان از شکارگاه طبیعى و حیوانى که دیگر قادر نبودند از جنگل کونکورد و از ناحیه روستایى نزدیک منطقه ما بگذرند، به معناى عمیق زیست بومیش جدا شد. اندیشه من سریعاً معطوف انسانى شد که بر پایه علمى که ریشه در قدرت و تسلط بر طبیعت دارد و بر پایه تلقى اى از انسان که بر حرص استواراستِ و بر پایه تلقى اى از جامعه انسانى که صرفاً مبناى آنچه پیشرفت اقتصادى خوانده مى شود، دست به ارزش گذارى مى زند، محیط زیست طبیعى خود را نابود مى سازد.
براى من مدتها این امر آشکار بود که بحران زیست محیطى در ابعاد عظیم در حال وقوع است، بلکه این بحران را هم ناشى از فقدان امور معنوى و دینى مى دانستم، نه اینکه صرفاً مهندسى یا طراحى اقتصادى ناقص را مسبب آن بدانم. من از همان سالهایى که در هاروارد بودم شروع به صحبت در باب این امور کردم و بعد آنها را در سلسله سخنرانى هاى راکفلر که در سال 1966 در دانشگاه شیکاگو با عنوان «مواجهه انسان و طبیعت» برگزار شد نظم و سامان و دادم. این دغدغه نسبت به محیط زیست در سالهاى پس از آن هم در من باقى ماند. در کنفرانسهاى متعددى که درباره این موضوع در سرتاسر جهان برگزار شده است، شرکت داشته ام و در سال 1994 هم در سلسله سخنرانى هاى کبدورى که در دانشگاه پیرمنگام انگلیس برگزار شد به این موضوع بازگشتم. این سخنرانى ها بعدتر با عنوان، دین و نظم طبیعت منتشر شد. این اثر عمیق ترین بحث هاى من در باب این موضوع را از جمله نقش فلسفه غرب در بحران محیط زیست را در بردارد. نوشته هاى من در این موضوع تأثیر بسیارى هم در جهان اسلام گذاشته است. حال آنکه، تا همین اواخر تعداد بسیار معدودى به این سوال مهم اعتنا مىورزیدند. در همین زمینه در سال 1998، سخنرانى اصلى کنفرانسى را که در هاروارد و در باب اسلام و محیط زیست برگزار شد، ایراد کردم.
قرعه بخت آینده من زده شده بود. هر چند اگر من تصمیم به اقامت طولانى تر در آمریکا مى گرفتم و مى توانستم در هاروارد راهنماى دانشجویان سالِ بالا باشم و استاد یارى در ام.آی.تی هم به من پیشنهاد شده بود، اما پس از تکمیل رساله دکترى ام در سال 1958 در هاروارد تصمیم گرفتم که براى همیشه به ایران باز گردم. اما پیش از آنکه شرح ماجراهاى ایام تحصیل در هاروارد را به پایان برم، لازم است که چند کلمه اى درباره رساله دکترى ام که «تلقى هاى گوناگون از طبیعت در اندیشه اسلامى» نام داشت و اثر دیگرم در باب تاریخ علم اسلامى که همان زمان نوشته شد، اما پس از خروج از کمبریج انتشار یافت سخن بگویم. زمانى که دریافتم فیزیک جدید قادر نیست، معرفتى کامل درباره عالم مادى حاصل کند، این پرسش فلسفى در ذهن من نشست که پس چه نوع علمى مى تواند چنین کند. من به سراغ جهان شناسیهاى سنتى رفتم. از جهان شناسى هاى فیثاغورس و افلاطونى که خصوصاً در رساله تیمائوس بیان شده است تا فیزیک ارسطویى و سامخیا در آیین هندو و فلسفه هاى چینى طبیعت که در آیین تائو و آیین نو کنفوسیویى یافت مى شود و نهایتاً اسلام. رساله من که بعداً با عنوان، درآمدى بر نظریه هاى جهان شناسانه اسلامى منتشر شد، قدمى در این راه بود; یعنى قدمى در راه یافتن معرفت سنتى به نظام جهان.
اما در آخرین سالى که من در هاروارد بودم دسانیتلانا وظیفه دیگرى نیز بر دوش من گذاشت که البته با این موضوع مرتبط بود. او در آن زمان مشغول ویرایش مجموعه تاریخ علم، از مجموعه کتاب هاى منتور کتابخانه جدید آمریکا بود. او از من خواست که همراه با آلیستر کرومبى از دانشگاه آکسفورد، نگارش مجلد تاریخ علم در قرون میانه را بر عهده بگیریم. او بخش علم در اروپا را مى نوشت و من بخش علوم اسلامى را. به رغم اینکه مى بایست رساله ام را تکمیل کنم، اما شدیداً بر روى نگارش قسمت خودم در این مجلد کار کردم و آن را پیش از بازگشتم به ایران دسانتیلانا تحویل دادم. بعداً تصمیم گرفته شد که این اثر باید مجلد جداگانه اى در باب علوم اسلامى باشد و لذا زمانى که در تهران بودم چندین فصل بر آن افزودم، تا آن متن را تکمیل کند. این اثر چند سال بعد در 1968 با عنوان «علم و تمدن در اسلام» توسط انتشارات هاروارد و کتابخانه جدید آمریکا به چاپ رسید. در واقع این اثر اوّلین کتاب من بود، که دست کم بخشى از آن حتى بیش از انجام کار نگارش رساله دکترى ام، تکمیل گشته بود.
به هر حال من در اوایل تابستان سال 1958 به عنوان اوّلین ایرانى که موفق به دریافت درجه دکترى از دانشگاه هاروارد شده است، آنجا را ترک کردم تا به ایران باز گردم و بدین گونه سالیان دراز تعلیم و تربیت رسمى ام در آمریکا به پایان رسید. آن تابستان رنگ و چهره جدیدى از زندگى را با خود داشت و من پس از گذارندن تابستان در اروپا، مراکش، ترکیه و عراق در پاییز 1958 به ایران بازگشتم و فعالیتهایم را به عنوان استادیار تاریخ علم و فلسفه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران آغاز کردم.
ادامه زندگی و آثار دکتر نصر / بخش سوم



بازگشت به وطن
بازگشت به وطن بعد از حدود سیزده سال زندگى در غرب چندان ساده نبود، چرا که جهت گیرى عقلانى من با جریان هاى تجدد مابانه اى که در میان طبقات تحصیل کرده جدید قوت داشت، در تقابل بود طبقاتى که بیشتر افراد خانواده خود من و دوستانم به آنها تعلق داشتند. اما تربیت عقلانى و معنوى من به آن حد پخته بود که بتواند در برابر فشار هر جریانى که ممکن بود پیش آید، مقاومت کند. اما آنچه من پیش از همه احتیاج داشتم، بدست آوردن استقلال شخصى ام از نظام خانوادگى گسترده اى بود، که هر چند فوایدى براى من حاصل مى کرد اما همچنین مى توانست مانع از انجام وظایفى باشد که پیش روى من قرار داشت. من به دلایل روحى و همچنین عقلى نیاز داشتم که زمان بیشترى را در خلوت و به دور از امور معمول خانوادگى و اجتماعى بگذارنم. بنابراین تصمیم گرفتم که هر چه سریعتر ازدواج کنم، تا بتوانم استقلال بیشترى از ساختار گسترده فامیلى به دست آورم.
با اجتناب از گونه غربى ازدواج که مبتنى است، بر روابط دراز مدت شخصى (هر چند که من به چنین ازدواجى نزدیک شده بودم) و با اعتقاد محکم به ساختار سنتى خانواده که از جمله شامل ازدواجهاى تنظیم شده مى شد، من خود را همچون یک فرد عامى سنتى در اختیار مادرم و دیگر اعضاى خانواده خود قرار دادم و از آنان خواستم تا همسر مناسبى را براى من انتخاب کنند. البته، با علم به اینکه هنوز در شرق و حتى در فضاى تا حدودى تجدد زده اطراف من هم، نه دو فرد، بلکه دو خانواده با هم ازدواج مى کنند. دختر جوانى از خانواده محترمى که اعضاى آن از دوستان نزدیک خانوادگى ما بودند، پیشنهاد شد و جلسه معارفه با تأیید قاطع من ختم شد، نام ایشان سوسن دانشورى بود، پدر او از طبیبان برجسته تحصیل کرده در غرب و فرزند یکى از علماى دینى در نیشابورِ خراسان بود و مادرش دختر یکى از تجار مشهور کشور در اوایل دوره پهلوى بود. همسر آینده من مانند اعضاى خانواده خود من نیمه سنتى ـ نیمه متجدد بود و پس از چندین سال تحصیل در آمریکا و انگلستان به ایران بازگشته بود و در زمان ازدواج ما قصد داشت که براى ادامه تحصیلات به فرانسه برود. خانواده او در واقع کاملا محافظه کار بودند و بسیارى از ارزشهاى سنتى اى را که من در جستجوى آنها بودم، حفظ کرده بودند. بنابراین پیشینه ما با هم مشابه بود. ما در پاییز سال 1337 تنها چند ماه پس از بازگشت من به ایران به عقد هم در آمدیم. پیوند ما به رغم دخالت هایى که اغلب از جانب خانواده گسترده بزرگتر انجام مى گرفت و به رغم پافشارى خود من بر ارزشهاى سنتى در میانه جریان بزرگترى در طبقات بالایى جامعه که به سمت تجدد گرایى مى رفت، پیوند محکم و على الاغلب شادى بوده است.
همسر من در فعالیت هاى عقلى من شرکت نداشته، چیزى که خود من هم به هیچ وجه طالب آن نبوده ام، اما در زندگى بسیار از من حمایت کرده است; زندگى اى که بیشتر آن اختصاص به مراقبه، نگارش و پژوهش داشته است. ما یک دختر و یک پسر داریم، سید ولى رضا و لیلا.
پسرم اکنون استاد اندیشه سیاسى در دانشگاه سن دیاگو و دخترم، مورخ هنر گالرى ملى هنر در واشنگتن است.
من اندکى پس از ورود به ایران و از پاییز سال (1337 / 1958) کارم را بعنوان استاد تاریخ علم فلسفه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران آغاز کردم و تا زمان انقلاب ایران در سال (1357/ 1979) همچنان در آنجا مشغول بودم. رئیس دانشکده در آن زمان على اکبر سیاسى بود او یکى از اوّلین دانش آموختگان ایرانى و از دوستان و همکاران پدرم بود. بسیارى از استادان برجسته دانشکده نیز چنین بودند. این واقعیت به اضافه سوابق تحصیلى من در آمریکا باعث شد که اعضاى دانشکده استقبال گرمى از من بکنند و به رغم مواضع فلسفى من که در برابر بیشتر آنچه در برنامه دانشگاهى دانشکده جریان داشت بود تقریباً مورد احترام همه همکارانم بودم. نه تنها بواسطه تأثیر سیاسى و دیگر اساتید مهم دانشکده که تقریباً همه آنها در فرانسه درس خوانده بودند و عمیقاً به لحاظ نظرى متأثر از فلسفه و علوم انسانى فرانسوى بودند، بلکه همچنین به علت سیاست هاى آموزشى در اوایل دوره پهلوى اندیشه هایى اساساً فرانسوى بر اغلب گروه هاى دانشکده ـ از روانشناسى گرفته تا تاریخ ـ حاکم بود.
این خصیصه بویژه در گروه فلسفه آشکار بود که در آن رنه دکارت و اگوست کنت همچنان سلطه بلامنازعى داشتند، مدیر گروه فلاسفه، یحیى مهدوى، محقق برجسته اى از خانواده اشراف بود که عشق وافرى به زبان فارسى داشت. او در فرانسه درس خوانده بود و مى توان گفت که به گونه اى جریانى را ادامه مى داد که در آخرین دهه قرن پیشین فلسفه غرب را با ترجمه هایى از گفتار در روش دکارت براى اولین بار به عالم فارسى زبان معرفى کرد. دومین ترجمه این اثر به فارسى فصیح که توسط محمد على فروغى انجام گرفته بود و همچنین سیر حکمت در اروپایى این نویسنده همچنان مراجع اصلى واحدهاى فلسفه غرب بودند و حتى مطالعات بعدى در فلسفه غرب و تاریخ آن اکثراً از منظر محققان فرانسوى نظیر امیل بریه انجام گرفته است. البته توجهاتى هم به فلاسفه کلاسیک آلمانى خصوصاً کانت و هگل و تاریخ نگارى آلمانى فلسفه مى شد، ولى نه فلسفه قرن بیستمى آلمان. دیگر استاد با نفوذ گروه فلسفه، غلام حسین صدیقى بود که در دهه 30 در دانشگاه سوربن جامعه شناسى خوانده بود و همچون مهدوى مدافع جدى زبان فارسى و استعمال آن براى گفتار فلسفى معاصر بود. همچنین او بسیار وطن پرست بود و زمانى به عنوان شخصیت سیاسى با جبهه ملى همکارى داشت و به عنوان وزیر داخلى در کابینه محمد مصدق خدمت کرده بود. هر چند او در سال هاى بعد استاد دانشکده مستقل جامعه شناسى شد، اما در 1337 و چند سالى پس از آن همچنان عضو دانشکده ادبیات بود و در گروه فلسفه ما بر پایه اندیشه هاى پوزیتیویستى که ریشه در کنت داشت تدریس مى کرد.
بعنوان یک استادیار جوان، مقامى که با آن آغاز کردم، نه تنها تدریس تاریخ علم به من سپرده شد، بلکه ارسطو و گاهى افلاطون و همچنین متون فلسفى انگلیسى مانند کتاب متافیزیک آلفرد تیلور را نیز تدریس مى کردم، من خیلى زود موضعم را در گروه فلسفه تثبیت کردم و نفوذ بیشترى در دانشکده بدست آوردم و من در سى سالگى جوان ترین شخصى بودم که در دانشگاه تهران به درجه استادى کامل رسیده بود من سعى کردم، از این نفوذ به طریق گوناگون براى تحول در آموزش فلسفه، استفاده کنم. من پیش از همه مى خواستم که آموزش فلاسفه اسلامى را تقویت کنم تا مبنایى باشد که دیگر فلاسفه ها خصوصاً فلسفه هاى غربى براساس آن مبنا مطالعه شوند، نه اینکه به گونه اى به مطالعه فلسفه غرب پرداخته شود، که گویى ایرانیان به سنت اروپایى تعلق دارند، پیش از آنکه به گروه فلسفه بیایم واحدى در فلسفه اسلامى وجود داشت که سید محمد کاظم عصار آن را تدریس مى کرد و پس از بازنشستگى او ابوالحسن شعرانى این کار را برعهده گرفت. بر اثر فشار من این بخش از برنامه درسى گسترش یافت و واحد عمومى اجبارى اى در فلسفه و فرهنگ اسلامى به آن اضافه شد که خود من آن را تدریس مى کردم و یک درس سمینار در دوره دکترى در باب اندیشه اسلامى که من و کربن مشترکاً آن را تدریس مى کردیم، اما همچنین کوشش کردم که قلمرو مطالعه فلسفه غرب را گسترش دهم تا فلسفه هاى اخیر آلمانى و مکاتب انگلوساکسون نظیر پوزیتیویسم منطقى و فلسفه تحلیلى را هم در بر بگیرد. با حمایت یحیى مهدوى توانستم این هدف را خصوصاً در سال هایى که ریاست دانشکده بر عهده من بود، متحقق کنم و بحثهایى جدیدى به گروه فلسفه اضافه کنم. ما توانستم فیلسوف برجسته اى همچون احمد فردید را که بسیار کم مى نوشت، اما استاد بسیار پرجذبه اى بود و در آلمان درس خوانده بود براى تدریس مارتین هیدگر، پدیدارشناسى آلمانى و حتى مکاتب اخیرتر نظیر مکتب فرانکفورت به گروه بیاوریم. ما همچنین توانستیم واحدهایى در فلسفه انگلوساکسون ایجاد کنیم که از تجربه گرایى تا پوزیتیویسم منطقى را در بر مى گرفت و بیشتر آنها توسط منوچهر بزرگمهر تدریس مى شد. بزرگمهر براى اوّلین بار برخى از کتابهاى مکتب انگلو ـ ساکسونى را به گونه اى استادانه به فارسى برگردانده بود.
اما جهان صرفاً محدود به ایران و غرب نمى شد. من تلاش بسیار کردم تا به هر شکل ممکن آگاهى بیشترى نسبت به فلسفه هاى سرزمینهاى شرق ایران و خصوصاً هند ایجاد کنم. ما تدریس سانسکریت را در دانشکده آغاز کردیم و حتى سالها بعد وقتى که دوست من داریوش شایگان که زبان سانسکریت خوانده بود و دکترایش را در دانشگاه سوربن زیر نظر کربن به اتمام رساند، به گروه فلسفه پیوست، توانستیم فلسفه هندى را در گروه تدریس کنیم. تأثیر این تحولات در مطالعه فلسفه بسیار زیاد بود و حتى محدود به دانشگاه تهران نمى شد خصوصاً که گروه ما تنها گروهى بود که در آن زمان در ایران درجه دکترى فلسفه مى داد و بر مطالعات فلسفى در تمام کشور تأثیر گذار بود. تلاش من براى اینکه دانشجویى داشته باشیم که دیگر سنت هاو مکتب هاى فلسفى را از منظر سنت خودمان مطالعه کنند و نه اینکه سنت خودشان را از منظر اندیشه غربى بنگرند در واقع تأثیر ماندگار و گسترش یابنده اى داشته که تا امروز برقرار است و بوسیله بسیارى از اوّلین دسته از دانشجویان، که بسیارى از آنها شاگردان خود من بودند و هم اکنون اساتید و محققین فلسفه در ایرانند، ترویج مى شود. در میان بهترین دانشجویان من در این زمینه هاى مى توانم از رضا داورى، غلامرضا اعوانى، غلامعلى حدادعادل، نصرالله پورجوادى، محسن جهانگیرى و مظفر بختیار نام ببریم که همه ایشان از محققان و متفکران نامدار امروز ایرانند.
فعالیت هاى فلسفى من در ایران به دانشگاه تهران محدود نمى شد. تقریباً من از همان زمان بازگشت به ایران شروع به سخنرانى در باب فلسفه ـ اسلامى، تطبیقى و گاهى یونانى و بعد غربى ـ در نهادهاى آموزشى و حتى گاه در رادیو و تلویزیون کردم. من تقریباً به عضویت در همه انجمن ها و مجامع دولتى و علمى مهم که در قلمرو فلسفه و علوم انسانى موثر بودند، برگزیده شدم. از جمله شوراى عالى فرهنگ که بیشتر سیاست هاى فرهنگى کشور را در سطح ملى تعیین مى کرد، عضویت شانزده ساله من در این شورا فرصت هاى بسیارى براى من فراهم کرد تا کنفرانس ها و گردهمایى هاى ملى اى را در باب بسیارى از فیلسوفان کلاسیک و همچنین موضوعات فلسفى، ناشى از مواجهه سنت و تجدد برگزار نمایم. من در ترویج آنچه امروز به عنوان گفت و گویى میان تمدنها شناخته مى شود بسیار پیش از آنکه این چنین مطرح شود و در باب آن بحث و نظر در گیرد با فیلسوف فرانسوى روژه گارودى همکارى داشتم، گارودى در تلاش بود تا در دهه 70 در سراسر جهان مراکزى جهانى براى گفت و گوى تمدنها، تأسیس کند. شاخه اى از این مرکز جهانى، به حمایت شهبانو در تهران تأسیس شد که مدیریت آن را داریوش شایگان بر عهده داشت و تا زمان انقلاب ایران در سال 1357 فعال بود.
این فعالیت هاى فلسفى فقط به بخشهاى تحصیل کرده جدید جامعه محدود نمى شد، بلکه گروه هاى سنتى را هم در بر مى گرفت، من بحث هاى فلسفى طولانى اى با بسیار از فیلسوفان سنتى از جمله مرتضى مطهرى و سید جلال الدین آشتیانى داشتم که هر دو از دوستان شخصى نزدیکم بودند. من همچنین بحث هاى فلسفى اى با چهره هاى مذهبى تجددگرا مانند على شریعتى داشتم. شریعتى در آن زمان مى کوشید تا صورتى از اسلام انقلابى و متجدد را به ایرانیان معرفى کند و بسیار متأثر از اندیشه هاى جامعه شناسان و فیلسوفان چپ فرانسه بود. ما اغلب در حسینیه ارشاد که یک مرکز جدید مذهبى در تهران بود همدیگر را مى دیدیم. اما من و مطهرى وقتى ماهیت سیاسى فعالیت هاى این مرکز را دریافتیم و غلبه بعضى از سخنرانى هاى شریعتى را دیدم که با عقلانیت سنتى در تعارض بودند، همان چیزى که دقیقاً بیشترین دغدغه ما بود، از آنجا استعفا دادیم.
همچنین فعالیت هاى من صرفاً به قلمروهاى تدریس یا سخنرانى محدود نمى شد. دوره 1337 تا 1357 از جهت نگارش هم دوره بسیار پرکارى براى من بود. من شروع به نگارش به زبانهاى فارسى و انگلیسى کردم و به ندرت هم مقاله یا متنى به عربى یا فرانسه مى نوشتم. نوشته هاى فارسى من در مقولات گوناگونى بود: فلسفه اسلامى، علم و تصوف، حکمت خالده که شامل معرفى نوشته هاى سنت گرایانه کوماراسوامى، گنون، شووان، بورکهارت و دیگران به عالم فارسى زبان مى شد، نقد تجدد، فلسفه و دین شناسى تطبیقى، تصحیح متون فلسفه اسلامى و گاهى هم ترجمه در زمینه مابعدالطبیعه و فلسفه سنتى از زبانهاى انگلیسى یا فرانسه. در کنار شمار زیاد مقالات در این زمینه ها، تعدادى از کتابهاى من هم در این دوره به زبان فارسى چاپ شد. از جمله، ویرایش اصلاح شده فارسى رساله دکترى ام در هاروارد در باب جهان شناسى اسلامى که با عنوان نظر متفکرین اسلامى درباره طبیعت به چاپ رسیده و جایزه کتاب سلطنتى را دریافت کرد و معارف اسلامى در جهان معاصر «تعدادى از کتابها هم توسط من ویرایش شدند از جمله (noitaromemmoc ardasulluM ,nibrocyrneH a streffo segaleMemuloV) که دو زبانه بودند; شاید تصحیح هاى انتقادى من از متون فلسفى امروزه براى بسیارى بى ارزش به نظر آید اما این کار براى مطالعه جدى هر فلسفه اى کارى بنیادى است، فعالیت هاى من در این زمینه شامل تصحیح مجموعه کامل آثار فارسى سهروردى، رساله فارسى سه اصل صدرالدین شیرازى و متن عربى الا مسئله و الاجوبه مى شد. رساله الامسئله و الاجوبه، مجموعه اى از پرسشها و پاسخها است که میان ابن سینا و بیرونى رد و بدل شده است و کار تصحیح این اثر با همراهى مهدى محقق و بطور مشترک انجام گرفت.
من از زمانى که در هاروارد دانشجوى سارتن بودم، آرزو داشتم که پژوهشى جامع در باب علم اسلامى انجام دهم و در آن همان روش کتاب «علم و تمدن در اسلام» را بکار گیرم. براى این هدف شروع به تهیه کتابنامه کاملى از علوم اسلامى کردم، مجموعه اى در زبان هاى اروپایى و مجموعه اى در زبانهاى اسلامى. آرزوى من این بود که پس از تکمیل این کار شخصى یا گروهى از محققان همفکر، همه این آثار را جمع کنند، آنها را مطالعه کنند و بر پایه معارف موجود در آنها و بر پایه تلقى اى از علوم اسلامى که من طرح کرده ام اثر جامعى بنگارند، نظیر اثر یوزف نیدهام با عنوان «علم و تمدن در چین» اما با این تفاوت عمده که این مطالعه باید براساس فهم اسلامى از علم و فلسفه انجام گیرد نه بر پایه اندیشه هاى مارکسیستى و پوزیتیویستى که بر کار مرجع نیدهام و همکارانش غلبه دارد. تا زمان انقلاب، من با همکارى تعدادى از محققان جوان، خصوصاً، ویلیام چیتیک سه مجلد را آماده ساختیم که دو مجلد آن پیش از انقلاب و مجلد دیگر آن بعد از انقلاب به چاپ رسید و عنوان «کتابنامه توصیفى منابع علوم اسلامى» را داشت و توضیحات آن به دو زبان فارسى و انگلیسى بود. من امیدى به پایان رساندن این برنامه تحقیقى ندارم اما آرزومندم که دیگران چنین کنند و چهار جلد باقى مانده این مجموعه را با تواریخى که من آماده ثبت کرده ام و تا به امروز در انجمن حکمت و فلسفه در تهران موجود است، به پایان برند.
در طى این دوره من نوشته هاى زیادى هم به زبان انگلیسى نگاشتم. نوشته هایى که شامل تعدادى از کتابهایى مى شد که سریعاً بسیارى از زبان ها از جمله خود فارسى ترجمه مى گشت و در این مورد من مجبور بودم که به ترجمه هاى فارسى بنگرم و آنها را بازنگرى کنم. در این زمینه بخت نصیب من شد که یکى از بزرگترین محققان و مترجمان ایران، احمد آرام، سه کتاب مرا ترجمه کرد یعنى سه حکیم مسلمان، علم و تمدن در اسلام و علم اسلامى پژوهشى مصوَّر و من، خود در ترجمه این آثار همکارى داشتم. همه این کتابها بارها و بارها در تهران به چاپ رسیده اند، و براى واحدهاى متعددى در فلسفه و علم اسلامى در دانشگاه هاى متعددى در ایران کتابهاى مرجع به حساب مى آیند.
به غیر از اثر من در باب جهان شناسى و علم و تمدن در اسلام که پیش از بازگشت من به ایران نگارش یافته بودند، قبل از اینکه آنها به ترتیب در سال 1964 و 1968 توسط انتشارات دانشگاه هاروارد به چاپ رسند، اصلاحات نهایى آنها را انجام دادم، اوّلین کتاب جدیدى از من که به زبان انگلیسى نوشته و منتشر شد. سه حکیم مسلمان بود، این اثر که در پى عرضه کل سنت عقلانى اسلامى از منظرى درونى است، بر پایه سه سخنرانى شکل گرفت که من در مرکز مطالعه ادیان جهانى هاروارد ایراد کردم. من در سال 1962 اولین استاد مهمان آنجا بودم و در واقع این سخنرانیها اوّلین مجموعه از سلسله سخنرانیهاى عمومى این مرکز بود و خود کتاب هم که انتشارات دانشگاه هاروارد آن را به چاپ رساند، اوّلین کتاب از مجموعه انتشارات این مرکز بود. هرى ولفسون که در تمام سخنرانى ها حضور داشت. به من پیشنهاد کرد که متن آنها را به عنوان کتاب به هاروارد بدهم و در پى پیشنهاد او من این متن را تا تابستان سال 1962 پیش از بازگشتم به ایران تکمیل کردم.
دیگر کتابها در زمان اقامت من در ایران (و یک سال اقامتم در لبنان) یکى پس از دیگرى به زبان انگلیسى به چاپ مى رسیدند. از جمله «آرمان ها و واقعیت هاى اسلام» که متن شش سخنرانى اوّل از پانزده سخنرانى اى بود که من براى دانشگاه آمریکایى بیروت و بعنوان استاد مطالعات اسلامى آقاخان در سال هاى 65ـ1964 آماده کرده بودم و عنوان، «ابعاد اسلام»، را داشت، ناشر محلى به دلیل مشکلات خاصى این عنوان را براى کتاب به کار نبرد، اما این عنوان بعدها عنوان مجموعه مهمى از مقالات مابعدالطبیعه دان اسلامى، فریتهوف شووان شد که در لندن و با مقدمه من به چاپ رسید. «آرمان ها و واقعیتهاى اسلام» کتاب بسیار پرفروش من شد. این کتاب بارها و بارها به چاپ رسیده و در کنار
سه حکیم مسلمان، کتابهایى شدند که بیش از همه آثار من به زبانهاى اروپایى و اسلامى ترجمه شدند.
در این دوره قواى ذهنى من تا حدود زیادترى معطوف به مساله بحران محیط زیست شد. بنابراین وقتى از طرف مدرسه الهیات و خصوصاً وین بروئر براى ایراد سخنرانى هاى راکفلر در دانشگاه شیکاگو دعوت شدم تا در کنار جان راستت و میرچیا الیاده به برخى از جوانب ارتباط میان دین، فلسفه و بحران محیط زیست بپردازم، من این امر را شادمانه پذیرفتم و «انسان و طبیعت ـ بحران معنوى انسان متجدد» را نگاشتم که دو سال بعد از ایراد سخنرانى ها در دانشگاه شیکاگو، یعنى در 1966 به چاپ رسید. این کتاب که بحث از ریشه هاى فلسفى و معنوى این مساله مى پردازد، از اوّلین کتابهایى بود که وقوع بحران محیط زیست را که بعداً بحران زیست بوم شناختى نامیده شد، پیش بینى کرده بود این کتاب خیلى سریع توجه زیادى را برانگیخت و چنانکه بیشتر اشاره شد به چندین زبان اروپایى از جمله، فرانسه، ایتالیایى، اسپانیولى، پرتغالى و بوسنیایى ترجمه شد. خود جهان اسلام تا مدت ها بعد توجه چندانى به این کتاب نشان نداد، به استثناى ترکیه که در آنجا این کتاب اولین کتاب از حدود سه کتابى بود که از من به زبان ترکى ترجمه شد. همچنین این کتاب من را در خط مقدمه نزاع و بحث در باب عوامل عمیق تر فلسفى و دینى بحران محیط زیست قرار داد. در کنار این مجموعه وقتى من در سال 1994 سخنرانى هاى کوبورى را در دانشگاه بیرمنگام ایراد کردم، واحدها و سخنرانیهاى مهمى را در باب این موضوع در خلال سال ها و در دانشگاههاى مختلفى که در آنها تدریس داشتم، همچون آکادمى رتمینوس در لندن، کالج میدل بورى و دانشگاه کرنل، دانشگاه هاروارد و بسیارى از اماکن دور دیگر، همچون کوالالامپور در مالزى عرضه کرده بودم. من حتى به همراه دالایى لاما، ربى ایسمار شرچ، سامى مک فاگیو و دیگران در یک برنامه موفق مستند تلویزیونى با نام «روح و طبیعت» شرکت کردم که پیل مایر آن را ساخته بود و بر پایه کنفرانسى بود که استفان راکفلر در کالج میدل بورى، تحت همین عنوان برگزار کرده بود.
دیگر کتابهاى من در این دوره که در ایران زندگى مى کردم، عنوان هاى متعددى را در بر مى گیرد که مربوط به وجوه مختلف مطالعات اسلامى است. هر چند من همواره قسمتهاى از این کتابها را به فلسفه اختصاص مى داده ام، اما ضرورت ندارد که بطور جداگانه در اینجا مورد بحث قرار گیرند. اما کتابهاى دیگرى هستند که به نحو مستقیم ترى در آنها به فلسفه پرداخته شد و شایسته است که بطور جداگانه در اینجا به آنها اشاره شود. این مقوله شامل کتاب «اسم و تنگناى انسان متجدد» مى شود که در آن بخشهایى به فلسفه تطبیقى و آینده مطالعه فلسفه در عالم اسلام اختصاص یافته است و جستارهایى در باب صوفیه که ترجمه هاى ایتالیایى، فرانسه و اسپانیایى آن هم با اقبال مواجه شد و فصول متعددى در باب ابعاد مابعدالطبیعه تصوف داشت. همچنین باید از کتاب، «حکمت متعالیه صدرالدین شیرازى» نام ببرم که در واقع جلد اوّل پژوهشى بود که در دو مجلد تنظیم شده بود، امّا بخش دوم آن بواسطه حوادث دوره انقلاب ناتمام ماند. بخشهایى از مجلد دوم که نوشته شد بودند در ویرایش جدید و دوم این کتاب به آن افزوده شده اند. در طى این دوران در ایران به طور عمیق به مطالعه فلسفه ملاصدرا پرداختم و در باب او بسیار نوشتم و اوّلین شخصى بودم که ملاصدرا را به عالم انگلیسى زبان معرفى کرد. این اثر در واقع تلفیقى از بسیارى از دیگر مطالعاتم بود که برخى از آنها بصورت مقاله به زبان فارسى یا انگلیسى منتشر شده بودند.
نکته اى هم باید در باب فعالیتهایم بعنوان مدیر آموزشى در طول سنوات اقامتم در ایران بگویم. چرا که این فعالیتها با دیدگاههاى فلسفى من و فلسفه آموزش و پرورش که من در صدد تحقیق آن بودم پیوند بسیار داشتند. از اوّلین روزهایى که من در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مشغول به کار شدم، مسؤولیت برنامه اى براى دکترى در ادبیات و زبان فارسى به من واگذار شد که خصوصاً براى آن دسته از دانشجویانى بود که زبان مادرى آنها فارسى نبود. من تلاش کردم تا بخش فلسفى این برنامه را قوت بخشم. برنامه اى که در آن تعدادى از محققان آینده فلسفه و تصوف اسلامى نظیر: ویلیام چیتیک، ساچیکو موراتا، صلاح الصاوى، محمد عبدالحق، لطیفه پیروانى، رزمیر مهموتکهاجیک و شمار زیادى از دانشجویان ادبیات فارسى خصوصاً دانشجویان هندى و پاکستانى شرکت داشتند. من همچنین در برنامه هاى تحقیقاتى متعددى با برخى از این دانشجویان همکارى نظرى داشتم از جمله ویلیام چپتیک که با من در برنامه «کتاب شناسى توصیفى» منابع علوم اسلامى همکارى کرد و همچنین در گزیده اى از متون شیعه (hi' ite Anthology)و صلاح الصاوى شاعر برجسته عرب که من با او ترجمه عربى فهم اسلام شووان (حتى نفهم الاسلام) همکارى داشتم. همچنین من ده سال مدیر کتابخانه دانشکده بودم و در طى این زمان مجموعه اى از بهترین آثار فلسفى را به زبان هاى اروپایى در کشور گرد آوردیم. از سال (1347 تا 1351 / 1968 ـ 1972) هم من مسؤولیت ریاست دانشکده را برعهده داشتم و مدتى هم قائم مقام ریاست دانشگاه تهران بودم، این موقعیتها این فرصت را به من دادند تا بتوانم برنامه هاى علوم انسانى بطور کلى و فلسفه را بطور خاص قوت بخشم، انتقاد مداوم من از تقلید کورکورانه از علم گرایى غربى و طلب گزینش کلى فن آورى غربى غالب در ایران آن زمان، منجر شد که من در سال (1351 / 1972) بعنوان ریاست دانشگاه آریامهر برگزیده شدم که دانشگاه علمى و فنى پیشرو آن روز ایران بود.
شاه که حامى این دانشگاه بود از من خواست که این دانشگاه را به موسسه اى نظیر موسسه تکنولوژى ماساچوست (ام.آی.تی) تبدیل کنم که ریشه هاى عمیقى هم در فرهنگ ایرانى داشته باشد. در دوره سه ساله تصدى من بر آنجا (که خیلى زود بواسطه بیمارى من در سال 1975) که منجر به استعفایم شد، به پایان رسید سعى کردم تا برنامه علوم انسانى پرمایه اى را طراحى کنم. البته نه به گونه اى شبیه با آنچه کیلیان در دوران دانشجویى خود من ام.آی.تی در صدد دست یابى به آن بود، بلکه با طرح ریزى برنامه اى حاوى فرهنگ و فکر اسلامى و با تأکید بر فلسفه علم ـ فلسفه علمى که نه از اندیشه پوزیتیویستى در انحاى گوناگونش، بلکه از سنت فلسفى اسلام ناشى شود. این برنامه پس از جدایى من از آنجا ادامه یافت و در اواخر این دهه منجر به ایجاد یکى از اوّلین برنامه هاى تحصیلى در عالم اسلام در باب فلسفه علم شد که بر فلسفه علم اسلامى مبتنى بود. افزون براین من در سال (1352/1973) مسؤل تأسیس انجمن ایرانى فلسفه شدم; وظیفه اى که به زودى به شرح آن خواهم پرداخت.
همچنین فعالیت هاى آموزشى من شامل سازماندهى کنفرانسها هم شد که تأثیرى ماندگار داشتند. از جمله این کنفرانسها، اوّلین کنگره مطالعات ایرانى بود که آن را با همراهى دوست و همکار دانشگاهى ام ایرج افشار در دهه شصت سازماندى کردیم و من اوّلین رئیس این کنگره بودم این کنگره تا به امروز به عنوان یکى از مهمترین رویدادهاى از نوع خود در ایران تداوم یافته است و بخشى هم مختص به فلسفه دارد.
همچنین من در دهه شصت به شهبانو پیشنهاد کردم که کنگره اى بین المللى درباره معمارى سنتى و فلسفه آن با هدف تجدید فلسفه هنر سنتى برگزار کنیم. هدفى که من آن را از طریق ترجمه آثار کوماراسوامى، شووان و بورکهات و همچنین نوشته ها و سخنرانى هاى خودم، عمیقاً دنبال کردم.
در نتیجه این پیشنهاد، کنگره عظیمى در اصفهان برگزار شد که ما در آن نه تنها از معماران ایرانى دعوت به عمل آورده بودیم بلکه معماران خارجى از جمله معمار بزرگ مصرى حسن فتحى که تا آن زمان تا حدودى در وطن خودش مورد بى توجهى بود هم دعوت شده بودند. ما ترتیب انتشار کتاب او «ساختن براى مردمان فقیر» را در آمریکا دادیم، حادثه اى که در شهرت ناگهانى او در واپسین سالهاى زندگیش نقش داشت. برگزارى این کنگره تأثیر زیادى بر احیاى علاقه نسبت به هنر و معمارى سنتى و فلسفه آنها در سراسر عالم اسلام داشت.
کنفرانس دیگرى که توسط من سازماندهى شد و باز با حمایت شهبانو، اما این بار در شیراز، برگزار گردید، کنفرانس راجع به طب سنتى بود. بسیار پیش از خیزش علائق نسبت به گونه هاى بدیل و کلى نگر طب که امروزه شاهد آنیم، من به فلسفه طب سنتى مى اندیشیدم و پیشتر در
باب آن البته با عطف نظر به طب اسلامى مطالبى نوشته بودم. من نصیحت پدرم را مبتنى بر اینکه مانند او حکیم شوم نپذیرفتم، اما به یقین جذب معناى دیگر حکیم در تمدن اسلامى یعنى فیلسوف شدم. همچنانکه مجذوب جهان بینى و عمل حکماى سنتى (بعنوان اطباء) هم بودم. من این کنفرانس را با آگاهى کامل از مخالفتهاى تندى که ممکن بود، از جانب دانش آموختگان متجدد طلب و داروسازها و شرکت هاى دارویى انجام گیرد طرح ریزى کردم. اما خوشبختانه به دلیل حمایت شهبانو و نفوذ خود من در حلقه هاى تحصیل کرده ما توانستیم کنفرانس بسیار موفقى را برگزار کنیم که در آن بسیارى از فعالان در مکاتب گوناگون طب سنتى، از جمله چندین متخصص در طب سنتى دعوت شده بودند. از جمله چندین متخصص در طب چینى دعوت شده بود. البته توجه خاصى به اطبایى شده بود که از پاکستان و هند بودند جایى که در آن نه تنها طب اکورودیک، بلکه طب اسلامى هم تا به امروز باقى است و در واقع توسط شخصیت هایى همچون حکیم عبدالحکیم در هند وبرادرش حکمى محمد سعید در پاکستان احیا شده است. خود حکیم محمد سعید جزو شخصیت هاى مهم کنفرانس ما بود. پرداختن به این موضوع تاثیر عظیمى در ایران گذاشت تا بدان حد که حتى پس از انقلاب 1357 که تا چند وقت پس از آن، یا نوشته هاى من به فارسى اصلا چاپ نمى شد یا بدون اسم من به چاپ مى رسید، خطابه هاى این کنفرانس که در بردارنده متن سخنرانى افتتاحیه خود من هم بود در تهران فروخته مى شد. از آن زمان علاقه به طب سنتى اسلامى در ایران به رشد خودادامه داده است، همچنانکه در دیگر کشورهاى اسلامى همراه با خیزش علاقه نسبت به طبهاى بدیل و کلى نگر در غرب، چنین شده است.
زندگی و آثار دکتر نصر / بخش چهارم



بازگشت به وطن / بخش دوم
همچنین اولین کنفرانس بین المللى در باب آموزش و پرورش اسلامى که در سال (1356/1977) در مکه برگزار شد، اهمیت و تاثیر زیادى داشت و من به همراه عبدالله ناصف، رئیس آن زمان دانشگاه شاه عبدالغزیز در جده و سید على اشرف، مدیر آموزشى مسلمان مشهور بنگلادشى، و چند تن دیگر از متخصصان مسلمان آموزش و پرورش، چند سال بر روى این برنامه کار کرده بودیم. هنگامى که این کنفرانس برگزار شد، من مقاله اى اصلى در باب تعلیم فلسفه هاى اسلامى، غربى و فلسفه هاى غیر اسلامى و غیر غربى عرضه کردم که در بخش آغازین کتابى به ویرایش من و با عنوان فلسفه ادبیات و هنرهاى زیبا قرار گرفت و در مجموعه آموزش و پرورش اسلامى به چاپ رسید.
این کنفرانس به تأسیس چندین دانشگاه اسلامى در سراسر جهان اسلامى از مالزى تا نیجریه و همچنین چندین کنفرانس بعدى انجامید که در آنها اسلامى سازى، رشته هاى علمى گوناگونى مورد بحث و بررسى قرار گرفت و مقاله اصلى من مبنایى براى بحث هاى ادامه دارى در باب تعلیم فلسفه در عالم اسلام شد. این کنفرانس اندیشه اسلامى سازى معرفت را هم طرح کرد، اندیشه اى که از اوائل دهه 80 میلادى به بعد با نام همکار من در دانشگاه تمپل اسماعیل فاروقى و بعد با نام موسسه بین المللى اندیشه اسلامى گره خورد. در واقع من از دهه 1950 به بعد در باب ضرورت انطباق معرفت پرورش یافته در غرب با چشم اندازهاى اسلامى سخن گفته بودیم، اما عنوان «اسلامى سازى» معرفت را به کار نبرده بودیم. افزون بر این آنچه من و سید على اشرف در مکه قصد انجامش را داشتیم، دقیقاً انطباق همه صور معرفت با چشم اندازهاى اسلامى و ایجاد یک برنامه مدون آموزشى بود که بر جهان بینى اسلامى مبتنى باشد. هدف خاص من ترسیم دقیق جهان بینى اسلامى بود آنگونه که در نظام اصلى فلسفه تبلور یافته است و طرح برنامه اى براى مطالعه فلسفه و علوم انسانى از این چشم انداز اسلامى. این اهداف تماماً در کنفرانس مکه به تحقق نرسید اما تأثیر این کنفرانس بسیار زیاد بود و مسأله «اسلامى سازى معرفت» بعنوان یکى از دغدغه هاى نظرى اساسى جهان اسلامى تا به امروز دنبال شده است.
پیش از به پایان رساندن بحث در باب کنفرانس ها لازم است اشاره اى هم به دو جشنواره جهانى اسلام بکنیم که توسط پل کیلر و در سالهاى 1971 و 1976 در لندن برگزار شد. من در هر دو رویداد نقش فعالى داشتم و از جمله سخنرانى هاى مهمى در باب اندیشه اسلامى در آنجا ایرادکردم.
اما من خصوصا، براى جشنواره 1976، که در مقیاس وسیعتر از جشنوراه اول برگزار شد، نیروى زیادى صرف کردم. به جز انتشار کتاب «اسلام و تنگناى انسان متجدد» و ویرایش کتاب «اسلام و حکمت خالده» شووان به همین مناسبت من مدیریت اولین نمایشگاه علم اسلامى را بر عهده داشتم که د رموزه علم لندن برگزار شد و تا آن زمان بى سابقه بود. هدف این نمایشگاه که با حمایت شهبانو برگزار شد، آن بود که اثبات کند علم اسلامى، صرفاً مقدمه اى تاریخى بر علم متجدد غربى نیست (هر چند به یقیین نقش تاریخى مهمى در تاسیس آن دارد) بلکه اساساً بر فلسفه طبیعت دیگرى مبتنى است و به معنایى که من مبدأ آن را در نوشته هایم مورد بحث قرار دادم، یک «علم قدسى» است.
در ضمن این نمایشگاه و به مناسبت برگزارى این جشنوراه بود که من کتاب «علم اسلامى، پژوهشى مصور» را نگاشتم، (که همراه بود با عکسهاى رولاند میشو که به هدایت من گرفته شده بودند) این اثر هنوز هم براى خوانندگانش ـ نه تنها در روایت انگلیسى، بلکه در ترجمه هاى فارسى و عربى و ترکى آن داراى جذابیت است. همچنین براى همین جشنواره سال 1976 بود که من به همراه تیتوس بورکهارت که فهم بسیارى از وجوه هنر و جهان شناسى سنتى را مدیون اویم و یوسف ابیش، دوست و همکارم مجموعه شش قسمتى جهان سنتى اسلام، را در بى.بى.سى تهیه کردم. مجموعه اى که هنوز هم در مدارس و دانشگاه ها مورد استفاده قرار مى گیرد.
تا اینجا من درباره فعالیت هاى فلسفى ام در ایران سخن گفتم اما حال باید دوباره (به سال 1337/1958) بازگردم، یعنى سالى که در آن به وطن خود بازگشتم. سالهاى مطالعه فلسفه قرون وسطایى اسلامى و اروپایى در غرب، مواجهه من با شارحان بزرگ نظریه هاى سنتى همچون شووان و بورکهارت و تجربیات کودکى من، همه و همه مرا متقاعد ساخته بودند که سنتى شفاهى از حکمت وجود دارد که صرفاً با تلمذ نزد اساتید سنتى آموخته مى شود. فلسفه اسلامى در قرون متأخر خود با عرفان در آمیخت، اما هنوز آن چه در غرب بطور مجزا فلسفه خوانده مى شود و نه الهیات یا عرفان، در ایران پابرجاست. بنابراین، من خیلى سریع پس از بازگشت به ایران درصدد بر آمدم که اساتید هنوز زنده مانده حکمت را بیابم تا مستقیماً از تعلیمات شفاهى آن ها بهره بردم.
خیلى عجب بود که این طلب بواسطه پدر مرحومم بر من هموار گشت و برآورده شد، چرا که یکى از صمیمى ترین دوستان پدرم، سید محمدکاظم عصار که از بزرگترین اساتید فلسفه سنتى در آن زمان بود، هنوز زنده بود. پس از بازگشت به ایران خیلى سریع به دیدار او رفتم و او مرا به جهت آشنایى با پدرم با آغوش باز پذیرفت. او خیلى زود مرا به همراه خود به خانه وکیلى سرشناس به نام ذوالمجد طباطبایى برد که آنجا استاد، سه بعد از ظهر در هفته، براى جمع کوچکى متون فلسفه و مابعدالطبیعه یا عرفان تدریس مى کرد. من نه تنها در این درسها شرکت کردم بلکه در همین جا بود که با دیگر اساتید عمده فلسفه و عرفان سنتى ملاقات کردم.من از طریق ذوالمجد بود که علامه سید محمد حسین طباطبایى را ملاقات کردم و همچنین ما به دیدار دیگر فلاسفه یا حکماى سنتى مانند سید ابوالحسن ]رفیعى[ قزوینى و مهدى الهى قمشه اى هم رفتیم. در واقع من خیلى سریع همه حکماى مشهور ایرانى را ملاقات کردم از جمله جواد مصلح، محمود شهابى و ابوالحسن شعرانى همچنانکه تقریبا به دیدار همه اساتید و آموزگاران مشهور تصوف، از سلسله هاى متفاوت، هم رفتم از جمله، حاجى ملک نیا، جواد نوربخش، ملاحیدر و البته آموزگار من در ادبیات صوفیانه، هادى حائرى که در واقع پدر دوم من بود. در اینجا فقط لازم است که نگاهى در باب اشخاصى که اساتید مستقیم من بودند و بر دیدگاه هاى عقلى من تاثیر گذاشتند و آنانى که فلسفه و عرفان اسلامى را از منظر سنتى به من آموختند، سخن بگویم. اینان معرفتى را به من منتقل کردند که من قادر بودم آن را بر دیدگاه هاى مابعدالطبیعى مبتنى بر نظریه هاى سنتى و حکمت خالده، آنچنان که توسط گنون و شووان شرح و بسط یافته است، منطبق سازم. این آموزه ها از هر جهت آن نظریه ها را تقویت و تأیید مى کردند.
سید محمد کاظم عصار همچون دیگر اساتید سنتى من، به طبقه علما تعلق داشت و لباس سنتى اسلامى بر تن مى کرد، با عبا و عمامه اى سیاه که نسبت او را با خاندان پیامبر اسلام مشخص مى نمود. پدر ایشان هم عالمى مذهبى بود. عصار در کودکى براى تحصیل به فرانسه فرستاده شد، او پس از تحصیل فلسفه و ریاضیات در آنجا به نجف بازگشت تا تحصیلات اسلامى اش را دنبال کند. او نهایتاً در تهران اقامت گزید و در آنجا بعنوان مرجعى درفقه اسلامى و همچنین استادى در فلسفه اسلامى مورد تجلیل بود. ایشان استاد عرفان و علوم باطنى و فیلسوفى واقعى به معناى سنتى کلمه بود. زندگى فضیلت باورانه اى داشت. او بى اعتنا به حوادث خوب و بد روزگار، طبعى شوخ داشت و به دنیاى امور نسبى مى خندید، همچون یک حکیم اهل آیین تائو که دریافته همه امور به جز آن مطلق، ناپایدار و بنابراین ذاتاً نسبى و گذرانید. او هیچ گاه از تبسم باز نمى ایستاد و نسبت به مدعیات فرهنگى و عقلانى طبقات متجددماب بى اعتنا بود. او اولین فیلسوف اسلامى بود که هم به نحو سنتى درس خوانده بود و هم آشنایى دست اولى با اندیشه غربى داشت، اما بندرت به بحث از فلسفه تطبیقى مى پرداخت و بجاى آن هم در دانشگاه تهران و هم در مدرسه سپهسالار، که مراکز عمده آموزشهاى اسلامى در تهران بودند، اساساً فلسفه اسلامى تدریس مى کرد.
از همان سال 1337/1958 در کلاسهاى شرح منظومه ملاهادى سبزوارى، او در مدرسه سپهسالار حضور یافتم. («منظومه» متنى متن قرن سیزدهمى در فلسفه اسلامى است که در ایران رواج بسیار دارد). در خانه ذوالمجمد طباطبایى جلسات سه روز در هفته ما اختصاص به مطالعه عرفان نظرى داشت و ما به همراه استاد شروع به خواندن اشعة اللمعات کردیم که متنى متعلق به قرن نهم و از آن عبدالرحمن جامى بود. در ظرف چندسال ما فقط مقدمه این اثر را به پایان رساندیم، اما بواسطه این ممارست، من دریافتم که یک متن از این نوع را که هماره با تفسیرهاى دقیقى همراه است به معناى سنتى، چگونه مى خوانند. عصار که در آن زمان در هشتادسالگى اش بود، تقریباً در حدود دو ساعت با لذتى زایدالوصف تدریس مى کرد و مدام از ما مى خواست که فقط حواسمان را جمع کنیم و البته نه توقع اجرت و مزدى داشت و نه به هیچ وجه چنین چیزى را مى پذیرفت. او این غایت والاى سنتى اسلام را دنبال مى کرد که حکمت یا فلسفه باید بى اجرت آموخته شود. دلیل اینکه به لحاظ تاریخى فیلسوفان مسلمان همچون ابن سینا و ابن طفیل طبیب بودند یا همچون ابن رشد و میرداماد قاضى بودند و یا همچون خواجه نصیر طوسى، دانشمند بودند، این بود که آنها از طریق این حرفه ها زندگى مى کردند. حتى عصار در کنار فلسفه، در مؤسساتى، فقه اسلامى تدریس مى کرد تا مخارجش را تأمین کند. اما درسِ خارج از مدرسه، که فلسفه در ایران همواره بدین گونه تدریس مى شده، مانند موهبتى نفسانى یا روحانى بوده که نصیب طالب این نوع از معرفت مى شده است. من به قدر بضاعت خُرد خود سعى کرده ام که این سنت را تا آن حد که در بستر و زمینه دنیاى معاصر ممکن است، تداوم دهم. عصار در اوایل 90 سالگى در سال 1353 درگذشت. در حالیکه تا آخرین روزهاى حیاتش به مراقبه و مطالعه ابن سینا، سهرودى، ملاصدرا و دیگر نویسندگان بزرگ سنتى اشتغال داشت و شاگردانش را به حضور مى پذیرفت. من همیشه هفته به هفته، حتى آن هنگام که عصار بیمار بود و از خانه خارج نمى شد، به دیدارش مى رفتم تا مسایل فلسفى و شخصى ام را از او بپرسم چرا که او نه تنها استاد برجسته من در علوم اسلامى و خصوصا مابعدالطبیعه بود، بلکه همچون پدر دیگرى پس از دوران کودکى ام بود.
در پاییز 1337/1958، اندکى پس از ملاقات با ذوالمجد طباطبایى او از من دعوت کرد که با او به باغ ایرانى زیبایش در شمال تهران بروم به جایى که کلاسهاى ما با عصار در آنجا برگزار مى شد، قصد این بود که یکى دیگر از شخصیت هاى برجسته عقلى و معنوى آن روز، علامه سید محمد حسین طباطبایى را ملاقات کنیم. شخصیتى که تا بیست سال پس از آن رابطه نزدیکى بین ما برقرار شد. من در نزد او متون گوناگون فلسفه و عرفان اسلامى و همچنین فلسفه تطبیقى خواندم. تطبیقى به این معنا که در آن به بحث از آثار دیگر سنتها از جمله تائوته چینگ و اوپانیشادها پرداخته مى شد. علامه طباطبایى به خانواده مشهورى از علماى دینى در تبریز تعلق داشت و همچون بسیارى دیگر از علما در نجف درس خوانده بود. اشغال آذربایجان ایران در خلال جنگ جهانى دوم از جانب کمونیستها او را از تبریز به قم که مرکز دینى ایران بود کشاند و او در همین شهر زندگى کرد و در اوایل هشتاد سالگى در سال 1361 نیز در همین شهر دارفانى را وداع گفت. این شخصیت برجسته، حضور پرجاذبه اى داشت و در فضاى اطراف خود حسى از سکوت و درون گرایى را بر مى انگیخت. او نه تنها در جوانى فلسفه و عرفان را آموخته بود بلکه سالهاى سال به ممارست هاى معنوى پرداخته بود و از جمله در خلال دوره هایى عزلت گزیده بود. مطابق با الگوى افلاطونى فیلسوف او سالها در راه فنا کوشیده بود و در واقع همچون مرده اى بود که راه مى رفت. همه هیجانات روحى در او مرده بود. او بسیار کم سخن مى گفت و به ندرت سرش را بلند مى کرد و با این حال یکى از بزرگترین فلاسفه و علماى دینى روزگار خود بود. او فلسفه را در قم احیا کرد و فیلسوفان جوانى را تربیت نمود که برخى از آنها در سالهاى بعد به مراتب بسیار بالایى رسیدند. پس از جنگ جهانى دوم، زمانى که مارکسیست ها نفود زیادى در ایران داشتند، او در بحثى نظرى به مقابله با مارکسیست ها رفت و اثر برجسته فلسفى اش به نام «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را نوشت که نقدى عمیق بر ماتریالیسم دیالکتیک از منظر فلسفه اسلامى بود. خصوصاً از منظر مکتب ملاصدرا که او خود را متعلق به آن مى دانست. این اثر یگانه، که با شرح هاى مشهورترین شاگرد سنتى اش، مرتضى مطهرى همراه شد و از همان زمان انتشار تاثیر فلسفى قابل توجهى برانگیخت. همچنین علامه طباطبایى جامع ترین تفسیر قرآنى این قرن را با عنوان تفسیر المیزان نگاشت و تصحیح جدیدى از اثر اصلى ملاصدرا «اسفار اربعه» به همراه حواشى خود آماده ساخت، که من چندین سال آن را در نزدایشان خواندم.
علامه تعطیلات آخر هفته را به تهران مى آمد و کلاس هاى ما با او در غروب هاى پنج شنبه و صبح جمعه برگزار مى شد. گاه به گاه هم من براى تلمذ و بحث در باب موضوعات فلسفى با ایشان به قم مى رفتم. ایشان همچنین تابستان ها را اغلب در درکه، روستایى در دامنه کوههاى شمال تهران، مى گذراندند و من در طول یک تابستان به تنهایى نزد ایشان برخى از غزلیات حافظ را خواندم.
معانى باطنى اى که او از غزلیات حافظ بر من آشکار مى ساخت آن چنان عمیق بود که گاه به نظرم مى رسید، دیوارهاى خانه محقر او هم در بیان آن با او همصدا مى شوند. در مجموع، من چیزهاى بسیارى در باب فلسفه و معنویت از او آموختم و در بسیارى از برنامه هاى تحقیقى با او همکارى داشتم. در رأس همه این ها، سالهاى سال گفت و گوى میان ایشان و هانرى کربن بود که من هم مترجم زبانى آن بودم و هم مترجم مفاهیم آن.
در پاییز هر سال کربن براى سه ماه به تهران مى آمد. در طى این مدت در منزل ذوالمجد، جلساتى براى بحث هاى نظرى با علامه برگزار مى شد. معمولا کربن برخى پرسشهاى فلسفى را که سال پیش در جلسات اورانوس در سویس یا حلقه هاى فلسفى پاریس طرح شده بود، بیان مى کرد. بعد بحث اصلى در مى گرفت که معمولا من آن را از فرانسه به فارسى و از فارسى به فرانسه ترجمه مى کردم و البته اغلب شرح و تفسیر خود را نیز بر آن مى افزودم. گاهى هم کار ترجمه را عیسى سپبهدى، استاد زیبایى شناسى و ادبیات فرانسه در دانشگاه تهران و همچنین داریوش شایگان، هند پژوه و فیلسوف و دوست من که از اوائل دهه 60 به حلقه ما پیوسته بود، انجام مى دادند. بسیارى از اندیشمندان برجسته دیگر، از جمله مطهرى و گاه به گاه استاد بزرگ تصوف، بدیع الزمان فروزانفر هم در این جمع خصوصى شرکت مى کردند. به یقین از زمان قرون میانه، مباحثه فکریى با این شان فلسفى میان عالم غرب و جهان اسلام در نگرفته بود. حاصل این مباحثه فکرى بیست ساله سواى چند کتاب منتشر شده، بسط علاقه جدى به فلسفه تطبیقى در ایران بود که خود علامه طباطبایى بسیار بدان تمایل نشان مى داد. بدین دلیل بود که پس از بازگشت کربن به فرانسه، ما اغلب یکى از متون مابعدالطبیعى شرق یا غرب را بر مى گزیدیم و آن را پایه گفت و گوهاى تطبیقى مان با علامه قرار مى دادیم.
در واقع در طول یک سال، من و شایگان بیشتر تائوته چینگ را براى این منظور به فارسى برگردانیم. ترجمه اى که بعداً به علت آتش سوزى در کتابخانه شایگان از میان رفت.
در این زمان کنث کراگ مرکزى را براى مطالعه جهانى ادیان در دانشگاه کالگیت آمریکا تأسیس کرد و به کمک او مرکزى براى مطالعه ادیان جهانى در دانشگاه هاروارد تأسیس شد، که من از زمان تأسیس با آن مرتبط بوده ام. کراگ در نظر داشت که متون اصلى را درباره ادیان متفاوت جهان گردآورد و بدین قصد به ایران آمد تا به کمک من سه اثر درباره شیعه آماده سازد. من این دعوت را پذیرفتم و از علامه طباطبایى کمک خواستم. ثمره این همکارى کتاب شیعه در اسلام بود که خودم آن را به عنوان اسلام شیعى از فارسى به انگلیسى برگرداندم و ویرایش کردم و در سال 1975 به چاپ رسید که تا امروز یکى از مشهورترین کتاب ها در باب شیعه هم در فارسى و هم در زبان انگلیسى است. همچنین علامه به عنوان بخشى از این برنامه کتاب قرآن در اسلام را نگاشت که آن هم با مقدمه من به زبان فارسى و انگلیسى منتشر شد و گزیده اى از احادیث امامان شیعه را نیز فراهم کرد که توسط ویلیام چیتیک با عنوان گزیده متون شیعه ترجمه شد که من بر آن هم مقدمه اى نوشتم. این سه گانه موجب شد تا علامه طباطبایى در حلقه هاى غربیانى که به اندیشه اسلامى توجه داشتند و هم چنین در بسیارى از دیگر کشورهاى اسلامى، شناخته شود. در اواسط دهه هفتاد میلادى به علامه طباطبایى پیشنهاد کردم که اثر تازه اى در فلسفه اسلامى به نگارش در آورد که به عنوان متن درسى در مدارس سنتى مورد استفاده قرار گیرد. ایشان، پس از پافشارى بسیار من، پذیرفت و دو متن کوتاه اما ظریف رانوشت: بدایة الحکمه (سرآغاز فلسفه / حکمت)، و نهایة الحکمة (پایان فلسفه/ حکمت) که در آن روزگار در ایران محبوبیت بسیار پیدا کرد.
من براى آخرین بار علامه طباطبایى را در تهران، در یکى از روزهاى طوفانى پاییز سال 1356 دیدم. من هیچ گاه نگاه نافذ ایشان را در لحظه وداع فراموش نمى کنم. اندکى پس از انقلاب، زمانى که احترام او بسیار افزایش یافته بود. (و حتى یکى از دانشگاه ها به نام ایشان نامیده شد) پیامى براى من فرستاد و از اینکه من در خارج از ایران در امان هستم ابراز خوشحالى کرد. علامه در زمان مرگ ـ هنگامى که من بسیار دور از ایران و در آمریکا بودم، یکى از دوستانم را فراخواند و از او خواست که به من بگوید، چراغ فلسفه سنتى را روشن نگاه دارم.
سومین استاد اصلى سنتى من در فلسفه و عرفان اسلامى، سید ابوالحسن (رفیعى) قزوینى بود. پیرمرد محترمى که اولین بار که در اواخر دهه چهل او را در تهران دیدم در اواخر هفتاد سالگى بود. ایشان نسبت به عصار و طباطبایى مقام مذهبى رسمى ترى داشت و در واقع ـ در آن هنگام که علماى بسیار اندى در ایران «آیت الله» خوانده مى شدند ـ آیت الله العظمى بود. او در اوائل زندگیش در قم شروع به تدریس کرد و شخص آیت الله خمینى از شاگردان او بود. با وجود تسلط بى چون و چراى او در شرع اسلام، علاقه بسیار به آنچه علوم عقلیه خوانده مى شود داشت که فلسفه در راس آنها است. او در ریاضیات و نجوم سنتى متخصص بود و بیشتر امور تعلیمى خود را صرف فلسفه ملاصدرا مى کرد و آن را بسیار عمیق و با دقتى بى نظیر تدریس نمود. ایشان در فصل پاییز در تهران درس مى گفت و باقى سال را ـ البته نه همیشه ـ در قزوین شهرى در صد کیلومترى تهران تدریس مى کرد. من به مدت پنج سال در تهران نزد او اسفار الاربعه را خواندم و اغلب با یکى از شاگردان گزیده او ـ سید جلال الدین آشتیانى ـ که امروز از چهره هاى اصلى فلسفه در ایران است و همچنین دیگر شاگردان او سفرهاى زیادى به قزوین کردم. من هیچ کس را ندیده ام که مانند ایشان متن اسفار را اینچنین نظام مند و خوب تعلیم دهد و در فهم بسیارى از وجوه دشوار مابعدالطبیعه و معرفت شناسى ملاصدرا بخصوص درباره مساله علم خدا به مخلوقات مرهون اویم.
سید ابوالحسن قزوینى کم مى نوشت و تقریباً همه وقت خود را صرف تعلیم و یا رسیدگى به حوایج شرعى جامعه مى کرد. ایشان هاله اى از عظمت و توانایى عقلانى بالایى داشت و اغلب مرا به یاد آنچه درباره خواجه نصیرالدین طوسى خوانده ام مى انداخت که او هم، ریاضیدان و هم فیلسوف برجسته اى بود. این استاد قزوینى، که همیشه قیافه اى جدى داشت علاقه اى به من پیدا کرده بود و موافقت کرد که رساله هاى کوچکى درباره سوالهاى فلسفى تخصصى اى که من طرح مى کردم بنگارد. من هر بار که به قزوین مى رفتم، سوالى تخصصى طرح مى کردم و ایشان پاسخ را در دفترچه اى مى نگاشت و در زمان دیدار بعدى به من مى داد. بدین ترتیب، رسائل کوچکى حاصل آمد که در آنها، به فارسى روان و با زبانى ساده، از پیچیده ترین مقولات فلسفه سنتى سخن رفته بود. خوشبختانه، من پیش از انقلاب این دفترچه را به محقق سرشناس کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران، محمد تقى دانش پژوه سپردم و او کپى اى از این رسائل براى کتابخانه دانشگاه برداشت. مى گویم خوشبختانه چرا که در جریان انقلاب سال 57 که کتابخانه من از بین رفت، دست کم من این رسائل را از دست دادم و بسیار متعجب و خوشحال شدم که دیدم در سالهاى بعد یکى از شخصیتهاى مهم فلسفى، که از سرآمدان فلسفه سنتى در ایران کنونى است یعنى سید حسن حسن زاده آملى این رسائل را تصحیح و نشر کرد. خود آیت الله قزوینى در اوائل دهه پنجاه وفات یافت.
در کنار این سه چهره اصلى که من فلسفه سنتى را در طى دو دهه از آنها آموختم، افراد اندک دیگرى هم هستند که من باید متذکر آنها نیز بشوم. اشخاصى که یا دوره اندکى نزدشان تلمذ کرده ام، یا با هم بحثهاى فلسفى داشته ایم. از جمله مهدى الهى قمشه اى که استادى قابل احترام، شاعر و شخصى عارف بود. ایشان استاد فلسفه اسلامى در دانشکده الهیات دانشگاه تهران و نویسنده کتاب مشهور دو جلدى «حکمت الهى خاص و عام» بود. جدا از اینکه مدتى این کتاب را با ایشان مى خواندم، کتاب الانسان الکامل عبدالکریم جیلى را که کتابى معروف در عرفان نظرى است نزد این استاد خوشخو خواندم که در هر پاره از متن مدام به سراغ فنا و عشق الهى مى رفت.
به عکس او، جواد مصلح که در همان دانشکده الهیات تدریس مى کرد و متعلق به مکتب شیراز بود، گفتارهاى فلسفى و منطقى دقیقى عرضه مى کرد و ذهن تحلیلى و منطقى بسیار خوبى داشت. او به جهت ترجمه خوب فارسى بخشهایى از اسفار ملاصدرا و دیگر آثار صدرا خصوصا الشواهد الربوبیه که پس از انقلاب در زمانى که او به آمریکا مهاجرت کرده بود چاپ شد، معروفیت پیدا کرد. من نزد او ملاصدرا نخواندم، بلکه بخشهایى از شرح الاشارات خواجه نصیرالدین طوسى را خواندم. این کتاب یکى از دقیق ترین متون فلسفه اسلامى است که سهم مهمى در احیاى فلسفه مشایى ابن سینا پس از حملات متکلمان اشعرى نظیر غزالى و به خصوص فخرالدین رازى دارد و در واقع خواجه در این کتاب جمله به جمله به فخر رازى پاسخ مى گوید.
همچنین فیلسوفان اسلامى جوانترى بودند که من با ایشان بحثهاى فلسفى داشتم. از این جمله باید پیش از همه به دوست نزدیکم، مرتضى مطهرى، اشاره کنم. مطهرى شاگرد برگزیده علامه طباطبایى بود. او هم در دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس مى کرد. اگر چه مطهرى از فعالان مذهبى محسوب مى شد اما اندیشمندى توانا بود و این دغدغه را داشت که از درون فلسفه اسلامى پاسخهایى براى مسایلى که فلسفه غرب طرح کرده بیابد.
متأسفانه او هیچ کدام از زبانهاى اروپایى را بدان حدى نمى دانست که قادر باشد از نوشته هاى فلسفى غرب به طور مستقیم بهره ببرد و به ترجمه آثار فلسفى اروپا به زبانهاى عربى و فارسى تکیه مى کرد که بیشترشان بسیار پرنقص بودند. بنابراین، بیشتر وقتش را با من صرف بحث از اصول متنوع اندیشه غربى مى کرد. ما همچنین در تعدادى از پژوهشهاى علمى و فعالیتهاى آموزشى با هم مشارکت داشتیم. از این جمله مشارکت همزمانمان در حسینیه ارشاد و کناره گیرى همزمانمان از آن بود. هم چنین هنگام تاسیس انجمن فلسفه من با مطهرى مشورت کردم و او تا پایان یکى از مشاوران انجمن فلسفه باقى ماند. در زمان انقلاب، مطهرى با دل و جان بدان پیوسته بود. او سالها در قم شاگرد آیت الله خمینى بود. و در زمان انقلاب رئیس شوراى انقلاب شد. در زمان کوتاهى که او این مقام را داشت، تلاش کرد تا از شخصیتهاى فکرى و فرهنگى تا آنجا که ممکن است، محافظت کند، اما اندکى پس از انقلاب ترور شد و تأملات فکرى و فلسفى ارزشمندش ناتمام ماند.
شخصیت دیگرى که من با او دوستى نزدیک و علائق فلسفى مشابهى داشتم، سید جلال الدین آشتیانى بود. او همدرس مطهرى در قم بود و بعد استاد فلسفه اسلامى در مشهد شد و کماکان در همانجا تدریس مى کند. او نویسنده و مصحیح پرکارى بود و بسیارى از متون اصلى فلسفه اسلامى را که معمولا با شرح و مقدمه هاى مهم خودش همراه بود احیا کرد.
آثارى که به بسیارى از فصول تاریخ سنت فلسفى در ایران روشنى بخشیدند. به پیشنهاد من او با کربن در آماده سازى گزیده اى هفت جلدى از فلسفه اسلامى در ایران از زمان صفویه تا زمان حاضر همکارى کرد. چهار جلد از این مجموعه عظیم با عنوان منتخباتى از متون حکماى الهى ایران پیش از مرگ کربن در سال 1356 به چاپ رسید. مرگى که پایانى بر این کار مشترکى بود که من هم تقریبا در همه مراحل در آن دخیل بودم. من معمولا مقدمه هایى انگلیسى و بعضا هم مقدمه هاى فارسى و انگلیسى بر آثار متعددى که آشتیانى تصحیح و چاپ کرد، مى نوشتم. اگر من همه این مقدمه ها را گرد مى آوردم، خود کتاب کوچکى را شکل مى دادند. من کراراً براى طرح برنامه هایى تحقیقاتى راجع به فلسفه اسلامى به مشهد سفر مى کردم و نه تنها دانشجویان ایرانى و عرب، بلکه دانشجویان ژاپنى و غربى بسیارى را نزد او فرستادم که برخى از آنها، اشخاص برجسته اى در زمینه عرفان و فلسفه اسلامى شدند.
در نهایت، در میان فیلسوفانى که متعلق به نسلى بودند که از استادان سنتى من بهره بردند، باید به مهدى حائرى یزدى اشاره کنم. این اندیشمند محترم که از خانواده علماى معروف شیعى بود; ابتدا در قم تحصیل کرد و پس از آنکه در فقه اسلامى و همچنین در فلسفه اسلامى متخصصى ممتاز شد به مغرب زمین فرستاده شده و در آنجا براى پانزده سال به تحصیل فلسفه تحلیلى پرداخت و درجه دکترى خود را در فلسفه غرب اخذ کرد. او مدتى نیز به تدریس در دانشگاه هاى آکسفورد، هاروارد، تورنتو، دانشگاه جرج تاون و جاهاى دیگر پرداخت. پس از سید محمدکاظم عصار او اولین شخص از طبقه علما بود که هم در فلسفه اسلامى سنتى و هم در فلسفه غرب تحصیل کرد و اولین شخصى بود که به فلسفه تحلیلى توجه نشان داد و آثار متعددى در تطبیق فلسفه اسلامى با فلسفه تحلیلى نگاشت. او براى سالها دوست نزدیک من بود و من همیشه نسبت به اینکه آثار او را به حلقه هاى فلسفى غرب معرفى کنم، علاقمند بودم.
او پس از انقلاب چندین سال در حومه واشینگتن دى سى ساکن بود. در اینجا بود که من پس از بحثهاى بسیار به پیشنهاد او ترغیب شدم، که یکى از کارهاى اصلى او را ویرایش کنم. اثرى که به زبان انگلیسى بود، اما براى آنکه به تیراژ وسیع منتشر شود، احتیاج به ویرایش جدى داشت. ثمره این کوشش، کتاب اصول معرفت شناسى در فلسفه اسلامى شد که من بر آن پیش گفتارى نوشتم و برخى از فیلسوفان آمریکایى به خوبى آن را دریافته اند. حائرى یزدى که به بیمارى پارکینسون دچار است، هم اکنون به ایران بازگشته و به کار تألیف و تعلیم ادامه مى دهد.(1) تعلیم نسل جدیدى از دانشجویان که به فلسفه اسلامى و نسبت آن با رشته هاى متنوع اندیشه فلسفى غرب و به خصوص فلسفه تحلیلى و چالشى که این اندیشه نسبت به فلسفه اسلامى سنتى بر مى انگیزد علاقمندند. در واقع حائرى یزدى یکى از پیشروانى است که فصل جدیدى را در فلسفه اسلامى سنتى گشود و دقیقاً در همین کوشش بود که من و او براى سالها به رغم اینکه در تفسیر همه مقولات فلسفى و در میزان اهمیت خود فلسفه تحلیلى توافق نداشتیم، همکارى مى کردیم.
دو همكار: ـ كربن و ايزوتسو حال كه از زمانى مابين بازگشت من به ايران 1337/1958 و انقلاب سال 1357/1979 كه ايران را ترك كردم سخن مى گويم لازم است به دو شخصيت مهم و انديشمند اشاره كنم كه اگر چه ايرانى نبودند اما من آنها را در ايران ملاقات كردم و در آنجا ميان ما پيوندهاى عميق فلسفى به وجود آمد. اين دو هانرى كربن و توشيهيكو ايزوتسو بودند. من پيش تر 



1. مهندس حائزى يزدى در سال 1378 وفات يافت ـ م.
بسيارى از آثار اين فيلسوف و اسلام شناس برجسه فرانسوى را زمانى كه در هاروارد بودم، خوانده بودم; خصوصاً كتاب ابن سينا و تمثيل هاى رمزى او را و در رساله دكترى خود تا حدود زيادى از تفسير اين كتاب از فلسفه عرفانى ابن سينا تبعيت كردم. اندك زمانى پس از بازگشتم به تهران در سال 1337، من، كربن و همسرش استلا را ـ كه پس از مرگ كربن براى انتشار آثار او زحمات بسيار كشيد ـ ملاقات كردم. در دهه چهل كربن به جز آنكه استاد دانشگاه سوربن و صاحب كرسى مطالعات اسلامى لويى ماسينيون در مدرسه السنه شرقى بود، مدير بخش مطالعات ايرانى يا ايرانولوژيا، در انستيتوى ايران و فرانسه در تهران هم بود و به همين جهت پاييز هر سال را در ايران مى گذراند.
سريعاً پيوند عميقى ميان ما ايجاد شد، پيوندى كه تا زمان مرگ كربن در 1356 ادامه يافت. ما درس سمينارى مشتركى براى دوره دكترى در دانشگاه تهران داشتيم و براى نزديك به دو دهه هر هفته در ميان، جلساتى فلسفى با علامه طباطبايى تشكيل مى داديم. ما برنامه هاى تحقيقاتى مهمى را با هم انجام داديم، از جمله نگارش تاريخ فلسفه اسلامى كه بسيار مشهور شد و به بيشتر زبانهاى اصلى اسلامى و اروپايى ترجمه شده است. همچنين به جهت اصرار او براى افزودن جلدى سوم بر دو جلد «مجموعه مصنفات سهروردى» كه تكميل گرآن باشد، من هشت سال وقت صرف تصحيح مجموعه آثار فارسى سهروردى كردم و او بر اين مجموعه مقدمه بسيار مفصلى به زبان فرانسه نوشت. فهرست ثمرات همكاريهاى فلسفى و تحقيقاتى ما چندان بلند است كه در اينجا نمى توان آن را ذكر كرد. كافى است بگويم كه اين همكارى حتى در زمان
بازنشستگى كربن از سوربن كه مصادف بود با تاسيس انجمن ايرانى فلسفه توسط من، ادامه يافت. من از كربن دعوت كردم كه براى تدريس به اين انجمن بيايد و تحقيقات فلسفى اش را ادامه دهد و در موضوعات مورد علاقه اش تدريس كند. او اين دعوت را پذيرفت و تا زمان بيماريش كه منجر به مرگ او شد با ما همراه بود.
همچنين من در فرانسه هم به ملاقات او مى رفتم و او مرا با دوستان فلسفى اش آشنا مى ساخت. دوستان او اشخاصى همچون كاردينال جنين دنيلو و گابريل مارسل تاگوستا و با شلار و گوستاو برگر را شامل مى شد. من همچنين از طريق كربن توانستم كه با نسل جوانترى از فيلسوفان فرانسه كه بعدها به فيلسوفان نو معروف شدند، از جمله كريستين ژامبت و فيليپ نمو، ملاقات كنم و گفتگو فلسفى داشته باشم.
من گاه به گاه به دعوت كربن در سوربن سخنرانى مى كردم و بعضاً در سمينارهايى كه با حضور او تشكيل مى شد شركت مى جستم كه از جالب ترين آنها اولين كنفرانسى بود كه درباره شيعه گرايى در اروپا تشكيل شد. برنامه اى كه در سال 1966 در دانشگاه استراسبورگ برگزار شد.
كربن اولين شخصى بود كه نوشته هاى مارتين هايدگر و از جمله، مابعدالطبيعه چيست او را به فرانسه ترجمه كرد. ژان پل سارتر در جايى يادآور دين خود به كربن براى آشنا ساختن او با انديشه هايدگر شده است. بعدها بر اثر كشف فلسفه اسلامى، خصوصاً مكاتب متأخر آن كه وجودشناسى ممتازى را طرح كرده اند، كربن از فيلسوفان وجودى دل كند و به مابعدالطبيعه وجودى شخصى مانند ملاصدرا دل بست. كربن در مقدمه اى كه بر ترجمه فرانسه خود از المشاعر ملاصدرا نگاشته است،
بحثى درخشان درباره سير متفاوت فلسفه اسلامى و غرب از حيث درك مفهوم وجود / esse دارد.
در زمان سخرانيهاى استراسبورگ، روزى من و كربن پياده به «مونت سنت اُديل» رفتيم; كليسا و مقبره قديسى متعلق به قرون دهم كه مسيحيت را به اين قسمت اروپاى شمالى آورده بود. ما بر فراز تپه اى كه مقبره در آنجا واقع بود ايستاده بوديم. پشت سر ما فرانسه بود و پيش روى ما جنگل سياه آلمان قرار داشت. كربن دستانش را بر شانه هاى من گذاشت و گفت در زمان جوانى از كوره راهى كه اكنون پيش روى ما قرار داشت مى گذشته است تا به فرايبورگ برود و هايدگر را ملاقات كند. بعد با لبخندى افزود: اما اكنون كه فيلسوفى شيعى را در كنار دارم، ديگر نيازى به گذر از اين راه نيست.
كربن اولين فيلسوف بزرگ اروپاى دوران جديد بود كه به اسلام شناسى روى آورد و آثارش هم به لحاط فلسفى و هم به لحاظ تحقيقى داراى ارزش اند. ما علائق عميق مشتركى نسبت به باطن گرايى و عرفان در فلسفه و تصوف اسلامى، در انديشه ايران پيش از اسلام، نزد افلاطونيان، و هرمسيان و كيمياگرى و سنت باطن گراى غرب و به طور كلى فلسفه هايى كه به عالم روحانى مى پردازند، داشتيم. ما هر دو از تاريخى گرى (و البته نه تاريخ يا امر تاريخى) اكراه داشتيم. من هميشه موافقت كامل خود را با كربن ابراز مى داشتم كه اكنون زمان آن رسيده است كه در غرب «ضد تاريخ ضد فلسفه» بنويسيم.
اما اختلافات فلسفى مهمى هم داشتيم. من يك سنت گرا بودم و اينچنين باقى ماندم، اما كربن، در عين اينكه همچون من از «حكمت خالده» دفاع مى كرد، اما از تعليم آموزه هاى نمايندگان اصلى مكتب سنت گرايى، خصوصاً گنون ابا داشت. او نوشته هاى شووان را بيشتر مى پسنديد و خصوصاً از انتقادات شديد بعدى تيلهارد دو شاردن كه در حلقه هاى كاتوليك در دهه 60 محبوبيت بسيار به دست آورد، ابراز رضايت مى كرد. به يك معنا كربن مدافع قوى بسيارى از وجوه انديشه هاى سنتى بود بى آنكه به معنى دقيق كلمه، سنت گرا باشد.
خصوصاً اختلاف ما زمانى بروز و ظهور پيدا كرد كه در باب كارل گوستاو يونگ با هم به بحث پرداختيم. كربن مدتها در جلسات سالانه اورانوس كه در اسكاناى سويس برگزار مى شد شركت مى كرد. در اين جلسات محققان برجسته اى از لويى ماسينيون گرفته تا ارنست بنتس و گرشم شولم حضور مى يافتند. اما در اصل جلسات بر حول يونگ سازمان مى يافت و آثار او مورد توجه ويژه بود. من همچون ديگر سنت گراها معتقدم كه يونگ ابداً ماهيت معنوى و متعالى نمادها و اسطوره ها را درنيافته است. او نمادها و اسطوره ها را روانشناسى كرد و ناخودآگاه جمعى را جايگزين ذخاير الوهى، كه منشأ همه نمادهاى حقيقى است; ساخت. اما كربن بر اين باور بود كه هر چند يونگ در بيان و عبارات خود از ناخودآگاه جمعى سخن گفته است، اما در درون خود منظر سنتى را باور داشته است. به هر حال اختلافات نظرهاى مهم من و كربن راجع به يونگ و بسيارى ديگر از انديشه ها و شخصيت هاى دوران جديد باقى ماند.
در مجموع، پيوند و همكارى طولانى مدت من و كربن نقش مهمى در زندگى فلسفى من داشت. البته اين پيوند چارچوب و بنياد انديشه هاى فلسفى من را كه همچنان در مابعدالطبيعه سنتى و حكمت خالده ريشه دارد، شكل نداد، بلكه توجه مرا به برخى موضوعات خاص جلب كرد و مرا به سمت پيش بردن بعضى پروژه هاى فلسفى و تحقيقاتى سوق داد. هميشه نوشته هاى كربن براى من داراى اهميت بوده اند و اهميت آنها براى من صرفاً در بازشناسى عناصر مهم سنت فلسفى اسلام خلاصه نمى شود، بلكه به نظر من آن ها حتى براى تفكر فلسفى معاصر مغرب زمين و همچنين فلسفه تطبيقى داراى اهميت اند. بدين جهت بود كه من جشن نامه اى را براى او گردآورى كردم و از او خواستم كه براى انجمن ما اثرى در فلسفه تطبيقى فراهم كند. اين كتاب، فلسفه ايرانى و فلسفه تطبيقى نام گرفت و در سال 1355 توسط انجمن به چاپ رسيد و يكى از آخرين آثار كربن بود كه در زمان حيات او به زيور طبع آراسته شد.
عجب اينكه، كربن در عين اينكه توجه ايرانيان را به جريان هاى غير عقل گرا و ضد پوزيتيويستى در فلسفه غرب جلب كرد، تاثير قابل ملاحظه اى هم بر احياى علاقه به فلسفه اسلامى در خود ايران گذاشت. چرا كه اغلب در ميان شرقى هاى متجدد ماب، از جمله در بسيارى از هم ميهنان من، نوعى عقيده خودكوچك بينى در برابر غرب وجود دارد و آنها نسبت به هر آنچه از منابع غربى مى شنوند، مجذوب و مرعوب مى شوند. كربن، درمانى موثر براى اين بيمارى بود و بسيار به من كمك نمود كه كوشش هاى خود را در اين جهت كه از جانبى فلسفه اسلامى را احيا كنم و از جانب ديگر افقهاى نوينى را پيش روى دانشجويان فلسفه براى فهم فلسفه غرب بگسترانم، به ثمر برسانم. در طى دو دهه ما توانستيم كه همكارى نزديكى با هم داشته باشيم. با آنكه ما در بعضى مقولات بنيادى
اختلاف نظر داشتيم، اما از اثر و كار يكديگر لذت مى برديم. به يقين اگر هر كدام جداگانه كار مى كرديم قادر نبوديم چنين تاثيرى در تجديد علاقه به فلسفه اسلامى در ايران و احياى انديشه اسلامى در غرب كه حاصل همكارى دو نفره مان در بسيارى از برنامه هاى تحقيقاتى بود، داشته باشيم.
يك بار من از كربن پرسيدم كه او خود را از چشم فلسفه چگونه مى بيند. او گفت كه: من يك پديدار شناس هستم، اما اين واژه را در معناى سنتى آن كه عبارت است، از كشف المحجوب به كار مى برم. معناى لفظى اين اصطلاح معروف عربى، برداشتن پرده از روى چيزى است كه در پس پرده قرار دارد. كربن مفسرى معنوى بود كه وظيفه فيلسوف حقيقى را در اين مى دانست كه بتواند معانى خفيه و درونى اشيا را بيرون كشد. او زندگى خود را وقف اين وظيفه و به خصوص وقف فهم معناى باطنى عالم خيال و عالم فرشتگان كرد و آثار عظيمى خلق كرد كه به عميق ترين آموزه هاى سنتهاى فلسفى غربى و اسلامى مى پردازد. علاقه و جهتى كه زندگى فلسفى خود من نيز تا حدود زيادى بدان معطوف بوده است. كربن نيز همچون من، فيلسوف واقعى را كسى مى دانست كه جامع معرفت علمى و نظرى باشد، يعنى جامع كمال قواى ذهنى و عقلانى، و صفا و تهذيب فردى. شيخ اشراق، شهاب الدين سهروردى، از فيلسوفانى كه مورد علاقه مشترك من و كربن بود، فيلسوف را به صراحت در بسيارى از نوشته هايش چنين توصيف كرده است. نوشته هايى كه ما هر دو ساليان بسيارى از عمرمان را وقف آن كرديم.
رابطه من با ايزوتسو، اسلام شناس و فيلسوف بى همتاى ژاپنى، به عمق رابطه ام با كربن نبود. اما بسيار با اهميت بود. ايزوتسو نيز نظيركربن فيلسوف و اسلام شناسى ممتاز بود; با اين تفاوت كه پيش زمينه هاى فكرى او را ذن بوديسم شكل مى داد نه مسيحيت غربى. ايزوتسو زباندانى بسيار متبحر بود و نه تنها استاد زبانهاى چينى و ژاپنى، سانسكريت، عربى و فارسى بود، بلكه بسيارى از زبانهاى قديم و جديد اروپا را نيز به خوبى مى دانست. در واقع علائق اوليه او به مطالعات اسلامى، جهت زبانشناسانه داشت. او مطالعات برجسته اى درباره ساختار زبان شناسانه قرآن و زبان كلام اسلامى انجام داده بود كه براى اولين بار او را مورد توجه محققان غير ژاپنى قرار داد. پس از اولين ملاقات ما در سال 1962 در دانشگاه مك گيل كه ايزوتسو در آن زمان در آن جا تدريس مى كرد و پس از شركت در سخنرانى من درباره ملاصدرا، او تصميم گرفت كه توجهش را معطوف به فلسفه و عرفان اسلامى كند و در نتيجه باقى زندگيش را على الاغلب وقف مطالعه آنها نمود هر چند كه در باب تائوييسم و ذن بوديسم هم مطالبى مى نوشت.
او آثار برجسته اى درباره انديشه اسلامى نگاشت كه از جمله آنها مطالعه تطبيقى لائوتسه و ابن عربى در كتاب تائوييسم و صوفيسم است و كتاب خلقت و نظم بى زمان اشياء كه مجموعه مقالاتى در مابعدالطبيعه است. برخى از اين مقالات بر بحثهاى عميق ميان ما مبتنى اند. همچنين ايزوتسو برخى از متون مهم فلسفه اسلامى را به همراه مهدى محقق، پژوهشگر ايرانى فلسفه و كلام، تصحيح كرد.
از همان سال 1962 تا زمان انقلاب رابطه نزديك ميان من و ايزوتسو دوام داشت و من در ژاپن هم او را ملاقات كردم. ما مشتركاً در بسيارى از كنفرانسهاى بين المللى نيز حضور داشتيم. همچنين او، با نظارت بر ترجمه كتاب سه حكيم مسلمان من و انتشار آن كه توسط ايوانى ناشر معروف ژاپنى انجام گرفت مرا به مخاطبان ژاپنى شناساند. همين ناشر بسيارى از آثار ايزوتسو را نيز درباره مطالعات اسلامى به چاپ رسانده است. و باز همين ناشر در سال 1997 جشن نامه ايزوتسو را با عنوان آگاهى و واقعيت منتشر ساخت كه من بر آن مقدمه اى نوشتم و مقاله اى درباره ملاصدرا نيز در آن دارم.
هنگامى كه انجمن فلسفه تاسيس شد، من از ايزوتسو دعوت كردم كه به عضويت هيأت علمى آن در آيد. او با شادمانى اين دعوت را پذيرفت. او در آنجا او فلسفه اسلامى و فلسفه شرق دور را تدريس مى كرد و به اصرار من اثر برجسته اى در فلسفه ذن نگاشت. او به من گفت كه هر چند ذن با تأمل فلسفى به معناى متعارف آن در تضاد است، اما با اين حال به معناى عميق ترى از اين واژه داراى فلسفه است و بنابراين كتابش را بسوى فلسفه اى براى ذن بوديسم ناميد. هم چنين در دهه پنجاه در پى كشف نسخه اى كهن از تائوته چينگ در يك محوطه شاهنشاهى باستانى، ايزوتسو به من پيشنهاد كرد كه ما با هم اين اثر را به فارسى برگردانيم.
در طى يك سال من و ايزوتسو در باغ زيباى انجمن فلسفه در كنار يكديگر مى نشستيم و اين متن تازه كشف شده را به فارسى ترجمه مى كرديم. البه ايزوتسو متن را از چينى به انگليسى ترجمه مى كرد و سپس من ترجمه انگليسى را به فارسى بر مى گرداندم. در پايان من ترجمه فارسى را مى خواندم و او اين ترجمه را با متن اصلى چينى مقايسه مى كرد و اصلاحات ضرورى نهايى را با يكديگر انجام مى داديم. بدين ترتيب نه تنها ما ترجمه اى فارسى از اين متن آماده كرديم، بلكه ترجمه انگليسى نيز
به تبع حاصل شد. من براى ترجمه فارسى تفسيرهاى او را به دقت مورد ملاحظه قرار مى دادم. هنگامى كه در ژانويه 1357/1979 ايران را در ابتدا براى دو هفته و در واقع براى سفرى بى بازگشت ترك كردم، از ميان كارهايم اين ترجمه تنها اثرى بود كه با خود برداشتم. چرا كه گمان مى كردم، مى توانم در هواپيما و در فرصتهاى ديگر سفر بر روى آن كار كنم و آن را براى چاپ آماده سازم. بنابراين، من همچنان متن اين ترجمه را دارم گرچه اين متن از آن روز تا به حال هنوز به چاپ نرسيده است.
من از ايزوتسو مطالب بسيار درباره فلسفه هاى شرق دور و همچنين زيبايى شناسى آميخته با فرهنگ ژاپنى آموختم. من هنوز سخنرانى او را درباره زيبايى شناسى بودايى كه فقط براى من ايراد شد به ياد مى آورم; سال 1970 بود و من براى سخنرانى در نمايشگاه جهانى ازاكا به ژاپن رفته بودم، در باغهاى زيبايى كاماكورا قدم مى زدم و او براى من سخن مى گفت. همچنين من از يك عمر تامل او درباره رابطه ميان زبان و معنى يا به طور كلى معناشناسى خصوصاً در مواجهه با متون فلسفى و دينى بهره بردم. در گفته مشهورى ارسطو آمده است كه معرفت با نوع داننده تناسب دارد و وضع و حال داننده در كسب معرفت موثر است. ايزوتسو از اين جهت براى من نمونه جالبى بود. او از عالم ذن مى آمد و نه از عالم تفكر دينى و فلسفى غرب و با اين حال به همان متونى از فلسفه اسلامى مى پرداخت كه محققين غربى پرداختند. مواجهه او با اين متون درسهاى زيادى براى من درباره معيارها و گونه هاى فلسفه تطبيقى داشت. رشته اى كه به يقين ايزوتسو در آن يكى از سرآمدان روزگار بود.
تاسيس انجمن فلسفه
در نهايت پيش از آنكه شرح فعاليت هايم در ايران را رها كنم، لازم است توضيحى بدهم درباره تاسيسس آنچه رسما تحت عنوان انجمن شاهنشاهى فلسفه شناخته مى شود. نهادى كه پيش از انقلاب ايران مهم ترين مركز فعاليتهاى فلسفى در ايران بود و پس از انقلاب هم بر جا ماند و در ايران كنونى نيز همان نقش را دارد. در سال 1352/1973 من به عضويت موسسه بين المللى فلسفه برگزيده شدم. درجه بالايى در فلسفه كه تا كنون هيچ ايرانى اى به آن دست نيافته بود. كمى پس از اين، ريموند كلينسكى، كه رئيس سابق اين موسسه بود، از تهران ديدار كرد و من برنامه يك ديدار با شهبانو را براى او ترتيب دادم. در جريان اين ديدار كلينسكى به شهبانو پيشنهاد كرد كه ايران هميشه در تاريخ، مركز مهم فعاليتهاى فلسفى بوده است و حال كه يك ايرانى به عضويت موسسه فلسفه در آمده، چه خوب است كه مركزى هم براى پژوهش و اشاعه فلسفه تحت اشراف شهبانو داير شود. شهبانو از اين پيشنهاد استقبال كرد و مسئوليت ايجاد چنين مركزى بر عهده من قرار گرفت. من با بسيارى از ايرانيان علاقمند به فلسفه و هم چنين كربن و خود كلينسكى و عده قليل ديگرى در خارج از ايران مشورت كردم. محمود شهابى كه از پيران فلسفه سنتى در ايران بود. پيشنهاد كرد كه اين مركز مسقيما تحت اشراف دستگاه سلطنتى باشد و از همه سازمانهاى دولتى و دانشگاهى استقلال داشته باشد. كربن پيشنهاد كرد كه اين انجمن شاهنشاهى (imperial) خوانده شود و نه سلطنتى (royale)كه تقليدى از واژه (kaiserlich) آلمانى در نام انجمنى در برلين است. همه اين پيشنهادات به شهبانو و هم چنين خود شاه عرضه شد و در نهايت نام انجمن شاهنشاهى فلسفه ايران. برگزيده شد و براساس قوانين و مقررات به ثبت رسيد و بودجه اى براى آن به طورجداگانه پيش بينى شد.
من تصميم گرفتم تا به جاى آنكه ساختمان جديدى براى انجمن بسازيم، يك عمارت مجلل قديمى را در مركز شهر بيابيم و آن را بازسازى كنيم و به اين ترتيب هم برخى از ساختمانهاى قديم شهر را حفظ كنيم و هم در انجمن نشانه اى از پيوستگى با سنت (و تاريخ گذشته) ايجاد كنيم. پس از مدتى جست و جو عمارت مجللى را كه باغ ايرانى زيبايى هم داشت يافتم كه به لقمان الملك تعلق داشت; رجل سياسى و طبيب مشهورى كه ساليانى پيش وفات يافته بود. ما همچنين برخى از خانه هاى اطراف را خريدارى كرديم. من استادان سنتى ماهرى را از اصفهان و تهران آوردم تا درونى اى كاملا سنتى براى ساختمان كه با كاشيهاى آبى و لوازم كاملا سنتى تزئين شده باشد، بسازند. خيلى زود مجموعه اى زيبا كه به پژوهش در فلسفه اختصاص داشت در مركز تهران به وجود آمد.
تنى چند از مردان برجسته ايرانى به عنوان اعضاى هيأت مديره انجمن انتخاب شدند، از جمله عبدالله انتظام، يحيى مهدوى، مهدى محقق، محمود شهابى، مطهرى و آشتيانى، دو فيلسوف سنتى از مشاوران انجمن بودند. انجمن جمعى از افراد خارجى را هم به عضويت گرفت. از جمله ريموند پانيكار، تى.ام.بى مهاديوان، اى.كا ساران، كارمن بلاكر، آندره برتلس، هيوسون اسميت، نقيب العطاس و الميرا زولا. من فرمانى سلطنتى به عنوان رئيس انجمن داشتم و ما در آغاز سال 1353 فعاليت هايمان را آغاز كرديم و من هادى شريفى را كه دوست و همكار
نزديك من در دانشگاه تهران و متخصص فلسفه تعليم و تربيت بود، به عنوان قائم مقام برگزيدم و به سرعت كادر ادارى انجمن را سازمان داديم و دست به كار ساخت كتابخانه اى بزرگ شديم، كتابخانه اى كه سريعاً به بهترين كتابخانه در زمينه فلسفه تبديل گشت و متون فلسفه اسلامى و غربى را شامل مى شد. با حمايت شهبانو، توانستيم به جز كتابهاى ايرانى و غربى، سرمايه خريد تقريباً همه متون دست اول فلسفه غرب را و هم چنين بسيارى از منابع دست دوم را بيشتر به زبان انگليسى و فرانسه، و به زبان آلمانى به دست آوريم.
برنامه من براى انجمن مجموعه اى از كارهاى مطالعاتى و تحقيقاتى بدون اعطاى مدركى تحصيلى بود. البته گواهينامه اى به دانشجويان كه خود يا دكترا داشتند و يا در حال اخذ آن از جاى ديگر بودند، مى داديم. كادر آموزشى انجمن از كربن، ايزوتسو، ويليام چيتيك و خود من و تعدادى از فيلسوفان سنتى مانند شهابى، مصلح و حائرى يزدى تشكيل مى شد. ما براى دوره هاى كوتاه مدت تحقيقاتى و دوره هاى طولانى مدت تر تحقيق در فلسفه اسلامى يا فلسفه تطبيقى، اشخاصى را مى پذيرفتيم. چندى نگذشت كه ما حدود سى دانشجوى داراى مدارك بالا از سراسر جهان داشتيم كه برخى از آنها انديشمندان و محققين برجسته اى شدند.
انجمن، برنامه انتشاراتى بلند همتانه اى هم داشت و در زمان پنج سال فعاليت انجمن پيش از انقلاب نزديك به پنجاه عنوان كتاب به زبان هاى انگليسى و عربى و فارسى به چاپ رسانديم. اين آثار متون مهمى از كربن، ايزوتسو، بروس لورنس، پيتر ويلسون، كه سخنرانى هاى كنفرانس رتكوچايل (در هوستون، تگزاس) را درباره نظر ورزى و عمل در اديان جهان گردآورى و ويرايش كرده است، و بسيارى ديگر را شامل مى شد. از دستاوردهاى ممتاز انجمن در زمينه چاپ، انتشار پنج كتاب درباره انديشه اسماعيليه بود. از جمله اولين تصحيح يكى از اساسى ترين متون فلسفى اسماعيليه يعنى اعلام النبوة كه تصحيح آن را صلاح الصاوى، شاعر و محقق برجسته مصرى به همراه غلامرضا اعوانى، فيلسوف ايرانى و شاگرد سابق من كه اكنون رئيس انجمن است، انجام دادند.
انجمن نشريه اى چند زبانه با عنوان جاويدان خرد، داشت كه سردبيران آن هادى شريفى و پيتر ويلسون بودند. اين نشريه در دوره كوتاه مدت چهارساله خود، شهرتى بين المللى به دست آورد و از اصحاب حكمت خالده، و سنت گرايانى همچون فريتهوف شووان، ماركوپاليس، الميره زولا، براين كمپل، لئو شايا، فيليپ شوارد، ويتال پرى، آناندا كوماراسوامى و جنين كانتين، مقالاتى به چاپ رساند. هم چنين محققين و فيلسوفان مشهورى همچون كربن، ايزوتسو، ژوزف فان اس و ميچل لو و منتقدان دوران جديد نظير; ايوان ايليچ و شاعران و شخصيت هاى ادبى نظير كاتلين رين، خورخه لوئيس بورخس، كريستيانا كامپو، پيتر ويلسون، پيتر راسل و ورنون و اتكينس در جاويدان خرد مقالاتى نوشته اند كه در كنار آثار برخى از مشهورترين محققين و فلاسفه ايرانى به چاپ رسيده است. جاويدان خرد، محلى يگانه براى تلاقى فيلسوفان شرق و غرب وسنت و تجدد بود و از زمان تعطيلى اش در 1357/1979 هنوز چيزى خلا آن را پر نكرده است.
به رغم تعطيلى جاويدان خرد انجمن از زمان انقلاب به فعاليتهايش براساس و بنيادى كه من در دهه شصت ريختم ادامه مى دهد و حتى در برخى زمينه ها، فعاليتش را گسترش داده است. اما قادر نبوده است كه آن حضور بين المللى سالهاى نخسين را داشته باشد. زمانى، برخى از تواناترين اذهان فلسفى، از پير و جوان، شرقى و غربى قادر بودند كه در آنجا پژوهش و مطالعه كنند و به برخى از پرسشها و پاسخهاى جاودان فلسفه و همچنين نزاعهايى بپردازند كه به واسطه عالم جديد پيش روى بشريت قرار گرفته است.
اين چهره بين المللى انجمن زمانى براى عالم ايرانى شناخته شد كه نشست موسسه بين المللى فلسفه در سال 1354/1975 در ايران برگزار شد. در حقيقت، براى اولين بار بود كه اين موسسه در جهان اسلام نشستى برگزار مى كرد. انجمن ميزبان اين برنامه بود و از اين فرصت استفاده كرد تا ايرانيان را با برخى از مشهورترين فلاسفه غربى و همچنين فيلسوفان ديگر كشورهاى آسيايى آشنا سازد. اين كنفرانس در مشهد برقرار شد و از جمله افراد زير در آن شركت و سخنرانى كردند: ام. مهاديوان، آندره مرسيه، جان آنتونيو نونو، فرناند برونر، جين لادريه، جرزى پيل، امانوئل لويناس، پل ريكور، سيزو اهو، ريموند پانيكار، ريموند كليبنسكى، ريچارد مكين، آندرياس فن ملسن، ايوان بلاوال و برخى ديگر، موضوع اصلى اين نشست معناى فلسفه و كاربرد منطق در آن بود كه خود من هم در سخنرانى افتتاحيه و هم در بحثهاى بعدى درباره آن سخن گفتم. اين نشست و فعاليتهاى انجمن به طور كلى، نقطه تحولى بود براى جهانى شدن علائق و اهداف وروشهاى فلسفه، بدان گونه كه در جهان غرب حتى تا همين زمان فهم مى شود.
از اينكه در اين تحول نگرش سهيم بوده ام بسيار شادمانم. من در اواخر دهه هفتاد به مدت يك دهه به عضويت در هيأت مديره انجمن بين المللى فلسفه علوم اجتماعى (FISP) انتخاب شدم و از اين طريق توانستم اهداف خود را در وسعت بخشى به افقهاى فلسفه دنبال كنم و تلاش كنم تا فلسفه را به معناى اصلى و اوليه خودش يعنى عشق به حكمت يا سوفيا بازگردانم. معنايى كه در نظام هاى گوناگون انديشه سنتى تحقق يافته است. اين تلاش حتى پس از خروج من از ايران و جدايى از فعاليتهاى انجمن ادامه يافت. من تأسيس اين انجمن را يكى از دستاوردهاى اصلى خود طى دو دهه فعاليت در ايران سال از 1337 تا 1357 مى دانم.




فعاليتهاى خارجى در زمان حضور در ايران:
در طى دو دهه حضور من در ايران، يعنى از 1337 تا 1357 فعاليتهاى فكرى من محدود به كشورم نمى شد، بلكه با بسيارى از محققين و فيلسوفان كشورهاى ديگر روابط عميقى برقرار كردم و تقريبا در همه قاره ها سخنرانى داشتم و آثار من در بسيارى از كشورها به زبانهاى گوناگون ترجمه شد و به چاپ رسيد. در ميان كشورهاى اسلامى عميق ترين رابطه فلسفى من با كشور پاكستان بود كه من در طى دو دهه حضور در ايران نزديك به بيست بار به آنجا سفر كردم. مدت كوتاهى پس از اينكه استاد دانشگاه شدم براى اولين سفر تحقيقاتى خارجى به پاكستان رفتم تا در كنگره فلسفى پاكستان شركت كنم; كنگره اى كه براى دهه بعدى هم بسيار با آن مرتبط و نزديك بودم. من در آنجا تلاش كردم تا به جريان فلسفى آن كشور كه تا حدود زيادى متاثر از فلسفه انگليسى اوائل قرن بيستم بود، رنگ و بعدى اسلامى تر بدهم و در اين تلاش موفق هم بودم.
در طى اين سفرها با بسيارى از فيلسوفان و انديشمندان برجسته پاكستانى ملاقات كردم و اين ملاقاتها پايه پيوند نزديك ميان ما براى سالها شد. از جمله، ميان محمد شريف كه در آن زمان مشغول تأليف و تنظيم مجموعه دو جلدى تاريخِ فلسفه در اسلام بود و من هم مقالات متعددى براى آن نوشتم. ام.احمد استاد فلسفه در دانشگاه كراچى كه بعد از من استاد كرسى مطالعات اسلامى آقاخان در دانشگاه آمريكايى بيروت شد، الله بخش بروهى از شخصيت هاى مهم فكرى و سياسى پاكستان و دوست نزديك من، اشتياق حسين قريشى، مورخ و وزير آموزش و پرورش، سى.اى قدير و متخصص برجسته فلسفه تحليلى در پاكستان. من تقريبا با همه فيلسوفان نسل جوانتر پاكستان هم نظير سعيد شيخ، بشيردار و انتصار الحق كه بعدها بسيار مطرح شدند، رابطه داشتم. اين روابط و انتشار بسيارى از كتابهاى من در پاكستان و دانشجويان پاكستانى اى كه براى مطالعه و پژوهش در ايران به نزد من مى آمدند باعث شدند كه افكار من در بسيارى از حلقه هاى فكرى فلسفى و علمى پاكستان تاثيرگذار باشد. اين تاثير در مراكزى كه در آن علائقى به مطالعات اسلامى وجودداشت مانند دانشگاه همدرد، بيشتر بود. من از دهه 60 با حكيم محمد سعيد، موسس اين دانشگاه در بسيارى از برنامه هاى تحقيقاتى همكارى داشتم. از دهه 80 به بعد، آكادمى سهيل كه مديريت آن بر عهده سهيل عمر است از ديگر دوستان نزديك من كه خود را وقف غايات فلسفه سنتى كرده، بسيارى از كتابهاى مرا به زبان انگليسى براى مخاطبان پاكستانى به چاپ رسانده است; در عين اينكه برخى از آثار من به اردو هم ترجمه شده بود. بنابراين، رابطه نزديك من با حلقه هاى فكرى پاكستان كه از اواخر دهه 50 آغاز گشته، همچنان تداوم دارد و پاكستان از جمله كشورهاى اسلامى است كه انديشه هاى من در آن بيشترين تاثير را داشته است. مجموعه اى از سخنرانيهايى كه من در طول اين 40 سال در پاكستان كرده ام و از جمله سخنرانى اقبال كه يك سخنرانى بسيار ممتاز در پاكستان است و من در 1966 آن را انجام دادم، رابطه فكرى و فلسفى من را با اين كشور زنده نگاه داشته است.
اگر چه عميق ترين ارتباطات روحى من با جهان عرب در دوره اوليه زندگى ام با مراكش بوده است، اما حال مى بينم كه در طى سالهاى 1958 تا 1979/ 37 تا 59 بيشترين روابط فكرى و فلسفى من با لبنان و بعد از اين با مصر، عربستان سعودى و كشورهاى حاشيه خليج فارس بوده است. بيشترين روابط من با عربستان و كشورهاى حاشيه خليج فارس در حوزه تعليم و تربيت بوده است و من براى تاسيس مراكز و موسسه هاى تعليمى متنوعى در اين كشورها برنامه و پيشنهاد عرضه كرده ام. البته به جز يك كنگره بزرگ بين المللى درباره تعليم و تربيت در جهان اسلام كه پيش تر به آن اشاره شد. بدليل نامطلوب بودن روابط سياسى با مصر من تا اواسط دهه هفتاد نتوانستم به اين كشور سفر كنم، اما در طى اين سالها روابط نزديكى با بسيارى از فيلسوفان برجسته مصرى و محققين فلسفه اسلامى، خصوصاً ابراهيم مدكور، عبدالرحمن بدوى، ابوالعلاء تفتازانى و جورج قنواتى، داشته ام.
گرچه مطالبى از من در مصر به چاپ رسيده، اما در كل روابط من با جهان فلسفى در هيچ كجا به پايه روابط من با كشورى مانند پاكستان نرسيده است.
مورد لبنان، كاملا متفاوت است، به اين دليل كه يك سال كامل تحصيلى را 1965 ـ 1964 / 1344 ـ 1343 در آنجا گذراندم و اولين استاد مطالعات اسلامى آقاخان در دانشگاه آمريكايى بيروت بودم. تثبيت اين كرسى بسيار جنجال برانگيز بود و آن سال يكى از دشوارترين سالهاى زندگى من شد.
اين دانشگاه در اساس يك مدرسه تبليغى مسيحى بود و بعدها تبديل به مركزى براى تبليغ ناسيوناليسم عربى و سكولاريزم و اومانيزم غربى شد. شوق و جديتى كه در آنجا براى تعليم اين امور وجود داشت، بسيار شبيه شوق و جديتى بود كه مبلغان كليساى پرسبيترى داشتند تا پيام انجيل را، به نحوى متناقص نما، در ميان مردمى كه دو هزارسال پيش مژده جديد را از خود مسيح شنيده بودند، گسترش دهند. عرب نبودن و ايرانى بودنم و جديت من در مطالعات اسلامى، مشكلات متعددى را پيش رويم قرار داد و البته آن سال به لحاظ فكرى سال بسيار پرثمرى براى من بود. من در طى آن توانستم كه كتاب هاى «آرمان ها و واقعيت هاى اسلام» و «مطالعات اسلامى»ام را بنويسم و تكميل كنم. كتابهايى كه بعداً در غرب با ويرايشى جديد تحت عنوان «زندگى و انديشه اسلامى»، به چاپ رسيدند. من همچنين توانستم با بسيارى از شخصيتهاى جذاب لبنانى از ادوارد كندى گرفته، كه متخصص برجسته اى در زمينه مطالعات اسلامى بود و در دانشگاه تدريس مى كرد، تا چارلز مالك، برجسته ترين فيلسوف و مبلغ خارجى پيشين لبنانى و سيده فاطمه پيشرويتا، كه زنى عارفه و صوفى بود و عشاق تصوف از دور و نزديك به زيارت او مى آمدند، ديدار و گفت و گو داشته باشم. همچنين در طى اين مدت توانستم اطلاعات عميقى هم نسبت به حيات فكرى در لبنان و سوريه بدست آورم. اطلاعاتى كه حاصل گفت و گوهاى طولانى با گروه هاى متعدد و متنوعى، از فيلسوفان مسيحى دانشگاه سنت ژوزف گرفته تا متفكران شيعى جنوب لبنان بود. در طول يك سال اقامتم در لبنان، نزديكترين همراهم يوسف ايبيش بود كه نه تنها متخصصى در فلسفه سياسى اسلام، بلكه در كليت خود فيلسوفى سنتى بود.
برجسته ترين شخص در ميان متفكران شيعى، امام موسى صدر رهبر سياسى و دينى شيعيان لبنان بود كه آثار مهمى در تاريخ لبنان در دهه 70 به جاگذاشت. امام موسى صدر جزو آن دسته از خانواده هاى شيعى بود كه از زمان صفويه در قرن دهم، همزمان در جبل عامل واقع در جنوب لبنان و سوريه، ايران و عراق سكونت داشتند.
خود امام موسى صدر در دانشگاه تهران درس خوانده بود و با آنكه زبان مادرى اش عربى بود به فصاحت من به زبان فارسى سخن مى گفت. او نزد بسيارى از اساتيد سنتى من درس خوانده بود و در عين اينكه بعنوان رهبر شيعيان لبنان فعاليت هاى سياسى را دنبال مى كرد، علاقه اى جدى به فلسفه سنتى داشت. روابط دوستانه خوبى ميان ما شكل گرفت و امام موسى هم در لبنان و هم در تهران به منزل ما رفت و آمد داشت. من مطالب زيادى درباره فضاى فكرى شرق عربى از او آموختم. چقدر اسف انگيز بود كه در زمانى كه لبنان و ايران بسيار به وجود او نيازمند بودند او به نحو اسرارآميزى در جريان يك سفر به ليبى ناپديد شد. نفوذ و شهرت عظيم سياسى او بيشترِ مردم را از توجه به وجوه فلسفى او غافل ساخته بود. در حاليكه امام موسى صدر پرورده آن نوع تعليم و تربيت مذهبى شيعى بود كه هماره بعد فلسفى عميقى داشته است.
در سالهايى كه در ايران بودم سفرهاى بسيارى هم به تركيه كردم. خصوصا در اواخر دهه 60 / 40 كه من عضو هيات مديره يك سازمان مهم فرهنگى به نام سازمان همكاريهاى منطقه اى براى توسعه (RCD)بودم. اعضاى اين سازمان را ايران، پاكستان و تركيه تشكيل مى دادند. بيشترين روابط من در اين دوره با محققين تركى در زمينه هاى تاريخ، تاريخ علم و ادبيات بود، افرادى نظير زكى وليدى توجان، احمد آتس، تحسين يازيچى و آيدين ساييلى. همچنين با برخى از برجسته ترين متخصصين تصوف نظير، عبدالباقى گلپينارلى و سنت گرايانى مانند نورى آرلاسز هم روابطى داشتم. اما در آن زمان با گروه هاى فلسفى دانشگاهى در تركيه روابط اندكى داشتم. اين روابط در دهه هاى 80 و 90 و پس از آنكه من به آمريكا مهاجرت كردم و ترجمه كتابهاى من به تركى آغاز شد صورت گرفت. روندى كه با توجه به ترجمه بيش از بيست عنوان كتاب، هنوز ادامه دارد. بسيارى از فيلسوفان و متفكران جوان ترك از اين آثار تاثير پذيرفته اند و برگرد اين آثار و ديگر كتابهايى كه به منظر سنت گرايى تعلق دارند، خصوصا نوشته هاى گنون، شووان، بوركهات و مارتين لينگز حلقه زده اند. اين روزها نيز من روابط نزديك خودم را با اين گروه هاى فكرى در تركيه ادامه مى دهم و نقش مهمى در حيات فلسفى اين كشور دارم.
خارج از جهان اسلام و در شرق ايران بيشترين فعاليتهاى فلسفى من در هند، ژاپن و استراليا بوده است. اين فعاليتها با سفر من در سال 1961 / 1340 به هند آغاز شد و تا انقلاب سال 1357 من سفرهاى بسيارى به هند داشتم. من سخنرانى هاى بسيارى در هند كردم، از جمله سخنرانى بزرگداشت آزاد، كه در سال 1975 در دهلى ايراد شد و متن اين سخنرانى در هند با عنوان «علم غربى و فرهنگهاى آسيايى» به چاپ رسيد.
من با حكماى سنتى هند و مسلمانان زيادى هم در هند ديدار كردم و در برنامه هاى مشترك زيادى درباره فرهنگ و فلسفه و روابط هندوها و مسلمانان شركت داشتم. ساليان سال مطالعه آثار گنون، كومارا سوامى و شووان، گذشته از آثار كسانى مانند هنريش زيمر، آلن دانيليو و ميرچيا الياده، كمك بسيار به من نمود تا هنر وفلسفه اين سرزمين را دريابم. من توانستم گفتگوهاى فرهنگى و فلسفى زيادى با بسيارى از شخصيتهاى هندو و مسلمان داشته باشم. هنگامى كه رادهاكريشنان رئيس جمهور هند بود با او ملاقات كردم و ديدگاه هاى فلسفى مان را به بحث گذاشتيم. من با بسيارى از محققين و فيلسوفان مشهورهندو هم دوستى نزديكى پيدا كردم. از جمله ام. مهاديوان و اى.كا.ساران، كه به انجمن ما پيوستند، كوتا. اس مورتى و كاپيلا واتسيايان، كه بعهدها مركز هنرهاى اينديراگاندى را در دهلى تأسيس كرد و در زمان تأسيس آن در سال 1995 كنفرانس مهمى ترتيب داد كه من پس از سالها دورى از هند در آن شركت داشتم. در ميان مسلمانان هم من تقريباً با همه شخصيتهاى مهمى كه با دانشگاه اسلامى دهلى، معروف به جامعه مليت در ارتباطند آشنايى دارم. از جمله، ذاكر حسين، كه رئيس جمهور هند شد، عابد حسين، همايون كبير و فيلسوف مسلمان مشهور مير وحيدالدين. من در دانشگاه همدرد در نزديكى دهلى هم، فعاليتها و سخنرانيهاى زيادى داشتم. اين دانشگاه را حكيم عبدالحميد طبيب سنتى سرشناس كه آشنايى عميق با طب ابن سينا دارد و سيد اوصاف على كه مطالعات زيادى درباره روابط ميان اسلام و آيين هندو و فرهنگ اسلامى در جامعه هندى انجام داده است، تاسيس كرده اند.
فعاليتهاى فلسفى من در هند يا به شرح جريان متاخر فلسفه اسلامى كه با ملاصدرا آغاز مى شود، اختصاص داشت كه بزرگداشت چهارصدمين سال تولد او در سال 1961 در كلكته با سخنرانى معرفى او توسط خود من جشن گرفته شد; يا به فلسفه تطبيقى در پرتو انديشه حكمت خالده كه هر سه سنت فلسفىِ اسلامى و غربى و هندو را در بر مى گرفت. در اين بحث اخير من همكارى هاى نزديكى با مَها ديوان داشتم و در كنفرانس مهمى كه به همين منظور در سال 1972 در مدرس برگزار شد شركت داشتم. در اين كنفرانس محققان مختلفى از جمله لوئيس گارده از فرانسه و وى مينگ از چين شركت كرده بودند. در همين جا بود كه من اين محقق جوان چينى را براى اولين بار ديدم. او اكنون متخصص سرشناس انديشه نوكنفسيوسى در هاروارد است و ما در سالهاى اخير در چندين برنامه تحقيقاتى مشترك كه درباره مواجهه ميان تمدنها به طور كلى گفت و گوى ميان اسلام و آيين كنفسيوس و فيلسوفان اين دو مكتب بطور خاص بود، همكارى داشته ايم; همكارى اى كه تا امروز ادامه دارد.
همچنين در زمانى كه من در مدرس بودم مهاديوان برنامه ديدار با يكى از شخصيت هاى معنوى بسيار برجسته هندو با نام جاگادگور را ريخت. او شاگرد معنوى مستقيم شانكارا چارايا بود كه نظير استادش، حقايق جاودان مابعدالطبيعى جاودان وداها، و خصوصاً ادويتا و دانتا، را در خود متحقق ساخته بود. من مشتاق ديدار او بودم و با اين ديدار موافقت شده بود. اما به علت اينكه من هندو نبودم، نمى توانستم به اين استاد معنوى بسيار نزديك شوم و بايد از فاصله اى دور، در حدود 40 فوت، با او ديدار مى كردم. من در حالى كه لباس هاى سنتى اسلامى خود را پوشيده بودم، در جاى تعيين شده بر روى زمين نشستم و خيلى زود اين شخص وارد باغ شد و نزديك جايى كه من نشسته بودم آمد. او ريشش را به دست گرفت ودر فاصله مقتضى نسبت به من نشست و سپس به سكوتى ژرف فرو رفت. او چشمانش را به سمت من برگرداند و ما براى نزديك پنج يا ده دقيقه در يكديگر خيره شديم. زمانى كه شايد لحظه اى گذرا يا شايد قرنى بود. سپس او برخاست و به زبان رمزى به شخصى كه در كنار او بود گفت كه از ديدار من لذت برده و خوشحال است كه از طريق اين مواجهه دريافته است كه عميق ترين حقايق ودانتا و تصوف واحدند. من در طى چهاردهه گذشته در بسيارى از محاورات دينى شركت داشته ام امّا هيچكدام براى من به اين حد لذت بخش نبودند و ثمره هيچكدام به وضوح اين گفتگوى خاموش نبود. گفتگويى كه با زبان بى زبانى با اين استاد ارشد مابعدالطبيعه هندو انجام شد. روابط من و هند پس از انقلاب هم ادامه يافت و برخى از آثار من در طى اين سالها در چاپهاى مخصوص در هند انتشار يافته است. اما اين روابط به تداوم و عمق روابط زمان اقامتم در ايران نبوده است; هنگامى كه هند همسايه كنارى بود و من تقريباً در همه فصولِ سال شاگردان و ديداركنندگان هندى زيادى داشتم.
روابط من با ژاپن بسيار محدودتر بود و بيشتر هم بواسطه ايزوتسو صورت گرفت. اگر چه من در سال 1970 در ژاپن سخنرانى داشتم و با بسيارى از محققين و فيلسوفان ژاپنى و مانند تومونوبوايماميچى، ماسائو ماتسوموتو، ماسائو آبه، شوجان باندو، شيجر و ناكاياما، كه همكلاس من در هاروارد بود، و يا سوئى كاسوگى، محقق ژاپنى اسلام و سنت گرايى كه يكى از كتابهاى من را به ژاپنى ترجمه كرده است، آشنا شدم، اما فرصت نداشتم كه آنگونه كه مورد نظرم بود در ژاپن سخنرانى داشته باشم و مجبور بودم كه بسيارى از دعوت ها را كنار بگذارم. در واقع من بيشتر در ژاپن بواسطه آثارم در انديشه اسلامى شناخته مى شوم و نه آثارى كه در مقولات كلى تر فلسفه نوشته ام.
فيلسوفان ژاپنى، به جز استثنائاتى، در همين اواخر به فلسفه جديد غربى رو آورده اند و حتى زمانى كه توجه شان را معطوف به فلسفه تطبيقى كردند، فلسفه اسلامى را بطور معمول داخل در مطالعاتشان نكرده اند. البته ايزوتسو يك استثناى برجسته در اين زمينه بود. آنچه من درباره انديشه سنتى ژاپن آموخته ام كه مورد توجه خاص من قرار گرفته، از طريق محققين ژاپنى اى بوده كه در غرب اقامت داشتند; افرادى نظير سوزوكى و از متفكران مدرسه كيوتو، شخصى نظير ماسائو آبه. گرچه من در طول اين سالها دانشجويان ژاپنى زيادى نداشته ام، امادست كم يكى از آنان خانم ساچيكو موراتا، كه براى چندين سال در ايران شاگرد من بود، محقق برجسته اى در زمينه فلسفه تطبيقى و عرفان شده است. چنانكه كتاب «تائوى اسلام» او و كتاب پيشاهنگ او در مقايسه و تطبيق فلسفه هاى اسلامى و كنفسيوسى مؤيد اين امرند.
در سال 1970 يك ماهى را به مناسب سخنرانى هاى ياد بود چالز استرانگ در استراليا گذراندم. در سرتاسر آن قاره از شهرهاى داروين و بريس بان گرفته تا مركز و شهرهاى جنوبى و نهايتاً تمامى شهرهاى غربى آن تا شهر پرث به ايراد سخنرانى پرداختم. در طى يك ماه علاوه بر خطابه به مناسبت يادبود چارلز استرانگ، به ايراد بيش از بيست سخنرانى پرداختم كه به تصوف اختصاص داشت و در كتاب «جستارهايى در باب صوفيه» انتشار يافته است و همچنين در آن جا به ملاقات بسيارى از فلاسفه، دين پژوهان و اسلام شناسان استراليايى نائل شدم. ديگر قادر به ديدار مجدد آن ديار نيستم، اما از زمان آن سفر رابطه مستمر خود را با محافل برجسته فكرى استراليا حفظ كرده ام. مخصوصاً، محافلى كه به مابعدالطبيعه سنتى و حكمت خالده گرايش دارند.
در سال هاى 1962 و 1965، علاوه بر تدريس در هاروارد و هدايت سمينارى كوچك در پرينستون و دانشگاه يوتا، به نحو گسترده اى در ديگر دانشگاه ها از سواحل شرقى گرفته تا كاليفرنيا، به ايراد سخنرانى پرداختم; اما عميق ترين پيوند من همچنان با دانشگاه هاروارد بود كه در آنجا تا زمانيكه گيب زنده بود با بسيارى از وجوه برنامه مربوط به خاور ميانه درگير بودم و همچنين از زمان سرپرستى روبرت اسلاتر و كنت ول اسميت با مركز مطالعه اديان جهان در ارتباط بودم.
من با گروه فلسفه هاروارد ارتباط اندكى داشتم اما با اين حال وجه غالب كل روابط من فلسفى بود، چه در فلسفه اسلامى يا فلسفه دين. به عنوان مثال در آن زمان پل تيليش در هاروارد تدريس مى كرد هنگامى كه در سال 1962 او را در آنجا ملاقات كردم تازه از سفر به ژاپن بازگشته بود و در خود جذبه تازه اى نسبت به تنوع اديان احساس مى كرد. چندين نوبت به بحث در باب دين شناسى تطبيقى شامل مسيحيت و اسلام و فلسفه دين به معنى الأعم پرداختيم. همچنين در بسيارى از خطابه هايى كه در دانشگاه هاى مختلف ايراد كرده ام به بحث در باب اين موضوعات يا مسائل بحران زيست ميحطى تا آنجا كه به حيث فلسفى و معنوى آن مربوط مى شوند، پرداخته ام; به عنوان مثال سلسله سخنرانى هاى راكفلر را، كه پيشتر از آن سخن گفتم، در اين زمينه در دانشگاه شيكاگو ايراد كردم.
در آمريكا علاوه بر اسلام پژوهان و دين پژوهان افرادى هم بودند كه مشغله اصلى شان فلسفه بود و من با آنها نيز روابط نزديكى برقرار كردم. در ميان آنها هيوستون اسميت از همه مشهورتر است، علاوه بر دوستى صميمانه اى كه با او داشتم گفتگوهاى ما در باب فلسفه دين، فلسفه علم و حكمت خالده بيش از سه دهه ادامه يافته است. او تا به امروز نزديكترين راهرو و مصاحب فكرى من در مجامع دانشگاهى آمريكا باقى مانده است. بسيارى از بحث هايى كه در طى سال ها با يكديگر داشته ايم، هم در آثار من و هم در آثار او تأثير گذاشته است. همچنين از اوايل دهه هفتاد به بحث گسترده اى در باب فلسفه و معناى آن با ياكوب نيدلمان پرداختم. آشنايى ما به ايامى بر مى گردد كه او درصدد انتشار كتاب «استره معرفت»بود كه چند مقاله از من را نيز دربرداشت. بعدها براى ايراد سخنرانى به سان فرانسيسكو رفتم و در برنامه اى كه توسط او برگزار مى شد، شركت كردم و دوستى با او سال ها ادامه يافت. همچنين من با اعضاى مجمع
(1).sisonG fo drowS ehT ..
فيلسوفان و متألهان كاتوليك در فوردهام و دانشگاه كاتوليك آمريكا از جمله اورت كوزينس و جورج مك لين ارتباطات نزديكى داشتم آنها از من دعوت كردند و من پذيرفتم كه به عضويت جامعه بين المللى ما بعد الطبيعه و انجمن تحقيقاتى در باب ارزش ها و فلسفه در آيم.
در خلال اين سالها كه در ايران بودم به بسط و گسترش مطالعات ايرانى و اسلامى در آمريكا كمك كردم و نقش من در اخذ كمك هاى مالى از ايران براى مطالعات ايرانى و حوزه هاى مرتبط براى بسيارى از دانشگاه هاى آمريكا نظير پرينستون، دانشگاه يوتا و دانشگاه كاليفرنياى جنوبى، نقشى تعيين كننده بود. اما تلاش من بيشتر از حيث مشاوره فكرى بود تا اينكه فعاليت اجرايى باشد. من در طرح مطالعات اسلامى به موسسات بسيارى يارى رساندم و اغلب براى طرح هاى جديد طرف مشورت قرار مى گرفتم. همچنين اغلب در باب موضوع اسلام شناسى به معناى اعم آن به ايراد سخنرانى پرداخته ام، اگر چه بيشتر خطابه هاى من به بررسى ابعاد فلسفى اين موضوع اختصاص داشته است. به عنوان مثال سلسله سخنرانى هاى كوركيان را در باب هنراسلامى در سال 1977 در دانشگاه نيويورك ايراد كردم و در آن به موضوعاتى چون فلسفه و معناى هنر اسلامى پرداختم. يادداشت ها و متن اين سخنرانى ها در خلال انقلاب ايران مفقود شد و هيچ گاه قادر به انتشار آن سخنرانى ها با عنوان «معناى هنر اسلامى»، در قالب كتاب نشدم. شايد روزى بتوانم دوباره آن كار را انجام دهم.
ارتباط من با ولفسن تا آخرين روزهاى حيات او ادامه داشت، حتى من قصد داشتم كه به ويرايش و شرح كتاب او در باب فلسفه اسلامى بپردازم. اما اين كار هيچ وقت تحقق نيافت. در خلال اين سالها همچنين فيلسوف شهير يهودى، آبراهام هشل را ملاقات كردم و با او به مكاتبه پرداختم. ما در باب فلسفه و نقش آن در حيات دينى وحدت نظر داشتيم. اگر چه هيچگاه با متاله و عارف كاتوليك، توماس مرتون ملاقات نكردم، اما ما بواسطه دوست جوانمان ماركوپاليس با يكديگر در ارتباط بوديم. مرتون در اواخر عمرش به مطالعه كتاب هاى من در باب اسلام و تصوف پرداخت. هنگامى كه بدنبال يك تصادف در جنوب شرقى آسيا پايان غم انگيزى براى زندگى او رقم خورد، تصميم داشت به تهران بيايد و يك ماهى را به تحقيق در باب تصوف بپردازد و با من در باب دين و فلسفه عرفانى به بحث بنشيند.
در خلال سال هاى اقامتم در ايران به غير از آمريكا، به جز نامه نگارى با فيسلوفان و مترجمان كتاب «انسان و طبيعت» به زبانهاى پرتغالى و اسپانيولى كه به ترتيب در برزيل و آرژانتين به چاپ رسيدند، بندرت با كشورهاى آمريكاى لاتين ارتباط داشتم. ارتباط من هنگامى بيشتر شد كه به آمريكا مهاجرت كردم. در اين باب در آينده سخن خواهم گفت; اما كانادا ماجراى ديگرى داشت. هنگامى كه دوست و همكارم دبليو.سى. اسميت به رياست مؤسسه مطالعات اسلامى مك گيل برگزيده شد، من ـ براساس طرحى كه توسط دايى ام نورالدين كما سفير وقت ايران در كانادا مطرح شد ـ به اين مؤسسه رفتم و توانستم در قرارداد همكارى دانشكده تهران با موسسه مؤثر واقع شوم. براين اساس مهدى محقق يكى از اساتيد مشهور در دانشگاه ادبيات و همچنين متخصص در مطالعات اسلامى توانست بخشى از سال را در مك گيل بگذراند و در آنجا به همكارى با پروفسور ايزوتسو ـ كه پيش از اين از او نام بردم ـ، بپردازد. ايزوتسو ازدهه شصت به فلسفه اسلامى گرايش يافته بود. اين همكارى به تأسيس شعبه تهرانِ مؤسسه مك گيل منجر به انتشار آثار بسيارى در زمينه فلسفه اسلامى و منطق شده است.
اين فعاليت حتى پس از بازنشستگى ايزوتسو ادامه داشت. موسسه مك گيل در مونترال تا به امروز برنامه گسترده اى در مطالعات اسلامى دارد. علاوه بر اين در دهه گذشته، حوزه هاى علميه در قم برخى از بهترين طلاب خود را كه سالها به مطالعه فلسفه و الهيات اسلامى پرداخته بودند، براى مطالعه فلسفه غرب و علوم انسانى به اين موسسه فرستادند. برخى از آنان كه با من در ارتباط بودند، قول دادند كه به تربيت فيلسوفان مستعد ايرانى از نسل جوان بپردازند; و در واقع پرداخته اند، دانشجويانى كه هم فلسفه اسلامى و هم مكاتب فلسفى غرب را به خوبى بشناسند. آنها مصمم اند كه سهم عمده اى در شاخه هاى مختلف فلسفه وفلسفه تطبيقى داشته باشند. من از اين كه نقشى در اين برنامه داشته ام، خوشنودم. همچنين در باب فلسفه تطبيقى و آنچه كه برخى به آن فلسفه جهانى لقب داده اند، بادوست سالخورده ام كلينبانسكى و ونانت كلوچى و برخى ديگر از فيلسوفان كانادايى به بحث پرداختم.
از سال 1961 به بعد، پس از گذراندن بيش از سه سال كه بطور كامل در شرق بودم و قصد و ميلى براى سفر به غرب نداشتم; تقريباً هر سال بيش از يك بار به اروپا سفر مى كردم. كشورى كه دائما به آنجا سفر مى كردم، سوئيس بود و اغلب اوقات مقصودم از اين سفرها ملاقات با شووان، بوركهارت و ديگر مفسرين حكمت خالده بود. همچنين اين بهره را داشتم كه در خلال فرصتهايى كه در اين سفرها پيش مى آمد به كوههاى آلپ صعود كنم كه معرفت و ميل بسيار به آن پيدا كردم. من عملا هيچ ارتباطى با دانشگاه هاى سوئيس نداشتم. و تنها با اساتيد معدودى از جمله فرناند برونر فيلسوف و فريتس ماير اسلام شناس و شاگردش هرمان لندولت كه بعهدها به مك گيل آمد و همانند استادش در تصوف و فلسفه عرفانى اسلام تخصص داشت و همچنين با ژاك واردين برگ كه مورخ اديان بود، ديدار داشتم. بدنبال عضويت در موسسه بين المللى فلسفه با آندرى مرسيه آشنا شدم و با او گفتگوهاى فلسفى بسيارى داشتم.
دو كشور اروپايى اى كه با آنها ارتباط فكرى گسترده اى داشتم، بريتانيا و فرانسه بودند و اين ارتباط در طى سالهاى جلاى وطن به كشور آمريكا نيز حفظ شد. پيش از بازگشت به ايران در سال 1957 بارها به بريتانيا سفر كرده بودم و همچنين ارتباط خود را با حلقه هاى فكرى آنجا پس از بازگشت به وطن نيز حفظ كردم و توسعه دادم. من دوستى صميمانه ام را با يكى از روحانى ترين و خردمندترين دوستانم مارتين لينگز و همچنين با ماركوپاليس، ريچارد نيكلسون و ديگر نويسندگان سنت گرا و دوستانم در آنجا حفظ كردم. اين ارتباطات از نشريه مطالعاتى در زمينه دين شناسى تطبيقى آغاز شد كه به همت سى.كليو. راس پايه گذارى شد. اين مجله به مابعدالطبيعه سنتى، جهان شناسى و دين شناسى تطبيقى اختصاص داشت. من اغلب براى اين نشريه مطلب مى نوشتم و همكارى من با آن تا سال 1983 كه نشريه تعطيل شد، ادامه داشت.
فعاليت هاى فلسفى من همچنين شامل بسيارى از دانشگاه هاى بريتانيا نيز مى شود. هنگامى كه رادها كريشنان از كرسى استادى دين شناسى تطبيقى در آكسفورد باز نشسته شد، توسط بنيانگذار اين كرسى از من خواسته شد كه در صورت تمايل اين مقام را بپذيريم. پذيرش اين امر يك افتخار و فرصت عالى به شمار مى رفت، اما در آن زمان بخاطر اينكه نمى خواستم ايران را ترك كنم، هيچ تمايلى نشان ندادم. همچنين وقتى دبليو.سى اسميت و هرى ولفسون در سال 1962 از من خواستند كه بطور دائم در هاروارد بمانم، على رغم همكارى نزديكى كه با اين دانشگاه داشتم به رد پيشنهاد آنها پرداختم. در هر صورت، به جز اين مورد، ارتباطم با آكسفورد به قوت خود باقى ماند. من اغلب در آنجا به سخنرانى در باب فلسفه اسلامى و تصوف مى پرداختم. و در اوقات بسيارى ريچارد والزر را ملاقات مى كردم و به بحث در باب ارتباط ما بين فلسفه يونان با فلسفه اسلامى مى پرداختيم. همچنين چند بارى در كالج سنت آنتونى، كه دوست خوبم آلبرت حورانى سرپرستى بخش خاورميانه آنجا را به عهده دارد، به سخنرانى در باب اسلام پرداختم. اين ارتباط با بازگشت من به آمريكا نيز ادامه يافت. من هنگام تأسيس مركز مطالعات اسلامى آكسفورد در سال 1984 به ايراد مجموعه اى سخنرانى در باب احياى تفكر اسلامى در دنياى امروز پرداختم و در سال 1994 نيز در كالج منچستر به ابعاد فلسفى و دينى بحران زيست محيطى پرداختم. من با بسيارى از اساتيد مشهور فلسفه آكسفورد در كنفرانس هاى مختلف بين المللى و نه در آكسفورد ديدار داشته ام.
همچنين به كرات در كمبريج نيز به ايراد خطابه پرداخته ام و در آنجا در دپارتمان مطالعات شرقى دوستانى دارم كه در علاقه به حكمت خالده و مطالعات تطبيقى با من اشتراك نظر دارند. مشهورترين آنها مايكل لوو است كه در چين شناسى تخصص دارد و كارمن بلاكر است كه متخصص آئين شينتو است، اين شخص در دانشگاه تهران نيز براى ما به ايراد سخنرانى پرداخت. همچنين من سالها با جوزف نيدهام به بحث فكرى در باب «معناى علم شرقى» پرداخته ام. من نخستين اثرم در باب علم اسلامى را، «علم و تمدن در اسلام» ناميدم اين اثر پاسخى مجمل به اثر عظيم نيدهام «علم و تمدن در چين» است. او در آن كتاب فروتنانه اين وظيفه را بر عهده من گذاشته بود كه به نقد نظريه او در باب شرق شناسى بپردازم. در واقع نظريه او، آميخته به تفاسير ماركسيستى و پوزيتيويستى است. ما در نظر داشتيم كه اين مساله را در كمبريج و بعداً در اوپسالا به بحث عمومى بگذاريم، اما اين امر تحقق نيافت.
هنگامى كه دانشگاه كمبريج تصميم گرفت كه به انتشار تاريخ ايران بپردازد، من از طرف ايران نقش فعالى را براى حمايت فكرى و مالى آن ايفاء كردم و همچنين مى خواستم نشان دهم كه نگاه ايرانى نسبت به تاريخ خودش مى بايست مورد ملاحظه واقع شود. با اين طرح و با پيتربوربرايج مسئول انتشارات كمبريج همكارى نزديكى داشتم و در مجلدات چهارم و ششم آن مقالات مفصلى در باب فلسفه در قرون اوليه تمدن اسلامى و دوره صفويه نوشتم. اگرچه هيچگاه ارتباط من با دانشگاه كمبريج به اندازه دانشگاه آكسفورد نبوده، اما اين ارتباط پس از جلاى وطن نيز ادامه يافت و من در دو كنفرانس مهمى كه برگزار شد، شركت كردم. يكى از آنهاكه توسط مايلز برونيات اداره مى شد، درباب عبارت كتاب مقدس «من آنم كه هستم» بود، آنگونه كه به نحو كلامى و فلسفى در سنن ابراهيمى فهم شده است. در اين كنفرانس از من خواسته شده بود كه، به بحث در باب وجودشناسى اسلامى بپردازم.
همچنين سالهاست كه با دانشگاه لندن ارتباط دارم. من همكارى نزديكى با هايول.دى.لويس استاد فلسفه آن دانشگاه داشتم و به ايراد چندين سخنرانى در باب موضوعات فلسفى در آن دانشگاه پرداختم كه توسط او برنامه ريزى و ترتيب داده شده بود. اما بيشتر ارتباط من با مدرسه مطالعات شرقى و آفريقايى بود كه من به كنفرانس هاى متعدد آن دعوت شدم و در طول سالها در بسيارى از كنفرانس هاى آن شركت كردم اين مساله تا به امروز نيز ادامه دارد و آخرين نشست آن در سال 1997 برگزار شد كه من در باب فلسفه دوره صفويه سخن گفتم.
در خلال سال هايى كه در ايران بودم با متفكران غربى عميقاً به بحث در باب فلسفه اى پرداختم كه در كنه دين شناسى تطبيقى و مطالعات تطبيقى به معناى اعم وجود دارد. من همچنان با محققان اين حوزه در بريتانيا ارتباط نزديكى دارم. همچنانكه با محققان ساكن آمريكا نظير دبليو.سى. اسميت، هيوستون اسميت، ميرچا الياده، ريموندو پانيكار و ديگران به بحث هاى مفصلى در اين باب پرداختم. در بريتانيا بحث و جدل هاى بسيارى در باب اساس كلامى و فلسفى دين شناسى تطبيقى، فلسفه تطبيقى و مطالعات فرهنگى با تعدادى از چهره هاى برجسته اين حوزه از جمله روبرت.سى. زائهنر، جفرى پريندر، فرانك والينك داشتم و در سالهاى اخير با جان هيك بحث مفصلى در باب فلسفه و دين و مطلق يا نسبى بودن حقيقت اديان داشته ام كه خلاصه اى از بحث هايى كه با او داشته ام، منتشر شده است.
در خلال سال هايى كه در ايران بودم، فعاليت هاى انتشاراتى خود را در زبان انگليسى از ناشران آمريكايى به انگليسى منتقل كردم. زيرا ناشران انگليسى در توزيع كتاب در آسيا و آفريقا توانايى بيشترى داشتند. پس از آنكه سه كتاب نخستم را انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر كرد به انتشار آثارم توسط انتشارات آلن آلدين پرداختم كه بعهدها توسط ناشران بزرگ منتشر شد; اين روند چند سالى توسط ديگر ناشران بريتانيايى نظير تامس و هادسون و لانگ من ادامه يافت. متأسفانه بنگاه هاى كوچك انتشاراتى همانند، نمونه هاى آمريكايى به تعطيلى كشيده شدند; بنابراين، در دهه هاى هشتاد و نود اگر چه شروع به نشر آثارم در بريتانيا كردم، اما بار اصلى فعاليت هاى انتشاراتى ام را به آمريكا منتقل كردم. در سال هاى نزديك به انقلاب ايران بسيارى از وقتم در انگلستان مصروف مسائل مختلف مرتبط با انتشار كتاب هايم شد.
فرانسه نيز همانند، بريتانيا سرزمينى بود كه پيش از بازگشت به ايران در سال 1958 به كرات به آنجا رفتم و اين امر پس از انقلاب نيز ادامه يافت. بمدت چهار دهه است كه تا حدى با روشنفكرى فرانسوى درگير بوده ام. علاوه بر خطابه هايى كه گهگاه در آنجا ايراد كرده ام، بسيارى از كتب و مقالاتم در فرانسه منتشر شده اند، بسيارى از آنها به فرانسه ترجمه شده اند و برخى از آنها در اصل به آن زبان نوشته شده اند كه نخستين زبان اروپايى اى بود كه در كودكى با آن آشنا شدم. علاوه بر كربن و همكاران و شاگردانش كه ذكر برخى از آنها پيش از اين رفت من با بسيارى از فيلسوفانى كه به فلسفه هاى سنتى علاقمند بودند، ديدار و گفتگو كردم.
اينها شاگردان كربن يا محققانى ديگر بودند مانند: گيلبرت دوران كه مركز (Center pour l¨Etude l¨Imaginaine) را بنيان نهاد، آنتونى فايور، نخستين استادى كه بطور رسمى در سربن به تعليم جريانات باطنى فلسفه غربى پرداخت، ژان سرويير انسان شناس كه اثر قابل توجه (L¨homme etL¨invisible) را نگاشت. او در اين كتاب بيان مى كند كه حقيقت مساله جاودانگى طبيعت انسان با مطالعه اى عميق تر از انسان شناسى صرف اثبات مى شود. همه اين متفكران تمايل داشتند كه به احياى طبيعت سنتى انسان و (anthropos) - (انسان) بپردازند، پيش از آنكه آن به يك موجود تاريخى محدود تحويل شود كه تحت تأثير نيروها و عوامل مادى و در نهايت تحت تأثير اندازه جمجمه اش است. همچنين با بخش فلسفى يونسكو ارتباط رسمى ترى داشتم. من در بسيارى از برنامه هاى آنجا شركت كردم. از جمله كنگره مهمى كه در سال 1978 در پاريس در باب ارسطو برگزار شد كه مجموعه مقالات آن تحت عنوان (Penser avec Aristote) (تأملاتى در باب ارسطو) منتشر شد كه يك مقاله از من هم در آن هست، اما بسيارى از همكارى هاى من با يونسكو شامل فلسفه اسلامى يا در مواردى بود كه من در آن به شرح مؤلفه هاى اسلامى در باب مسائل جهانى مى پرداختم.
موسسه بين المللى فلسفه در پاريس قرار داشت به اين دليل من پس از عضويت در آن گهگاه به آنجا مى رفتم. اما فعاليت واقعى فلسفى ما در ديدار ساليانه بود كه در نقاط مختلف برگزار مى شد. همچنين در فرانسه روابط ثابتى با تعدادى از پيروان مكتب گنون داشتم. اما هيچگاه با Etudes Traditionnelles(مطالعات سنتى) كه بمدت چندين دهه ارگان رسمى تفكر سنتى در فرانسه بود، همكارى نداشتم.
اما از ميان ديگر افراد متأثر از سنت و شرق، با ژاك ماسو ديدار كردم و با نشريه مهم فرانسوى با عنوان Hermesهمكارى كردم و همچنين با ژان هربرت، فيلسوف شهير فرانسوى و پژوهشگر شرق مخصوصاً هند ملاقات داشتم، او ويراستار مجموعه معروف La spiritualite vivanteبود كه توسط آلبين ميشل منتشر شد. من او را هم در پاريس و هم در تهران ملاقات كردم و به او اجازه دادم كه كتاب «جستارهايى در باب صوفيه» مرا براى آن مجموعه ترجمه كند. اين كتاب با عنوان Essais sur le soufismeترجمه شد و اقبال خوب و مداومى را در فرانسه بدنبال داشته است و هنوز هم پس از بيست و پنج سال توسط ناشر اصلى منتشر مى شود.
ارتباط فكرى من با آلمان كمتر از ارتباطم با انگليس و فرانسه بود بخاطر اينكه كمتر به آن ديار سفر مى كردم كه زبانش را در MIT آموخته بودم ودر طول سالها آثار متفكرانش را به دقت مطالعه كرده بودم. ارتباط من با شرق شناسان آلمانى گسترده بود و من چه در آلمان و چه در خارج از آن به ملاقات بسيارى از شرق شناسان شهير نائل آمدم. من باشخصيت برخى از آنان به خوبى آشنا بودم; نظير برتود اشپولر، يوزف فان اس، هانس رومر، والتر هاينتس و با برخى دوستى صميمانه اى داشتم. نظير جواد فلاطورى، فيلسوف ايرانى كه در آلمان اقامت داشت و مخصوصاً آن مارى شيمل كه مانند من علاقه وافرى به تصرف داشت، اگر چه به اندازه من به فلسفه اسلامى علاقمند نبود. دوستى عميق من با ايشان همچنان پابرجاست(1) و من احترام خاصى
1. آن مارى شيمل در سال 1381 وفات يافت.
براى او قائلم. همچنين با تعدادى از فيلسوفان آلمانى نظير هانس گادامر و يورگن هابرماس و متألهانى نظير هانس كونگ آشنا شدم. با هانس كونگ در دانشگاه هاى تمپل و هاروارد آمريكا در باب كتابى كه منتشر كرده بود، مباحثات مهمى داشتيم.
تعدادى از فيلسوفان آلمانى بودند كه با جديت به سنت هاى فلسفى غير غربى علاقمند بودند كه من با آنها هم در ارتباط بودم. مهمترين آنها آلوين دايمر و فرانتس يواخيم فون رينتيلن بودند.
اگر چه برخى آثارم به آلمانى ترجمه شدند، اما ارتباط من با جهان فكرى آلمان گسترده نبود و اين واقعيت سالها پس از جلاى وطن ام نيز به قوت خود باقى ماند. با وجود اين در خلال دو دهه گذشته، من در دو كنفرانس مهم در آلمان شركت كردم. اولى در سال 1987 در هانوفر و در باب «روح و طبيعت» بود كه در آن مقاله اى در باب عقل گرايى و نتايج آن براى رابطه ما بين انسان و طبيعت زيست محيطى اش ارائه كردم و ضرورت گسترش مابعدالطبيعه اى را مطرح كردم كه بى آنكه در ورطه عقل گرايى بيفتد، در بردارنده عنصر عقل باشد (متن اين مقاله بعدها در آلمان منتشر شد). دومين كنفرانس در سال 1996 در برلين و در باب معناى اصطلاح «دين» بود و اينكه آيا چنين مفهومى صرفاً ابداع اروپائيان است يا خير.
بيشتر به خاطر دوستى گسترده ام با نويسنده سنت گراى ايتاليا اليمرزولا، و مجمع مسيحيان سنت گراى كاتوليك سالها ارتباط گسترده اى با ايتاليا داشتم. اين مجمع در Una voce بسيار فعال بود و براى حفظ آيين عشاى ربانى لاتين تلاش مى كرد.
زولا انديشمند برجسته اى در ايتاليا بود و با تمامى فلاسفه اى كه علقه اى به فلسفه سنتى و مابعدالطبيعه داشتند، آشنا بود. او مرا با آثار فيلسوف ايتاليايى آنتونيو روزمينى و شاگردش فدريكو اسياكا آشنا نمود كه من با او ملاقات كردم و به بحث هاى گسترده اى پرداختم. همچنين با ديگر متفكران ايتاليايى كه كم و بيش در چارچوب فلسفه هاى اروپايى قرار مى گيرند و چهره هايى نظير اواندرو آگازى آشنا شدم. اما در ايتاليا، بيشتر ارتباط فكرى من با حلقه هاى متفكران سنت گرا بوده است.
اگر چه زولا ديگر با جوليوس اِوولا همكارى نمى كرد، اما با وجود اين براى من مقدمات ملاقات با مشهورترين نويسنده باطنى و سنت گراى ايتاليا را فراهم كرد. او بخاطر حمايت از موسولينى در جنگ جهانى دوم، چهره بحث برانگيزى بود. من پيش از اين برخى از آثار اوولا را خوانده بودم. هم اكنون بسيارى از آنها به انگليسى ترجمه شده و توسط برخى حلقه هاى فلسفى مورد توجه واقع شده است. ديدار با او برايم بسيار شگفت آور بود. تصور من از او مبتنى بر اين امر بود كه اوولا شارح برخى از آموزه هاى سنتى از جمله يوگاست. او به دنبال انفجار بمب در سال 1945 فلج شده بود و در مركز شهر رم در آپارتمان قديمى بزرگى زندگى مى كرد كه كاملا ساده و تاريك بود. على رغم انتظارم هيچ يك از آثار هنر سنتى را در منزل او نديدم. او چشمان نافذى داشت و هنگامى كه در باب آئين پهلوانى، اساطير و سمبول هاى ايران باستان، كيمياى سنتى و آئين هرمسى و موضوعات مشابه سخن مى گفتم، مستقيماً به من خيره شده بود. به ستايش رم باستان و فضايل آن پرداخت و با اكراه در باب ايتالياى معاصر صحبت كرد. وقتى از او پرسيدم كه بر سر فضايل رم چه آمد،
جواب داد كه آنهابه شمال و آلمان مهاجرت كردند و ما با عده اى مستخدم ايتاليايى كه مى خواندند Osole mio باقى مانديم. او همچنين اظهار مى داشت كه آشنايى و علاقه اندكى به مسيحيت باطنى دارد و از حضور جريان حكمت گراى معاصر در مسيحيت اظهار بى اطلاعى مى كرد. اين امر براى من جالب بود كه شخصى در نزديكى واتيكان ساكن باشد و نسبت به فلسفه هاى باطنى از يونان تا ايتاليا آشنايى عميقى داشته باشد، اما از واقعيات درونى سنتى كه در نزديك خانه اوست، هيچ اثرى نپذيرفته باشد.
هنگامى كه كتابم با عنوان «علم و تمدن در اسلام» منتشر شد، فيلتر ينللى ناشر چپ گراى ايتاليا درخواست انتشار آن را به زبان ايتاليايى داشت و بدون تأخير چندانى به انتشار آن پرداخت. بعدها زولا مرا با روسكونى آشنا نمود و به لطف او، چندين كتاب از من توسط اين ناشر مهم دهه هفتاد منتشر شد و سالها تجديد چاپ مى شدند. همچنين با زولا در نشريه اى كه تحت عنوان Conoscenza religiosa منتشر مى كرد، همكارى داشتم و تا پايان انتشار اين نشريه وزين و ارزشمند در سال 1983 براى آن مقالاتى را ارسال مى كردم.
ديگر محور ارتباطى من با ايتاليا بواسطه آكادمى دى لينچى بود كه رييس آن انريكو كرولى را به خوبى مى شناختم. من چندين بار در آنجا سخنرانى كرده ام و همچنين در گروه هاى مختلف شرقى شناسى، ايران شناسى و اسلام شناسى دانشگاه هاى ايتاليا سخنرانى كرده ام. اغلب شرق شناسان ايتاليا براى من شناخته شده هستند. بخصوص آنهايى كه با فلسفه و تفكر شرقى سر و كار داشته اند; نظير گيوسپى توشى، الساندرو باوسانى و پيوفيليچانى رانكونى. نشانه هايى از بحث هاى تحقيقاتى و فلسفى ميان ما را مى توان هم در نوشته هاى ايران شناسان / اسلام شناسان ايتاليايى و هم در آثار من ديد. اما مهم ترين ارتباطات من در ايتاليا با زولابود. او در آكادمى ما در تهران نيز فعال بود. از زمان انقلاب همه اين ارتباطها خاتمه يافته است. اگر چه با برخى از سنت گرايان ايتاليايى، اشخاصى همچون جيووانى موناسترا كه با مجله سوفيا همكارى دارد، مكاتبه داشته ام. سوفيا نشريه است كه من درانتشار آن در آمريكا همكارى مى كنم و بعداً درباره آن سخن خواهم گفت. اما ارتباط مستقيم فكرى من با ايتاليا پس از مهاجرت به آمريكا تقريباً خاتمه يافته است.
در مقابل ايتاليا، اسپانيا در دوران جلاى وطن از سال 1979، موطن من شده است و در خلال دو دهه گذشته به كرات به اسپانيا سفر كرده ام، مخصوصاً جنوب آن كه هنوز آثار هشت قرن تمدن اسلامى را در خود دارد.
من پيش از انقلاب به اسپانيا سفر كردم واز موسيقى فلامينگو، اسليمى هاى مسجد كوردوبا باغ هاى مفرح الحمراء به وجد آمدم. اما ارتباطات فكرى من نسبتاً محدود بود و به حوزه مطالعات اسلامى منحصر مى شد و شامل فلسفه به معناى اعم نبود. من با آثار شرق شناس شهير اسپانيايى ميگوئل آسين پالاسيوس و مورخ علم بيلاس باليكروسا آشناشدم. من ارتباطم را با برخى از همكاران، شاگردان و پيروان آنها نظير گارسلاگوس، ميگوئيل كروث هرناندس و خوان برمت حفظ كردم. اما ارتباط فكرى من چندان گسترده نشده بود. در سال 1975 هنگامى كه پادشاه و ملكه فعلى اسپانيا به سلطنت رسيدند، آنها از من خواستند تا براى ايجاد دوران تازه اى از روابط مابين اسپانيا با اسلام در دانشگاه ملى مادريد به ايراد خطابه بپردازم. در سخنرانى ام ملكه سوفيا حضور يافت. موضوع صحبت من مطالعات ميان فرهنگى و نقش اسپانيا در دوران حكومت مسلمانان بود; دوره اى بى نظير كه در آن سه دين ابراهيمى در كنار يكديگر زندگى مى كردند و يكى از دوره هاى درخشان تمدن بشرى را بوجود آوردند كه در آن رشد معنويت، هنرها، علوم وفلسفه را شاهديم. اين موضوع بيش از هر چيز ديگر به رابطه فكرى من با عالم اسپانيولى شكل بخشيده است.
در دهه هشتاد برخى از كتاب هاى من در اسپانيا به زبان اسپانيولى ترجمه شدند و در دهه نود برخى اشعارم كه در باب اسپانيا سروده بودم توسط پوئرتو ريكان به اسپانيولى ترجمه شد كه با موفقيت همراه بود. او محقق ادبيات تطبيقى و همكار ارجمند لوك لوپز بارالت بود كه مقدمه اى بر مجموعه اشعارم به زبان انگليسى نوشته است. هم اكنون بسيارى از مقالاتم در نشريات سنت گراى اسپانيولى نظير Axis Mundi منتشر مى شوند. تاثير اصلى من بر جريان فكرى اسپانيا اين بود كه توجه محققان اسپانيايى را به مابعدالطبيعه و عرفان دوران متأخر اسلامى از جمله آثار سترگ ابن عربى جلب كردم. در نتيجه جريانى كه من سهم مختصرى در آن داشتم هم اكنون ابن عربى توسط عامه مردم اسپانيا نيز شناخته مى شود.
ارتباط دانشگاهى من با ديگر كشورهاى اروپايى نظير سوئد و اتريش محدودبود. من چندين بار به سوئد سفر كرده ام كه از آن ميان در سال 1972 به دعوت موريس استرانگ رئيس موسسه زمين امروز، كه به
عنوان يك مركز جهانى زيست محيطى شناخته شده است به سوئد سفر كردم و در كنگره مشهور بين المللى اى كه در آن زمان در استكهلم برگزار مى شد به ايراد خطابه در باب محيط زيست پرداختم. همچنين در آن زمان و بعدها با نويسندگان سنت گراى سوئدى نظير تاگ ليندبوم ملاقات كردم. دانشگاه اوپسالا در سال 1977 به مناسبت پانصدمين سالگردش در مراسمى ويژه و در حضور پادشاه و ديگر مقامات به من دكتراى افتخارى اعطا نمود. در اين زمان عقايد انقلابى در ايران در حال شكل گيرى بود و اين ماجرا موقعيت مناسبى را براى دانشجويان چپى ايرانى فراهم كرد. بسيارى از آنها از آلمان آمده بودند تا در آنجا به تظاهرات سياسى بپردازند. اين امر مانع از مباحثه اى شد كه با يوزف نيدهام داشتم، ـ ازنيدهام نيز در اين مراسم تجليل شد. من ارتباطم را با محققان سوئدى ادامه دادم، مخصوصاً در حوزه هاى اسلام شناسى و فلسفه سنتى، اما از زمان ترك ايران در سال 1979 موقعيتى براى سفر دوباره به سوئد پيش نيامده است.
اما در باب اتريش بايد بگويم كه به كرات براى شركت در كنفرانس هاى تحقيقاتى و فلسفى به وين سفركرده ام كه مهمترين آنها در سال 1977 و هنگامى بود كه مجمع بين المللى فلسفه اجتماعى كه من در كميته برگزارى آن عضويت داشتم، نشست اش را در وين برگزار كرد و از من خواسته شد كه در سلسله سخنرانيهايى كه Philosphes critques deux memes يا Philosophische selbstbetrachtungen ناميده مى شد در باب موضع فلسفى خود سخن بگويم. اين تنها بارى بود كه پيش از نگارش زندگى نامه خودْ نوشت فكرىِ حاضر، به نگارش مطلبى در باب خودم در مقاله اى تحت عنوان «در جستجوى حكمت خالده» پرداختم. همچنين در خلال اين موقعيت بود كه به ارائه تنها سخنرانى عمومى ام در باب فلسفه در آلمان براى مخاطبان برجسته اى چون فيلسوفان اتريشى و اعضاى FISPپرداختم. اما هيچ گاه به كشورهاى اروپاى شرقى يا اتحاد جماهير شوروى سابق سفرنكردم، اگر چه دانشجويان متعددى از عالم كمونيستى آن زمان در تهران داشتم و همچنين با تعدادى از فلاسفه روس و اروپاى شرقى نظير ساوا گانووسكى، نيكولاى اريبادژاكوف، يرزى پلك و ادين. اس. سمينوف آشنا بودم. من اين افراد را در گردهمايى هايى در غرب ملاقات كردم كه عموماً يا با FISP يا با موسسه بين المللى فلسفه مرتبط بودند.
البته شگفت انگيز است كه در عالم كمونيستى، علاقه اى به ديدگاه هاى فلسفى من وجود داشت و در دهه 80 و 90 چندين مقاله و كتاب درباب انديشه من به زبان روسى منتشر شد كه البته بيشتر آنها بر ديدگاه هاى ماركسيستى مبتنى بود.
دانشجويانم از اتحاد جماهير شوروى سابق به نحوى جدى به فلسفه اسلامى يا فلسفه دينى به معناى اعم علاقمند مى شدند، ولى زمانى كه به وطن شان باز مى گشتند ديگر از فعاليت تحقيقاتى و فلسفى آنها مطلع نمى شدم.
يوگسلاوى يك استثناء بر اين قاعده است. برخى از شاگردان سابق ام هم اكنون در بوسنى محققان برجسته اى هستند. در روسيه، فقط آندرى برتلس كه فيلسوف و اسلام شناس بود با من به مكاتبه پرداخت و براى اينكه در باب طرق گوناگون تفسيرهاى فلسفى از ميراث فلسفى بشر به
بحث بپردازيم، چندين بار يكديگر را در تهران و پاريس ملاقات كرديم.
همچنين مى بايد چند كلامى هم در باب يونان بگوئيم كه من چندين بار به آنجا سفر كردم. در اين سفرها از معبد دلفى بازديد كردم. ماركوپاليس كه اصلا يونانى بود مرا به برادرش كه در آتن سكونت داشت معرفى كرد و در خلال دهه هاى شصت و هفتاد با او ديدار مى كردم و از طريق او با تعدادى از چهره هاى ادبى آن ديار آشنا شدم، اما در آنجا موفق نشدم با هيچ يك از متخصصين تفكر بيزانسى و ارتدوكس ملاقات كنم كه تمايل من براى ديدار با آنها بسيار بيشتر بود. البته نمايندگان آن تفكر را نظير سر اسقف بلوم، اسقف كاليستوس وار و فيليپ شرارد را در لندن و نه در يونان ملاقت كردم. از ميان افراد فعال در حلقه هاى فلسفى يونان با اواقولس مرتسو پولوس دوستى صميمانه اى پيدا كردم كه با يكديگر چندين طرح فلسفى را اجرا كرديم و او در انتخاب من به عضويت در آكادمى فلسفه يونان نقش مهمى را ايفا نمود.




غربت غربى
برخى سفرها از كشورى به كشور ديگر از روى ميل و اختيار صورت مى پذيرد و در برخى ديگر بواسطه شرايطى خارج از اختيار مجبور به جلاى وطن مى شويم. مهاجرت من به غرب در سال 1979 به دسته دوم تعلق دارد و مى توان آن را به معنايى غربت غربى دانست كه يادآور سخن مشهور بنيانگذار حكمت اشراق، سهروردى است، اما در باطن من در مركزى سكونت دارم كه نه غرب و نه شرق است، بلكه موطن باطن است و مادامى كه فرد در محدوده آن مركز باقى بماند، هيچ گاه از آن تبعيد نمى شود و فرقى نمى كند در كجاى عالم خارج زندگى مى كند. در خلال بيش از دو دهه اى كه در ايران به فعاليت فكرى مى پرداختم يك بار ديگر آن چنان با سرزمين ام اخت شدم و آن چنان در حيات فكرى و فرهنگى اش حضور داشتم كه در سال 1978 حتى تصور نمى كردم كه مى بايست در سرزمين ديگرى غير از ايران زندگى كنم.
اما كمى بعد فهميدم كه در سال بعد تمامى عوامل خارجى زندگى ام تغيير خواهد كرد و دور جديدى از زندگى ام را در آمريكا شروع خواهم كرد. اين تغيير و دگرگونى دردناك در تعيين شرايط دوره بعدى زندگى من آن چنان مهم است كه ضرورى است، چند كلمه اى هم در باب علل و عومل دقيقى كه به عزيمت من در ژانويه 1979 منتهى شد سخن بگويم. سفرى كه در ابتدا قرار بود سفرى دو هفته اى باشد امّا تا به امروز ادامه يافته است.
در خلال دو دهه گذشته از اينكه در باب جنبه هاى سياسى و اجتماعى انقلاب ايران در سال 1979 بنويسم، امتناع كرده ام. اكنون هم قصد چنين كارى را ندارم، به رغم اينكه در صحنه حضور داشتم و در واقع در مركز تغييرات جنجالى اى بودم كه در سال 1979 اتفاق افتاد. اما لازم است در اينجا چند كلمه اى براى روشن ساختن وضعيتم و اينكه چرا پس از انقلاب در وطن ام نماندم، سخن بگويم. در سال هاى فعاليت در ايران، مجدانه كوشيدم تا خود را از درگيرى هاى مستقيم سياسى دور نگه دارم. چندين بار مقام هايى سياسى به من پيشنهاد شد كه بالاترين مقام ها در دولت بودند.
اما آنها را نپذيرفتم و ترجيح دادم خود را يكسره وقف فلسفه، فعاليت هاى تحقيقاتى و تعلم كنم. تمامى مقام هايى كه من پذيرفتم نظير رياست دانشكده و دانشگاه، رياست انجمن شاهنشاهى فلسفه و رايزنى فرهنگى همگى ماهيتى فرهنگى و تعليمى داشتند. البته در كشورهايى نظير ايران هر يك از اين مقام ها، جنبه سياسى دارند، اما من بدون پذيرش چنين مقام هايى كه در واقع هيچ گاه مانع تدريس يا تحقيق و نوشته هاى فلسفى ام نشدند، نمى توانستم در ايران بمانم و در آن چه به انجام رساندم، موفق شوم.
در اواسط سال 1978 دوگانگى شديد ميان اركان دينى جامعه و ساختار سياسى حاكمه كشور پديدار شد. بسيارى از محققان دينى برجسته كه برخى از آنها بعداً به عضويت نيروهاى انقلابى درآمدند، مى خواستند تا در آن زمان يك معادله جديد قدرت را ميان دربار و مراجع دينى ايجاد كنند و احساس شد كه من از معدود افرادى هستم كه مورد اعتماد دو طرف مى باشم و مى توانم در ايجاد نظم تازه و اجتناب از بى نظمى نقش مهمى را ايفا كنم. بنابراين، هنگامى كه شهبانو فرح از من خواست تا سرپرستى دفترش را بر عهده بگيرم كه سرپرستى اكثر فعاليت هاى فرهنگى كشور را بر عهده داشت. با رغبت تمام پذيرفتم. پيش از آن نيز سالها با او همكارى نزديكى داشتم. اندكى پس از آن ناآرامى هايى كه به انقلاب منجر گرديده شروع شد. در ابتدا نمى دانستم كه شاه بيمار است و اينكه در مقام تازه كه يكى از مهمترين مقامات كشور بود، مى بايست بسيارى از وظايف سياسى را كه اكنون برعهده شهبانو بود نيز انجام دهم. در نتيجه ماههاى بعدى پرتكاپو و بسيار دشوار بود; درآن روزها هر روز شهبانو را مى ديدم و اغلب شاه را ملاقات مى كردم، من مى بايست به مسائل بسيارى مى پرداختم كه ماهيتى سياسى و اجتماعى داشت.
به خاطر رياست دفتر شهبانو بود كه از جانب او و دولت ايران به عنوان نماينده ايران در مراسم افتتاحيه نمايشگاه هنر ايرانى در توكيو انتخاب شدم. بنا بود كه آن نمايشگاه توسط شهبانو و شاهزاده ميكاسا، برادر امپراتور آن زمان ژاپن، افتتاح شود اما او به سبب بيمارى شاه و وضعيت متلاطم كشور نمى توانست، در آن مراسم حضور يابد. با اجازه ايشان در ششم ژانويه 1979، چند روز قبل از افتتاح نمايشگاه به همراه همسر و دخترم كشور را ترك كردم و نخست بدنبال يافتن مدرسه اى براى دخترم به لندن رفتيم تا از آنجا با پرواز از فراز قطب به سمت ژاپن برويم. بنابراين، ما با اثاثيه اندكى عازم لندن شديم، اما دو روز بعد دولت ژاپن به من اطلاع داد كه نمايشگاه به تعويق افتاده است و در روز بعد هم شهبانو از تهران بامن صحبت كرد و به من گفت كه براى تعطيلات در قاهره شاه را همراهى مى كند و اينكه براى مدتى در لندن بمانم و به تهران بازنگردم. در ماه فوريه كه انقلاب به پيروزى رسيد، بخاطر سمت هايى كه داشتم مخصوصاً رياست دفتر شهبانو، خانه ام غارت شد و كتابخانه و يادداشت هاى تحقيقاتى ام مصادره شدند و از بين رفتند يا دست كم به همراه تمامى اموالم منتقل شدند.
بنابراين، در چهل و پنج سالگى همراه با همسر و دو فرزند بدون هيچ حمايت مالى در لندن سرگردان شدم. بهترين زمان براى يادآورى تعريف افلاطون از فلسفه به عنوان مشق موت بود. من مجبور بودم زندگى بيرونى ام را دوباره بسازم در آن زمان دوستانم كه در ميان مقامات دينى ايران بودند براى جلوگيرى از مصادره اموال و املاك ام هيچ كوششى به عمل نياوردند و اكثريت قريب به اتفاق دوستانم در غرب خصوصاً آن ها كه در آمريكا بودند و با آنها رابطه صميمانه اى داشتم، تصميم گرفتند بخاطر مصالح سياسى نسبت به گرفتارى من بى اعتنا بمانند. من دو ماه را در لندن گذراندم تا اينكه پول اندكى كه همراه داشتم، تمام شد. در واقع روزهايى سخت و سرشار از شك و دودلى نسبت به هر چيزى بودند. هنگامى كه دفتر كارم در دانشگاه تصرف شد، دست نويس كتابم در باب فلسفه اسلامى در ايران مفقود شد. همچنين موادى كه براى نگارش مجلد دوم كتابم در باب ملاصدرا فراهم آورده بودم در كتابخانه شخصى ام به همراه يادداشت هايى كه براى سخنرانى هاى گيفورد آماده كرده بودم و طرح اوليه متن سخنرانى هاى كوركيان در باب هنر اسلامى نيز مفقود شدند. آنها تمامى يادداشت هاى درسى و مدارك تحقيقاتى ام بودند. اين ضايعه هنگامى عظيم تر مى شود كه علاوه بر آنها كتابخانه شخصى من كه كتابخانه خانوادگى ام نيز بود غارت شد كه شامل چندين هزار مجلد مى شد كه بسيارى از آنها منحصر به فرد بودند.
اما بجاى اينكه در باب چنين ضايعاتى تاسف بخورم، بايد به مسائل ضرورى ترى مى پرداختم كه حيات بيرونى مرا دوباره تثبيت مى كردند. من ترجيح مى دادم تا در بريتانيا بمانم; با اينكه بعد از آن زمان چندين پيشنهاد به من شد، اما در آن زمان هيچ جالى خالى مناسب آكادميكى در اين كشور وجود نداشت. بنابراين، با چندين دانشگاه آمريكا كه در طول سالها بدنبال خدمت من بودند، نامه نگارى كردم. تنها ديويد گاردنر رئيس دانشگاه يوتا و خسرو مستوفى رئيس بخش خاورميانه دانشگاه كه هردو از دوستانم بودند به من پاسخ دادند و از من دعوت كردند تا به عنوان استاد مدعو به عضويت دانشگاه در آيم. بنابراين در ماه مارس 1979 يك گام از ايران دورتر شدم. نخست عازم بوستون شديم كه در آنجا موقتاً خانواده ام را ترك كرده و سپس به شهر سالت ليك رفتم كه در آن شهر زندگى تازه ما كه بسيار معمولى بود، آغاز شد. من حتى مجبور شدم پسرم را كه سطوح مقدماتى اش را تمام كرده بود پيش از ورود به آكسفورد به آمريكا بازگردانم، بخاطر اينكه از عهده هزينه اقامت او در آنجا بر نمى آمدم. بدين ترتيب تبعيد من كه بازگشت به سرزمينى بود كه سالها در آن درس خوانده بودم آغاز شد و آن سرزمين به خانه جديد دائمى من تبديل شد.
در دانشگاه يوتا دانشجويانى كمى داشتم با وجود اين بخاطر سر و سامان دادن به وضعيت جديدم كم مى نوشتم. در آن زمان وقايع متلاطم ايران بسيارى از نيروى ذهنى مرا به خود اختصاص داده بود. اما تا حدى به فعاليت هاى فكرى ام ادامه مى دادم. جيمزكريتزك دوست سالخوده ام در هاروارد كه در سال 1957 در كنفرانس اسلام و مسيحيت در شهر تيومليلين مراكش همراه با من حضور داشت، در آن زمان استاد مطالعات اسلامى آن دانشگاه بود و با يكديگر بحث هاى مفصلى در باب الهيات تطبيقى داشتيم. فيلسوف شهير آمريكايى استرلينگ مك مورين در گروه فلسفه دانشگاه فعاليت داشت و ما ساعات بسيارى را به بحث با يكديگر در باب فلسفه جهانى مى پرداختيم. بعدها در سال 1997 در كالج وست مينستر در شهر سالت ليك به ايراد سخنرانى مشهور تانر ـ مك مورين پرداختم كه به نام او و همكارش اوبرت تانريه است. برخلاف علايق او در اين خطابه به بحث درباب معناى حقيقت در بافت فلسفه جهانى اديان پرداختم، موضوعى كه در سالهاى اخير بسيار با آن سر و كار داشته ام.
در ميانه تابستان 1979 مأموريت من در دانشگاه يوتا به اتمام سيد و تصدى بر كرسى استادى آنجا به من پيشنهاد شد. نخستين بار همچنين براى پيشنهادهايى از طرف دانشگاه تورنتو و اندكى پس از آن از طرف دانشگاه تمپل فيلادلفيا رسيد. پيش از اعلام تصميم نهايى براى يافتن مدرسه اى براى پسر و دخترم عازم بوستون شدم. پسرم به مراكز آموزشى مختلفى در آن منطقه رفت از جمله مدرسه ديپلماسى فلچر در دانشگاه توفتس و پس از دانشگاه توفتس و هاروارد او سرانجام به MIT رفت و دكتراى خود را در زمينه علوم سياسى از آنجا اخذ نمود. دخترم تحصيلاتش را در كالج بوستون آغاز نمود سپس به توفتس رفت و بعدها براى تحصيل در رشته تاريخ هنر به دانشگاه بوستون رفت. او دكتراى خود را دراين زمينه از دانشگاه جورج واشينگتن اخذ نمود. هنگامى كه آنها براى تحصيل به ناحيه بوستن رفتند، ماتصميم گرفتيم خانه مان را به آنجا منتقل كنيم. بنابراين من پيشنهاد دانشگاه تمپل براى تدريس را پذيرفتم. از لحاظ مالى عملى غير از اين ناممكن بود. در نتيجه بمدت پنج سال ما بين بوستون و فيلادلفيا در رفت و آمد بوديم. من در عين اينكه براى احياى زندگى بيرونى ام تلاش مى كردم دست به چنين كارى زدم و يك بار ديگر زندگى فكرى ام با جديت تمام و بلافاصله آغاز شد، اما با برخى تغييرات در برخى از حوزه هايى كه در آن ها تحقيق مى كردم. اگر چه تمايلات اصلى فكرى ام دست نخورده باقى ماند.
در ايران مجبور بودم با موضوعات محلى بسيارى درگير شوم كه اكنون ديگر مساله مورد توجه ام نبودند. همچنين تقريباً تمامى وظايف اجرايى جاى خود را به وظايف روزمره و طاقت فرساى خانوادگى دادند. وظايفى نظير آن را در ايران هم داشتم اماآنها بوسيله خدمت كاران، رانندگان، منشى ها و افرادى نظير آنها انجام مى شد. در آمريكا با اينكه از علائق جهانى جدا شده بودم، اما باز هم به دلايلى كاملا مختلف نمى توانستم فيلسوفى فارغ البال باشم.
اما فقدان كتابخانه ام هرگونه تحقيق مشروح مبتنى بر متن و چاپ انتقادى متون فلسفه متأخر اسلامى را كه در ايران به آن اشتغال داشتم، ناممكن ساخته بود. البته كتابخانه وايدنر هاروارد وجود داشت كه من زمان زيادى رادر آنجا گذراندم و از طريق آنجا به بسيارى از آثار تحقيقى مورد نيازم، رسيدم. بنابراين صرفاً گاهى اوقات تحقيق مختصر تازه اى را در باب فلسفه متأخر اسلامى انجام مى دادم. البته در چند سال گذشته دوباره به كار تصحيح متون پرداخته ام. همچنين تحقيقاتم را در باب ابن عربى كه او را در كتاب سه حكيم مسلمان به جامعه آمريكا معرفى كرده بودم، ادامه ندادم. زيرا هم اكنون ديگران به تحقيق جدى در باب او مشغولند. مخوصاً شاگرد سابق و همكار فعلى ام ويليام چيتيك كه در پانزده سال گذشته چندين اثر مهم در اين باب نگاشته است و تا حدكمترى ديگر شاگردم جيمز موريس كه هم اكنون ابن عربى شناس مشهورى است.
در واقع در جايگاهى واقع شده بودم كه به عنوان يك فيلسوف اسلامى محسوب مى شدم و مجبور بودم به مباحثى بپردازم كه تدريس آن در دانشگاه هاى آمريكا طرح ريزى شده بود. به عنوان يك روشنفكر مسلمان هم از جانب مجامع آكادميك و هم از جانب جامعه مسلمانان در غرب از من تقاضا مى شد و انتظار داشتند كه در باب موضوعات مهم فكرى و معنوى سخن بگوئيم. البته من به صحبت درباره مسائل سياسى اى كه انقلاب ايران پيش آورده بود نمى پرداختم و يا ديگر وقايعى كه در جهان اسلام اتفاق مى افتاد. من بيش از هر چيز ديگر سنت گرا و شارح حكمت خالده بودم و بزودى توسط مجامع دانشگاهى به عنوان مبلغ اصلى ديدگاه سنت گرايى و حكمت خالده شناخته شدم.
مهاجرت فريتهوف شووان به آمريكا در سال 1981 به عنوان مهم ترين شارح حكمت خالده در غرب در نيمه دوم قرن بيستم، بر توجهى كه پيش از اين نسبت به سنت گرايى در اين كشور وجود داشت، بيش از پيش افزود. اگرچه او كاملا منزوى و از مجامع دانشگاهى بدور بود. ويرايش من از آثار اصلى فريتهوف شووان در سال 1986 با اين جنبه از فعاليتم در آمريكا به عنوان نماينده سنت گرايى و حكمت خالده در مجامع دانشگاهى مرتبط بود و همچنين براى عده بسيارى كه بدون تعلقات دانشگاهى به اين موضوعات علاقمند بودند.
اين جنبه از زندگى فكرى ام در آمريكا رابطه بسيار نزديكى با فعاليت من در حوزه دين شناسى تطبيقى داشت كه از زمان جوانى از دلمشغولى هاى من بوده است. به جهت علايق گروه دين شناسى دانشگاه تمپل اين دلمشغولى هم اكنون عمق بيشترى يافته بود.
به عنوان نماينده نگرش سنت گرايى در قلمرو دين شناسى تطبيقى و به عنوان يك مسلمان به گفتگوى جدى اديان مخصوصاً در جنبه هاى فلسفى و مابعدالطبيعى شان بسيار علاقمند بودم و در اين باب با متألهان برجسته مسيحى و فيلسوفان دين نظير هانس كونگ و جان هيك و برخى متفكران يهودى نظير رابى ايزمار شورچ در سمينار الاهيات يهودى در نيويورك بحث و جدل هاى بسيارى داشته ام. اين جنبه از فعاليتم به اروپا و مخصوصاً انگلستان كشيده شد. در دهه 1990 به عنوان حامى مركزى براى مطالعات اسلامى و روابط اسلام و مسيحيت در كالج Oaks در بيرمنگام انتخاب شدم و نقش فعالى را در تأسيس و بعداً در فعاليت هاى مركز مطالعات اسلامى ـ مسيحيت دانشگاه جورج تاون در واشنگتن ايفا نمودم. همچنين در كنفرانس هاى بسيارى در باب اين موضوع از جمله در سال 1993 در مجلس شوراى اديان جهان شركت كردم.
فعاليت من به عنوان يك فيلسوف مسلمان به بسيارى از حوزه هاى ديگر از جمله بحران زيست محيطى، معناى هنر اسلامى، چالش هاى نظريه ها و كشفيات جديد علمى و بسيارى از حوزه هاى فلسفى ديگر كشيده شد. به رغم فقدان كتابخانه و يادداشت هايى كه حاصل دو دهه تحقيق بودند، فعاليت هاى من در جهت احياى سنت عقلانى اسلام به طرق گوناگون ادامه يافت. هم اكنون من براى مخاطبان گسترده ترى مى نوشتم; بخشى از آنان روشنفكران غربى بودند و بخشى ديگر سرتاسر جهان اسلام. هر دو گروه را در آثارى كه در ايران نوشته بودم نيز مخاطب قرار داده بودم اما اكنون تأكيدم بر عرصه جهانى بيشتر شده بود. همچنين بيشتر و نه اختصاصاً به انگليسى مى نوشتم چرا كه سالى يك يا دو مقاله به فارسى مى نوشتم. على رغم اينكه در نخستين سال هاى انقلاب، نشريات ايران، چيزى از من منتشر نمى كردند و حتى برخى از كتابهاى فارسى ام بدون نام من، تجديد چاپ مى شدند اما اين روند در چند سال گذشته تغيير كرده است و هم اكنون بسيارى از آثار فارسى ام مخاطبان گسترده اى دارند و بسيارى از كتاب هايم همراه با نام من چندين بار در ايران تجديد چاپ شده اند.
اما در باب سال هايى كه در تمپل بودم، در آنجا من در گروه دين شناسى تدريس مى كردم كه گسترده ترين برنامه دكترى را در سرتاسر آمريكا داشت. مرحوم اسماعيل الفاروقى و من به تدريس در آنجا اشتغال داشتيم دانشجويان بسيارى از جنوب شرقى آسيا براى اخذ درجه دكترى
به تمپل مى آمدند. در خلال اين دوره براى نخستين بار به تربيت دانشجويانى از مالزى پرداختم كه برخى از آنها هم اكنون در آن كشور محققان برجسته اى هستند; بدين وسيله نگرش فلسفى من به آن كشور راه يافته است. يكى از آن ها بنام عثمان بكر، اخيراً برنامه اى را در فلسفه علم تأسيس كرده است كه از طريق آن به اشاعه نگرش سنتى فلسفه اسلامى در جهان اسلام مى پردازد. ديگر دانشجويان سابق مالزيايى ام نظير صالح ياپر و بحرالدين احمد تلاش مى كنند تا نظريه هاى اسلامى را در نقد ادبى براى مطالعه ادبيات اسلامى به جاى نظريه هاى مشهور فرانسوى و انگليسى مطرح كنند. همچنين در تمپل به تربيت تعدادى از محققان شايسته در حوزه هاى تصوف و فلسفه اسلامى پرداختم كه آمريكايى بودند يا از ديگر نقاط به آمريكا آمده بودند. چند تنى هم از ايران بودند كه در آمريكا سكونت داشتند. يكى از آنها مهدى امين رضوى بود كه تا كنون در طرح هاى مهم فلسفى همكارى داشته و استاد فلسفه است و در حوزه هاى فلسفه اسلامى و تطبيقى قلم مى زدند و استاد ايران شناسى در دانشگاه كلمبيا است. برخى ديگر از دانشجويانم در تمپل نظير ميثم فاروقى و گيسلا وب تا حد زيادى كار خود را به فلسفه تطبيقى و دين شناسى تطبيقى اختصاص داده اند كه شخص دوم به تصوف نيز پرداخته است; در حاليكه ديگر دانشجويانم نظير گريس بريمه به تحقيق در باب معنويت و عرفان مسيحى پرداخته اند; همچنين تعدادى دانشجوى شايسته يهودى داشتم كه به فلسفه اسلامى و ارتباط آن با فلسفه يهودى علاقمند بودند. يكى از آنها بنام ميكائيل پالى چندان در باب اين موضوع ننوشته است اما بدنبال تحقق برخى نظرياتى است كه در اما بدنبال تحقق برخى نظرياتى است كه در جريان فعاليت آموزشى با يكديگر به بحث در باب آنها پرداخته ايم.
افزون بر اين تعدادى دانشجوى عرب داشتم. يكى از آنها ابراهيم ابو ربيع فلسطينى بود كه به يكى از برجسته ترين محققان تفكر عربى معاصر بدل شد، اما در آمريكا باقى مانده است. حجم مطلب به من اجازه نمى دهد كه به بسيارى از دانشجويان ديگرم اشاره كنم كه در خلال اين سال ها نزد من به تحصيل پرداختند; آنها از نقاط مختلفى از جمله نيجريه و پاكستان آمده بودند. همچنين اجازه نمى دهد به كشورهايى كه در بالا اشاره كردم، بپردازم. در كل، پنج سال حضور من در تمپل به اضافه دو سالى كه از 1984 تا 1986 براى تدريس به دانشگاه جورج واشنگتن رفتن اما هنوز استاد دانشگاه تمپل بودم، دوره مثمر ثمرى براى تربيت بسيارى از دانشجويان برجسته در حوزه هاى دين شناسى و فلسفه تطبيقى و اسلام شناسى بود كه هم اكنون تمامى آنها در آمريكا و خارج از آن به تعليم و تحقيق اشتغال دارند. به اين معنا فعاليت هايى كه من از دانشگاه تهران آغاز كرده بودم، ادامه يافت و حتى گسترش پيدا كرد.
گروه دين دانشگاه تمپل بر مطالعات فلسفه دين و مطالعات جهانى اديان تأكيد بسيارى داشت. افرادى نظير مارتين فن بورن، گرهارد اشپيگلر، نوربرت ساموئلسن و توماس دين بستر مناسبى را براى بحث جدى در باب فلسفه دين و از موضعى تطبيقى فراهم كردند. از آنجائيكه برخى طرفداران مسيحى اديان جهانى در آنجا بودند از جمله جرالد اسلويان و مخصوصاً لئورنارد اسوينكر كه سردبير نشريه مطالعات جهانى اديان بود، ما را وادار مى كردند كه دائماً به بحث در باب فلسفه دين، اخلاق و ديگر جنبه هاى مطالعات اديان بپردازيم. در نتيجه، آن جنبه از فعاليت فكرى ام كه به بحث در باب مطالعات تطبيقى اختصاص داشت، در اين دوران گسترش يافت.
رفت و آمد ما بين بوستون و فيلادلفيا بسيار طاقت فرسا بود و توان بسيارى را از من مى گرفت. بنابراين شيوه زندگى موقت را پيش گرفتم. يعنى آخر هفته را در فيلا دلفيا و از جمعه تا دوشنبه را در بوستون مى گذارندم كه در آنجا مى توانستم فرصت زيادى را براى تحقيق در كتابخانه وايدنر بگذارنم. از سال 1980 شروع به نگارش دوباره مقالات و گزارش ها نمودم و بزودى اين دوره از حيث نگارش به صورت يكى از فعال ترين دوران زندگى ام در آمد. كمى پيش از انقلاب 1979 من براى ايراد سخنرانى در سخنرانى هاى معتبر گيفورد در دانشگاه ادينبورگ دعوت شدم. اين افتخار بزرگ را، به عنوان نخستين سخنران غير غربى، در پرآوازه ترين مجموعه سخنرانى ها در حوزه هاى الهيات طبيعى و فلسفه دين، بدون آگاهى از شورش هايى كه در ايران بالا مى گرفت، پذيرفتم. اكنون يادداشت ها و طرح مقدماتى من براى سخنرانى ها مفقود شده بود. اما با اين وضع، نمى خواستم آن را به تعويق بيندازم; بنابراين تصميم گرفتم كه به تاريخ تعيين شده در بهار 1981 كه از ابتدا برنامه ريزى شده بود، پاى بند بمانم. من اكثر وقتم را صرف تحقيق براى كارى كه در دست داشتم، گذراندم و سپس در زمستان 1981 متن كامل ده سخنرانى طرح ريزى شده را به همراه ارجاعات كامل آن در زمانى در حدود دو ماه و نيم نوشتم; در حالى كه خستگى طاقت فرساى رفت و آمد ما بين بوستون و فيلادلفيا را نيز تحمل مى كردم. متن فعلى سخنرانى ها «معرفت و امر قدسى» نام گرفته است كه همچون هديه اى از بهشت بود. اين متن به يك معنا بر من نازل شده است و به وضوح در ذهن ام متبلور شد. نگارش هر فصل بسيار روان پيش مى رفت. گويى رودى خروشان بود كه به هيچ درنگ و تعلل طولانى به مسيرش ادامه مى دهد. در بهار سال 1981 هنگامى كه براى ايراد سخنرانى در دانشگاه ادينبورگ، سه هفته اى را در آنجا گذارندم، متن كامل كتاب آماده انتشار بود. چند ماه بعد، هم زمان با نسخه آمريكايى آن، توسط انتشارات دانشگاه ادينبورگ منتشر شد. هيچ يك از ديگر كتاب هايم با چنين توانى نوشته نشد. قلم آن چنان بر كاغذ مى لغزيد كه گويى صرفاً در حال نوشتن شعرى هستم كه پيش از اين از حفظ بودم. اين كتاب كه به آلمانى و فرانسه هم ترجمه شده است. به يك معنا، مهم ترين اثر فلسفى من است و شايد از ديگر آثار من بيشترين تأثير را بر محققانى داشته است كه پژوهشگر انديشه اسلامى نيستند. در سال 1981 مجموعه اى پيش تر چاپ شده از مقالاتم را كه در حيات و تفكر اسلامى نام داشت. بسط و گسترش دادم و همچنين بر سخنرانى هايم در دانشگاههاى مختلف افزودم. در طى دورانى كه در تمپل بودم يعنى از 1979 تا 1984 فعاليت هاى نگارش و سخنرانى به همان قوت تدريسم افزايش و ادامه يافت. من در سخنرانى ويگاند در دانشگاه تورنتو در سال 1983 در باب فلسفه دين سخن گفتم و براى تأسيس بخش تفكر هرمسى و حكمت خالده در آكادمى دين آمريكا به دوست و همكار سالخورده و عزيزم هيوستون اسميت يارى رساندم كسى كه همكارى نزديك من با او همچنان برقرار است. چرا كه هر دو ديدگاه واحدى را در پژوهش در باب فلسفه و دين دنبال مى كنيم همچنين بدنبال پيشنهاد او بود كه سال 1982 پذيرفتم كه با طرح عظيم. دائرة المعارف جهانى معنويت همكارى كنم كه سر ويراستار آن اورت كوزينس بود.
از كورينس كه در دانشگاه فوردهام استاد فلسفه قرون وسطى و متخصص سنت بناونتورا بود خواسته شده بود كه سرويراستار دايرة المعارف مهمى در بر دارنده 27 مجلد شود كه به «معنويت» اختصاص داشت، چنين مقوله مهمى در انديشه، احساس و عمل كه شامل فلسفه، الهيات، عرفان و دين مى شد بى اينكه به عينه هيچ كدام از آنها باشد. گروهى از فلاسفه و دين پژوهان برجسته براى اين منظور گرد هم آمده بودند. از جمله ا.اچ. آرمسترانگ، جوزف ا پس براون، جان كارمن، الياده، فايور، لانك دون گيلكى، آرتورگرين، برنارد مك گين، جان مايندورف نيدلهام، پانيكار، يروسلا پليكان، كريشنا سيورمان، تووى ـ مينگ، والينگ و برخى ديگر، به انضمام كوزينس، اسميت ومن. لازمه چنين دايرة المعارفى بحث هاى بسيار در باب معناى معنويت و رهيافت جهانى به آن بود كه در بالاترين سطح مطرح شدند. من ويرايش دو جلد آن را كه در باب اسلام بود، پذيرفتم كه در سال هاى 1989 و 1991 منتشر شدند، اما هنوز بسيارى از مجلدات ديگر آن بايد تكميل شوند اما در كل طرح محتوايى اين اثر در اواسط دهه هشتاد و پس از بحث بسيار به نتيجه رسيد كه نشانگر مسؤوليت فلسفى خطيرى بود و من در تحقق آن نقش فعالى را ايفا كردم. اين امر، يكى از مهمترين طرح هايى بود كه من در طول دو دهه گذشته در آن نقش داشتم و نتيجه آن دو مجلد كتاب تحت عنوان «معنويت اسلامى» بود كه تا به امروز در حوزه مطالعات اسلامى منحصر به فرد باقى مانده است.
پيش از عبور از اين دوره، مى بايست به طرح مهم ديگرى اشاره كنم كه در اين دوره آغاز شد و بعدها در واشينگتن به ثمر نشست. در خلال يكى از كنفرانس هايى كه توسط كوزينس در باب معنويت و براى تدارك دائرة المعارف برگزار شد، با بانويى از سواحل غربى به نام فلورا كورتويس برخورد كردم كه برخى مقالات مرا در نشريه مطالعاتى در باب دين شناسى تطبيقى خوانده بود و آن چنان تحت تأثير نگرش سنت گرايانه قرار گرفته بود كه مى خواست به تأسيس بنيادى براى چنين تحقيقاتى بپردازد. هيوستون اسميت پس از آشنايى به او گفت با من تماس بگيرد; ما عميقاً در اين باب به بحث پرداختيم و در نهايت بنياد مطالعات سنتى بوجود آمد كه اختصاص به گسترش انديشه سنتى داشت هيأت مديره انتخاب شده. عبارت بودند از: موسس، هيوستون اسميت، جوزف اپس براون، داماكوماراسوآمى و آلوين مور به همراه من به عنوان رئيس و كاترين ابرين به عنوان مديره اجرايى. پس از تأسيس بنياد در واشنگتن، از سال 1994 نشريه سوفيا به سردبيرى كاترين ابرين منتشر مى شود. سوفيا هم اكنون نشريه پيشرويى در زبان انگليسى است كه به تفكر سنت گرايانه آنچنان كه از تعاليم گنون، كوماراسوآمى، شووان، بوركهارت، لينگز و ديگر سنت گرايان فهميده مى شود، اختصاص دارد. اين نشريه با مقالات اين افراد و ديگر سنت گرايان منتشر مى شود و همكارى نزديك من با آن نشريه نه تنها شامل نوشتن مقاله مى شود، بلكه همچنين در انتشار آن به آبرين يارى مى رسانم. بنياد همچنين به انتشار تعدادى كتاب پرداخت كه از آن جمله است: دين باطنى (قلبى)، جشن نامه فريتهوف شووان كه توسط من و ويليام استودارت ويراسته شده و در جستجوى امر مقدس كه با ويرايش من و اُبراين منتشر شده است. همكارى با بنياد بخش مهمى از فعاليت فكرى من در آمريكا را تشكيل مى دهد. در سال 1984 دعوت نامه اى از دانشگاه جورج واشينگتن براى مطالعات اسلامى برايم فرستاده شد و من اين دعوت را پذيرفتم. چرا كه مسؤوليت من در دانشگاه جورج واشينگتن استادى دانشگاه بود و مسؤوليت هاى اجراى كمترى نسبت به دانشگاههاى شرق آمريكا بر عهده من قرار داشت و شهر واشينگتن و حومه اش براى خانواده ام مطلوب تر از نيوهان بود و بسيارى از دوستانم در منطقه واشينگتن سكونت داشتند. ما خانه اى در بتسدا واقع در مريلند خريديم كه هنوز هم در آنجا سكونت دارم. من مرحله جديدى از حيات فكرى ام را آغاز كردم كه تا به امروز ادامه دارد. من با سه استاد ديگر دانشگاه مرتبط بودم، محقق مشهور تاريخ آمريكا، ماركوس كونليف متفكر برجسته و جامعه شناس، آميتامى اتزيونى و ييتركاوز، فيلسوف برجسته اى كه او را از سال ها پيش و به عنوان عضو كميته سرپرستى مجمع بين المللى فلسفه علوم اجتماعى مى شناختم. اغلب ارتباط من با گروه فلسفه بود كه روابط بسيار نزديكى با آنها برقرار كرده بودم. با وجود اينكه استاد مطالعات اسلامى دانشگاه بودم، در زمينه حكمت خالده، علم و دين، انسان و طبيعت و عرفان تطبيقى كه همگى بين رشته اى و داراى ماهيتى فلسفى بودند، درس هايى را ايراد مى كردم. تعداد دانشجويانى كه با من رساله دكترى مى گرفتند، كاهش يافت با اين حال از هنگامى كه در واشينگتن بودم تعدادى از محققان جوان در حوزه فلسفه اسلامى نظير سايلان موريس از مالزى، ابراهيم كالين از تركيه و وليد الأنصارى از مصر رساله دكترى شان را با من گذارانده اند يا در حال گذارندن هستند; در اين سالها دانشجويانى در دوره ليسانس و تحصيلات تكميلى داشته ام كه بسيارى از آنها كار دكترى شان را در جاى ديگر و در حوزه هايى چون مطالعات اسلامى، فلسفه دين يا دين شناسى ادامه دادند البته پس از آنكه آشنايى كلى يا مبادى فلسفه سنتى پيدا كرده بودند.
در سال هايى كه در واشينگتن بودم از حيث فكرى و قلمى بسيار فعال بودم، حتى از حيث سخنرانى هاى عمومى و بحث هاى عام فلسفى فعال تر از دوران تمپل بودم، هر ساله تعدادى سخنرانى، اغلب در دانشگاه هاى آمريكا، ايراد مى كنم و بمدت هفت سال A.D. White professor - largeدر دانشگاه كرنل بودم در خلال اين مدت چندين سمينار در باب تفكر اسلامى و مابعد الطبيعه سنتى برگزار كردم. همچنين بطور مرتب براى سخنرانى به اروپا مخصوصاً به بريتانياى كبير، فرانسه، آلمان و اسپانيا سفر مى كردم، اما اغلب اوقات به انگلستان مى روم. در اين سال ها با فعاليت هاى آكادمى تمنوس همكارى داشته ام و همچنان كه پيشتر ذكر شد، به كرات در آكسفورد، دانشگاه لندن و گهگاه در ديگر دانشگاههاى بريتانيا به ايراد سخنرانى پرداخته ام. در دانشگاه بيرمنگام در سال 1994 سخنرانى هايى را تحت عنوان دين و نظم طبيعت ايراد كردم، همانگونه كه پيشتر گفته شد اين امر ادامه علاقه اوليه من به جنبه هاى فلسفى و معنوى بحران محيط زيست را نشان مى دهد. كتابى كه با همين عنوان منتشر شده است كامل ترين تحرير من از اين موضوع را در بر مى دارد. همچنين با سازمان هاى انگليسى علاقمند به فلسفه، علم و دين و نظير دوستان مركز REEP(تعليم دينى و برنامه زيست محيطى) و شبكه علمى و طبى همكارى داشته ام و آثار بسيارى را در بريتانيا منتشر كرده ام. علاوه بر اين، سال ها همكارى نزديكى با موسسه معمارى پرينس والس و مخصوصاً با
كيث كزيتچلو، مدير بخش هنر اسلامى و متخصص هندسه قدسى داشته ام كه او را از دهه 1970 هنگامى كه يكديگر را در لندن ملاقات كرديم، مى شناسم، بعداً از او دعوت كردم تا در طراحى مسجدى سنتى براساس اصول هندسى ايرانى براى دانشگاه آريامهر در اصفهان با نادر اردلان، معمار مستعد ايرانى به همكارى بپردازد.
همچنين در دهه 1980 دوست سالخورده ام، شيخ زكى يمانى از من خواست تا در لندن مركزى را براى مطالعه و حفظ دست نوشته هاى اسلامى پايه گذارى كنم و از من خواست تا بدين منظور به لندن بروم. اگر چه اين بخش از دعوت را نپذيرفتم، اما به او كمك كردم تا بنياد جديد الفرقان را پايه گذارى كند كه هم اكنون در ويمبلدن و در خانه بازسازى شده و زيبايى يعقوبيان قرار دارد. با رضايت شيخ يمانى از هادى شريفى يكى از دوستان نزديك فكرى و معنوى ام كه قائم مقام من در انجمن فلسفه در ايران بود، خواستم تا به اداره اين بنياد جديد التأسيس بپردازد. بنابراين تقريباً حدود يك دهه چندين بار در سال براى نظارت و همكارى با فعاليت هاى مؤسسه جديد التاسيس به انگلستان سفر مى كردم. هم اكنون مؤسسه در فعاليت هايى كه بر عهده گرفته، مركز مهم و منحصر به فردى است آن سفرها همچنين موقعيتى را ايجاد كرد كه در ديگر فعاليت هاى فكرى ديگر در بريتانيا نيز شركت كنم به نحوى كه مى توانم بگويم، همانند زمانى كه در ايران سكونت داشتم، با صحنه فكرى بريتانيا همكارى نزديكى داشتم.
همچنين دست كم سالى يكبار به فرانسه سفر مى كردم. در آنجا رابطه خود را با حلقه قديمى اى كه با كربن به همكارى مى پرداخت، حفظ كردم و گاهى اوقات در سربن و ديگر مؤسسات آموزشى فرانسه به ايراد سخنرانى مى پرداختم. همچنين ارتباط خود را با فايور و جريانى كه به احياى جدى مطالعه تفكر هرمسى و فلسفه به ايراد سخنرانى مى پرداختم. همچنين ارتباط خود را با فايور و جريانى كه به احياى جدى مطالعه تفكر هرمسى و فلسفه باطنى در فرانسه اهتمام داشت، حفظ كردم و اين همكارى شامل نوشته هاى گاه و بيگاه در نشريه آنها با نام Ariesبود. البته بيشتر وقتم در فرانسه صرف اصلاح ترجمه هاى آثارم به زبان فرانسه و ديگر موضوعات مرتبط با انتشار كتابهايم كه مقدمات انتشار آن در فرانسه آماده بود، مى شد. همچنين در تعدادى از طرح هاى يونسكو كه برخى از آنها فلسفى و برخى ديگر فرهنگى بود نيز همكارى داشتم. پيش از اين در باب سخنرانى هايى كه در طى اين سال ها در آلمان و اسپانيا ايراد كردم، سخن گفتم. اما در اين جا لازم است كه چند كلمه اى هم در باب اهميت اسپانيا براى من در اين سال هاى تبعيد به غرب بگويم. هم اكنون مسلمانان بسيارى در جنوب اسپانيا ساكن هستند، هنگامى كه از آن منطقه بازديد كردم، گويى به ايران بازگشته بودم. قريب يك دهه تلاش نمودم تا به تهيه يك مجموعه مستند تلويزيونى كمك كنم كه توسط بنياد مطالعات سنتى در باب اسلام و غرب تهيه مى شد. اين طرح بتدريج تحقق يافت. در ارتباط با اين طرح، در طى سال ها سفرهاى بسيارى به اسپانيا انجام دادم و تقريباً هميشه خود را ملزم مى كردم به منطقه جنوبى بروم كه مسلمانان آن را آندلس مى نامند. اگر چه در اسپانيا به ايراد تعدادى سخنرانى نيز پرداختم، اما هدف اصلى من در اين سفرها، صرفاً فعاليت آكادميك و فكرى به معناى معمول آن نبود، بلكه در اصل جنبه هنرى و معنوى داشت. همچنين در طى اين سفرها بود كه چندين شعر با بن مايه هاى اسپانيولى سرودم كه در مجموعه اشعار من تحت عنوان «اشعار طريقت» گنجانده شده اند.
در طى اين سال ها از زمانى كه به واشنگتن آمده ام سفرهايم به جهان اسلام نسبت به دورانى كه در تمپل بودم، افزايش يافته است و من دوباره به هند سفر كردم. در هند محل اصلى فعاليت ام، دهلى بود كه در آنجا تعدادى از سخنرانى ها و مباحث مهم فلسفى ام را ايراد كردم و مخصوصاً با مركز هندى ايندرا گاندى و مدير آن كاپيلا واتسيايان همكارى داشته ام. اما در باب جهان اسلام، بيشتر با جامعه علمى تركيه مرتبط بودم و رابطه خود با پاكستان را حفظ نمودم و گهگاه به هر دو كشور سفر مى كنم، هر ساله و بطور منظم از مصر ديدار مى كنم و همچنين در طول سال ها در كنفرانس ها و سخنرانى هاى مختلفى كه در آنجا برگزار مى شد، شركت كرده ام. سفرهاى من به مصر بيش از هر چيز ديگرى جنبه معنوى داشته اند; چرا كه دست كم براى مدت كوتاهى از سال خلاء عاطفى اى را جبران مى كرد كه به واسطه جدايى از ايران ايجاد شده بود، حرم رأس الحسين در قاهره براى من به يك سكونتگاه معنوى بدل شده است.
بيشترين ارتباط فكرى من با جهان اسلام در پانزده سال گذشته با مالزى و تا حدى كمتر با اندونزى بوده است. بسيارى از دانشجويانم هم اكنون در مالزى فعال هستند و برخى از آنها موقعيتى تأثير گذار دارند. نوشته ها و بسيارى از سخنرانى هاى من در طول سال ها به شكل گيرى مباحث فكرى در آنجا، تحريك علاقه آنها به فلسفه اسلامى و تطبيقى، جلب توجه به اهميت گفتگوى تمدن ها و برخى از ديگر موضوعات مهم فلسفى يارى رسانده اند. در واقع بر مبناى پيشنهادى من به تو وى مينگ مبنى بر گفتگوى اسلام و آئين كنفوسيوس بود كه براى نخستين بار كنفرانس كوچكى در باب اين موضوع در دانشگاه هاروارد برگزار شد و سپس كنفرانس مهمى در باب همين موضوع در كوالالامپور برگزار شد. هنگامى كه در سال 1994 در هونولولو در راه سفر به مالزى بودم متن مقاله «برخورد تمدن ها»ى ساموئل هانتينگتون را حتى پيش از انتشار به صورت مقاله از تو وى مينگ دريافت كردم. به مطالعه اين متن پرداختم و در كوالالامپور در يك سخنرانى مهم عمومى براى نخستين بار در جهان اسلام به بحث در باب اين موضوع پرداختم كه آغازگر بحثى بود كه همچنان ادامه دارد و البته از اهميت فلسفى نيز برخوردار است.
از زمان انقلاب نتوانسته ام به ايران بازگردم، اما در خلال دهه گذشته ارتباط با آنجا سهل تر شده است. برخى مقالات فارسى ام هم اكنون در ايران منتشر مى شوند و برخى از كتابهايم كه به زبان انگليسى نوشته شده به زبان فارسى برگردانده مى شود. با بسيارى از اساتيد و دانشجويان در ارتباط هستم و نوشته هاى من در روند حيات فلسفى ايران امروز كه روز به روز رشد بيشترى مى يابد، ايفا كننده يك نقش محورى است. شايد هيچ كشور اسلامى ديگرى وجود ندارد كه به اندازه ايران به فلسفه ـ اسلامى و غربى ـ علاقمند باشد و در فصل تازه اى از حيات فكرى كشور، بدون اينكه حضور فيزيكى داشته باشم، در بسيارى از فعاليت ها شركت داشتم. آثار و دانشجويان من حاكى از حضور من در جريان مباحث فلسفى و كلامى هستند كه نه تنها براى آينده ايران، بلكه براى ماوراى مرزهاى آن نيز از اهميت برخوردار است.
در نهايت، هنگام صحبت در باب جهان اسلام بايد چند كلامى درباره كشورى سخن بگويم كه هيچ گاه به آنجا سفر نكردم اما در حيات فكرى آن به نحو نزديكى شركت داشته ام. اين كشور بوسنى است. پيش از تجزيه يوگسلاوى تعدادى از متفكران مسلمان، صرب و كروات در نوشته هاى من يك روح جهانشمول و وحدت گرا يافتند كه مى توانست به همه آن ها يك گفتمان فكرى و فلسفى عام را ارائه كند. بنابراين بسيارى از مقالات فلسفى ام به زبانى كه برخى صربى ـ كروات و برخى ديگر بوسنيايى مى گفتند، ترجمه شد. در واقع برخى از نخستين مترجمان مسلمان نبودند و ارتدوكس و كاتوليك بودند. هنگامى كه فجايع بزرگ جنگ و نسل كشى در سال 1992 در بوسنى آغاز شد من مى خواستم براى ديدار با جامعه انديشمندان بوسنى به آنجا بروم، حتى در زمان جنگ آثار من ترجمه مى شدند و بر روى كاغذ كاهى كه در آن شرايط تنها نوع موجود بود، منتشر مى شدند. تلاش براى معرفى آثارم در بوسنى بعنوان نظرى كه نگرش جهان شمول را برخلاف ديدگاه هاى متعصبانه فرقه اى ترويج مى كرد ـ اكثراً توسط انيس كاريچ محقق و متفكر بوسنيايى انجام مى گرفت كه او را بخوبى مى شناختم كه بعداً در زمان جنگ وزير آموزش و پرورش شد. با اينكه نمى توانم به سارايوو سفر كنم اما با حيات فكرى و فلسفى اين ملت كوچك، اما دلير كه مى بايست پل ارتباطى بين جهان اسلام و غرب باشد، رابطه نزديك خود را حفظ كرده ام.
تا آنجا كه به نگارش مربوط مى شود در سال هايى كه در واشينگتن بودم، در چندين حوزه فعال بوده ام. علاقه اوليه من به فلسفه سنتى هنر به معناى عام و هنر اسلامى به معناى خاص با سخنرانى ها و نخستين اثرم در باب هنر كه معنويت و هنر اسلامى نام دارد، آغاز شد. در اين كتاب، بر مبناى كتابى پيشين از تيتوس بوركهارت، كوشيده شده تا به توضيح معناى سمبليك و ما بعدالطبيعى هنر اسلامى از جمله شعر و موسيقى پرداخته شود. در اين بين نه تنها تحقيق ام در باب اسلام و تمدن اسلامى، بلكه مساله ارتباط ميان اسلام و غرب كه در دهه هشتاد بر سر زبان افتاده بود در بسيارى از مقالاتم و كتابهايم چون «اسلام سنتى و دنياى متجدد» و «جوان مسلمان و دنياى متجدد» مطرح شدند، كتاب جوان مسلمان همچنين در بردارنده روايتى ساده شده از مكاتب فلسفى غرب براى دانشجويانى مسلمانى است كه با فرهنگ و تمدن غرب مواجه شده اند. همچنين به نوشتن در باب تصوف و معنويت اسلامى ادامه دادم كه مبسوط ترين اثر در اين باب كتابى دو جلدى با عنوان معنويت اسلامى است. كه علاوه بر ويرايش آن در بردارنده مقالات بسيارى از من است از جمله بحث مستوفايى كه در آن به رابطه فلسفه اسلامى با معنويت پرداخته ام.
مبسوط ترين بخش از نوشته هايم در حوزه مطالعات اسلامى در طى اين سال ها به فلسفه اسلامى و نقش آن در مسائل امروز مى پردازد. همراه با اليور ليمان فيلسوف انگليسى، اسلام شناس و محقق فلسفه يهودى مجموعه دو جلدى تاريخ فلسفه اسلامى را در مجموعه تاريخ فلسفه راتلج، ويرايش كردم; همچنين در انتشار دائرة المعارف فلسفه با آن ناشر همكارى داشتم. در اين دوران مجموعه مفصلى از مقالاتم در كتابى تحت عنوان «سنت عقلانى اسلام در ايران» منتشر شد. اين اثر تا حدى جايگزين دستنويسى شد كه در باب همين موضوع نوشته بودم و در انقلاب ايران مفقود شد. با همكار مهدى امين رضوى، طرح مهمى را با عنوان «برگزيده متون فلسفى در ايران» آغاز كرديم كه در اصل توسط موسسه بين المللى فلسفه پيش از انقلاب پيشنهاد شده بود. دو مجلد از پنج مجلد طرح ريزى شده، كامل شده و توسط دانشگاه آكسفورد منتشر شده است. اين كتاب در نوع خود، نخستين اثر در زبان انگليسى است كه غناى سنت فلسفى عظيمى را نشان مى دهد كه به دو هزار پانصد سال قبل باز مى گردد و على رغم داشتن ريشه هاى مشترك و تعاملات تاريخى قابل مقايسه جريان مستقلى را در كنار فلسفه غرب شكل مى دهد.
علاقه ام به رابطه ما بين دين، فلسفه و علم نه بواسطه براى درس هايى كه در دانشگاه جورج واشينگتن در اين باب دادم، بلكه بواسطه سخنرانى هاى بسيار و شركت در بحثى كه در جهان اسلام تحت عنوان اسلامى كردن معرفت ناميده مى شود، ادامه يافته است. از دهه پنجاه به فعاليت در عرصه اسلامى كردن معرفت پرداختم و در برنامه هاى علم و دين دانشگاه تمپل نيز حضور فعال داشتم. اما از نظر نگارش در سال 1993 كتاب نياز به علم قدسى را منتشر كردم كه بسيارى از بن مايه هاى كتاب معرفت و امر قدسى را دنبال مى كرد و در حال حاضر مشغول جمع آورى تعدادى از مقالاتم در باب علم اسلامى براى كتابى جديد هستم. بسيارى از آثارم در اين حوزه در كل با اين موضوع در بافت و بسترى كلى و جهان شمول مرتبط هستند. اگر چه كار در زمينه تخصصى علم اسلامى را هم دنبال كرده ام. البته در سال هاى اخير تا آن اندازه كه به موضوعات عام فلسفى از جمله مواجهه بين اسلام و عالم متجدد پرداخته ام به بحث در باب تاريخ علوم اسلامى نپرداخته ام. نيازى به گفتن نيست كه همه اين مطالعات از منظرى سنتى انجام مى شوند. البته من دائماً به معناى خاص تر هم با ما بعدالطبيعه سنتى و حكمت خالده كه همچنان آنها را در دانشگاه تدريس مى كنم، درگير بوده ام. علاوه بر هدايت فعاليت هاى بنياد مطالعات سنتى، در باب جنبه هاى مختلف تفكر سنتى سخنرانى كرده و نوشته ام كه همه آنها قطره اى از دريايند; اين نوشته ها عبارتند از ويرايش و نگارش مقدمه اى بر «نوشته هاى اصلى فريتهوف شووان»، كتاب «در جستجوى امر قدسى» و بسيارى از مقلاتى كه در آمريكا، اروپا و جهان اسلام منتشر شده اند.
در واشينگتن خيلى سريع دانشجويانى كه علاقه عامى به اسلام و آموزه هاى سنتى داشتند به سراغ من آمدند. تعداد كمى از اينان تحت هدايت من مطالعات گسترده اى را در اين زمينه دنبال كردند، در حاليكه تعدادى از آن ها هم در جستجوى درك آموزش هاى شفاهى، باطنى و معنوى بودند. از زمانيكه به واشنگتن آمدم تعداد دانشجويان من كاهش يافته، اما تعداد كسانى كه در پى تعليمات معنوى هستند، بيشتر و بيشتر شده است. در واقع زندگى من به شكلى درآمده كه در آن همه اين عناصر، تعليم درونى و برونى، سخنرانى، نگارش و زمانى كه اختصاص به مراقبه و حيات معنوى و عقلى درونى دارد، در يكديگر تنيده شده و در كنار هم قرار گرفته اند. در اين ميان عشق من به طبيعت بكر و هنر قدسى از جمله شعر و موسيقى كه با آن در مراتب مختلف مواجه شده ام، به قوت خويش باقى مانده است. همچنين من تلاش مى كنم تا به معناى افلاطونى كلمه حيات فلسفى داشته باشم كه در آن حيات با نوئسيس، تزكيه درونى، درون نگرى و تأمل در باب واقعيات متعالى بسيار بيشتر از فعاليت علمى و دانشگاهى در ارتباطم. البته در كنار اينها، بى خانمان شدن در نيمه حيات مادى ام سبب شد كه حس غربت نسبت به وطنم كه از آنجا تبعيد شده ام، نيز در من شكل بگيرد.
اگر از من سؤال شود كه چه چيزى دلمشغولى اصلى حيات فكرى ام بوده است، بدون هيچ درنگى پاسخ خواهم داد: جستجوى معرفت. من در دهه سوم عمرم جهت گيرى عقلانى اصلى ام را يافتم و به شهودى از سرشت واقعيت دست يافتم كه تا به امروز با من مانده است. اما از جهت اعمال اين اصول و تعميق و تحقق آنها به لحاظ وجودى، زندگى من طلب مداومى بوده است براى معرفت بيشتر و دعاى اصلى من در اين سال ها اين دعاى سنتى اسلامى بوده كه «رب زدنى علما پرودگارا بر علم من بيفزاى و اين طلب در پى معرفتى كه موجب خلاص و رهايى از موانع و محدوديتهاى حيات مادى ماست، هنوز همه حيات عقلانى مرا در بر گرفته است و در كنه همه تلاشهاى من قرار دارد.
سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى كرد
سيد حسين نصر بتسدا، مريلند
استاد كرسى اسلام شناسى 22 جولاى 1998 ميلادى
دانشگاه جورج واشينگتن 27 ربيع الاول 1419 قمرى
31 تير 1377 شمسى
A Biography of Seyyed Hossein Nasr
Introduction
Seyyed Hossein Nasr, currently University Professor of Islamic Studies at the George Washington University, Washington D.C. is one of the most important and foremost scholars of Islamic, Religious and Comparative Studies in the world today. Author of over fifty books and five hundred articles which have been translated into several major Islamic, European and Asian languages, Professor Nasr is a well known and highly respected intellectual figure both in the West and the Islamic world. An eloquent speaker with a charismatic presence, Nasr is a much sought after speaker at academic conferences and seminars, university and public lectures and also radio and television programs in his area of expertise. Possessor of an impressive academic and intellectual record, his career as a teacher and scholar spans over four decades.
Born in 1933, Professor Nasr began his illustrious teaching career in 1955 when he was still a young and promising, doctoral student at
He has trained different generations of students over the years since 1958 when he was a professor at Tehran University and then, in America since the Iranian revolution in 1979, specifically at Temple University in Philadelphia from 1979 to 1984 and at the George Washington University since 1984 to the present day. The range of subjects and areas of study which Professor Nasr has involved and engaged himself with in his academic career and intellectual life are immense. As demonstrated by his numerous writings, lectures and speeches, Professor Nasr speaks and writes with great authority on a wide variety of subjects, ranging from philosophy to religion to spirituality, to music and art and architecture, to science and literature, to civilizational dialogues and the natural environment.
For Professor Seyyed Hossein Nasr, the quest for knowledge, specifically knowledge which enables man to understand the true nature of things and which furthermore, "liberates and delivers him from the fetters and limitations of earthly existence," has been and continues to be the central concern and determinant of his intellectual life.
Brief Biography
Seyyed Hossein Nasr was born on
As a young boy, Nasr attended one of the schools near his home. His early formal education included the usual Persian curriculum at school with an extra concentration in Islamic and Persian subjects at home, as well as tutorial in French. However for Nasr, it was the long hours of discussion with his father, mostly on philosophical and theological issues, complemented by both reading and reaction to the discourses carried on by those who came to his father's house, that constituted an essential aspect of his early education and which in many ways set the pattern and tone of his intellectual development. This was the situation for the first twelve years of Nasr's life.
Nasr's arrival in
Nasr chose to go to M.I.T. for college. He was offered a scholarship and was the first Iranian student to be admitted as an undergraduate at M.I.T. He began his studies at M.I.T in the Physics Department with some of the most gifted students in the country and outstanding professors of physics. His decision to study physics was motivated by the desire to gain knowledge of the nature of things, at least at the level of physical reality. However, at the end of his freshman year, although he was the top student in his class, he began to feel oppressed by the overbearingly scientific atmosphere with its implicit positivism. Furthermore, he discovered that many of the metaphysical questions which he had been concerned with were not being asked, much less answered. Thus, he began to have serious doubts as to whether physics would lead him to an understanding of the nature of physical reality. His doubt was confirmed when the leading British philosopher, Bertrand Russell, in a small group discussion with the students following a lecture he had given at M.I.T, stated that physics does not concern itself with the nature of physical reality per se but with mathematical structures related to pointer readings.
The shock of discovering the real nature of the subject he had chosen to study, together with the overbearingly scientific atmosphere at his Department, led Nasr to experience a major intellectual and spiritual crisis during his second year. Although the crisis did not destroy his belief in God, it shook certain fundamental elements in his worldview, such as his understanding of the meaning of life, the significance of knowledge and the means to find the Truth. He was prepared to leave the field of physics and M.I.T. and depart from
Having realized in his second year that a study of the physical sciences would neither lead him to an understanding of the nature of physical reality nor deal with some of the metaphysical questions he was concerned with, Nasr decided to look at other fields of study for his answers. He started to read extensively and to take many courses in the humanities, especially those taught by Professor Giorgio Di Santillana, the famous Italian philosopher and historian of science. Under Professor Di Santillana's instruction, Nasr began his serious study of not only the ancient Greek wisdom as contained in the philosophies of Pythagoras, Plato, Aristotle and Plotinus but also European, Medieval philosophy, Dante's highly mystical and symbolic Divine Comedy, Hinduism and a critique of modern Western thought. It was also Di Santillana who first introduced him to the writings of one of the most important traditionalist writers of this century, Rene Guenon. Guenon's writings played a decisive role in laying the intellectual foundation of Nasr's traditionalist perspective. Nasr also had the great fortune of having access to the library of the late Ananda K. Coomaraswamy, the outstanding Singhalese metaphysician and historian of art. The library had an incredible collection of works on traditional philosophy and art from all over the world. It was in this library that Nasr first discovered the works of the other traditionalist writers such as Frithjof Schuon, Titus Burckhardt, Marco Pallis and Martin Lings and who were to have tremendous and enduring intellectual and spiritual influence on Nasr.
According to Nasr, it was the discovery of traditional metaphysics and the philosophia perennis through the works of these figures which settled the crisis he had experienced and gained an intellectual certitude which has never left him since. From then on, he was certain that there was such a thing as the Truth and that it could be attained through knowledge by means of the intellect which is guided and illuminated by divine revelation. His childhood love for the attainment of knowledge returned to him but on a higher and deeper plane. The traditional writings of Schuon with their singular emphasis on the need for the practice of a spiritual discipline as well as theoretical knowledge, were especially instrumental in determining the course of Nasr's intellectual and spiritual life from that time onward.
Upon his graduation from M.I.T., Nasr enrolled himself in a graduate program in geology and geophysics at
It was also at Harvard that Nasr resumed his study of classical Arabic which he had left since coming to
During his Harvard years, Nasr also traveled to
At twenty-five, Nasr graduated with a Ph.D. degree from Harvard and on the way to completing his first book, Science and Civilization in Islam. His doctoral dissertation entitled "Conceptions of Nature in Islamic Thought" was published in 1964 by Harvard University Press as An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines. Although he was offered a position as assistant professor at M.I.T., Nasr decided to return permanently to
Back in
Apart from the philosophy program, Nasr was also involved in the university's doctoral program in Persian language and literature for those whose mother tongue was not Persian. He strengthened the philosophical component of this program and had many outstanding students from outside of
Furthermore, from 1968 to 1972, Nasr was made Dean of the Faculty and for a while, Academic Vice-Chancellor of Tehran University. Through these positions, he introduced many important changes which all aimed at strengthening the university programs in the humanities generally and in philosophy, specifically. In 1972, he was appointed President of Aryamehr University by the Shah of Iran.
Another very important dimension to Nasr's intellectual activities after his return to
During the years Professor Nasr was in
In 1966 Nasr was invited to deliver the Rockefeller Lectures at the
In 1964-65, Nasr spent an academic year at the
Although Nasr lived in
In 1979 at the time of the Islamic Revolution in
In 1982, Nasr was invited to collaborate on a major project to bring out the Encyclopedia of World Spirituality together with Ewert Cousins, chief editor and professor of Medieval philosophy at
Nasr was soon recognized in American academic circles as a traditionalist and a major expositor and advocate of the perennialist perspective. Much of his intellectual activities and writing since being in exile in
He continues to travel to
Nasr also continues to travel to
Although Professor Nasr continues to have a very busy teaching and lecturing schedule, he still manages to allocate much of his time and energy to writing. 1987 saw the publication of two of his books: Islamic Art and Spirituality and Traditional Islam in the Modern World. Islamic Art and Spirituality which deals with the metaphysical and symbolic significance of Islamic art, poetry and music is Nasr's first book on this subject. Traditional Islam in the Modern World discusses several important dimensions of the Islamic tradition and its relation to the West. Nasr also wrote a book specifically for young Muslims entitled, A Young Muslim's Guide to the Modern World which addresses some of the major problems and challenges which the modern world presents to them.
Recently, Nasr together with the British scholar of Islamic and Jewish philosophy, Oliver Leaman, edited a two volume work, History of Islamic Philosophy which consists of articles written by important scholars in this field, discussing the different aspects and schools of Islamic philosophy and its development in the different parts of the Islamic world. Nasr's continued interest in science is made evident by his latest book on this subject, The Need for a Sacred Science. Also, together with one of his former students, Mehdi Amin Razavi, Nasr is now bringing out a major four volume work, An Anthology of Philosophy in
Another important aspect to Nasr's intellectual activities in
At sixty-six, Seyyed Hossein Nasr leads an extremely active intellectual life with a very busy schedule of teaching at the university and lecturing at many institutions in














نظرات ()


