حالا که خودش مرده برگردیم

 

 salahi_338_12.jpg

 

با عمران صلاحی طنز پرداز

سید محمد حسینی باغسنگانی

 (بخش اول)

عمران صلاحی، به سال 1325 در تبریز به دنیا آمد. سرودن شعر را از کودکی آغاز کرد. عمران به قول خودش از همان کودکی به مشکلات زندگی خندیده است. نوجوان بود که به تهران آمد و از همان زمان بسیار مطالعه می کرده است. چند سال بعد قطعه شعری را با زبان طنز و مطایبه به روزنامه توفیق فرستاد. چند هفته بعد شعر عمران در روزنامه چاپ شده بود. از این پس، عمران صلاحی به عنوان روزنامه نگار شناخته شده است. در روزنامه توفیق حضور پررنگی داشت. بعدها نیز دست از کار برنداشت. نام عمران صلاحی در ایران، به عنوان محقق و پژوهشگر طنز نیز شناخته شده است.

" طنز آوران امروز ایران" ، " گریه در آب " ، " قطاری در مه " ، " حکایت ماست" ، " از گلستان من ببر ورقی " ، " طنز و شوخ طبعی ملا نصرالدین " ، خنده سازان و خنده پردازان " و " عملیات عمرانی " از جمله آثار اوست.

شما متولد چه روزی هستید؟

شناسنامه فعلی من، اول اسفند 1325 است. دهم اسفند بود. .وقتی شناسنامه ها را عوض کردند دیدیم ده روز از عمر ما، کم کردند. بدون اجازه ما. البته مهم نیست، چون مادرم می گوید من تابستان بود که متولد شدم، ولی شناسنامه ام را دیر گرفته اند. راستش را بخواهید، من خودم نمی دانم کی متولد شده ام و دنبال کسی هستم که روز تولدم را معین کند. این هم برای برای من معضلی  شده است. حالا اگر کسی بخواهد روز تولد من را تبریک بگوید یا بخواهد کادویی بدهد که هیچ وقت از این اتفاق ها نیفتاده است، گیج می ماند که زمستان به سراغ من بیاید یا تابستان.

در خانواده شما نوشتن و شاعری یا طنز سابقه داشت یا شما اولی بودید؟

مثل اینکه پدر بزرگم یا یکی از فامیل پدری ام، پیرمردی بوده که شعر می گفته. مادر بزرگم هم دوبیتی می گفت، دوبیتی های آذری که به بایاتی مشهور است. مادر بزرگ من حافظه خوبی داشت. این بایاتی ها را حفظ بود و بعضی وقت ها که اصل شعر را فراموش می کرد، درست در همان وزن شعر می گفت و ما اصلا نمی فهمیدیم که شاعر این بایاتی ها چه کسی است. ولی مطمین بودم که مادر بزرگ قریحه شعری عجیبی دارد.

اولین باری که شروع به سرودن کردید یازده سالتان بود، نه ؟

درست است. یک چیزهایی سرهم می کردم، اما در همان سالها خواهر کوچکم مریض شد و درگذشت. داغ خواهر به من سخت گذشت. همین مسآله باعث شد که من در غالب شعر، گزارش واقعه را بنویسم. این شعر بیان احساس من بود، بیانی که حالا به عنوان اثر جرم می شود آنرا به حساب آورد. توی دبیرستان هم اتفاق خوبی افتاد. یک روز دبیر ادبیات ما گفت همه کلاس باید با عنوان پند و اندرز شعر بگویند. شاید منظورش آرام کردن ما بود. همه شروع کرده بودند به شعر گفتن. ما فردا باید شعرهایمان را می خواندیم. وقتی معلم شعر مرا شنید مرا خواست و گفت: راستش را بگو اینرا از کجا کش رفتی یا نه خودت گفتی؟ من هم گفتم، نه بابا خودم گفتم. دستم را گرفت و برد پیش مدیر مدرسه. همه معلم ها نشسته بودند. من هم خجالت می کشیدم. معلم من را معرفی کرد و مدیر مدرسه هم در آمد که: فردا سر صف صلاحی باید این شعر را بخواند. از همین روز بود که من سرشناس شدم. کلاس دوازدهمی ها هم به من احترام می گذاشتند.

به تهران که آمدید به روزنامه توفیق رفتید. روزنامه توفیق مرکز تمام حرفه ای ها بود؟

ابوالقاسم حالت، غلامرضا روحانی، رهی معیری و خیلی ها آثارشان در توفیق چاپ می شد. من بهترین کارهایم را در این روزنامه نوشتم. تا اینکه رفتم سربازی.

بعد به رادیو رفتید؟

آن روزها نادر نادرپور گروه ادب را در رادیو راه انداخته بود. من به همراه حسین منزوی و دیگران در این گروه کار می کردیم. تا اینکه کارمند تلویزیون شدم. سال 52 بود که این اتفاق افتاد. مشغول توزیع و تحویل نامه ها بودم. شغل جالبی داشتم. به عنوان کارمند اداری، من در این دوران با مردم تماس نزدیک تری داشتم و این برایم خیلی خوب شد، تا اینکه سال 1370 رفتم به کتابخانه سروش، کتابخانه سازمان صدا و سیما. راستش در این چهار سالی که به بازنشستگی من مانده بود تمام کتابهای کتابخانه سروش را خوانده بودم. 

دوران خوبی بوده است. فکر می کنم اغلب کتابهای شما در همان سال ها نوشته شده باشد؟

اولین مجموعه شعرم را در همین کتابخانه نوشتم که چاپ شد. کار پژوهش در موضوع طنز در ایران را از همین جا جدی گرفتم. 

در کتابهایی که خواندید درباره پیشینه طنز در ایران و کشورهای عربی و اسلامی چیزی وجود داشت؟

البته من کارهای جاحظ را فراموش نمی کنم. یا ابونواس اهوازی و ابوالعلای معری. جاحظ طنز پرداز بزرگی است که در سرزمین های عربی در حکم عبید زاکانی ماست. عربها اصولا از طنز، در گفتار و شعر و ادبشان کمال استفاده را کرده اند. اگر به شخصیت های طنز جهان اسلام نگاه کنیم، در خواهیم یافت که اغلب این چهره ها عربی هستند: مثل ملا نصرالدین، اعراب به ملانصرالدین، جوها یا جوهی می گویند. شخصیتی که به جهان اسلام تعلق دارد. چهره ای است که می توان گفت به مراتب از دن کیشوت جذاب تر است. من افتخار می کنم که مشرق زمین چنین شخصیتی را در خود دارد. شخصیتی که به نظر من بالاتر از سروانتس ایستاده است. تا حدی که گوته در دیوان شرقی- غربی خودش به ملانصرالدین اشاره می کند و از این شخصیت شرقی تجلیل کرده است.گوته چند روایت از زندگی ملانصرالدین را نقل کرده است که نشان از علاقه گوته به ملانصرالدین است.گوته آورده، روزی ملانصرالدین به نزد امیر تیمور می آید، امیر در حال گریستن است. ملا می پرسد چرا گریه می کنید؟ امیر می گوید: من هیچ وقت خودم را در آینه ندیده بودم، حالا می بینم چه آدم زشتی هستم و از این زشتی گریه ام گرفته، همین جا ملا به امیر تیمور می گوید: تو یکدفعه چهره خودت را دیده ای، این طور گریه می کنی. ببین ما چه می کشیم که هر روز و هر ساعت تو را می بینیم.

گوته این لطیفه را در دیوان خودش آورده و معتقد است لطیفه های ملانصرالدین چند بعدی است و من به این اعتقاد دارم. ابعاد شخصیتی ملانصرالدین از زوایای مختلفی قابل بررسی است. لطیفه های ملانصرالدین سرشار از معنا و مفاهیم اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی است. ملا جامعه شناس بزرگی است در عین حال که روانشناس است به درون انسان چشم دارد.

روزی ملانصرالدین در جایی ایستاده بود از او پرسیدند مرکز زمین کجاست؟ ملا گفت: همین جایی که من ایستاده ام. این لطیفه پر از تفکر است. وقتی اوکتاویوپاز می گوید " هر اتاقی مرکز زمین است " حتما به حرف ملانصرالدین نظر داشته است. یا این لطیفه.

به ملا می گویند پسر فلانی فوت شده، ملا راه می افتد به طرف مسجد. در راه به ملا می گویند: ببخشیذ خود فلانی فوت شده، ملا می گوید: پس برگردیم. می پرسند چرا برگردیم؟ ملا می گوید: می خواستم بروم خودی نشان بدهم حالا که خودش مرده برگردیم.

هر لطیفه ملا پر از روانکاوی جامعه است. حتما حکمتی در آن بوده است. به همین دلیل است که من شیفته اویم. 

ادامه دارد... 

 

چند نمونه از عملیات عمرانی... 

بلبل و کلاغ

بلبلی را ديدند که قارقار می کند و کلاغی را ديدند که چهچه می زند.
پرسيدند: چرا صداهايتان را با هم عوض کرده ايد؟
گفتند: ما داريم آشنازدايی می کنيم.

قورباغه

قورباغه ای را ديدند که دارد قار و قور می کند.
پرسيدند: اين چه صدايی است که از خودت درمی آوری؟
گفت: به اين می گويند حس آميزی.

بلبل

بلبلی را ديدند که به جای چه چه دارد جه جه می زند.
پرسيدند: چرا اين طوری آواز می خوانی؟
گفت: برای اين که يک خرده لهجه دارم.

گنجشگ

در فصل دل انگيز بهار، گنجشکی را ديدند که روی شاخه ای پرشکوفه نشسته است و دارد اين چنين می خواند:
- جکا جک جک، جکا جک جک ...
پرسيدند: اين چه جور خواندن است؟
گفت: دارم بازی زبانی می کنم.
پرسيدند: برای چه؟
گفت: می خواهم جايزه شعر کارنامه را ببرم.

/ 1 نظر / 7 بازدید
علی هوشمند

سلام...ادامه ش ؟