بخش دوم از نوشته سياه سنگ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آتشي از بان خودش

 

Aatashi13.jpg

امروز

فرسوده باز گشتم از کار، اما

لبهاي پنجره، به نگاهم، پاسخ نگفت

و چهرهء بديع تو

            از پشت ميله هاي فلزي نشکفت

 

نازنين! شايد تو هم مثل مه فکر کرده باشي که منوچهر چه تخلص خوبي به خود برگزيده: "آتشي". ميفامي، اي انتخاب از سليقهء خودش نيس. چن گفتني ديگه هم دارم. شايد به يک دفه شنيدن بيارزن. ميخاستم ايناره بريت زباني بگويم. نوشته کدنش يک کمي سخت اس. تايپ کدن يک انگشتي مره هم که ديدي! آهسته آهسته تايپ کدن، دل آدمه از نوشته بد ميکنه. چاره چيس؟ کاشکي خانه ميبودي تا زيادتر گپ ميزديم. بريت ميگفتم که آتشي روز 24 سپتمبر 2005، در گفتگويي با مريم آموسا گردانندهء نشريهء مانيفست گفته بود:

 

"دوم مهرماه 1310 در روستايي به نام دهرود دشتستان جنوب متولد شدم. خانوادهء ما جزء عشاير زنگنهء كرمانشاه بودند كه در حدود چهار نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند. نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود، "آتشي" شد. پدرم فردي باسوادي بود و به دليل علاقه‌‏اي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرم را به بوشهر انتقال داد. پدرم كارمند ادارهء ثبت و احوال بوشهر شد.

 

در سال 1318 به مكتب خانه رفتم. در همان سالها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد، سال دوم را تمام نكرده بودم. از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسهء فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم. در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم. كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم. در اين سالها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفتهايي كه وجود داشت دست مادر، دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم. در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.

 

مسالهء علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكيم باز ميگردد. خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقمند شدم، اما اولين تجربهء عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد. او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.

 

آن سالها ترانه‌‏ هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد، رد پاي اين عشق در تمام اشعار من به چشم ميخورد. پس از آن به بوشهر بازگشتم و دورهء متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم، در آن سالها بود كه اشعارم را در روزنامه ‌‏هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم، منتشر ميكردم و حتا در اين سالها در چند تئاتر نيز نقشهايي ايفاء كردم.

 

پس از اتمام دورهء دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كردم و به عنوان معلم مشغول به تدريس شدم. در همين سالها اولين شعرهايم را در مجلهء فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوهها و دره‌‏ هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده ‌‏اند.

 

آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت. شعرهاي زيادي براي اين حزب با نامهاي مستعار در روزنامه ‌‏هاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم، ولي با مسائلي كه براي حزب به ‌‏وجود آمد، از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.

 

من تاكنون دوبار ازدواج كرده ‌‏ام كه هر دو بار بيثمر بوده است. همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلي به دليل بيماري كه داشت فوت كرد) به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم، از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال 1361 (1982)/ ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.

 

فعاليتم را با آموزش و پرورش آغاز كردم. البته شغلهاي متعددي را تجربه كردم، مدتي با "صدا و سيما" همكاري داشتم، مسئول شعر مجله "تماشا" بودم، مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بوده‌‏ ام و در حال حاضر نيز در نشريهء "كارنامه" مشغول هستم.

 

من با اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزهء فعاليت ‌‏ام ناخوانده مانده باشد. اگر كساني كه به شعر علاقمند هستند و حس ميكنند قريحهء شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است."

 

آتشي ده زندگينامهء خود، چن گپه يا نخاسته بگويه يا فراموش کده. مثلن ايکه تهران آمد و زبان و ادبيات انگليسي خواند و چن کتاب، از جمله داستان فونتامارا (ايگناتسيوسيلونه)، دلاله (تورنتون وايلدر)، لنين (ماياکوفسکي)، مهاجران (لاوين زيگمون)، و "سرگذشت کشور کوچک" و "جزيره دلفينهاي آبي" (اسکات ادل) ره هم ترجمه کد. گپ ميان خود ما باشه، ترجمه هايش چندان مزه دار نيس؛ مخصوصن اگه ترجمهء کتاب ماياکوفسکي توسط آتشي ره همراي ترجمهء دکتور محمد باقر صدري از همو کتاب مقايسه کني.

 

همچنان او از بازي خود ده تياتر ياد کد، مگر نگفت که ده يک فلم به نام "آرامش در حضور ديگران"، ده 1970، هم نقش داشت. اي همو فلم اس که سي و چن سال پس از نمايشش، از طرف جمهوري اسلامي ايران فعلن طعنهء روي آتشي شده.

 

آتشي كه از گردانندگان مجلهء ادبي "كارنامه" بود، نگفت که پس از توقيف "کارنامه" پشت چاپ يک نشريهء ديگه به نام "دينگ دانگ" رفت. فکر ميکنم که نام نشريه هم از سليقهء آتشي اس. به خاطري که او به نيما بسيار زياد اخلاص داشت و بدون شک "دينگ دانگ" از شعر ناقوس نيما الهام گرفته شده. اگه ميگي نيس، بيا که شرط بزنيم!

 

از خدا پت نباشه از بنده چي پت، "دهرود" (زادگاه منوچهر آتشي) مره ميندازه به ياد "دهراود" ارزگان، همو روستاي کوچکي که ارتش هوايي ايالات متحدهء امريکا، شب اول جولاي 2002 جشن عاروسي شانه بمبارد کد و هشتاد کشته و دو صد زخمي به جاي ماند. يادت اس؟ حتمن اس. بمباران وطن خود آدم، چطو ياد آدم ميره؟

 

س س

ريجاينا، 24 نوامبر 2005

Aatashi.jpg 

آتشي و افغانستان

 

اي روشناي بيشهء تاريک خواب

يک شب مرا صدا کن در باغهاي باد

يک شب مرا صدا کن از آب

اي خوابناک بيشهء تاريک خواب

اي روح آبسالي!

يک شب مرا صدا کن از بيشه هاي باد

يک شب مرا صدا کن از قعر باغ خواب

 

نازنين! امروز از دلتنگي زياد ميخايم از يک شوخي شروع کنم. ميفامي اگه انترنت چهارصد سال پيش وجود ميداشت، دکارت به سپينوزا چي ميگفت؟ حدس بزن. از حس ششم کار بگي! بگو دکارت به سپينوزا چي ميگفت؟ شايد به جاي "مي انديشم، پس هستم" ميگفت: "مه به انترنت دسترسي دارم، پس هستم"!

 

خوب! اگه به رمز نفاميده باشي، بايد يکي و پوست کنده بگويم: تره به خدا کمپيوتر ته جور کو! باز هم چن گفتني دارم، مچم نوشته کنم يا بگويم:

 

1) چي ميگفتم؟ هان! ميگفتم شعر منوچهر آتشي ده افغانستان هم هواخاه داره. چرا داره؟ حقيقتش خو به خدا مالوم، مگر مه فکر ميکنم به چار دليل. اول: زبان آتشي، زبان بسيار سچه، پخته و استوارس. دوم: جلوه هاي زندگي بومي، پاکيزگي روستايي و بي آلايشي مردماي عادي ره نمايش ميته؛ نه شاملو واري آيدا آيدا ميگه، نه سايه واري گاليا و نه مجنون واري ليلا ليلا! سوم: روح آزاده و سرکش حماسي ده شعرهايش موج ميزنه. چارم: دستچين صنايع بديعي از قبيل تجنيس، سجع، ايهام، استعاره هاي نمادين، مراعات النظير و غيره غيره ده سرود هايش راه نداره. يگان دفه صوفي عشقري واري صاف و واضح گپ خوده بيان ميکنه، ولو که به قيمت زير پاي کدن وزن عروضي هم باشه.

 

مسعود بهنوده خو از مه کده خوبتر ميشناسي. او ده روز اول مرگ شاعر ده سايت خود نوشته کده بود: "شاملو آتشي را دوست داشت، اما گاهي بر سرش داد ميزد که چقدر بي سليقه اي شاعر. و اين وقتي بود که داشت شعري از او ميخواند و ميگفت "وزن مانند همان کتاب از زير بغلت افتاد"!.

 

2) ميفامم کسي شعره همراي داستان مقايسه نميکنه. ولي گاهي متوجه شدي که ده سالهاي 1960 تا 1970، منوچهر آتشي شاعر و اسدالله حبيب داستاننويس چه شباهتهاي باورنکردني داشتن.

 

چه تفاوت ميبيني بين آب و هواي بومي ديزاشکن، طبيعتگرايي دشتستان، پرداختن به تپه، کهسار، اسپ و شتر و آدماي صاف و سادهء بوشهر در "آهنگ ديگر"، "آواز خاک" و "ديدار در فلق" و ريگستاناي افتوسوخته بين اندخوي و شبرغان، مزدورا و شترواناي ازبک و ترکمن چپن دار و گوپيچه پوش در "سه مزدور" و "سپيد اندام"؟ دور نه نزديک، انه گلدي يا يولداش اسدالله حبيب چه کمي يا زيادي داره از عبدوي جت (جط؟) و شبانعلي عاشق آتشي؟ آيا يک خط روشن و درشت يکراس از بين شعرهاي "نعل بيگانه"، "دره هاي خالي"، "باغهاي ديگر"، "گل و تفنگ و سر اسپ" آتشي و داستاناي "زن ديوانه"، "کفش قزاقي" و "چهل تنگه قرضدار" حبيب نميگذره؟

 

و جالبتر ازي همگوني، دگرگون شدن سرنوشت اي دو هنرمند ده هياهوي دو پايتخت اس. مزاج شاعرانهء آتشي ره ماشينيزم (و به گفتهء خودش: اتوموبيليزم) تهران چنان خراب و خاکستري کد که واداراش ساخت مثلن ده بارهء بم افگنهاي ايالات متحده شعر بگويه! به همي ترتيب، آيينهء اصالت داستاناي اسدالله حبيب هم ده کابل چنان غبار و زنگار گرفت که به جاي دستاورداي خوب گذشته، داستاني نوشته کد به نام "دختري با پيراهن سفيد" و شعري سرود به نام "الماسهاي گمشده".

 

3) آيا توجه کدي که هواي شعر چن شاعر جوان افغان شباهتاي کم و بيش آشکار و نهان با کارهاي آتشي دههء 1960 داره؟ مثلن:

 

(1) محمد افسر رهبين: دشت خاکستر، حرف آخر شبنامه و جغرافياي خون (از گزينهء "خط مشي")، پل اژدها، در شهر بند بند، پرندهء غريب (از گزينهء "ترانه هاي شبانگاهي")؛ (2) پرتو نادري: برادران من، آنسوي سکهء هستي، فريب، سفر هر روزه (از گزينهء "تصوير بزرگ/ آيينهء کوچک") و "بدخشيانه ها"؛ (3) قهار عاصي: در انتحار لحظه ها، بادها، پدرم (از گزينهء "مقامهء گل سوري")، نيلوفر سفيد، پايان وهم (از گزينهء "سال خون/ سال شهادت")؛ (4) اسحاق ننگيال: آس، زه او غر، کب، بنگريواله؛ (5) نوذر الياس: گسترهء اندوه، در تصوير، فرياد شوکراني (از گزينهء "از ميانهء شب") گل خونين آزادي و يگان دوبيتي ميهني (از گزينهء "آيينهء خاک")؛ (6) شجاع خراساني: بچه هاي دهقانيم (از گزينهء "ستاره و سياهي")؛ (7) پرويز آرزو: نگاه نجيب، ببين دوباره نگاه کن، ماه در آيينه تا هرگز (از گزينه "آوار آيينه")؛ (8) سميع حامد: يک قدم آتش، يک قدم آوار، چند حلقه دورتر از آب، در خرمن معلق مرغابيان (از گزينهء "بگذار شب هميشه بماند")، خسته ام دلتنگم و چن شعر ديگه (از گزينهء "از دوزخ ارديبهشت"). البته جابجا بايد گفت که ده بسياري از شعرهاي حامد اصالت محتوا، انديشه و شگردهاي زباني همتراز و گاه برتر از اشعار آتشي قرار ميگيره.

 

مه طالع خوب ندارم. ميترسم باز کسي مره به کفر نگيره، هدفم از "شباهت داشتن" هواي شعر، "تحت تاثير بودن" نيس. گپ بين خود ما باشه، شايد نيمي از شاعرايي که ناماي شانه ده بالا ميبيني، همو دو سه کتاب اول شعر آتشي ره هم به دقت نخانده باشن، تاثير پذيري که باشه ده تاق بلند.

 

سخن ديگه ايکه آدم از حق نگذره، بوميگرايي عشقري با تمام اصالت صميمانهء خود، پختگي حماسي و روح سرکش آتشي ره نداره، همطو که روستاوارگي آتشي با همه استواري خود، به سوز و نازکي غزلهاي عشقري نميرسه.

 

4) يادت اس، سه روز پيش از يک شاعر جوان آتشيگرا ياد کدم. نامش قدير روستاس. او که ده سالهاي 1994 و 1995 داکتر طب و کارمند سازمان "دکتوران بدون مرز" بود ده شهر مزار، تقريبن تمام کتاباي منوچهر آتشي ره بال بال کده بود. دکتور روستا يک رقم شعر ميگفت که از شعرهاي اصيل آتشي بچ نميشد. يادم اس يک سرودهء آتشي وارش به نام "نامه به درخت" ده محافل ادبي مزار بسيار گل کده بود.

 

ميگن قدير روستا ده ماسکو اس. هر جاي باشه، گل و گلزار باشه. اگه امروز خدانخاسته باز يک نمونهء همو قسمي بسرايه و به شوخي ده عنوانش نوشته کنه: "يک شعر چاپ نشده از منوچهر آتشي"، مه اولين کسي خات بودم که باور کنم!

 

5) آتشي يک هواخاه ديگه هم داشت به نام سيد انيس آزاد کلکاني. او ده بهار 1982 چن ماه ده زندان پلچرخي همزنجير و همسلول ما بود. سليقهء چرخ روزگاره ببين: او که به زندگي مي ارزيد، ده پوليگون تيرباران شد و ما که به مرگ نمي ارزيديم تا هنوز زنده استيم. روحش شاد و فردوس برين جايش باد.

 

شهيد انيس کلکاني اولين کسي بود که ما ره ده زندان پلچرخي به "شعر حفظ کدن" دلگرم و سرگرم ساخت. از جمع همو روزگار بيست و چن سال پيش، محمد انور غريو، پويا سرمدي و حسيب مهمند هميشه با حافظه و توانمنديهاي بهتر شان ده بخشاي مختلف ادبيات و سياست، حسادت جوانانهء مره بر مي انگيختند. امروز که هر سه دوست عزيز به ترتيب ده سياتل (امريکا)، هالند و جرمني زندگي ميکنن، به همو شور بيست و چن سال پيش به کار و بار فرهنگي مي پردازن، کتاباي شعر چاپ ميکنن و باز هم حسادت مره بر مي انگيزن. ايره مه به تو گفتم، تو به کس نگويي.

 

به هر حال، ما چار نفر چندين شعر منوچهر آتشي ره به احترام انيس کلکاني از بر کده بوديم، از جمله اي شعر زيباي عاشقانه ره:

 

يك روز

در دشت صبحگاهي پندارت
از جاده يي كه در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي آيم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصرهاي خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني

 
من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره ميمانم
بر پنجه هاي نرم تو لب مينهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپيدن قلب نجيب تو
از جاده هاي در دل مه پنهان
ميرانم


يك شب
خشمي سيه ز حوصله ها ميبرد شكيب
خشم برادرانت شايد
و آنگاه در سكوت مه آلود گرد شهر
برقي و ناله يي


يك بامداد سرد و بخار آلود
آن دم كه پشت پنجره با چشم پر سرشك
دشت بزرگ خالي را ميپايي
با زين و برگ كج شده اسپ نجيب من
با شيهه يي كه ناله
ء من در طنين اوست
تا آشيان چشم تو مي آيد
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته يال و دم
گردن به ميل پنجره ميسايد

شايد

 

فکر نکني که بعد از بيست و چار سال هنوز هم تمام شعره به حافظه داشتم. کاشکي ايطو ميبود! اصل شعره به خاطر رعايت احتياط از گزينه "ديدار در فلق" رونويس کدم.

 

يک چيزک جالبه ده وخت آخر متوجه شدم: مقطع شعر ده کتابي که پيش مه اس ايطو نوشته شده: "گردن به ميل پنجره ميسايد"، و انيس ميگفت: "گردن به ميل پنجره ميسايد/ شايد". به نظر تو کدامش درستتر خات بود: با شايد يا بي شايد؟

 

س س

ريجاينا، 25 نومبر 2005

Aatashi8.jpg 

آتشي و پيالهء شعر

 

يک شيههء کشيده مرا

ز آنسوي نخلهاي توارث

                         آواز ميدهد

 

نازنين! کجا استي؟ نه ايميله جواب ميتي و نه تلفونه. مام ديوانه واري سرسر خود گپ زده روان استم. ببين، هنوز هم کمي وخت مانده. اگه احوالت نرسه، مه بايد پرگويي خوده بس کنم، گرچه گفتنيهاي مه ده بارهء منحني غم انگيز پنجاه سال شعر و انديشهء منوچهر آتشي هنوز شروع نشده. تو نباشي، بري کي بگويم؟ کي اوقه وخت داره که همه گپاي مره گوش کنه؟

 

راستي، امروز چشمم به دو يادداشت جالب خورد. هر دويشه بريت ميگم:

 

1) شاعر و نويسندهء گرامي شاپور جورکش از هواخاهان شماره يک منوچهر آتشي اس. او ده مراسم بزرگداشت آتشي گفت: "نگاه من به آتشي نگاه عاشقانهء شاگرد به استاد است. در عينحال بايد شيفتگيهاي خودم را مهار كنم و بگويم كه او در اشعار خود ديدگاه تازه ‌ايبه ادبيات معاصر اضافه كرد. آتشي در شعرهاي خود هيچ وقت ضمير "من" را به كار نبرد. تضاد بين نيازهاي روزمره و حفظتعهد اجتماعي بالاخره آتشي را از درون درهم شكست. پذيرش بعضي جايزه‌ ها مثل پيوند

/ 0 نظر / 5 بازدید