زندگی و آثار دکتر نصر / بخش چهارم

        

بازگشت به وطن / بخش دوم

همچنین اولین کنفرانس بین المللى در باب آموزش و پرورش اسلامى که در سال (1356/1977) در مکه برگزار شد، اهمیت و تاثیر زیادى داشت و من به همراه عبدالله ناصف، رئیس آن زمان دانشگاه شاه عبدالغزیز در جده و سید على اشرف، مدیر آموزشى مسلمان مشهور بنگلادشى، و چند تن دیگر از متخصصان مسلمان آموزش و پرورش، چند سال بر روى این برنامه کار کرده بودیم. هنگامى که این کنفرانس برگزار شد، من مقاله اى اصلى در باب تعلیم فلسفه هاى اسلامى، غربى و فلسفه هاى غیر اسلامى و غیر غربى عرضه کردم که در بخش آغازین کتابى به ویرایش من و با عنوان فلسفه ادبیات و هنرهاى زیبا قرار گرفت و در مجموعه آموزش و پرورش اسلامى به چاپ رسید.
این کنفرانس به تأسیس چندین دانشگاه اسلامى در سراسر جهان اسلامى از مالزى تا نیجریه و همچنین چندین کنفرانس بعدى انجامید که در آنها اسلامى سازى، رشته هاى علمى گوناگونى مورد بحث و بررسى قرار گرفت و مقاله اصلى من مبنایى براى بحث هاى ادامه دارى در باب تعلیم فلسفه در عالم اسلام شد. این کنفرانس اندیشه اسلامى سازى معرفت را هم طرح کرد، اندیشه اى که از اوائل دهه 80 میلادى به بعد با نام همکار من در دانشگاه تمپل اسماعیل فاروقى و بعد با نام موسسه بین المللى اندیشه اسلامى گره خورد. در واقع من از دهه 1950 به بعد در باب ضرورت انطباق معرفت پرورش یافته در غرب با چشم اندازهاى اسلامى سخن گفته بودیم، اما عنوان «اسلامى سازى» معرفت را به کار نبرده بودیم. افزون بر این آنچه من و سید على اشرف در مکه قصد انجامش را داشتیم، دقیقاً انطباق همه صور معرفت با چشم اندازهاى اسلامى و ایجاد یک برنامه مدون آموزشى بود که بر جهان بینى اسلامى مبتنى باشد. هدف خاص من ترسیم دقیق جهان بینى اسلامى بود آنگونه که در نظام اصلى فلسفه تبلور یافته است و طرح برنامه اى براى مطالعه فلسفه و علوم انسانى از این چشم انداز اسلامى. این اهداف تماماً در کنفرانس مکه به تحقق نرسید اما تأثیر این کنفرانس بسیار زیاد بود و مسأله «اسلامى سازى معرفت» بعنوان یکى از دغدغه هاى نظرى اساسى جهان اسلامى تا به امروز دنبال شده است.
پیش از به پایان رساندن بحث در باب کنفرانس ها لازم است اشاره اى هم به دو جشنواره جهانى اسلام بکنیم که توسط پل کیلر و در سالهاى 1971 و 1976 در لندن برگزار شد. من در هر دو رویداد نقش فعالى داشتم و از جمله سخنرانى هاى مهمى در باب اندیشه اسلامى در آنجا ایرادکردم.
اما من خصوصا، براى جشنواره 1976، که در مقیاس وسیعتر از جشنوراه اول برگزار شد، نیروى زیادى صرف کردم. به جز انتشار کتاب «اسلام و تنگناى انسان متجدد» و ویرایش کتاب «اسلام و حکمت خالده» شووان به همین مناسبت من مدیریت اولین نمایشگاه علم اسلامى را بر عهده داشتم که د رموزه علم لندن برگزار شد و تا آن زمان بى سابقه بود. هدف این نمایشگاه که با حمایت شهبانو برگزار شد، آن بود که اثبات کند علم اسلامى، صرفاً مقدمه اى تاریخى بر علم متجدد غربى نیست (هر چند به یقیین نقش تاریخى مهمى در تاسیس آن دارد) بلکه اساساً بر فلسفه طبیعت دیگرى مبتنى است و به معنایى که من مبدأ آن را در نوشته هایم مورد بحث قرار دادم، یک «علم قدسى» است.
در ضمن این نمایشگاه و به مناسبت برگزارى این جشنوراه بود که من کتاب «علم اسلامى، پژوهشى مصور» را نگاشتم، (که همراه بود با عکسهاى رولاند میشو که به هدایت من گرفته شده بودند) این اثر هنوز هم براى خوانندگانش ـ نه تنها در روایت انگلیسى، بلکه در ترجمه هاى فارسى و عربى و ترکى آن داراى جذابیت است. همچنین براى همین جشنواره سال 1976 بود که من به همراه تیتوس بورکهارت که فهم بسیارى از وجوه هنر و جهان شناسى سنتى را مدیون اویم و یوسف ابیش، دوست و همکارم مجموعه شش قسمتى جهان سنتى اسلام، را در بى.بى.سى تهیه کردم. مجموعه اى که هنوز هم در مدارس و دانشگاه ها مورد استفاده قرار مى گیرد.
تا اینجا من درباره فعالیت هاى فلسفى ام در ایران سخن گفتم اما حال باید دوباره (به سال 1337/1958) بازگردم، یعنى سالى که در آن به وطن خود بازگشتم. سالهاى مطالعه فلسفه قرون وسطایى اسلامى و اروپایى در غرب، مواجهه من با شارحان بزرگ نظریه هاى سنتى همچون شووان و بورکهارت و تجربیات کودکى من، همه و همه مرا متقاعد ساخته بودند که سنتى شفاهى از حکمت وجود دارد که صرفاً با تلمذ نزد اساتید سنتى آموخته مى شود. فلسفه اسلامى در قرون متأخر خود با عرفان در آمیخت، اما هنوز آن چه در غرب بطور مجزا فلسفه خوانده مى شود و نه الهیات یا عرفان، در ایران پابرجاست. بنابراین، من خیلى سریع پس از بازگشت به ایران درصدد بر آمدم که اساتید هنوز زنده مانده حکمت را بیابم تا مستقیماً از تعلیمات شفاهى آن ها بهره بردم.

خیلى عجب بود که این طلب بواسطه پدر مرحومم بر من هموار گشت و برآورده شد، چرا که یکى از صمیمى ترین دوستان پدرم، سید محمدکاظم عصار که از بزرگترین اساتید فلسفه سنتى در آن زمان بود، هنوز زنده بود. پس از بازگشت به ایران خیلى سریع به دیدار او رفتم و او مرا به جهت آشنایى با پدرم با آغوش باز پذیرفت. او خیلى زود مرا به همراه خود به خانه وکیلى سرشناس به نام ذوالمجد طباطبایى برد که آنجا استاد، سه بعد از ظهر در هفته، براى جمع کوچکى متون فلسفه و مابعدالطبیعه یا عرفان تدریس مى کرد. من نه تنها در این درسها شرکت کردم بلکه در همین جا بود که با دیگر اساتید عمده فلسفه و عرفان سنتى ملاقات کردم.من از طریق ذوالمجد بود که علامه سید محمد حسین طباطبایى را ملاقات کردم و همچنین ما به دیدار دیگر فلاسفه یا حکماى سنتى مانند سید ابوالحسن ]رفیعى[ قزوینى و مهدى الهى قمشه اى هم رفتیم. در واقع من خیلى سریع همه حکماى مشهور ایرانى را ملاقات کردم از جمله جواد مصلح، محمود شهابى و ابوالحسن شعرانى همچنانکه تقریبا به دیدار همه اساتید و آموزگاران مشهور تصوف، از سلسله هاى متفاوت، هم رفتم از جمله، حاجى ملک نیا، جواد نوربخش، ملاحیدر و البته آموزگار من در ادبیات صوفیانه، هادى حائرى که در واقع پدر دوم من بود. در اینجا فقط لازم است که نگاهى در باب اشخاصى که اساتید مستقیم من بودند و بر دیدگاه هاى عقلى من تاثیر گذاشتند و آنانى که فلسفه و عرفان اسلامى را از منظر سنتى به من آموختند، سخن بگویم. اینان معرفتى را به من منتقل کردند که من قادر بودم آن را بر دیدگاه هاى مابعدالطبیعى مبتنى بر نظریه هاى سنتى و حکمت خالده، آنچنان که توسط گنون و شووان شرح و بسط یافته است، منطبق سازم. این آموزه ها از هر جهت آن نظریه ها را تقویت و تأیید مى کردند.
سید محمد کاظم عصار همچون دیگر اساتید سنتى من، به طبقه علما تعلق داشت و لباس سنتى اسلامى بر تن مى کرد، با عبا و عمامه اى سیاه که نسبت او را با خاندان پیامبر اسلام مشخص مى نمود. پدر ایشان هم عالمى مذهبى بود. عصار در کودکى براى تحصیل به فرانسه فرستاده شد، او پس از تحصیل فلسفه و ریاضیات در آنجا به نجف بازگشت تا تحصیلات اسلامى اش را دنبال کند. او نهایتاً در تهران اقامت گزید و در آنجا بعنوان مرجعى درفقه اسلامى و همچنین استادى در فلسفه اسلامى مورد تجلیل بود. ایشان استاد عرفان و علوم باطنى و فیلسوفى واقعى به معناى سنتى کلمه بود. زندگى فضیلت باورانه اى داشت. او بى اعتنا به حوادث خوب و بد روزگار، طبعى شوخ داشت و به دنیاى امور نسبى مى خندید، همچون یک حکیم اهل آیین تائو که دریافته همه امور به جز آن مطلق، ناپایدار و بنابراین ذاتاً نسبى و گذرانید. او هیچ گاه از تبسم باز نمى ایستاد و نسبت به مدعیات فرهنگى و عقلانى طبقات متجددماب بى اعتنا بود. او اولین فیلسوف اسلامى بود که هم به نحو سنتى درس خوانده بود و هم آشنایى دست اولى با اندیشه غربى داشت، اما بندرت به بحث از فلسفه تطبیقى مى پرداخت و بجاى آن هم در دانشگاه تهران و هم در مدرسه سپهسالار، که مراکز عمده آموزشهاى اسلامى در تهران بودند، اساساً فلسفه اسلامى تدریس مى کرد.
از همان سال 1337/1958 در کلاسهاى شرح منظومه ملاهادى سبزوارى، او در مدرسه سپهسالار حضور یافتم. («منظومه» متنى متن قرن سیزدهمى در فلسفه اسلامى است که در ایران رواج بسیار دارد). در خانه ذوالمجمد طباطبایى جلسات سه روز در هفته ما اختصاص به مطالعه عرفان نظرى داشت و ما به همراه استاد شروع به خواندن اشعة اللمعات کردیم که متنى متعلق به قرن نهم و از آن عبدالرحمن جامى بود. در ظرف چندسال ما فقط مقدمه این اثر را به پایان رساندیم، اما بواسطه این ممارست، من دریافتم که یک متن از این نوع را که هماره با تفسیرهاى دقیقى همراه است به معناى سنتى، چگونه مى خوانند. عصار که در آن زمان در هشتادسالگى اش بود، تقریباً در حدود دو ساعت با لذتى زایدالوصف تدریس مى کرد و مدام از ما مى خواست که فقط حواسمان را جمع کنیم و البته نه توقع اجرت و مزدى داشت و نه به هیچ وجه چنین چیزى را مى پذیرفت. او این غایت والاى سنتى اسلام را دنبال مى کرد که حکمت یا فلسفه باید بى اجرت آموخته شود. دلیل اینکه به لحاظ تاریخى فیلسوفان مسلمان همچون ابن سینا و ابن طفیل طبیب بودند یا همچون ابن رشد و میرداماد قاضى بودند و یا همچون خواجه نصیر طوسى، دانشمند بودند، این بود که آنها از طریق این حرفه ها زندگى مى کردند. حتى عصار در کنار فلسفه، در مؤسساتى، فقه اسلامى تدریس مى کرد تا مخارجش را تأمین کند. اما درسِ خارج از مدرسه، که فلسفه در ایران همواره بدین گونه تدریس مى شده، مانند موهبتى نفسانى یا روحانى بوده که نصیب طالب این نوع از معرفت مى شده است. من به قدر بضاعت خُرد خود سعى کرده ام که این سنت را تا آن حد که در بستر و زمینه دنیاى معاصر ممکن است، تداوم دهم. عصار در اوایل 90 سالگى در سال 1353 درگذشت. در حالیکه تا آخرین روزهاى حیاتش به مراقبه و مطالعه ابن سینا، سهرودى، ملاصدرا و دیگر نویسندگان بزرگ سنتى اشتغال داشت و شاگردانش را به حضور مى پذیرفت. من همیشه هفته به هفته، حتى آن هنگام که عصار بیمار بود و از خانه خارج نمى شد، به دیدارش مى رفتم تا مسایل فلسفى و شخصى ام را از او بپرسم چرا که او نه تنها استاد برجسته من در علوم اسلامى و خصوصا مابعدالطبیعه بود، بلکه همچون پدر دیگرى پس از دوران کودکى ام بود.
در پاییز 1337/1958، اندکى پس از ملاقات با ذوالمجد طباطبایى او از من دعوت کرد که با او به باغ ایرانى زیبایش در شمال تهران بروم به جایى که کلاسهاى ما با عصار در آنجا برگزار مى شد، قصد این بود که یکى دیگر از شخصیت هاى برجسته عقلى و معنوى آن روز، علامه سید محمد حسین طباطبایى را ملاقات کنیم. شخصیتى که تا بیست سال پس از آن رابطه نزدیکى بین ما برقرار شد. من در نزد او متون گوناگون فلسفه و عرفان اسلامى و همچنین فلسفه تطبیقى خواندم. تطبیقى به این معنا که در آن به بحث از آثار دیگر سنتها از جمله تائوته چینگ و اوپانیشادها پرداخته مى شد. علامه طباطبایى به خانواده مشهورى از علماى دینى در تبریز تعلق داشت و همچون بسیارى دیگر از علما در نجف درس خوانده بود. اشغال آذربایجان ایران در خلال جنگ جهانى دوم از جانب کمونیستها او را از تبریز به قم که مرکز دینى ایران بود کشاند و او در همین شهر زندگى کرد و در اوایل هشتاد سالگى در سال 1361 نیز در همین شهر دارفانى را وداع گفت. این شخصیت برجسته، حضور پرجاذبه اى داشت و در فضاى اطراف خود حسى از سکوت و درون گرایى را بر مى انگیخت. او نه تنها در جوانى فلسفه و عرفان را آموخته بود بلکه سالهاى سال به ممارست هاى معنوى پرداخته بود و از جمله در خلال دوره هایى عزلت گزیده بود. مطابق با الگوى افلاطونى فیلسوف او سالها در راه فنا کوشیده بود و در واقع همچون مرده اى بود که راه مى رفت. همه هیجانات روحى در او مرده بود. او بسیار کم سخن مى گفت و به ندرت سرش را بلند مى کرد و با این حال یکى از بزرگترین فلاسفه و علماى دینى روزگار خود بود. او فلسفه را در قم احیا کرد و فیلسوفان جوانى را تربیت نمود که برخى از آنها در سالهاى بعد به مراتب بسیار بالایى رسیدند. پس از جنگ جهانى دوم، زمانى که مارکسیست ها نفود زیادى در ایران داشتند، او در بحثى نظرى به مقابله با مارکسیست ها رفت و اثر برجسته فلسفى اش به نام «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را نوشت که نقدى عمیق بر ماتریالیسم دیالکتیک از منظر فلسفه اسلامى بود. خصوصاً از منظر مکتب ملاصدرا که او خود را متعلق به آن مى دانست. این اثر یگانه، که با شرح هاى مشهورترین شاگرد سنتى اش، مرتضى مطهرى همراه شد و از همان زمان انتشار تاثیر فلسفى قابل توجهى برانگیخت. همچنین علامه طباطبایى جامع ترین تفسیر قرآنى این قرن را با عنوان تفسیر المیزان نگاشت و تصحیح جدیدى از اثر اصلى ملاصدرا «اسفار اربعه» به همراه حواشى خود آماده ساخت، که من چندین سال آن را در نزدایشان خواندم.
علامه تعطیلات آخر هفته را به تهران مى آمد و کلاس هاى ما با او در غروب هاى پنج شنبه و صبح جمعه برگزار مى شد. گاه به گاه هم من براى تلمذ و بحث در باب موضوعات فلسفى با ایشان به قم مى رفتم. ایشان همچنین تابستان ها را اغلب در درکه، روستایى در دامنه کوههاى شمال تهران، مى گذراندند و من در طول یک تابستان به تنهایى نزد ایشان برخى از غزلیات حافظ را خواندم.
معانى باطنى اى که او از غزلیات حافظ بر من آشکار مى ساخت آن چنان عمیق بود که گاه به نظرم مى رسید، دیوارهاى خانه محقر او هم در بیان آن با او همصدا مى شوند. در مجموع، من چیزهاى بسیارى در باب فلسفه و معنویت از او آموختم و در بسیارى از برنامه هاى تحقیقى با او همکارى داشتم. در رأس همه این ها، سالهاى سال گفت و گوى میان ایشان و هانرى کربن بود که من هم مترجم زبانى آن بودم و هم مترجم مفاهیم آن.
در پاییز هر سال کربن براى سه ماه به تهران مى آمد. در طى این مدت در منزل ذوالمجد، جلساتى براى بحث هاى نظرى با علامه برگزار مى شد. معمولا کربن برخى پرسشهاى فلسفى را که سال پیش در جلسات اورانوس در سویس یا حلقه هاى فلسفى پاریس طرح شده بود، بیان مى کرد. بعد بحث اصلى در مى گرفت که معمولا من آن را از فرانسه به فارسى و از فارسى به فرانسه ترجمه مى کردم و البته اغلب شرح و تفسیر خود را نیز بر آن مى افزودم. گاهى هم کار ترجمه را عیسى سپبهدى، استاد زیبایى شناسى و ادبیات فرانسه در دانشگاه تهران و همچنین داریوش شایگان، هند پژوه و فیلسوف و دوست من که از اوائل دهه 60 به حلقه ما پیوسته بود، انجام مى دادند. بسیارى از اندیشمندان برجسته دیگر، از جمله مطهرى و گاه به گاه استاد بزرگ تصوف، بدیع الزمان فروزانفر هم در این جمع خصوصى شرکت مى کردند. به یقین از زمان قرون میانه، مباحثه فکریى با این شان فلسفى میان عالم غرب و جهان اسلام در نگرفته بود. حاصل این مباحثه فکرى بیست ساله سواى چند کتاب منتشر شده، بسط علاقه جدى به فلسفه تطبیقى در ایران بود که خود علامه طباطبایى بسیار بدان تمایل نشان مى داد. بدین دلیل بود که پس از بازگشت کربن به فرانسه، ما اغلب یکى از متون مابعدالطبیعى شرق یا غرب را بر مى گزیدیم و آن را پایه گفت و گوهاى تطبیقى مان با علامه قرار مى دادیم.
در واقع در طول یک سال، من و شایگان بیشتر تائوته چینگ را براى این منظور به فارسى برگردانیم. ترجمه اى که بعداً به علت آتش سوزى در کتابخانه شایگان از میان رفت.
در این زمان کنث کراگ مرکزى را براى مطالعه جهانى ادیان در دانشگاه کالگیت آمریکا تأسیس کرد و به کمک او مرکزى براى مطالعه ادیان جهانى در دانشگاه هاروارد تأسیس شد، که من از زمان تأسیس با آن مرتبط بوده ام. کراگ در نظر داشت که متون اصلى را درباره ادیان متفاوت جهان گردآورد و بدین قصد به ایران آمد تا به کمک من سه اثر درباره شیعه آماده سازد. من این دعوت را پذیرفتم و از علامه طباطبایى کمک خواستم. ثمره این همکارى کتاب شیعه در اسلام بود که خودم آن را به عنوان اسلام شیعى از فارسى به انگلیسى برگرداندم و ویرایش کردم و در سال 1975 به چاپ رسید که تا امروز یکى از مشهورترین کتاب ها در باب شیعه هم در فارسى و هم در زبان انگلیسى است. همچنین علامه به عنوان بخشى از این برنامه کتاب قرآن در اسلام را نگاشت که آن هم با مقدمه من به زبان فارسى و انگلیسى منتشر شد و گزیده اى از احادیث امامان شیعه را نیز فراهم کرد که توسط ویلیام چیتیک با عنوان گزیده متون شیعه ترجمه شد که من بر آن هم مقدمه اى نوشتم. این سه گانه موجب شد تا علامه طباطبایى در حلقه هاى غربیانى که به اندیشه اسلامى توجه داشتند و هم چنین در بسیارى از دیگر کشورهاى اسلامى، شناخته شود. در اواسط دهه هفتاد میلادى به علامه طباطبایى پیشنهاد کردم که اثر تازه اى در فلسفه اسلامى به نگارش در آورد که به عنوان متن درسى در مدارس سنتى مورد استفاده قرار گیرد. ایشان، پس از پافشارى بسیار من، پذیرفت و دو متن کوتاه اما ظریف رانوشت: بدایة الحکمه (سرآغاز فلسفه / حکمت)، و نهایة الحکمة (پایان فلسفه/ حکمت) که در آن روزگار در ایران محبوبیت بسیار پیدا کرد.
من براى آخرین بار علامه طباطبایى را در تهران، در یکى از روزهاى طوفانى پاییز سال 1356 دیدم. من هیچ گاه نگاه نافذ ایشان را در لحظه وداع فراموش نمى کنم. اندکى پس از انقلاب، زمانى که احترام او بسیار افزایش یافته بود. (و حتى یکى از دانشگاه ها به نام ایشان نامیده شد) پیامى براى من فرستاد و از اینکه من در خارج از ایران در امان هستم ابراز خوشحالى کرد. علامه در زمان مرگ ـ هنگامى که من بسیار دور از ایران و در آمریکا بودم، یکى از دوستانم را فراخواند و از او خواست که به من بگوید، چراغ فلسفه سنتى را روشن نگاه دارم.
سومین استاد اصلى سنتى من در فلسفه و عرفان اسلامى، سید ابوالحسن (رفیعى) قزوینى بود. پیرمرد محترمى که اولین بار که در اواخر دهه چهل او را در تهران دیدم در اواخر هفتاد سالگى بود. ایشان نسبت به عصار و طباطبایى مقام مذهبى رسمى ترى داشت و در واقع ـ در آن هنگام که علماى بسیار اندى در ایران «آیت الله» خوانده مى شدند ـ آیت الله العظمى بود. او در اوائل زندگیش در قم شروع به تدریس کرد و شخص آیت الله خمینى از شاگردان او بود. با وجود تسلط بى چون و چراى او در شرع اسلام، علاقه بسیار به آنچه علوم عقلیه خوانده مى شود داشت که فلسفه در راس آنها است. او در ریاضیات و نجوم سنتى متخصص بود و بیشتر امور تعلیمى خود را صرف فلسفه ملاصدرا مى کرد و آن را بسیار عمیق و با دقتى بى نظیر تدریس نمود. ایشان در فصل پاییز در تهران درس مى گفت و باقى سال را ـ البته نه همیشه ـ در قزوین شهرى در صد کیلومترى تهران تدریس مى کرد. من به مدت پنج سال در تهران نزد او اسفار الاربعه را خواندم و اغلب با یکى از شاگردان گزیده او ـ سید جلال الدین آشتیانى ـ که امروز از چهره هاى اصلى فلسفه در ایران است و همچنین دیگر شاگردان او سفرهاى زیادى به قزوین کردم. من هیچ کس را ندیده ام که مانند ایشان متن اسفار را اینچنین نظام مند و خوب تعلیم دهد و در فهم بسیارى از وجوه دشوار مابعدالطبیعه و معرفت شناسى ملاصدرا بخصوص درباره مساله علم خدا به مخلوقات مرهون اویم.
سید ابوالحسن قزوینى کم مى نوشت و تقریباً همه وقت خود را صرف تعلیم و یا رسیدگى به حوایج شرعى جامعه مى کرد. ایشان هاله اى از عظمت و توانایى عقلانى بالایى داشت و اغلب مرا به یاد آنچه درباره خواجه نصیرالدین طوسى خوانده ام مى انداخت که او هم، ریاضیدان و هم فیلسوف برجسته اى بود. این استاد قزوینى، که همیشه قیافه اى جدى داشت علاقه اى به من پیدا کرده بود و موافقت کرد که رساله هاى کوچکى درباره سوالهاى فلسفى تخصصى اى که من طرح مى کردم بنگارد. من هر بار که به قزوین مى رفتم، سوالى تخصصى طرح مى کردم و ایشان پاسخ را در دفترچه اى مى نگاشت و در زمان دیدار بعدى به من مى داد. بدین ترتیب، رسائل کوچکى حاصل آمد که در آنها، به فارسى روان و با زبانى ساده، از پیچیده ترین مقولات فلسفه سنتى سخن رفته بود. خوشبختانه، من پیش از انقلاب این دفترچه را به محقق سرشناس کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران، محمد تقى دانش پژوه سپردم و او کپى اى از این رسائل براى کتابخانه دانشگاه برداشت. مى گویم خوشبختانه چرا که در جریان انقلاب سال 57 که کتابخانه من از بین رفت، دست کم من این رسائل را از دست دادم و بسیار متعجب و خوشحال شدم که دیدم در سالهاى بعد یکى از شخصیتهاى مهم فلسفى، که از سرآمدان فلسفه سنتى در ایران کنونى است یعنى سید حسن حسن زاده آملى این رسائل را تصحیح و نشر کرد. خود آیت الله قزوینى در اوائل دهه پنجاه وفات یافت.
در کنار این سه چهره اصلى که من فلسفه سنتى را در طى دو دهه از آنها آموختم، افراد اندک دیگرى هم هستند که من باید متذکر آنها نیز بشوم. اشخاصى که یا دوره اندکى نزدشان تلمذ کرده ام، یا با هم بحثهاى فلسفى داشته ایم. از جمله مهدى الهى قمشه اى که استادى قابل احترام، شاعر و شخصى عارف بود. ایشان استاد فلسفه اسلامى در دانشکده الهیات دانشگاه تهران و نویسنده کتاب مشهور دو جلدى «حکمت الهى خاص و عام» بود. جدا از اینکه مدتى این کتاب را با ایشان مى خواندم، کتاب الانسان الکامل عبدالکریم جیلى را که کتابى معروف در عرفان نظرى است نزد این استاد خوشخو خواندم که در هر پاره از متن مدام به سراغ فنا و عشق الهى مى رفت.
به عکس او، جواد مصلح که در همان دانشکده الهیات تدریس مى کرد و متعلق به مکتب شیراز بود، گفتارهاى فلسفى و منطقى دقیقى عرضه مى کرد و ذهن تحلیلى و منطقى بسیار خوبى داشت. او به جهت ترجمه خوب فارسى بخشهایى از اسفار ملاصدرا و دیگر آثار صدرا خصوصا الشواهد الربوبیه که پس از انقلاب در زمانى که او به آمریکا مهاجرت کرده بود چاپ شد، معروفیت پیدا کرد. من نزد او ملاصدرا نخواندم، بلکه بخشهایى از شرح الاشارات خواجه نصیرالدین طوسى را خواندم. این کتاب یکى از دقیق ترین متون فلسفه اسلامى است که سهم مهمى در احیاى فلسفه مشایى ابن سینا پس از حملات متکلمان اشعرى نظیر غزالى و به خصوص فخرالدین رازى دارد و در واقع خواجه در این کتاب جمله به جمله به فخر رازى پاسخ مى گوید.
همچنین فیلسوفان اسلامى جوانترى بودند که من با ایشان بحثهاى فلسفى داشتم. از این جمله باید پیش از همه به دوست نزدیکم، مرتضى مطهرى، اشاره کنم. مطهرى شاگرد برگزیده علامه طباطبایى بود. او هم در دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس مى کرد. اگر چه مطهرى از فعالان مذهبى محسوب مى شد اما اندیشمندى توانا بود و این دغدغه را داشت که از درون فلسفه اسلامى پاسخهایى براى مسایلى که فلسفه غرب طرح کرده بیابد.
متأسفانه او هیچ کدام از زبانهاى اروپایى را بدان حدى نمى دانست که قادر باشد از نوشته هاى فلسفى غرب به طور مستقیم بهره ببرد و به ترجمه آثار فلسفى اروپا به زبانهاى عربى و فارسى تکیه مى کرد که بیشترشان بسیار پرنقص بودند. بنابراین، بیشتر وقتش را با من صرف بحث از اصول متنوع اندیشه غربى مى کرد. ما همچنین در تعدادى از پژوهشهاى علمى و فعالیتهاى آموزشى با هم مشارکت داشتیم. از این جمله مشارکت همزمانمان در حسینیه ارشاد و کناره گیرى همزمانمان از آن بود. هم چنین هنگام تاسیس انجمن فلسفه من با مطهرى مشورت کردم و او تا پایان یکى از مشاوران انجمن فلسفه باقى ماند. در زمان انقلاب، مطهرى با دل و جان بدان پیوسته بود. او سالها در قم شاگرد آیت الله خمینى بود. و در زمان انقلاب رئیس شوراى انقلاب شد. در زمان کوتاهى که او این مقام را داشت، تلاش کرد تا از شخصیتهاى فکرى و فرهنگى تا آنجا که ممکن است، محافظت کند، اما اندکى پس از انقلاب ترور شد و تأملات فکرى و فلسفى ارزشمندش ناتمام ماند.
شخصیت دیگرى که من با او دوستى نزدیک و علائق فلسفى مشابهى داشتم، سید جلال الدین آشتیانى بود. او همدرس مطهرى در قم بود و بعد استاد فلسفه اسلامى در مشهد شد و کماکان در همانجا تدریس مى کند. او نویسنده و مصحیح پرکارى بود و بسیارى از متون اصلى فلسفه اسلامى را که معمولا با شرح و مقدمه هاى مهم خودش همراه بود احیا کرد.
آثارى که به بسیارى از فصول تاریخ سنت فلسفى در ایران روشنى بخشیدند. به پیشنهاد من او با کربن در آماده سازى گزیده اى هفت جلدى از فلسفه اسلامى در ایران از زمان صفویه تا زمان حاضر همکارى کرد. چهار جلد از این مجموعه عظیم با عنوان منتخباتى از متون حکماى الهى ایران پیش از مرگ کربن در سال 1356 به چاپ رسید. مرگى که پایانى بر این کار مشترکى بود که من هم تقریبا در همه مراحل در آن دخیل بودم. من معمولا مقدمه هایى انگلیسى و بعضا هم مقدمه هاى فارسى و انگلیسى بر آثار متعددى که آشتیانى تصحیح و چاپ کرد، مى نوشتم. اگر من همه این مقدمه ها را گرد مى آوردم، خود کتاب کوچکى را شکل مى دادند. من کراراً براى طرح برنامه هایى تحقیقاتى راجع به فلسفه اسلامى به مشهد سفر مى کردم و نه تنها دانشجویان ایرانى و عرب، بلکه دانشجویان ژاپنى و غربى بسیارى را نزد او فرستادم که برخى از آنها، اشخاص برجسته اى در زمینه عرفان و فلسفه اسلامى شدند.
در نهایت، در میان فیلسوفانى که متعلق به نسلى بودند که از استادان سنتى من بهره بردند، باید به مهدى حائرى یزدى اشاره کنم. این اندیشمند محترم که از خانواده علماى معروف شیعى بود; ابتدا در قم تحصیل کرد و پس از آنکه در فقه اسلامى و همچنین در فلسفه اسلامى متخصصى ممتاز شد به مغرب زمین فرستاده شده و در آنجا براى پانزده سال به تحصیل فلسفه تحلیلى پرداخت و درجه دکترى خود را در فلسفه غرب اخذ کرد. او مدتى نیز به تدریس در دانشگاه هاى آکسفورد، هاروارد، تورنتو، دانشگاه جرج تاون و جاهاى دیگر پرداخت. پس از سید محمدکاظم عصار او اولین شخص از طبقه علما بود که هم در فلسفه اسلامى سنتى و هم در فلسفه غرب تحصیل کرد و اولین شخصى بود که به فلسفه تحلیلى توجه نشان داد و آثار متعددى در تطبیق فلسفه اسلامى با فلسفه تحلیلى نگاشت. او براى سالها دوست نزدیک من بود و من همیشه نسبت به اینکه آثار او را به حلقه هاى فلسفى غرب معرفى کنم، علاقمند بودم.
او پس از انقلاب چندین سال در حومه واشینگتن دى سى ساکن بود. در اینجا بود که من پس از بحثهاى بسیار به پیشنهاد او ترغیب شدم، که یکى از کارهاى اصلى او را ویرایش کنم. اثرى که به زبان انگلیسى بود، اما براى آنکه به تیراژ وسیع منتشر شود، احتیاج به ویرایش جدى داشت. ثمره این کوشش، کتاب اصول معرفت شناسى در فلسفه اسلامى شد که من بر آن پیش گفتارى نوشتم و برخى از فیلسوفان آمریکایى به خوبى آن را دریافته اند. حائرى یزدى که به بیمارى پارکینسون دچار است، هم اکنون به ایران بازگشته و به کار تألیف و تعلیم ادامه مى دهد.(1) تعلیم نسل جدیدى از دانشجویان که به فلسفه اسلامى و نسبت آن با رشته هاى متنوع اندیشه فلسفى غرب و به خصوص فلسفه تحلیلى و چالشى که این اندیشه نسبت به فلسفه اسلامى سنتى بر مى انگیزد علاقمندند. در واقع حائرى یزدى یکى از پیشروانى است که فصل جدیدى را در فلسفه اسلامى سنتى گشود و دقیقاً در همین کوشش بود که من و او براى سالها به رغم اینکه در تفسیر همه مقولات فلسفى و در میزان اهمیت خود فلسفه تحلیلى توافق نداشتیم، همکارى مى کردیم.

/ 0 نظر / 15 بازدید