ادامه زندگی و آثار دکتر نصر

   


ام اى تى و هاروارد

 ::

در پاییز سال 1950 من تحصیلاتم را به عنوان اولین دانشجویى ایرانى ام.آی.تی، آغاز کردم و این آغاز دوره اى بود که به اقامت هشت ساله من در کمبریج انجامید. به جاى زندگى در خوابگاه، مادر خانه اى زندگى مى کردیم که مادرم پس از اینکه با برادر کوچکترم مهران به آمریکا آمد، بیرون از کمبریج و در آرلینگتن هیتس اجاره کرد. مهران نیز بعداً در هاروارد مشغول به تحصیل شد و در جغرافیاى نفت متخصص گشت. حال و هواى ایرانى اى که مادرم در خانه ایجاد کرد نقش مهمى در بازگشت من به آغوش فرهنگ ایرانى و در نهایت رجعت من به ایران داشت. من تحصیلاتم را در ام.آی.تی در دانشکده فیزیک یا آنچه بخش هشت خوانده مى شد آغاز کردم. همکلاسى هاى من برخى از برجسته ترین دانش آموزان کشور بودند. ما خودمان را جزو طبقه نخبگان دانشگاه مى دانستیم و من به درسهایم بسیار افتخار مى کردم. ما استادان بسیار برجسته اى در فیزیک داشتیم که بسیارى از آنها مانند چارلز فرید من و بروتو روزى همکاران نزدیک روبرت اپنهایمر و انزیکو فرمى بودند و در برنامه ساخت بمب اتمى که وحشت از آن هنوز در خاطر زنده بود، شرکت داشتند.
با اینکه در ام.آی.تی شاگرد اوّل کلاس بودم و نمرات بسیار بالایى داشتم اما در پایان سال اوّل این احساس در من جوانه زد که در فضایى که علم با تکبر بر علوم انسانى مى تازد گیر افتاده ام. من فیزیک نظرى محض و ریاضیات را دوست داشتم، اما از آزمایشگاه ها بیزار بودم، چرا که فقدان زیبایى در فضاى آنها مرا آزار مى داد. در پایان سال دوم بود که من به یک بحران عقلى و روحى شدید در زندگیم دچار شدم. سخنرانى اتفاقى اپنهایمر که از فعالیتهاى زمان جنگش در عذاب بود و آنها را در حالى که پاره اى از متون هندو را مى خواند، شرح مى داد به سختى مرا تکان داد. اما به خصوص پوزیتیویسم پنهانى که در جو دانشگاه وجود داشت آزار دهنده بود. من در شگفت بودم از اینکه چرا بسیارى از سوالهاى ما بعدالطبیعى اى که براى سالها در ذهن من مانده بودند پاسخ هاى اندکى یافته اند و این شک در من جوانه زد که آیا اصلا فیزیک مرا به فهم طبیعت اشیاى مادى مى رساند. من به روشنى به یاد مى آورم که در حلقه اى کوچک، بحثى که پس از یکى از سخنرانى هاى راسل تشکیل شده بود از او درباره ماهیت فیزیک پرسیدیم و او جواب داد که فیزیک فى نفسه با ماهیت راستین واقعیت مادى سروکار ندارد، بلکه به آن دسته از ساختارهاى ریاضى مى پردازد که با تغییرهاى شخصى ناظر مرتبطند. این پاسخ که توسط یکى از برجسته ترین فلاسفه غرب داده شد و منکر امکان هر نوع واقع گرایى وجود شناختى، در قلمرو فیزیک بود مانند بار غمى بر سر من فرود آمد. من همان لحظه تصمیم گرفتم که فیزیک را رها کنم و بعد هم این تصمیم را عملى کردم. در واقع من مى خواستم اصلا درس و مدرسه را در طلب حقیقت رها کنم و حتى از غرب بروم، اما نظم و انضباط سختى که به واسطه تعلیمات پدر در من بوجود آمده بود، مانع از انجام این کار شد. من براى سه سال دیگر در رشته فیزیک ماندم و با شایستگى از ام.آی.تی فارغ التحصیل شدم، اما دیگر علاقه اى به فیزیک نداشتم. برخى از اساتیدم از اینکه مى خواستم فیزیک را رها کنم ابراز تأسف مى کردند، اما یکى از ایشان به من مى گفت که شاید حوزه هاى دیگر ببیشتر با ذوق و قریحه استعداد من متناسب باشد و برایم آرزوى موفقیت کرد.
علاوه بر واحدهاى فیزیک تعداد زیادى از واحدهاى ریاضیات را که براى رشته فیزیک لازم نبود، گذارندم از جمله واحد نظریه فوریه که در آن زمان توسط نوربرت وینر تدریس مى شد. او بعدها نظریه سیبرنتیک را طرح کرد و علاقه بسیار به زبانها و فرهنگها داشت. گرچه همراهى با و نیز مشکل بود، اما من هم از درسهاى او و هم از گفت و گوهاى خصوصى با او بهره بسیار بردم و هر چند که به لحاظ فلسفى با او موافقت نداشتم، واحدى را در مکانیک سماوى گذارندم که بیشتر به کارهاى او مى پرداخت. من از چشم یک فیزیکدان به این درسها نمى نگریستم، بلکه از دید فیلسوفى بالقوه در این درسها نظر مى کردم که مى خواهد پیش از آنکه به بحث فلسفى در باب علم جدید بپردازد، آن را بشناسد.

 

بحران روحى و عقلى اى که من در سن هجده سالگى به آن دچار شدم و بر جریان زندگى من در باقى عمرم اثر گذاشت با تصمیم براى رها کردن فیزیک فروننشست بلکه تنها روشن شد که من قطعاً تصمیم دارم که باقى عمرم را صرف علوم فیزیکى نکنم. این بحران، اعتقاد من به خدا را از بین نبرد، اما همه دیگر اجزاى جهان بینى ام را مانند باورهایم درباره معناى زندگى، اهمیت علم و طریق یافتن حقیقت متزلزل کرد. من با بسیارى از استادانم از جمله ویکتور ویسکف و تعدادى از دوستان نزدیکم در دانشکده فیزیک در این باره صحبت کردم به خصوص دوست فرانسویم فیلیپ دیزى و دوست آمریکایى ام پیتر فلیسنتال که آنها نیز مانند من به بحثهاى فرهنگى و عقلانى، بسیار علاقه مند بودند. در واقع ما سه تن نوعى انجمن فکرى را تشکیل مى دادیم و به بحث درباره بسیارى از پرسشهاى فلسفى مى پرداختم که مطالعاتمان در ما بر مى انگیخت.
اما جستجوى حقیقت باید به وسیله هر شخص به صورت جداگانه تحقق پذیرد. جستجوى حقیقت مانند نفس کشیدن است که هیچ کس دیگر نمى تواند آن را براى ما انجام دهد و لذا من تا آنجا که ممکن بود واحدهاى رشته هاى علوم انسانى را مى گرفتم و بسیار مطالعه مى کردم. در آن زمان جیمز کیلیان رئیس دانشگاه در نظر داشت که رشته هاى علوم انسانى را قوت بخشد و آن را از حد یک تفریح و سرگرمى ـ چنانکه بسیارى از دانشجویان و اساتید آن را چنین مى پنداشتند ـ بالاتر ببرد. جمعى از برجسته ترین اساتید به دانشگاه آورده شدند و واحدهاى بسیارى در هر دو زمینه علوم انسانى و هنر عرضه شد که شامل فلسفه، تاریخ علم و ادبیات مى شد. چیزى نگذشت که من تحت تأثیر استادى قرار گرفتم که در ام.آی.تی بیشترین تحول را در من ایجاد کرد. این شخص جورج دسانتیلانا، فیلسوف و مورخ علم مشهور ایتالیایى بود که پس از سالیان سال تدریس در اروپا به آمریکا آمده بود. دسانتیلانا با امیل میرسون در کوشش براى نقدپوزیتوسیم منطقى همکارى داشت. این دو خواستند فلسفه علمى اى بپرورند که بر «نجات پدیدارها» مبتنى نباشد. راهى که پوانکاره ]در نقد پوزتیویسم منطقى[ پیش گرفته بود و میرسون با او مشاجرات بسیار عمیقى در این باب داشت. تلاش این دو براى اقتباس فلسفه علم بر واقع گرایى بود. یعنى طریقى براى به دست آوردن معرفت در فیزیک که با برخى از وجوه واقعیت وجودى اشیا در مرتبه فیزیکى، مرتبط باشد. اما، دسانتیلانا پژوهشگر نقاد و عمیق فلسفه و علم غربى و استادى بى بدیل در تفسیر کمدى الاهى دانته هم بود.
من درسها و سمینارهاى زیادى با او گذارندم. بیشتر از آنچه در برنامه ما لازم بود، و از چشم نقاد او به اندیشه هاى دکارت، کانت و هگل و همچنین پایه گذاران علم جدید نگریستم. خصوصاً گالیله که دسانتیلانا با اندیشه هاى او به خوبى آشنا بود و بعدها کتاب مهمى درباره او نگاشت. همچنین دسانتیلانا مرا با فلسفه فیثاغورى و محاورات افلاطونى، مابعدالطبیعه ارسطویى، تا سوعات فلوطین و فلسفه قرون وسطى به خصوص با آثار اتین ژیلسون آشنا ساخت که من کمى بعد از این شخصاً با او آشنا شدم. او براى عده معدودى از ما سمینارى در طى یکسال کامل در باب دانته عرضه کرد. سمینارى که چشم اندازى فراموش ناشدنى به عمیق ترین وجوه فلسفه و نمادگرایى مسیحى ما گشود. همچنین دسانتیلانا مرا با ژاک مارتین و جریان نوتومایى هم که آن روزها سربرآورده بود، آشنا ساخت، اما مرا از اینکه مجذوب آن ها شوم بر حذر داشت.
اگر چه دسانتیلانا را نمى شد متفکرى کاتولیک دانست، اما او یک متفکر شکاک اروپایى هم نبود. بلکه بالعکس عمیقاً به ما بعدالطبیعه سنتى و فلسفه عرفانى علاقه داشت و از فراموشى آنها در غرب متجدد متأسف بود. او همچنین علاقه اى جدى به آیین هندو و اندیشه اسلامى داشت و پدرش، دیوید دسانتیلانا یکى از مشهورترین اسلام شناسان ایتالیا بود. عمیق ترین تأثیر او برمن در مطالعه متن در باب آیین هندو و نقد اندیشه جدید غرب بود. در باب آیین هندو، وقتى از او خواستیم که درسى در باب فلسفه هندى به ما بدهد او گفت که بدین شرط این امر را خواهد پذیرفت که ما قبول کنیم که آن را از دهان یکه سوار این حوزه بشنویم. و منظورش از این بیان آثار رنه گنون بود. در واقع دسانتیلانا براى اوّل با مرا با کتابهاى مقدمه اى بر مطالعه آموزه هاى آیین هندو و انسان و صیرورت او بنا بر ودانتاى گنون آشنا کرد که نقشى تعیین کننده در شکل گیرى جهان بینى من در باقى زندگیم داشتند.
من غرق در مطالعات عمیق آثار کلاسیک مهم فلاسفه غرب از دکارت تا آلفرد نورث وایتهد شدم و تقریباً همه آثار فلسفى ایشان را به دقت مطالعه کردم، اما خصوصاً مطالعاتم در آیین هندو روز به روز بیشتر مى شد. من در ارتباط با درسهایى که دسانتیلانا عرضه مى کرد و مستقل از آنها به مطالعه آثار رادها کریشنان که بعدها وقتى رئیس جمهور شد شخصاً با او آشنا شدم و داسکیوپتا و دیگران روى آوردم. بویژه آثار آناندا کوماراسوامى در کنار آثار گنون راهنماى مطالعات من در این زمینه شدند. کوماراسوامى، ما بعدالطبیعه دان یگانه و متاخر، مورخ هنر و مروج مشهور حکمت خالده، و سنت در آمریکا، به معنایى که گنون از این واژه ها مراد مى کرد، سه سال پیش از ورود من به کمبریج در نزدیکى بوستون در گذشته بود. اما هنوز برخى از دانشجویانش در آنجا بودند و من خیلى زود از طریق آنان با همسر او دونالوئیسا کوماراسوامى آشنا شدم. او که پس از مرگ شوهرش در آپارتمان بزرگى در کمبریج و در نزدیکى میدان هاروارد زندگى مى کرد، مشغول آماده کردن آثار شوهرش براى چاپ توسط بنیاد بلینگن بود. پروژه اى که به علت مرگ او هیچ گاه تحقق نیافت. کتابخانه کوماراسوامى که غناى آن از لحاظ آثار مربوط به هنر و فلسفه سنتى غیرقابل توصیف بود، در این خانه قرار داشت. در آنجا هر اثر مهمى در باب اندیشه و هنر و نمادگرایى سنتى هند (هندویى و بودایى)، اسلام، چین، افلاطون و اروپایى قرون وسطى مى جستى، مى یافتى. خود آپارتمان هم با آثارى زیبا در هنر سنتى آراسته بود که اکثراً هندى بودند. اما آثار ایرانى و چینى و ژاپنى هم در میان آنها یافت مى شد. گذشته از آثار کوماراسوامى که همسرش را در فهرست کردن آنها یارى دارم، آثار همه سنت گرایان از خود گنون گرفته تا فریتهوف شووان، تیتوس بورکهارت مارکر پایسن، مارتین لنیگز و دیگران در کتابخانه او وجود داشت. هنگامى که در این کتابخانه بودى گمان مى کردى که واقعاً در عالم سنتى هستى و از کشمکشها و پریشانیهاى عالم جدید، فارغى.
من ساعتها بسیارى را در این کتابخانه گذارندم. شبها و تعطیلات آخر هفته به کتابخانه مى آمدم و تقریباً هر کتابى که درباره پژوهشهاى سنتى مى یافتم، به انگلیسى و فرانسه، مى خواندم. از جمله این کتابها دیگر آثار گنون بود و نوشته هاى شووان و بورکهارت که براى اوّلین بار آنها را مطالعه مى کردم. کشف مابعدالطبیعه سنتى و حکمت خالده از خلال آثار این شخصیتها بحرانى را که چنان آشوب عمیقى در حیات درونى من ایجاد کرده بود فرونشاند. من یقین عقلانى اى به دست آوردم که هرگز از آن پس مرا رها نکرده، بلکه محکم تر شده است. مى توان به زبان رمزى از این ماجرا به سفرى از مشاهده یقین به تجربه وجودى آن تعبیر کرد، یا به زبان اصطلاحات اسلامى که از قرآن اخذ شده است، سفرى از علم الیقین به عین الیقین. یعنى از دانستن یقین به مشاهده تقین و از عین الیقین به حق الیقین یعنى خود حقیقت تقین; از معرفت نظرى به آتش به دیدن آتش و از دیدن آتش به سوختن در آتش، سفرى که سیر زندگانى من را به خوبى توصیف مى کند.
از اینجا به بعد من به یقین مى دانستم که حقیقتى وجود دارد و مى توان به این حقیقت از طریق علمى که به وسیله عقل ـ دل و هم چنین وحى حاصل مى شود، دست یافت. علاقه دوران کودکى من براى تحصیل معرفت، حال دوباره زنده گشته بود، اما در سطحى دیگر که به معناى ناب وجود و کارکرد درونى معرفت در تعبیر سنتى شان، مرتبط مى شد، نوشته هاى سنتى، خصوصاً آن دسته از نوشته هاى شووان که در آنها بر لزوم انجام ممارستهاى معنوى در کنار تحصیل معرفت نظرى تأکیدى مى رود، نقشى اساسى در شکل گیرى جریان زندگى ام، از همان زمان که نوزده ساله بودم تا کنون داشته اند.
حال در کنار این مساله که چگونه مى توان به معرفت نظرى حقیقت رسید، این پرسش وجود داشت که چگونه مى توان این حقیقت را عملا یافت. مطالعاتم مرا از عوالم هندى، افلاطونى و قرون وسطایى به سمت لائوتسه و چائونگ تسه و از آنجا به اسلام و تصوف سوق داد. پس در حقیقت این دایره تکمیل گشت و من به وطن عقلى و معنوى خود بازگشتم اما پس از عبور از عالم متجدد غربى و دیگر سنتهاى عمده اى که در خارج از جهان اسلام و غرب وجود داشتند.
این چرخش و تحول عمده اى که در طى دوران لیسانس در حیات عقلانى من پدید آمد و چارچوب تفکر عقلانى من را یک بار و براى همیشه شکل داد، هرگز این معنا را نداشت که من تحصیلات دانشگاهى ام را کنار بگذارم، بلکه بالعکس، من ترغیب شدم که علاوه بر واحدهایم در علوم، مطالعات فشرده اى در زبان آلمانى داشته باشم و تا حدودى لاتین، یونانى و ایتالیایى یاد بگیرم. همچنین در سالهاى سوم و چهارم دانشگاه در کلاسها و سخنرانیهاى زیادى شرکت کردم که بیشتر آنها در زمینه هنر شرقى بود و در آن زمان توسط یکى از دلباختگان و شاگردان کوماراسوامى، بنجامین رولند، تدریس مى شد. در واقع درسهاى او به نوعى ادامه تعلیمات کوماراسوامى بود. یکى از بزرگترین تعارضات براى من زمانى پیش مى آمد که من از آزمایشگاه دلگیر ام.آی.تی به گنجینه فوگ در خیابان ماساچوست مى رفتم تا اسلایدهاى بزرگترین آثار هنر مقدس مشرق زمین را مشاهده کنم. فراتر از هر بحث نظرى و فلسفى در آنجا مى شد به نحو محسوسى تفاوت میان عالم متجدد و جهان سنت را دریافت. من همچنین مشتاقانه در سخنرانیهاى سوزوکى درباب ذن بودیسم درهاروارد و سخنرانیهاى الکساندر کوایره در هاروارد و ام.آی.تیشرکت مى کردم. کوایره درباره جیوردانو برونو، گالیه، کپلر، آیزاک نیوتن و شالوده هاى فلسفى انقلاب علمى سخن مى گفت. اگرچه من بعداً نسبت به نظر کوایره درباب افلاطون گرایى گالیله، مخالفت پیدا کردم; اما دریافتم عوامل عمیقتر فلسفى و روش شناختى دخیل در انقلاب علمى مرهون بسیارى از سخنرانیها و گفتگوهاى شخصى ام با او هستم. کوایره شم فلسفى و تاریخى فوق العاده اى داشت.
پیش از آنکه سال هاى ام.آی.تی را پشت سربگذاریم لازم است که به تأثیرات مهمى که ارنست لوى بر من گذاشت، اشاره کنم. چنانکه بیشتر گفتم من از سنین کودکى مجذوب موسیقى سنتى ایران بودم. در پدى من به موسیقى کلاسیک غربى علاقه پیدا کردم و در سالهایى که در ام.آی.تی بودم در کتابخانه موسیقى آنجا کار مى کردم. این کار این امکان را براى من فراهم کرد که به بسیارى از موسیقیهاى کلاسیک غربى گوش بدهم و ذائقه من از موسیقى رمانتیک قرن نوزدهم، حتى بزرگترین هنرمندانش مانند بتهوون و برامس به دوره کلاسیک موزارت و هایدن و بعد عقب تر به یوهان سباستین باخ، هندل و یوالدى و بعد باز هم عقب تر به ویتوریا و پالسترنیا گرایش پیدا کرد و در نهایت سرود گرگورى را در یافتم که در آن زمان به تدریج عظمتش براى عموم شناخته مى شد. من تقریباً در تمام طول تحصیلم در کمبریج بلیط فصلى براى سمفونى بستون داشتم و کنسرتهاى زیادى را به رهبرى، سرگیئى کلسویستگى، پیرمونتیوکس و چارلز مانش شنیدم. همچنین من اغلب به نیویورک هم مى رفتم تا اجراهاى آرتور توسکانینى و برونووالتر را بشنوم و در کل به موسیقى کلاسیک غرب در سطوح مختلفش بسیار علاقمند بودم.
من در موسیقى کلاسیک غرب روحى معنوى و الاهیاتى استشمام مى کردم. گویى که این روح پس از دوره رنسانس که دیگر هنرهاى غربى بسیار دنیوى و برون گرایانه شدند به موسیقى کلاسیک پناه آورده بود.
من تا حدودى در موسیقى غربى مطالعه هم داشتم. علاقه شدید من به موسیقى کلاسیک غربى مرا وادار کرد که به دیدار ارنست لوى بروم. ارنست لوى مفسر برجسته سوناتهاى پیانوى بتهوون و نظریه پرداز توانایى در موسیقى بود که در آن زمان در ام.آی.تی موسیقى تدریس مى کرد. لوى علاقه اى به من پیدا کرد و کمى بعد شروع به تدریس فلسفه فیثاغورس موسیقى به من نمود که در پیش از جنگ دوم توسط هانس کیسر و دیگران در آلمان احیا شده بود. لوى واقعاً در این موضوع استاد بود و بر آدمهاى بسیارى تأثیر گذاشت. از جمله ارنست مک کلین، نویسنده کتابهاى متعددى درباره نظریه فیثاغورس و افلاطونى هارمونى نظیر کتاب اسطوره عدم تغییر، پل هندمیث که در آن زمان در دانشگاه ییل استاد بود اما گاه به گاه به دیدن لوى مى آمد تا درباره هارمونیهایى که لوى آنها را اصول واقعیت کیهانى و نه صرفاً موسیقى مى دانست، بیشتر بیاموزد. لوى اغلب مى گفت که معمارى سنتى بر هارمونیهاى موسیقایى مبتنى است و این گفته گوته را که معمارى، تجسم موسیقى است واقعاً درست مى دانست. در یک تابستان ما با یکدیگر به فرانسه مسافرت کردیم و ابعاد دو برج کلیساى جامع چارترز و خود عمارت را اندازه گرفتیم و مطمئن شدیم که مقیاس ها، تناسب هارمونیک دارند. اندازه گیرى هاى ما در پیوست کتاب اتوفون سیمپسون کلیساى جامع عصر گوتیک آمده است.
تأثیرات لوى برمن باعث شد که من به این شاخه از فلسفه سنتى که با شاخه هاى خاصى از علم هم در ارتباط است بپردازم و در سالهاى بعد این مطالعه را در بستر متون و منابع اسلامى دنبال کنم.
سالهاى سال پرداختن من به مساله ارتباط بین دین، فلسفه و علم با این نظریه عمیقاً ریشهوار افلاطونى ـ فیثاغورس هارمونى پیچیده شده است و در عین حال علاقه من به موسیقى کلاسیک غرب خصوصاً در دوره هاى اوّلیه آن کاهش نیافته، بلکه همراه شده است با علاقه اى که نه تنها به موسیقى ایرانى، بلکه عربى، ترکى، هندى و در واقع تقریباً همه صورت هاى سنتى موسیقى از جمله موسیقى فلامینگو و سلتیک دارم. من در طى این سالها به دلایلى تمرینهاى پیانو و سنتورم را رها کردم، اما به شنیدن موسیقى کلاسیک سنتهاى گوناگون ادامه دادم. در عین اینکه فراتر از همه اینها خود را آماده مى سازم تا بتوانم به ما موسیقى سکوتى که افلاطون به آن اشاره کرده است گوش فرا دهم.
انتقال من از ام.آی.تی به هاروارد براى گذراندن دوره فوق لیسانس راحت صورت گرفت، چرا که من پیشتر در بسیارى از کلاسها و سخنرانیهاى هاروارد شرکت مى کردم. من براى تحصیلات فوق، رشته زمین شناسى و ژئوفیزیک را انتخاب کردم، چرا که هنوز تا حدودى نامطمئن بودم که آیا مى خواهم رشته علمى دیگرى غیر از فیزیک بخوانم یا کاملا به سمت فلسفه و تاریخ علم بروم. به هر روى من مى خواستم همان طور که با علمى ریاضى گونه همچون فیزیک آشنا شده بودم با علمى توصیفى چون زمین شناسى هم آشنا شوم. بنابراین با شوق تحصیلات فوقم را در رشته زمین شناسى و ژئوفیزیک با استادان مشهورى، همچون مارلند بیلنیگز و فرانسیس بیرچ که براى دوسال دستیار او شدم، آغاز کردم.
من همچنین به مطالعه بلورنگارى و اقیانوس سنجى پرداختم که سطحى دیگر از زیباییهاى طبیعت را که من از کودکى بدان علاقمند بودم بر من آشکار ساخت. واحد یکساله اى هم در دیرین شناسى داشتیم که به لحاظ عقلى براى من از بسیارى جهات آزاردهنده بود، چرا که عدم تداومهایى که دریافته هاى دیرین شناختى وجود داشت توسط استاد ما کاملا نادیده گرفته مى شد و او آنها را با توسل به فرضیات مبهم و دگرگونى و تکامل توضیح مى داد که هیچ گاه هم آن طور که مثلا مى توان نظریه ترمودینامیک را به پرسش گرفت نمى توانستیم درباب این فرضیات سوال یا بحثى داشته باشیم. من سریعاً دریافتم که داروینیسم بیش از آنکه یک نظریه علمى گشوده بر پرسشگرى و نیازمند اثبات علمى باشد، یک شبه دین است. مطالعه این موضوعات مکمل غور پیشین من در فیزیک شده و در عین حال انگیزه مرا براى اینکه یکسره به تاریخ علم و فلسفه بپردازم قویتر کرد.
علاقه من به تاریخ علم و فلسفه به این جهت نبود که با سیر در تاریخ خطاهایى که در قرون پیشین رخ داده است در ستایش عظمت علم این روزگار شرکت جویم. بلکه علاقه من به این جهت بود که مى خواستم گونه هاى دیگر علم به طبیعت را بشناسم و دلایل این امر را بجویم که چرا علم جدید چنین گسترشى پیدا کرده است. من چیزهایى درباره علم جدید آموخته بودم اما کاملا از چنگال علم زدگى و پوزیتیویسم علمى گریخته بودم و به جاى اینها، چنانکه پیشتر اشاره کردم. منظر فلسفى من با کشف حکمت خالده و مابعدالطبیعه سنتى شکل یافته بود. بدین تربیت حتى در زمانى که در دانشکده زمین شناسى بودم، شروع به اخذ واحدهایى در تاریخ علم با برنارد کوهن کردم و در سال 1956 پس از دریافت درجه تخصص در ژئوفیزیک و زمین شناسى به سمت تاریخ علم و دانشکده آموزشى اى رفتم که جورج سارتن آن را تأسیس کرده بود. جورج سارتن بازنشسته شده بود، اما هنوز در کتابخانه وایدنر دفترى داشت و مجله انجمن تاریخ علم، (Isis)
را از آنجا منتشر مى کرد. من بسیارى از اوقاتم را با سارتن که متخصص بزرگى در علوم اسلامى بود مى گذارندم و با آنکه تفسیر پوزیتیویستى او از تاریخ علم را قبول نداشتم مى خواستم رساله دکترى ام را به راهنمایى او بنویسم. وجهه تحقیقاتى بسیار برجسته او، براى اینکه مرا جذب خود سازد کافى بود. اما پیش از آنکه پروژه رساله دکترى ام را آغاز کنم، سارتن درگذشت و کارمن بیشتر به هدایت برناردکوهن، هامیلتن گیب و هرى ولفسن انجام گرفت. البته بیشتر آن کار نتیجه مطالعات خود من بود و در مطالعاتم، بهره کاملى از کتابخانه بى همتاى وایدیز بردم، بدانگونه که تمام زیر و بم کتابخانه را مانند اتاق خواب خود مى شناختم.
دانشکده تاریخ علم دانشکده کوچکى بود، اما دانشجویان بسیار برجسته اى داشت و خیلى از آنها مانند آلن دبیوس، اوِرت مندلسن، شیگریو ناکایاما و جورج با سالا در زمینه هاى تخصصى خودشان محققان سرشناسى شدند. ما دیدگاه هاى بسیار متفاوتى درباره فلسفه علم و روش شناسى مطالعه تاریخ علم داشتیم. من در آنجا تنها کسى بودم که کارم را بر علوم اسلامى که پس از مرگ سارتن در هاروارد متخصصى نداشت، متمرکز ساخته بودم. سارتن پیشتر فقط یک محقق مسلمان دیگر را آموزش داده بود; یعنى آیدین ساییلى مورخ مشهور ترک در علوم نجوم اسلامى که پیش از جنگ جهانى دوم از طریق دولت ترکیه به هاروارد فرستاده شده بود تا تاریخ علم را نزد اساتید مشهور بیاموزد.
آیدین ساییلى این بخت را داشت که مطالعاتش را زیر نظر سارتن تکمیل کند، اما من مجبور شدم که از منابع متفاوتى بدین منظور استفاده کنم. من تاریخ عمومى علم را با کوهن، فلسفه و کلام اسلامى را با ولفسن و تاریخ و تمدن عمومى اسلام را با گیب خواندم. همچنین من به مطالعاتم در فلسفه جدید ادامه دادم و به عنوان یکى از چهار حوزه اى که براى آزمون دکترى لازم بود، هگل را انتخاب کردم.
دانشکده فلسفه هاروارد در آن روزها کاملا نسبت به زمان وایتهد و ویلیام هوکینگ عوض شده بود. پوزیتیویسم در حال غلبه یافتن بود و حتى بسیارى بودند که مى خواستند مجسمه رالف والدو ارسون از داخل دانشکده فلسفه که نام او را بر خود داشت، برداشته شود. استادان بسیارى به وضوح مى گفتند که فلسفه از کانت آغاز شده است و پیش از او چیز جالبى در فلسفه یافت نمى شود. این اصلا آن چیزى نبود که من در جست و جویش بودم با این حال دو واحد در فلسفه جدید اروپایى در دانشکده فلسفه گرفتم و البته بیشتر واحدهایم را درباره افلاطون و ارسطو گذارندم.
اصلى ترین مایه پیوند من با دانشکده فلسفه ولفسن بود که زباندانى بسیار برجسته خصوصاً از حیث زبانهاى مربوط به دوران کلاسیک یعنى عربى، عبرى، لاتین و یونانى بود و شم فلسفى و کلامى بالایى هم داشت. من در کلاسهاى او درباره فیلون، آباى کلیسا و اسپینوزا شرکت مى کردم و از آنجا که او یکى از مشاوران اصلى رساله من بود زمان زیادى را با او مى گذارندم. موضوع رساله من نظر متفکران اسلامى درباره طبیعت بود و نفس مى توانست در بسیارى از بخش هاى آن کمک قابل توجهى به من بکند، خصوصاً بخشهایى که مربوط به ابن سینا بود ولفسن نه تنها سنت هاى فلسفى یونانى، اسلامى، یهودى و قرون وسطاى مسیحى را به جد مى گرفت، بلکه آنها را تنها جریانهاى اصیل فلسفى به حساب مى آورد و فلسفه هاى جدید اروپایى را یا نهرهایى منشعب از آن دریاچه اصلى مى دانست یا طغیانهایى که در عدم فهم ریشه داشتند. او نه فقط در باب فلسفه هاى سنتى حوزه مدیترانه اى، بلکه درباره شیوه هاى مطالعه در باب آنها به گونه اى که هم به فهم درست آنها بینجامد و هم با ملاک و معیارهاى غربى در تحقیق همخوانى داشته باشد، مطالب بسیار به من آموخت. ولفنس نسبت به چرخشى که در مطالعه فلسفه در دانشکده روى داده بود، نقاد بود و از رویکرد من نسبت به آنچه در آنجا مى گذشت، کاملا حمایت مى کرد.
برنارد کوهن محقق برجسته اى در باب نیوتن، بنجامین فرانکلین و انقلاب علمى بود، اما علاقه بسیار به علوم اسلامى پیدا کرده بود. او سواى اینکه به من رهیافتى نظام مند براى مطالعه تاریخ عمومى علم در غرب آموخت که مکمل تحلیلهاى درخشان فلسفى سانتیلانا در ام.آی.تی شد به واسطه ریاستش بر دانشکده پس از مرگ سارتن، آرشیوهاى سارتن و یادداشتهاى گسترده کتابشناختى اى را که او درباره علوم اسلامى گرد آورده بود، برمن گشود. او همچنین شخصاً مخالف پوزیتیویسم فلسفى حاکم بر بسیارى از فلاسفه و مورخان علم آن روز بود و مرا تشویق مى کرد که سعى کنم بر پایه دیدگاه هاى خود او به تحقیق در علوم اسلامى بپردازم.
سومین شخصى که مطالعات من در آن زمان تحت اشراف او انجام شد، گیب بود. گیب اسلام شناسى انگلیسى بود و بسیارى او را بزرگترین اسلام شناس مى دانستند که تا کنون جهان انگلیسى زبان به خود دیده است. او پس از شکست تهاجم انگلیس و فرانسه به کانال سوئز که با آن مخالف بود از آکسفورد به هاروارد آمد. زمانى که گیب به کمبریج برآمد، تعدادى از دانشجویان دکترى اش و جمع دیگرى را که گرد او بودند، با خود آورد. به لطف گیپ، هاروارد بهترین برنامه مطالعات اسلامى در آمریکا را داشت و بسیارى از دانشجویان در سمینارهاى او شرکت مى کردند که برخى از آنها بعداً محققان مشهورى در مطالعات اسلامى شدند.
از جمله، لئورناردبیندر، ویلیام پالک، ایرا لاپیدوس، مالکوم گیر، روبرت حداد، استوارت کرى والش، صدرالدین آقاخان، قیصر فرح، مارشال هودمون، منوهیم میلسن، جیمز گویتزیک، عبدالحى شابان، یوسف ایبیش و بسیارى دیگر. البته تعداد کمى از آنها به علم و فلسفه اسلامى علاقمند بودندو بیشتر در زمینه هاى تاریخ اسلام و نهادهایى که گیب درباره آنها سمینارهاى عمیقى برگزار مى کرد، کار مى کردند. او با صحبت همواره از تحقیق محض، اما همراه با همدلى، بهترین گونه شرق شناسى غربى را نمودار مى ساخت. ما با هم مشاجراتى درباره برخى از موضوعات مهم خصوصاً در باب اهمیت تصوف در تاریخ اسلام داشتیم و من گمان مى کردم که مى توانم در این موضوع نظر او را تغییر دهم. تغییرى که بعداً در مقدمه اى که او به خواست خودش بر کتاب، مقدمه اى بر نظریه هاى جهان شناسى اسلامى نوشت، مشهود شد.
این کتاب در واقع متن بازنگرى شده رساله بن بود که دانشگاه هاروارد آن را در سال 1964 به چاپ رساند. اما من از گیب چیزهاى بسیارى هم درباره روشهاى غربى تحقیق درباب اسلام و خصوصاً ملاحظات برجسته اى در باب پویایى تاریخ اسلام آموختم.
گیب در عربى کلاسیک هم واقعاً استاد بود. پس از وقفه اى طولانى که از زمانى کودکى من در یادگیرى عربى افتاده بود در هاروارد دوباره شروع به یادگیرى عربى کردم. گیب سمینار پیشرفته اى درباره مقدمه «ابن خلدون» و شعر عربى داشت که شرکت در آن لذت بخش بود. من در این حوزه مرهون اویم. اگر چه مجبور بودم متون فلسفى عربى را در هاروارد به تنهایى بخوانم، البته گاهى ولفسن به من کمک مى کرد. پس از بازگشت به ایران من به مطالعه متون فلسفى عربى نزد اساتید سنتى ادامه دادم تا توانستم تسلطى جدى بر آنها پیدا کنم.
تنى چند از دیگر اساتید هاروارد بودند که بر مسیر تحولات فکرى من اثر گذاشتند و در اینجا باید به آنها اشاره کنم; از جمله ورنریگر که نظر او درباره «پایدیا» به عنوان اساس فرهنگ یونانى و دیدگاههایش در باب اندیشه اوّلیه مسیحى براى من بسیار جذاب بود. پس از او آرتور ناک که آدم نسبتاً غریبى بود و اندیشه هلنى را درس مى داد. او متخصص در زمینه هرمسى گرمى و محقق برجسته اى در باب یونان بود که من برخى از واحدهایم را با او گذارندم. او یکى از ممتحنین امتحان دکترى من شد. بنجامین رولند هم بود که همچنان درسهاى روشنگرى در باب هنر شرقى در گنجینه فوگ مى داد و حال ما دیگر دوستان خوبى شده بودیم، دوستى اى که حتى پس از بازگشت من به ایران نیز ادامه یافت.
من همچنین طبیعتاً با همه کسانى که در حوزه ایران شناسى کار مى کردند، پیوند نزدیک داشتم. در این میان مشهورتر از همه ریچارد فراى بود که من حتى پیش از آنکه به هاروارد بیایم با او دوست بودم. من هرگز واحدى را با او نگذارندم. اما زمانى دستیار او در تدریس بودم و ما گفتگوى نظرى بسیارى با یکدیگر داشتیم. من در 1955 دستیار او بودم و از همین زمان تدریس من شروع شد. کارى که تا امروز ادامه یافته است، همچنین در خانه کیرکلاند، استاد راهنما شدم. این کار تا زمانى که در هاروارد بودم ادامه داشت. دوستى من و فراى حتى پس از ترک هاروارد ادامه داشت و وقتى او مدیر مؤسسه آستایى آرتو آپهام پوپ در شیراز شد بسیار همدیگر را ملاقات مى کردیم.
محقق مستقل دیگرى نیز به نام اریک شرو، در بود که با مجموعه هنر اسلامى گنجینه فوگ همکارى داشت و در زمینه هنر و تمدن اسلامى بسیار صاحب نظر بود. تا زمان مرگ او دوستى صمیمانه اى بین ما وجود داشت و من از طریق او، به طور مستقیم یا غیرمستقیم با دیگر محققان این زمینه از جمله ریچارد ایتنگهاوران، آشنا شدم.
باید نکته اى هم در باب هنرى کسینجر بگویم که در آن زمان در هاروارد استاد بود ـ من به دلیل بى اعتنایى اى که در آن زمان نسبت به اندیشه هاى سیاسى داشتم، نه به هیچ کدام از واحدهایى که او عرضه مى کرد علاقه داشتم و نه در هیچ کدام شرکت کردم. اما او مدیر برنامه اى تابستانى بود که در آن، نویسندگان، استادان و فعالان مشهور سیاسى و اجتماعى خارجى در تابستان به هاروارد دعوت مى شدند. من در اجراى دو برنامه تابستانى دستیار او بودم. در این زمان رابطه نزدیکى میان ما وجود داشت و من در باب مشاجرات فرهنگى و عقلانى شرق و غرب با او بحثهاى بسیارى کردم. زمانى که او مشاور امنیت ملى و بعد وزیر دولت شد، من به ایران بازگشته بودم. در جریان دیدارهایى که او از ایران داشت، من از او دورى مى گزیدم، چرا که نمى خواستم در مشاجرات سیاسى داخل شوم، اما در طى دیدارهاى بسیارى که او از ایران کرد، یکبار همدیگر را ملاقات کردیم و دوباره همان بحثهاى نظرى گذشته را پى گرفتیم.
این برنامه تابستانى باعث شد که من بسیارى از شخصیتهاى خارجى از جمله برخى از فیلسوفان خارجى را بشناسم. برخى از اینان بعداً شهرتى پیدا کردند. مانند جلال آل احمد که در آنجا فکر اولیه کتاب غربزدگى را عرضه کرد که بعداً به علت آنکه کتاب به کشمکشهاى میان جهان اسلام و غرب مى پرداخت تأثیر زیادى بر انقلابیون ایران در دهه هفتاد گذاشت. او در بسیارى از مقولات تحت تأثیر اندیشه مارکسیستى قرار داشت و به این جهت با او در ارزیابى بسیارى از مسائل مهم از جمله گفتگوى فلسفى ـ فرهنگى شرق و غرب اختلاف داشتم، اما با این حال ما دیدگاه هاى بسیارى را با هم مبادله کردیم که برخى از آنها در کتاب او انعکاس یافت.
در نهایت، در هاروارد برخى از مواجهه هاى کوتاه بین من و برخى از شخصیت هاى بسیار برجسته در زمنیه هاى گوناگون صورت گرفت که بر من اثر گذاشت. از جمله والتر گروپیوس، مؤسس مدرسه با وهاوس که در آن زمان در کمبریج اقامت داشت و من با او بحثهایى درباره فلسفه معمارى و تقابل معناى انتزاع در هنر اسلامى و هنر جدید داشتم و استاد ژاپنى ذن، شى نى شى هیساماتسو، که سخنرانیهاى او درباره ذن یادآور درسهاى سوزوکى بود و به من بسیار کمک کرد که دانش اندکم را در این زمینه که شاخه بسیار مهمى از آیین بودا در ژاپن هست و در آن زمان علاقه بسیارى از متفکران غربى را به خود جلب کرده بود، تعمیق بخشم.
همچنین در ایامى که در هاروارد بودم پیوند نزدیک و علاقه بسیار به اندیشه کاتولیک پیدا کردم که از ام.آی.تی و مواجهه من ما ژاک ماریتین آغاز شد. من واحد یکساله اى را در تاریخ و تمدن اروپاى قرون وسطى که توسط چارلز هولت تایلر تدریس مى شد گذارندم و در این زمینه و به خصوص در فلسفه قرون وسطى آثار بسیارى را مطالعه کردم. از جمله; نوشته هاى موریس دوولف، فرناند فن استین برگن. خود ماریتین و به خصوص کتابهاى اتین ژیلسون که بعداً با او دو ستى پیدا کردم بویژه وقتى
که به عنوان یکى از اعضاى هیأت برگزار کننده کنگره اى که در باب قرون وسطى بود انتخاب شدم. او هم استاد متون فلسفى بود و هم در سنت فلسفى اى ریشه داشت که با فلسفه اسلامى مشابه بود. ژیلسون در جهان ایمان مى زیست نه شک و موفقیتهاى بزرگ او در احیاى فلسفه تومایى در قالبى معاصر به تلاشهایى که من بعداً براى احیاى فلسفه اسلامى به زبانى معاصر اما همچنان وفادار به ماهیت سنتى اش انجام دادم، کمک بسیار رساند.
کریستوفر داوسون مورخ برجسته کاتولیک هم در آن زمان در هاروارد تدریس مى کرد و به من یارى کرد تا فهم بهترى از اروپاى قرون میانه به دست آورم. البته ارتباط من با متفکران کاتولیک فراتر از محدوده هاروارد مى رفت.
من شروع به خواندن آثار اریک گیل و ایجاد رابطه با کسانى کردم که در بریتانیا مانند گیل مى کوشیدند تا فلسفه هنر مسیحى را احیا کنند. رابطه اى که تا به امروز ادامه دارد. همچنین در 1957 در کنفرانسى شرکت کردم که در تیوملیلین مراکش و در یک کلیسایى کاتولیک برگزار شد و درباره ارتباط میان اسلام و مسیحیت بود. در اینجا بود که من براى اوّلین بار با لویى ماسینیون و لوییس گارد، آشنا شدم. در متفکر بزرگ کاتولیک که بزرگترین اسلام شناسان فرانسه هم بودند. ارتباط من با هردوى اینها تا زمان مرگشان تداوم یافت. و خصوصاً گارده سالهاى سال به بحثهاى فلسفى و کلامى اش با من در موضوعات مختلف و به خصوص فلسفه تطبیقى و عرفان ادامه داد. کنفرانس تیومیلین اوّلین کنفرانس درباب گفتگوى میان ادیان از جنبه ابعاد کلامى و فلسفى شان بود که من در این چهل سال در آن شرکت داشتم. هم چنین در تیومیلین با فیلسوف مشهور دانشگاه پیل نورتروپ آشنا شدم که بحثهاى او در باب فلسفه شرق و غرب موضوعات فلسفى مهمى را در ذهن من برانگیخت; موضوعاتى که در بحث از فلسفه به گونه اى جهان شمول دخلیند.
به لحاظ آشنایى اولیه من با فرهنگ فرانسوى و علم من به این زبان، چندان غیرمنتظره نبود که بیشتر ارتباطات من با عالم عقلانى قاره اروپا به فرانسه و بخشهاى فرانسه زبان سوییس و شمال آفریقا محدود مى شد. در طى سالهایى که در هاروارد بودم گاهى در اروپا مسافرت مى کردم و خصوصاً به اسپانیا، ایتالیا، بریتانیاى کبیر، سویس و فرانسه رفتم، اما روابط فکرى من با فرانسه برقرار بود و اغلب براى شرکت در سخنرانیها و دیدار با فلاسفه و محققان به سوربن مى رفتم. از جمله کسانى که در سالهاى بعد با آنها دیدار و گفتگو داشتم، لویى ماسینیون بود که من در گرماگرم جنگ الجزایریها براى استقلال و کمى قبل از مرگش در پاری

/ 0 نظر / 38 بازدید