به روستای حقیقت کجا توانم رفت؟

غزلی تازه از محمدحسینی باغسنگانی 
::
قلندران همه رفتند و مانده هوهویی 
خزیده اند سواران یکی یکی سویی

سوار آخر از آواز مرگ باز نگشت 
تو نیز مرده ای و فکر می کنی اویی 

نه ابر چشم سفیدی، نه انتظار دلی 
نه بوی باد و درختی، نه جاری جویی

نمانده چیزی از انسان به آسمان سوگند 
در آفتاب کمت پهن کرده زیلویی 

به روستای حقیقت کجا توانم رفت؟ 
گرفته است دلم را خیال گیسویی

................................................
اردیبهشت نود و سه


/ 1 نظر / 24 بازدید
زادچهر

درود بر شما بزرگوار وبلاگ تاریخ و دانستنی های ناب ایرانمان به روز شد با انبارهای تاریخی و شگفت انگیز ایلام. سرافرازمان کنید.