Aatashi17.jpg

 

مرگ "آتشی" را سرود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دكتر صبورالله سياه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

بوسه ها

 

نازنين! انترنت هم بلاي جان شده. ده گذشته مردم به آساني نميتانستن يا نميخاستن خبر بدي ره به کس بشنوانن. مگر پيک سياهزبان انترنت هم خداناترس اس، هم آدم_ناترس. مثلن يکي و کوتاه ميگه: "ناديا انجمن کشته شد"، "منوچهر آتشي مرد" و ....

 

باور کو ده اي روزها آدم نميتانه از ترس چشم به چشم شدن با بربادي ده چار گوشهء جهان، پيش تلويزيون بشينه، يا به انترنت روي بياره. کور شديم و نه ديديم و نه شنيديم که کس گفته باشه: "سر چشم اهريمن ابروس". تا چشم کار ميکنه بيگناه زير بم و آتش کشته ميشه و آه شانه هم کس نميشنوه. جايي که حال حاضر ده تيررس تفنگ يا نشانگاه توپ و تانک اهريمن نيس، يا سونامي تباهش ميکنه يا کاترينا. اينا نباشن، آتشسوزي، توفان، خشکابي و زلزله بلا واري از آسمان نازل ميشن، و اگه اي مصيبتا هم کم باشن، بي آبي، بي ناني، بيماري و هزار آفت کشندهء ديگه مانند تهمتهاي سياسي هميشه آماده اس تا به سرنوشت فرزنداي آدم چسپانده شوه و راه مرگ شانه به آساني و ارزاني هوار بسازه.

 

يگان بار ده دلم ميگرده که جهان، گوانتانامو شده و سلولهايش نامهاي آشنا دارن: آسيا، اروپا، افريقا، آستراليا و امريکا. ده اي زمانهء آتشي تر از "روزگار دوزخي آقاي اياز"، عزراييل بدبخت با ديدن گراف کشته ها گيج و گول مانده و عزازيل بيچاره با تماشاي آدمچهره هاي آدمکش.

 

زندانياي بدبخت که به جاي ديوالها، ميله ها و سيمهاي خاردار، با نوار پيچاپيچ مرزهاي بي ارزشتر از "ديورند" از همديگه جدا شدن، نه پاي گريز دارن و نه دست ستيز. و زندانباناي چارچشم از تيرکشهاي کاخ سفيد هر شام با زبان تفنگ بري زندانيا لالايي انگليسي ميخانن. بدا به حال کسي که پس از شنيدن ترانهء شامگاهي بيدار بشينه. تروريزم که شاخ و دم نداره! هر کس که فرمان ناتو ره نپذيره، بيهوده زنده اس. بس خلاص.

 

و آتشي ده چنين روزگاري "اسپ سفيد وحشي" خوده به ميدان "خدا و راستي ادبيات" ايلا کد و خودش پياده به مهماني مرگ رفت.

 

امروز از سر دلتنگي زياد تلفون کدم. ميخاستم مثل انترنت بدشگون که بلاي جان شده، رسانندهء همي خبر ناخوشايند باشم. خوشبختانه، خانه نبودي. باز هم تلفون ميکنم. اگه گوشي ره ورداري، حتمن اندوه درشت خوده از سيم نازک تلفون گذر ميتم. و اگه نباشي، ميرم و بريت ايميل نوشته ميکنم. دلم ابر کده.

 

اگه به سايت فارسي بي بي سي ميري، نيازي به خاندن دنبالهء گزارش نيس. فايده نداره. ده همو چن خط اول ديده ميشه که منوچهر آتشي پس از چاشت امروز يکشنبه بيستم نوامبر 2006 ....

 

ازو کده، برو شعر "خنجرها، بوسه ها، پيمانها" ره از سر بخان. يادت اس؟ "اسب سفيد وحشي‌" يادت اس؟ اسپ سفيد وحشي چطو ياد آدم ميره؟

 

س س

ريجاينا، 20 نومبر 2005

 Atashi7.jpg

خنجرها

 

سپيده که سر بزند

نخستين روز روزهاي بي تو

آغاز ميشود

 

نازنين! ديروز نيافتمت. امروز بريت ايميل نوشته ميکنم. ميخاستم بگويم، درست بيست و چار سات پيش، منوچهر آتشي با مرگ آشتي کد. باور دارم که صدها نفر ده افغانستان و برونمرزا ده سوگش زمزمه کده باشن: "اسپ سفيد وحشي! اسپ سفيد وحشي! اسپ سفيد وحشي!"

 

اگه نادرست نگفته باشم، ما آتشي ره از زبان دکتر رضا براهني شنيديم و شناختيم. گر چه کتاب اولش، "آهنگ ديگر"، پنج سال پيش از "طلا در مس" چاپ شده بود و کتاب دومش، "آواز خاک" تقريبن همزمان با "طلا در مس" به دست مردم رسيد. البته پسانا کتابايش زياد چاپ شد: "ديدار در فلق" 1969، "بر انتهاي آغاز" 1971، "وصف گل سوري" 1991، "گندم و گيلاس" 1992، "زيباتر از شکل قديم جهان" 1997، "چه تلخ است اين سيب" 1999، "حادثه در بامداد" 2000، "باران برگ ذوق" 2001، "خليج و خزر" 1992، "اتفاق آخر" 1993، "بازگشت به درون سنگ" 2003، "غزل عزلهاي سورنا" 2004 و دو يا سه کتاب ديگه که ناماي شانه نميفامم.

 

پيشتر ميخاستم"مه" بگويم، ناق "ما" به زبانم آمد. زمانه خراب شده، بهترس به کار ديگرا و آغاز آشنايي شان با شاعر "اسپ سفيد وحشي" کاري نداشته باشم. مه خودم منوچهر آتشي ره ده بهار سيزده پنجاه و هفت (1978)که اتفاقن سال نجابت طلايي اسپ بود، از "طلا در مس" يافتم. از همونجه که ميگفت: "سالهاي سي و هشت و سي و نه بود و هر دو سال، سال اسپهاي نجيب بود، گرچه زمانه سخت نانجيب بود. سال اسپهاي نجيب بود و از در وديوار بر سرم اسپ ميباريد..."

 

البته، اي قسم يافتن هم سود داشت و هم زيان. سودش خو مالومدار روز واري روشن اس، زيانش اي بود که نقد آتشي ره ميفامدم ولي کتاباي شعر شه نديده بودم. بايد شرمسارانه بگويم که منوچهر آتشي ره به شيوهء سرچپه شناختم: نقد شعرهاي نديده و نخوانده شاعره دانه دانه از زبان دکتر براهني گروگان گرفته بودم.

 

يادم نيس ده همو سال اول آشنايي از کي شنيدم که منوچهر آتشي چپي اس. اي گپ وادارم ساخت که بايد کتابايشه پيدا کنم. عبدالله فضلي گفت: کتابخانهء پوهنتون تنها سه گزينهء آتشي ره داره.

 

فراموش کدم ميگفتم ده 1978 سه همصنفي ايراني داشتيم: سپيده، مهران و بهمن. سپيده دختر درسخوان و آرام بود. از مهران و بهمن چه بگويم؟ منوچهر آتشي ره چي ميکني، که اونا از شاعراي فارسي تنها ناماي حافظ و سعدي ره صداي دهل واري از دور شنيده بودن. باز خانهء بهمن آباد که به جواب سوالاي تکراري مه يک روز به سپيده اشاره کد و گفت: "از ايشون بپرس!". سپيده گفت گرچه شاعري به نام منوچهر آتشي را نميشناسه اما پس از رخصتي تابستاني "کتاباي ايشون رو" با خود از تهران خات آورد.

 

رخصتي تابستاني گلوله واري آمد و رفت. سپيده، مهران و بهمن از ايران برنگشتن. يکسال بعد، کسي ده پوهنتون به ديدنم آمد و گفت: صبور استي؟ همصنفياي ايرانيت چن تا کتاب و مجله بريت روان کدن.

 

پاکته گرفتم. کدام کتاب ديده نميشد. همش پنج يا شش شماره مجلهء "تماشا" بود. حدس زدم که مجله ها ده بارهء منوچهر آتشي چيزايي خات داشتن. از روي چي حدس زدم؟ از استاد واصف باختري شنيده بودم که آتشي ده دوران شاه صفحهء ادبي نشريهء "تماشا" ره پيش ميبرد.

 

باز فراموش کدم و بايد پيشتر ميگفتم: يک روز که نوذر الياس و مه رفته بوديم کتابخانهء عامه کابل به ديدن حيدري وجودي، کمي پسانتر استاد باختري هم آمد، ده بارهء مولانا جلال الدين گپ زد و ده آخر به جواب سوالاي ما، از نقش آتشي ده حزب توده و مجلهء "تماشا" ياد کد. استاد باختري ده وخت خداحافظي از نوذر الياس پرسيد: تازه چه سرودي؟ او همو مثنوي مشهور "مزد ما را نيش گژدم ميدهي" خوده خاند. خدا زنده داشته باشه هر دوي شانه، با شعر و با ترانه و با غزلهاي شان.

 

از "تماشا" چن عکس بسيار جالب رضا شاه پهلوي، فردين، آذر شيوا، آتشي، بابا چاهي، و چار يا پنج نوشته به قلم آتشي يافتم: "جغرافياي شعر"، "با علي باباچاهي آشنا شويد"، "نگاهي به هشت کتاب سهراب سپهري"، "قصهء شهر سنگستان و شعرهايي که از زبان جان ميگيرد و به زبان توان ميدهد"، "سوررياليزم چيست؟" و ...

 

امروز که درست بيست و شش پاييز ازو "تماشا"ي رضا شاهي ده پوهنتون ميگذره، همه نوشته ها و عکساي سياه و سفيد جواني منوچهر آتشي و علي باباچاهي ده پيش رويم اس. ميفامي يکي ازي عکسا هم ده انترنت پيدا نميشه.

 

اگه خاسته باشي مقالاي تماشا ره يا به شکل فوتوکاپي يا تايپ شده روان ميکنم. اينه، يک عکس جواني آتشي ره بريت ايميل ميکنم. ببين چقه شباهت داشت به سلام سنگي!

 

س س

ريجاينا، 21 نومبر 2005

Aatashi2.jpg

 

پيمانها

 

سپيده که سر بزند

نخستين روزهاي بي مرا آغاز خواهي کرد

مثل گل سرخ تنهايي آه خواهي کشيد

به پروانه ها خواهي انديشيد و به شاخهء سدري

که سايه نينداخته بر آستانه ات....

 

نازنين! ايميلت نرسيد. مثلي که ديروز اصلن کمپيوتر ته روشن نکدي. تلفونه هم جواب نميتي. زنگ تير ميشه، کسي گوشي ره نميورداره. خيريت باشه. پريشانت استم.

 

چي ميگفتم؟ هان! گپ سر زندگي آتشي بود. امروز ميخاستم از پيوند منوچهر آتشي و افغانستان بگويم. آيا گاهي فکر کدي که چرا شعرهاي اي شاعر ده بين افغانا هم هواخاه داره؟ آيا خبر داشتي که شعر يکي از آهنگاي دکتور صادق فطرت ناشناس از منوچهر آتشي اس؟ آيا ميفاميدي که يک شاعر جوان افغان دلبستگي و همانندي جالبي با ديد و دريافت آتشي داره؟ و يگان گپ ديگه ده بارهء چن شاعر و داستاننويس افغان که نام گرفتن شان بي مناسبت و "بي جنجال" نخات بود...

 

يک قصهء ديگه بريت بگويم. چن ماه پيش رفته بودم ونکوور، خانهء استاد آصف آهنگ. چي يک کتابخانهء بزرگي داره! شايد ده افغاناي باشندهء کانادا کسي اوقه فلم ويديو، کست موسيقي، و دي وي دي نداشته باشه که او کتاب داره.

 

استاد آهنگ پرسيد: "از کتاباي تازهء شعر چي خاندي؟" ميفاميدم که از شعر نو چندان خوشش نميايه. اي گپه، چند سال پيش، کاوه آهنگ ده مورد پدرش برم گفته بود. گفتم: "قصهء سنگ و خشت" از محمد کاظم کاظمي، "ماه هزارپاره" از محمد شريف سعيدي، و "من ناله مينويسم" از محمد عاقل بيرنگ کهدامني و ..."

 

او گفت: "باش يک کتاب بريت بتم که پر اس از نظريهء تمام شاعراي مشهور فارسي ده بارهء غزل. نام کتاب اس: از پنجره هاي زندگاني".

 

نام کتاب پيش ازي که مره بيندازه به ياد حکيم سنايي غزنوي و همو شعر معروفش، ميفامي به ياد کي انداخت؟ به ياد غوث عندليب. او ديروز هم تلفون کده بود و ميگفت: "عرس سنايي ده تورنتو برگزار ميشه، و نوشته تو هنوز نرسيده." تا خاستم يکي دو بگويم، عندليب گفت: "اگه عرس ازرا پاوند يا آلن گينسبرگ ميبود، خو حتمن نوشته ميکدي! تره والله اگه ايقه تنبلي کني. بگي يک چيز نوشته کو."

 

خوب شد يادم آمد. حالي که طعنهء ازراپاوند و آلن گينسبرگه شرمسارانه شنيدم، حتمن نوشته ميکنم: "جهان بي سنايي مباد!" و همو شعر معروفش:

 

"اي چشم و چراغ زندگاني/ وي شاهد و شمع آسماني/ بختت ازلي و تا قيامت/ صافي به طراوت جواني/ حسن تو چو آفتاب و آنگه/ فارغ ز اشارات نشاني/ نظاره بسي است آن دو رخ را/ از پنجره هاي زندگاني"

 

نازنين! ببين که گپ از پيش مه کدام سو رفت. ده کجا و درختا کجا؟ "پنجره هاي زندگاني" ره که واز کدم، چشمم به يادداشت منوچهر آتشي افتاد: "من شاعر غزلسرايي نيستم. در غزل فقط تفنن ميکنم و هيچ کوشش مشخص ندارم که غزل را به عنوان زبان قابل گسترش مطرح کنم. چيزي که هست، غزل يک زبان عام عاطفي ديار ماست و هر شاعري با آن آشنا باشد، در لحظه هايي، وسوسه سرودن آن به دلش مي افتد. من غزل نسبتاً زياد دارم و در فاصلهء کارهاي جدي، در فراغتهاي آگنده از غم غربتهاي خاص، آنها را مينويسم و هرگز ادعاي خوب و عالي بودن آنها را ندارم." (صفحهء 89 ديباچهء "از پنجره هاي زندگاني"، برگزيدهء غزل امروز ايران، به کوشش محمد عظيمي، انتشارات آگاه، پاييز 1990)

 

از خود پرسيدم: پس غزل آهنگ مشهوري که ناشناس خانده هم تفنن اس؟ يادت آمد کدام آهنگه ميگم؟ البته مه بسته غزله به حافظه ندارم اما قول ميتم که سبا بريت از روي کتاب تايپش کنم.

 

فعلن شعر "خنجرها، بوسه ها، پيمانها" ره به خاهش مه يکبار ديگه بخان:

 

اسب سفيد وحشي‌

بر آخور ايستاده گرانسر

انديشناک سينهء مفلوک دشتهاست‌

اندوهناک قلعهء خورشيد سوخته ‌است‌

با سر غرورش‌، اما دل با دريغ‌، ريش‌

عطر قصيل تازه نميگيردش به خويش‌

 

اسب سفيد وحشي، سيلاب دره ‌ها

بسيار از فراز كه غلتيده با نشيب‌

رم داده پرشكوه گوزنان‌

بسيار با نشيب‌ كه بگسسته از فراز

تارانده پرغرور پلنگان‌

 

اسب سفيد وحشي‌، با نعل نقره‌ وار

بس قصه ‌ها نوشته به طومار جاده ‌ها

بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها

خورشيد، بارها به گذرگاه گرم خويش‌

از اوج قله بر كفل او غروب كرد

مهتاب‌، بارها به سراشيب جلگه ‌ها

بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد

كهسار، بارها به سحرگاه پر نسيم‌

بيدار شد ز هلهلهء سم او ز خواب‌

 

اسپ سفيد وحشي اينك گسسته ‌يال‌

بر آخور ايستاده غضبناك‌

/ 6 نظر / 9 بازدید
نوري

جناب حسينی عزيزتر از جان. چند کرت خواندم وباز خواندم و لذت بردم عجيب است اين نبشته از هم وطن عزيزم جناب سياه سنگ که متاسفانه توفيق آشنايی با جناب شان را نداشته ام و خوب است همين جا برای ايشان پيغامی بگذارم. که سلام ای دوست اجازه می فرماييد اين نبشته سرشار از شيوايی و زيبايی را در وب نا چيز خود درج کنم . و باری تشکر وسپاس جناب حسينی که منبع خير شده ايد. از ارسال برنامه دوم جهانی تشکر و احترام به شما و دست مريزاد

صبورالله سياه سنگ

همايون نوری بسيار زياد عزيز سلام! از پيام زيبای تان جهانی سپاس. نيز تشکر ميکنم از دوست بزرگوار جناب حسينی که همواره ميزبان مهربان دوستان همزبان بوده است. نوری عزيز! خوشبختانه، سالهاست توفيق آشنايی با نام، وبلاگ زيبا و نوشته های پرمايه تان را داشته ام. دنباله اين پيام را در ايميل تان فرستاده ام. با حرمت. س س، ريجاينا/ کانادا - آدينه، نهم دسمبر ۲۰۰۵

مهرداد قاسمفر

دوست عزيز جناب حسيني كار بسيار خوبتان درباره آتشي از هر نظر خواندني بود. بويژه كه براي ما شاعران و نويسندگان ايراني به دليل گسستگي هاي دردناك سياسي ، چنين درك و دريافتهاي گسترده اي از ادبيات و اهل قلم معاصر از سوي برادران فرهيخته افغان ، گاه غافلگير كننده است.اينجاست كه فرهنگ و تاريخ و زبان مشترك ، مرزبندي هاي احمقانه را از ميان برمي دارد . من هم در وبلاگم دو مطلب درباره آتشي دارم كه خوشحال مي شوم سري بزنيد و بخوانيد . پايدار باشيد زيبا

مهرداد قاسمفر

ضمنا به دکتر سياه سنگ سلام مي گويم و درود که شناخت تازه ای از تاثیرات اندیشگی‌‌،دستکم در حوزه ادبیات ، میان فرهنگ معاصر ایران و افغان را در لابلاي يادداشتهاي روشنگرانه شان براي خوانندگان، آشكار كردند. و با آرزوي اينكه چنين متنهايي را از ايشان و ديگر اهل قلم هم زبان ، باز هم بخوانيم .

حسيني

آقايان نوري، قاسمفر، سياه سنگ قدم خوش گذارديد بر ديدگان. براي آتشي نازنين هر چه كنيم به عقيده من باز هم كم است. جناب سياه سنگ عزيز، دوستي از طرف شما تماس گرفت و گفت شما نمي توانيد در برنامه ما شركت كنيد اما بنده باز هم اصرار دارم كه شما مثل جناب كاظمي و جناب نوري در اين برنامه شركت كنيد . منتظر تلفن شما مي مانم

فرمهر

ايستاده ايم تا از کنارمان بگذرند ... شايد که گذشتنشان را باور کنيم... و آتشی هم رفت مثل خورشيد لب بام که ميرود تا برای ماه جايی باز کند به وسعت تمام آسمان ... آتشی هم رفت تا من و تو بتوانيم شاعرمرگی را باور کنيم.