تأملی بر "عطر" ساخته تام تیکور

"یا بمیر یا پولدار شو" ، "به همسرت خیانت کن، زندگی این است" در پرفیوم، بحث از اینها هم فراتر است سوسکیند می گوید:

" تو باید و هر طور شده انتخاب کنی؛ یا انتخاب کن یا انتخاب باش".

از منظر فلسفی بحث از "بودن یا نبودن" پاتریک سوسکیند است نه "بودن یا نبودن" شکسپیر.

به عقیده شما ترسناک نیست؟

آندره تارکوفسکی در بحث خودش از ایثار می گفت: "اینکه آدم چیزی داشته باشد که با آن بتواند هر کاری که دلش خواست انجام دهد به نظرم بسیار ترسناک است."

عشق شاعرانه سوسکیند، اندام لاغر دین و قواعد اجتماعی انسان امروز را به هم می ریزد. بحث از "رسیدن" است به هر قیمت ممکن. سوسکیند به دور از نوستالوژی حرف می زند اما شکسپیر غرق نوستالوژی است. شکسپیر ترحم سنتی را به ارث می گذارد اما در ایده سوسکیند از ترحم خبری نیست. اصلاً به نظر می رسد ضد ترحم است، درست مثل همین دورانی که در آن نفس می کشیم. درام شکسپیر، سرانجام به رگه هایی از قطعیت منجر می شود اما ایده دراماتیک سوسکیند دشمن قطعیت است، درست مثل همین زمانه ای که در آن نفس می کشیم. بحث رویاهای امریکایی و مردن و پولدار شدن نیست، بحث کشتن انانیت است در حالیکه بازار بورس، ترور و پول، هر ثانیه تو را به قدرت بیشتر این "خود" وادار می کند. بحث "کشته شدن" و ابدی شدن است. بحث از قواعد امروز جامعه ماست. مرگ محیط زیست و مرگ هنر، مرگ تاریخ و شاید مرگ تمام مرگهاست و سویه نهایی دیگرش انکار واقعیت در عین یقین های هر روزه ما.

 ما یقین داریم که فردا صبح ساعت نه صبح از خواب بیدار می شویم و به قرار کاری خودمان می رسیم اما سوسکیند می گوید: "تمام قرارهایت را فراموش کن." اصل ایده در همین اندازه ساده است. شما کدام انسان امروزی را می شناسید که حاضر باشد به حرفهای سوسکیند گوش کند. ایده شکسپیر را با تخمه شکستن در سینما هم می توان تحمل کرد اما ایده سوسکیند غیرقابل تحمل است. شکسپیر از "اسطوره" سخن می گوید؛ اما سوسکیند پرونده یک "اسوه" را روی میز آدم می گذارد. اولی دست نایافتنی است و به همین اندازه هم آدم را به بی تفاوتی نسبت به خودش باز می دارد اما ایده سوسکیند با آدم متولد می شود، باز هم متولد می شود، سر برگردانی باز هم متولد می شود. می مانی با این همه تولد چه کنی. سوسکیند مرتب سؤال می کند اما شکسپیر مرتب پاسخ می دهد. شکسپیر می گوید این همان است، اما سوسکیند می گوید این کدام است؟ واضح تر بگوییم؛ شکسپیر هیچ وقت آدم را بر دو راهی قرار نمی دهد اما سوسکیند در سرتاسر ایده خود دو راهی تعبیه کرده است.

 "بودن یا نبودن" شکسپیر، قابل تحمل بوده است به این دلیل که پاسخ را خود شکسپیر در همین دو کلمه داده است. خوب بودن بهتر از نبودن است. اصلاً تمام کارکترهای خیر و شر برای "بودن" تلاش می کنند.

 اگر خوب به تاریخ سینمای کفر آمیز – به تعبیر مرسوم – و به تعبیری شاعرانه بیندازیم، حتی لوئیس بونوئل هم در دهه سی میلادی جرأت و یا بهتر بگوییم امکان بیان چنین حرفهایی را نداشته است. بله بسیار دیده اید که پایه های مقدسات دینی در ادیان مختلف مورد حمله قرار گرفته و بسیار دیده اید که قواعد ضد خود قواعد حرکت کرده اند و قاعده ها ضد قاعده ها و جریانها و ضد جریانها در تاریخ سینما. اما به جرأت می توان گفت "عطر" یکی از زیرکانه ترین و شاعرانه ترین فیلم بی قاعده، در تاریخ سینما است. هم می تواند ضد دین باشد و هم می تواند مقوم دین به شمار آید. هم می تواند به معنای بودن باشد و هم به معنای نبودن. به شخصه پس از دیدن "عطر" به یاد این شعر افتادم:

" در دل هر لفظ بیدل معنی ای گل کرده است

دیگر از کیفیت ارواح و اجسادم مپرس"

بحث پاتریک سوسکیند، بیان کیفیت روح و جسم است. بیان دوراهی های روزمره ما. یک راه که به کوهستانی آکنده از گلهای وحشی ختم می شود و راهی دیگر که هیکل کلیسا و تجارت و زن است.

روح:

" ژان باتیست گرنویل، - بن ویشاو - در 17 جولای 1738 به دنیا می آید، با تولدش مادرش را به قول سوسکیند راهی جهنم می کند. به نوانخانه مادام گیلیارد می رود. تا پنج سالگی نمی تواند حرف بزند. اما استعداد حیرت آوری سهم او از زندگی است. - بویایی خارق العاده، از شامه سگی تیزتر- در همان کودکی به این قدرت پی می برد و حس می کند زمین و آسمان در اختیار اوست. در سیزده سالگی، توسط مادام گیلیارد و به هشت فرانک،  فروخته می شود. سیزده سالگی او چون تولدش مرگ آفرین است. تولد ژان از کودکی به نوجوانی است. با این تولد نیز، مادام گیلیارد را طعمه دزدان قرار می دهد. حالا کار او در دباغ خانه ای پر از بوها و مردار زندگی اوست. پنج سال بعد، یعنی درست آغاز جوانی، ژان با بوی دختری - کارولین هرفورث - در پاریس معنای دیگری پیدا می کند. این هم می تواند تولد دیگر او باشد اما گرینویل، هنوز قواعد سنتی و آداب معاشرت را نیاموخته، دختر را در کمال ناباوری خود به قتل می رساند. بدن بی جان دختر در آغوش اوست و ژان احساس می کند بوی دختر ذره ذره نابود می شود. افسوس او از مرگ دختر نیست از این است که چرا دیگر بوی او را حس نمیکند. در شهر با بویایی حیرت آورش در می یابد که تمام بوهای عالم بوی مردار و مردگان نیست. با اولین "عطر فروشی" به تولدی دوباره می رسد. با بالدینی، - داستین هوفمن - یکی از مشهورترین عطرسازان ورشکسته روبرو می شود. قدرت از دست رفته بالدینی، تولد دیگر ژان است. ژان اولین "عطر" خودش را در حضور بالدینی به او تقدیم می کند. ژان با پنجاه سکه راهی خانه و کارگاه بالدینی بزرگ می شود. این هم تولد دیگر او. با این تولدش هم مدیر دباغ خانه را راهی جهنم کرده است. گرینویل به قدرت و دانش بالدینی احتیاج دارد و بالدینی به شهود و بویایی خارق العاده گرینویل. ژان به زودی متوجه می شود قواعد سنتی بالدینی، با شهود او همخوانی ندارد. این معنا او را به انزوا می کشاند او چه کند که تمام بوهای جهان را در اختیار بگیرد؟ اکنون راز عطرها برای او روشن شده است؛ اما گرنویل، در پی راز بزرگتری است. بوی روح آدمی. بالدینی با کمک ژان، به تمام آرزوهای خود رسیده است و اکنون وقت رفتن و یا شاید تولد دیگر گرینویل است. او به خلوتی نیاز دارد تا به راز اعظم راه پیدا کند. این راز او را به دو راهی کلیسای دین و کوهستان گلهای وحشی هایسون رهنمون می شود. گرنویل کوهستان را انتخاب می کند و زندگی مسیح وار او آغاز می شود. در این خلوت و ریاضت است که به انتخاب دیگری می رسد. "تولدی دیگر" در بازگشت با بوی دختری به نام لورا، تولد دیگری یافته است. به دنبال کالسکه دختر به سرزمین عطر سازی گرس وارد می شود. جایی پر از بوی خوش عشق و طبیعت و تجارتخانه و قانون و کلیسا. لورا و بوی بی مانند او ، گرینویل را وا می دارد تا رازش را از یاد نبرد. او راز خود را در نهاد زن، یافته است. او زن را ستایش می کند اما با شیوه خودش. تلاش برای رسیدن به "عطر" روح انسان. گرینول در کارگاهی در شهر گرس یاد می گیرد که می توان بوی گلها را در چربی خوک نگهداری کرد. او همین تجربه را بر دختران شهر، آغاز می کند، قتل و قتل و قتل، این نامی است که حقوقدانان شهر بر آن می گذارند اما گرنویل به قتل معتقد نیست. گرینویل به "انتخاب" معتقد است. هر قتل او نشانه ای و معنایی در خود دارد. دختر کشاورز، روسپی، مادر مقدس، خواهران دوقولو و همچنین پرمعناترین قتل او، لورا. او از بالدینی آموخته بود که هر عطر دوازده عنصر اساسی دارد اما عنصر گرینول سیزده گانه است. او تا اکنون عصاره دوازده انسان را در اختیار دارد، آخرین عصاره بوی جان لورا است. این هراس پدر لورا، حقوقدان برجسته شهر را وادار می کند، لورا را از شهر دور کند. غافل از اینکه گرینویل بدون لورا، به هیچ رازی نخواهد رسید. گرینویل دور شدن بوی لورا را حس می کند و سراسیمه به دنبال آخرین مهره این راز کوه و دشت را به دنبال بوی لورا می دود. او را در اتاقی حبس شده می یابد و نیز درمی یابد که لورا خود نیز فهمیده است که برای چنین رازی، انتخاب شده است. با بوی جان لورا، سمفونی خلقت گرینویل یا کتاب آسمانی ژان باتیست گرینویل، به اتمام می رسد.

 و اینک وقت عقوبت اوست یا عقوبت ما ..."

 این فیلم را فقط با همین کلمات توانستم توضیح بدهم. شاید این فیلم از معدود آثاری باشد که نمی توان گفت پایانش نقشی در کلیت فیلم دارد. چه اهمیتی دارد که ژان پس از غوغا و رستاخیزی که در روح و جان مشایعت کنندگان مرگ خود، بر پا می کند به زادگاه خود بر می گردد یا نه؟ اصلا اهمیتی ندارد که گرینویل مورد عفو قرار می گیرد یا نه؟ چه اهمیتی دارد که ژان گرینویل، یک افسانه است یا نه؟ مهم کتاب مقدس اوست. "عشق مطلق"

روبر برسون در یکی از یادداشتهای خود می نویسد:

"گاه در ذهن خود چیزهایی می بینیم که توضیح دادنش دشوارترین کار است"

باید درباره فیلم "عطر" همین تعبیر برسون را به کار برد. منظور این نیست که "عطر" اثر پیچیده ای است. اتفاقاً فیلم ساده و بهتر است بگویم فیلم سهل و ممتنعی است. روایتی کاملاً خطی؛ شخصیت دانای کل در زمان حال و سوم شخص در کلیت فیلم و رمان، جریان دارد؛ اما شاید آنچه توضیح دادن رویدادهای فیلم را دشوار می کند ذات افسانه وار "عطر" است. یا شاید ذات فلسفی اش. خوب نویسنده رمان و فیلمساز تام تیکور، به خوبی از نشانه های فلسفی در طول نماهای این اثر استفاده کرده اند و جالب تر می شود اگر بدانیم اغلب این استفاده ها نیز چون بویی در فضای فیلم پراکنده است. تاکید تام تیکور بر مثلث بینی گرینویل در آستانه فیلم، ما را به یاد تثلیث عیسی ناصری می اندازد. هر عطر چون موسیقی، از چهار رکن اساسی تشکیل شده است و هر رکن می باید در سه حوزه سر، قلب و پایه، فرمول بندی شود.  خوب مخاطب، با خودش سه چهارتا دوازده تا می کند و می گوید این حتماً با حواریون مسیح ربط دارد بعد می گوید نه زیاد، کمی بعد وقتی می بیند قرار است دوازده ضربه بر بینی گرینویل وارد شود؛ در حالیکه بر صلیب آویزان است و می بیند که بالدینی از افسانه ای مصری سخن می گوید که قرار است "عطر حقیقی" در روز دوازدهم آگوست آماده شود و روز سیزدهم، منتشر شده و رستاخیز را اعلام خواهد کرد. "تولد دوباره" که یکی از مبانی فلسفی مسیحیت است؛ به "عطر" جنبه ای کاملاً تفکر برانگیز داده است. در این افسانه تا آنجا بر "تولد دوباره" تأکید شده است که پس از هر مرحله از زندگی گرینویل، انسانی قربانی می شود. دیگر از مباحث جدی فلسفی این اثر، مبحث "انتخاب" است. برگزیده شدن و انتخاب؛ اصل انکار ناپذیر و شاید کاتولیکی ترین اصل فلسفی، در دو مکتب فلسفی پاریس و مکتب کاملاٌ فرانسوی فرانکفورت است. در این دو مکتب که بدون تردید یکی مکمل دیگری است هر انسانی که به دنیا می آید برای امری مبعوث و انتخاب شده است. در دل همین مکتب است که مفسران کتاب آسمانی برای نخستین بار در مکتب فرانکفورت "ایده تأویل" را مطرح می کنند و شخصیتهایی چون اگوستین قدیس در همین مکتب بسیار مورد احترام است چرا که نظراتش در تفسیر و تأویل اناجیل اربعه و رنگ و بویی فلسفی آن خواستگاه این مکتب است که  باعث گسترش فلسفه در غرب می شود. بارها در فیلم و رمان، شاهد نشانه های این انتخاب هستیم، چند بار گرینویل بر دوراهی های متعددی قرار می گیرد و هر بار به شهود خود مراجعه می کند. دو راهی برده بودن و هنرمند عطرساز شدن، دوراهی فقر و ثروت؛ دوراهی کوهستان و کلیسا، دوراهی شرق و غرب، وقتی به دنبال لورا به راه می افتد و دور شدنش را بو می کشد و چند دو راهی دیگر و آخرین دو راهی که حالا بماند و چون امپراتوری قدرتمند بر انسانها حکومت کند یا خود باعث نابودی خود شود. هر بار "انتخاب" گرینول، انتخابی شهودی است. انتخابی ماوراءالطبیعی است. و باز هم  اصل معروف شکسپیر در هملت بر این انتخاب ها " بودن یا نبودن" اما طنز ظریفی هم به یادم می آمد که گویی پاتریک سوسکیند این بار می گوید " مسئله اصلاً این نیست"

خوب اصلاً مسئله چیست؟

پاسخ دادن به چنین سؤالی هم کار سختی است. هر کسی می تواند پاسخ خودش را داشته باشد.

مسئله در "عطر" به درونی ترین لحظات روح آدمی باز می گردد. در "عطر" انسان به معنای واقعی کلمه، به درست ترین و انسانی ترین "انتخاب" ارجاع داده می شود. می گوید اگر درست ترین انتخاب، "بودن" است باش و اگر "نبودن" است برو.

"عطر" به گوشه ای از زندگی قدیسین هم قابل تعبیر است. چرا که در تمام این 147 دقیقه و نیز در رمان، کوچکترین وسوسه مادی در شخصیت اصلی به چشم نمی خورد، مدام در حال "تفکر" است. کائنات را با خود در سخن می بیند. گرنویل سرشار از قدرتی آسمانی و اسطوره ای است اما هیچگاه نمی بینیم در پی سوء استفاده از این قدرت باشد. ما گرنویل را حتی یک بار هم در حال خوردن و یا نوشیدن چیزی نمی بینیم، گویی به تعبیر خودش "اصلاً وجود خارجی ندارد". او دیگرانی چون بالدینی و حتی فروشندگان جسم خود را به نان و نوایی می رساند اما خود تنها در پی آزادی است. ترس بزرگ او بردگی است. گرنویل مدام بو می کشد و بوی هر جنبنده ای او را به کاری وا می دارد و به قول آنتونی ریچز – الن ریچمن -  پدر لورا که دربدر به دنبال دستگیری و مجازات اوست " هر کارش نشانه خاصی دارد" او می گوید" به جز روسپی، دیگران همه به زور به قتل رسیده اند و همه، دختران زیبایی بودند" اما گرنویل حتی یکبار در فکر سوءاستفاده، از دختران نیست. گرنویل تنها یکبار از قدرت خود سوء استفاده می کند، آنهم وقتی است که کار از کار گذشته، وقتی که مشام مشایعت کنندگان مرگ خود را از "عشق خالص" خود آکنده و دریای متلاطم عشق را در عریانی و راز و نیاز عاشقانه خلق می بیند و به اولین گناه خود فکر می کند. تفکری که مخاطب را به یاد اولین گناه آدم (ع) می اندازد. اولین دختری که گرینویل در ناخودآگاهی افسانه وار و به آرامی پیچیدن یک بو، به قتل رساند و آرزویی ناممکن که "ای کاش وجود خارجی داشتم و لذت این جهان را با تمام وجودم حس می کردم"

 یا هر چه شما برداشت کنید. من برداشت خودم را گفتم.

 جسم:

" فید اوت سکانس اول، نورپردازی ویژه ای که بینی شخصیت مرکزی عطر را کانون دید ما قرار می دهد. رنگ، گریم و لباس همین سکانس ما را به قرن هژدهم میلادی باز می گرداند. چهره ژان باتیست گرنویل را آرام می بینیم. آرامشی قدیس وار که تا انتهای فیلم ادامه دارد. این آرامش به چند مسئله وابسته است. بازی ارزشمند بازیگران و کار شایسته و متفکرانه تام تیکور، نیز دوربین آرام و سیال فرانک گرایب. این آرامش را همانند جریان نسیمی آرام که بوی گلهای وحشی را از کوهستانهای جنوب فرانسه به شهر گرس می آورد، در نهایت روانی همراهی کرده است. دوربین گرایب، در "عطر" شاید از ساده ترین تکنیک های سینمایی برخوردار باشد، کمتر می توان حرکت اضافی و یا بی مورد دوربین را شاهد بود، حتی نماهای بسیاری از این فیلم با دوربین روی دست فیلمبرداری شده است.  کرین ها، تراولینگها و حتی نماها و شاتهای هوایی نیز بدون اغراق ساده و سیال به نظر می رسد. این سادگی تا آن اندازه است که بسیاری اوقات حضور دوربین را فراموش می کنیم."

" این فیلم، پیرو قواعد پیش پا افتاده سینمایی است. شهری به نام گرس – گیاه – که قرار است جلجتا یا اورشلیم گرینویل، عیسی ناصری "عطر" باشد، با بازارهای مکاره گل وگیاه، کارگاههای عطرگیری، و تجارتخانه هایی که اشراف و اعیان شهر چون دشمنان عیسی مسیح تنها به مال اندوزی بیشتر فکر می کنند و کلیسا که تنها پیرو قوانین سنتی خدایی فراموش شده است. و اما این بار، عیسی از کوهستان هایسون فرود می آید. "وقتی عیسی از کوه پایین آمد دید که خداوند به او لبخند می زند." این اتفاق، دقیقاً درباره گرنویل نیز می افتد. این قواعد ساده در سراسر فیلم جاری است. تا آنجا که فیلم را به قواعد تصویرسازی تلویزیونی نزدیک می کند. نماهای بسته در این فیلم که یکی از اصول تصویربرداری تلویزیونی است به ساده ترین وجه مورد نظر تام تیکور بوده است؛ دوربین گرایب، تنها در دو یا سه سکانس، باز عمل می کند. دور شدن و فرار لورا به اتفاق پدرش از شهر گرس، و شاید سکانس پایانی که بوی عطر گرینویل، مردم شهر گرس را منقلب می کند. در مابقی سکانسها، کمتر شاهد واید شات و نماهای باز هستیم. اصلاً عطر با نمای بسته ای از بینی گرینول آغاز می شود و با نمای – اکستریم - بسیار بسته ای از یک قطره از "عطر" گرینویل که بر زمین پاریس می چکد به پایان می رسد.

روایت سینمایی رمان پاتریک سوسکیند نیازمند این سادگی است. تدوین آلکساندر برنر، نیز در این سادگی مورد نظر تیکور را همراهی کرده است. کمترین برشهای پرشی را در این فیلم شاهد هستیم. نماها به سادگی یا کات شده اند و یا تنها با یک دیزالو به نمای دیگر متصل شده اند. این اتفاق را از همان آغاز به خوبی می توان احساس کرد. بسیاری از نماها به چشم می خورد که گویی با یک برداشت فیلم برداری شده اند و این باری همان سادگی حرکت دوربین و سادگیهای دیگر "عطر" را یادآور می شود."

 " از نکات قابل توجه در این فیلم می توان به همراهی موازی "عطر" و "موسیقی" اشاره کرد. موسیقی جانی کلامک و راینهولد هیل که در آکادمی فیلارمونیک برلین با همراهی و مساعدت سیمون رایتل ساخته شده است. بدون تردید در این اثر، هر جا که عطری و بویی به مشام می رسد موسیقی هم به گوش می رسد. این نکته یکی از نکات اصلی فیلم نیز هست. از این منظر، می توان ژان باتیست گرنویل را به موسیقیدانی تشبیه کرد که به دنبال ساخت موسیقی کائنات است. او در درون خود با آسمانها در رابطه است و هموراه خود را در محضر معنایی ویژه می بیند. او در کودکی وقتی بر صخره سنگی رو به آسمان خیره شده است و همه چیز را بو می کشد حتی از نادیده های زیر زمین و آبها نیز  باخبراست.  با این وجود باز هم وقتی در عمق برکه ای قورباغه ها و خزه ها و سنگهای خیس را مشاهده می کند هنوز چیزهایی هست که گرینویل نامشان را نمی داند. می داند چیست اما نمی تواند نامشان را به زبان بیاورد. از این منظر، می توان گرینویل را شخصیت اصلی اسکار وایلد در شعر مشهور "نام گل سرخ" نیز نامید. شخصیتی که پای به دنیایی بدون نام می گذارد و حالا این اوست که می باید بر هر چیزی نامی تازه بگذارد. حتی خوزه آرکادیو بوئندیای اول در "صدسال تنهایی" که به سرزمینی بدون نام وارد می شود و چونان که به سنگ ریزه های کف برکه نگاه می کند نام همه اشیاء را از نو می زاید و پرورش می دهد. گرینول نیز، نه اینکه نام چیزی را بلد نیست نه، مسئله اینجاست که به این نامها و فرمولها و قواعد عقیده ای ندارد. او آمده است تا قواعد خودش را پیاده کند. او برای ساخت "عطر" خود هم تنها به شهود خود رجوع می کند. حرفهای پیر و مرد تجربه عطرسازی بالدینی بزرگ را هم فقط می شنود. او آزمایش هم بسیار می کند اما این آزمایشها هم کارگر شهود او نیست."

" یکی دیگر از کلیدهای این فیلم دیالوگی است که بین گرینویل و بالدینی رد و بدل می شود. بالدینی می گوید: "عطر هم مثل موسیقی از چهار رکن رکین تشکیل شده است و هر رکن سه بخش دارد. سر، قلب و پایه، دوازده نکته در عطر باعث ماندگاری عطر برای چند روز است. بادلدینی ادامه می دهد:

-  یک افسانه مصری می گوید: فقط یک نفر می تواند عطر حقیقی را خلق کند. تنها عطری که بر همگان تأثیر خواهد داشت و هنگامی که درش را باز می کنی عطر بعد از هزاران سال پراکنده می شود و آدمیان احساس می کنند که پای به بهشت برین گذارده اند. این عطر در روز دوازدهم آگوست نمودار خواهد شد و اما در روز سیزدهم دیگر کسی از آن با خبر نیست"

گرینویل می گوید: " چرا نه؟"

بالدینی می گوید: " این یک افسانه است و من یک دانشمندم"

گرینویل می پرسد" افسانه چیست؟"

و  بالدینی می گوید" بگذریم" 

گرینویل، خود نمی داند که آن افسانه، خود اوست و بالدینی هم در برابر مردی افسانه ای ایستاده است. حال همین دیالوگ را در سرتاسر فیلم پخش کنید پاسخهایی دریافت خواهید کرد که قطعاً لذت بخش خواهد بود. دوازده ضربه بر بینی گرینویل، سیزده سالگی گرینول و فروش او به مدیر دباغ حانه، افزایش یک رکن دیگر به عطر سازی توسط گرینول که دوازده اصل بالدینی را زیر سؤال می برد. رستاخیز روز دوازدهم آگوست. این اشاره ها در در همین حد کافی است.سرتاسر "عطر" جز این دیالوگ چیز دیگری نیست. اصلاً من اشتباه کردم آنهمه در آغاز این مطلب، داستان فیلم تعریف کردم.

----------------------------------------------------------------

*

پاتریک سوسکیند (به آلمانی: Patrick Süskind) نویسنده و نمایشنامهنویس آلمانی در ۲۶ مارس ۱۹۴۹در شهر آمباخ آلمان متولد شد. معروفترین اثر او رمان عطر: قصهٔ یک آدمکش است که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد و در سال ۲۰۰۶ این فیلم به همین نام بر اساس این کتاب ساخته شد. با این وجود رمان جهان خودش را دارد و فیلم جهان دیگری. هر چند برتری روایت را فقط می توان در رمان جستجو کرد. از حیث اقتباس متأسفانه در فیلم تیکور، جنبه های پر اهمیتی از رویدادهایی که به شخصیت پردازی بیشتر گرنویل یاری می رساند نادیده گرفته شده اند. این را قبول کنید که گرنویل بیش از این می توانست معرفی شود. علاوه بر این در رمان، نشانه شناسی و حکایت هر قتل به خوبی شرح داده شده است اما در فیلم فقط می بینیم که مادر مقدس به قتل می رسد و جنازه اش در کلیسا توسط کشیش پیدا می شود. در حالیکه در رمان مادر مقدس از جایگاه خاصی برخوردار است. گرنویل مادر مقدس را از این جهت انتخاب می کند که می تواند "عطر" او را جنبه ای معنوی ببخشد.

داستانی

عطر: قصهٔ یک آدمکش ۱۹۸۵  / کبوتر ۱۹۸۷ / داستان آقای سومر ۱۹۹۱  / کنترباس ۱۹۸۱

"عطر، قصه یک آدامکش" در سال 1385 توسط خانم رویا منجم ترجمه و توسط انتشارات علم منتشر شده است.  از رمان "عطر" ترجمه دیگری هم موجود است به همت مهدی سمسارزاده

/ 3 نظر / 41 بازدید
ساعد

سید جان این مقاله ات را خواندم مثل همیشه اندیشمندانه بود و خیلی دلم می خواست می توانستم یک کیفیت خوب منظورم -DVD - این فیم رو یه جوری به من می رسوندی. من یه نسخه خیلی بد از این رو دیدم که متاسفم این کار رو برام بکن سید خجالت بکش یادته پارسال یه باز رسوندمت خونه یادته اون روز برت چایی آوردم یادته هفته پیش بهت سیگار دادم[خنده]

عضوهیات علمی دانشگاه

آقای عزیز،به نظرتان مایه ی شرمساری وسرافکندگی است اگرمردان شبیه زنان باشند؟؟می دانیدچرامردان جامعه ی مااینقدرذلیل وحقیرندوشبیه هیچ یک ازجوامع دیگرنیستند؟به دلیل انکه مادر است که فرزندپسرخودراپرورش می دهدوهمین مادربه واسطه ی تحقیرهایی که درحقش می شود(مانندقضاوت هایی مشابه قضاوت شما)فرزندی ذلیل وتحقیرشده چون خودتربیت خواهدکرد.

رضا

سلام.بهترین تفسیری که از این فیلم خوندم اینجا بود.ولی یه نکته رو من متوجه نشدم.توی قسمت آخر که گرینویل برمیگرده به همون جایی که به دنیا اومده و اون مردم دورش رو میگیرن و اون از بین میره.چه تفسیری داره.