حکايت آن پسر که به کليسا رفت



حکايت آن پسرکه به کليسا رفت و دست بر اندام جمله گذاشت
....................................................................................



دست بر اندام جمله می اندازم
و می گويم : هيس
عروس بارانهای نيامده
حکايت مستان سال نو
از پنچه دستان تو می تراود
روزنامه راببند
بگذار داغ ترين خبر
از سينه های تو گزارش شود
هللويا هللويا
از اين دختر عيسوی
که از سال سوم هزاره سوم
آغاز شد .
در من پسر ازلی
من آن کشيش که کندردان را می آورد
به سفيدی ارگ انگشتان تو
کار دينال خون و تن مسيح
به سياهی ارگ انگشتان تو
پسر ماه و دختر خورشيد
در کليسای جامع خيابان ايتاليا

**
کندر چون گيسوان تو در رقص
پسر ازلی خدا را مجسم می کند
و ما زير انگشتان مريمی تو
آواز می خوانيم
قدوس - قدوس - قدوس

..................................................................

سه ثانيه به تولد مسيح مانده است
کندر از کلام عيسی می گذرد
و از معدن گيسوان تو
کندر از شبانه روز ارگ کليسا می گذرد
و از ستون فقرات من
من به اثر انگشتان تو
چشم بسته ام
گرد بادی که خارهای خلنده را درو می کند
وحدت عقربه ها در سال نو
اسقف خون مسيح را نوشيد
و من ای مريم " ای مريم " ای مريم
خون ترا
چون شاعری که عرض و طول
قطارها را يکی می کند .
کندر عروج می کند از محراب
کندر طناب رابطه اش را گرد و جودمان می پيچد
قبل از عروج
آنگاه ما
چون دو سياره در کهکشان
با هم بر خورد می کنيم
بعد از عروج
تا منخرين عيسی ناصری حق داريم
يگديگر را سخت ببوسيم .........
خدايان ، بتها و مردمان
چون به آينده فکر کنيم
آواز می خوانيم .

**
دنيا با يک سيگار
ترا بايک بوسه
به گمانم چشمهای تو
از دماغه جبل الطارق آمده است
بيا من تنت را خوب می شناسم
مثل واسکودوگاما
چون خدا که همه جای من هستی
مثل سگ اصحاب کهف
دست و زبانم به سويت دراز است
**
آخرين عشقبازی ما کی بود
بی حرفی باد بان برافروختی
با قهوه سينه ها
و شير چشمانت
با آتشی که در رگهای من می سوخت
**
هللويا
يا از هم آغوشی خدا می آيی
يا اين اندام سهم من نيست
وقتی که دستهای من
در انتهای توست
نگاه آدم وحوا به ماست
آرزوی نفس کشيدن می کنند
ای ناله هايت عرق کشمش اورشليم
**
کلمات می دانند
کجا بنشينند
راديون مباش
بی هيچ فلسفه ای به خواب ديگرا ن می آيی
پر ها را پر تاب می کنی
همين است که جز اندام تو
هيچ هنری نمی بالد
**
اين صدا
از سمت کدام نيلوفر است
به کدام مناسبت
برای چشمها ی من وقت نداری ؟

**
چنان آرامش ترا بهم خواهم ريخت
که نگويی کابوس ديده ام
بگويی ترا ديده ام
استخوان بر استخوان
با تو بسابم تا
تابلوهای راهنما يی و رانندگی
از لب ها ی تو صادر شود
تو بگو ، خطوط عابر پياده کجاست
تو بگو،کجا توقف کنيم .
هيچ مردی چنين
پاشنه کفشهای تو نشد
**
بيا
مو.سيقی را تو انتخاب کن
من می رقصم
بطری را من باز می کنم
تو بنوش
ای آنکه دلت برای هيچ کس تنگ نمی شود
از ترک تو می آيم
يا از مرگ خود
چرا ، چرا و هزاران چرا گاههای دیگر
ببين ، چه کلام روشنی
مثل مسيح از کوه می آيم
من موسی ام بی گدار به نيل نمی زنم
و يونس
پشت ناف توست خانه من .

**
اندامت ديواره علم کوه
از کدام مسير
از کدام قله می آيی
نه غار باستانی
در اندام تو روئيده است
که من هنوز دوتای آن را کشف نکرده ام

**
از سرزمين هرز می آيم
و لبان من
به نام تو محتاج است .

**
گيسو فراز من
امشب کدام دايره
از لبهای تو شکل می گيرد
که لبلای شعر من
مجنونيش را در تو می چرخد
و در شط گيسوان تو گم می شود .
کدام مرکز
کدام دايره ........

**
می آيی و استخوانهايت را
برايم کنار می گذاری
و من با تو آن می کنم
که بهار ، با درختان گيلاس می کند

**
بيا ، با سرعت
تمام شب را برای تو کنار می گذارم
و علامت هيس
و فصل جفت گيری گوزنها
و جيبم از ناله های تو سرشار است
ای دختری که شاهان در هوای تو مرده اند .

**
از سنجاق سينه های تو
تا سنجاق های روی ميز من
از اين ترانه يهودی
تا تاج اروس
از اين ويلن
که در رقص تو آتش گرفته است
از اين خدای خانه خراب
تا فاحشه ای در بزرگراه
کبوتری در فرودگاه
و قدوسی
که روزانه شش ميليارد من را می بخشد

**
در شمال راه می روی
از جنوب می لرزم


............................................................
ادامه دارد

/ 6 نظر / 7 بازدید
رضا

سلام!آرزوی من شادی شماست .این سئوال من از همه است مخصوصا شما دوست عزیز:بسیجی کیست؟چگونه انسانی است؟میان او و کتوله های سیاسی که عمله قدرت طلبان هستند در فتح نقاط قدرت خیز چه تفاوتی می بینید؟

شراره

يه جمله کوتاه ميتونم بگم عاليه .... از گزيده هات اذت بردم ...مخصوصا استاد زرين کوب عزيز

simba

نميدونم کی هستی ولی انگليسيت ما رو کشته! :) شوخی کردم. دلخور نشی!

ونوس

اميدوارم ناراحت نشي ؛ ولي مي هواستم بدونم اين شعر ها از خودته ...؟