قله ترين کوه


بنشين
بنشين
باران باران گريه كنيم

قله ترين كوه شرمنده است
از اين تپه ي طلا

در برابر دستانت
زانو مي زنم
از سنگفرش تا دروازه
از دروازه تا گرههاي بسته شده را
به شعر مي كشم

من از كوچه
سلامت مي كنم
وتو پرچمت را برايم تكان مي دهي

سپيدي تو
و
سياهي من
من راز تو با چاهي بودن كبوترانت را فهميدم

گندم مي پاشيدم
و تو كبوتر
كبوتراني چاهي
كه طوقي سبز بر گردن داشتند
و نك مي زدنند
بر گندمهايي كه دختري خريده بود
تا مادرش را از مرگ
رهانيده باشد

شب از خانه
پياده تا تو
در مي نوردم ستاره ها را
ناله ها بلند مي شوند
و به بار مي نشينند
دعا كه مي كني
همگي خواب مي بينند
مردي را
با بالا پوشي از بهار
كه غزالان در آن خيز برداشته اند

/ 30 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
http://www.delbaraneh.persianblog.ir/

خيلی خوشحال شدم از آ شنايی با شما و شعرهای زيباتون.

tahereh

سلام.وقت کرديد به ما هم سری بزنيد. در وبلاگ من اگه رونق نيست والله يه دنيا صفا و معرفته.بدرود

saba

خيلی با حال بود

maryam

در يک کلمهُ‌معرکه بود...خيلی زيبا نوشتيد...مرسی که به من سر زديد...يا علی...

mkh

آقا خيلی با حالی / دمت گرم و سرت خوش باد/ یادش به خیر اولین باری که این شعر رو خوندم ۱۳ /۱۴ سال پیش ....تا بعد

كتي

زيبا ... زيبا و چه جالب اگر يکبار ديگر شعر آ خر مرا بخوانيد متوجه ميشويد تعجب من از چيست.

mkh

ممنون که لينک دادی / لينک دادن تو عند حال دادن بود / من هم به زودی لينکت مي کنم/تا بعد....

hava

واااااااای.مرسی که گفتی ما خوب مينويسيم.آخه ما ۳تاييم:)

ساحل

سلام، خيلي وقته چيزي ننوشتيد!!!! ما رو از شعرهاي زيباتون بي نصيب نذاريد. شادو موفق باشيد.