ادامه زندگی و آثار دکتر نصر | غربت غربى

        


 

 

 

غربت غربى
 
برخى سفرها از کشورى به کشور دیگر از روى میل و اختیار صورت مى پذیرد و در برخى دیگر بواسطه شرایطى خارج از اختیار مجبور به جلاى وطن مى شویم. مهاجرت من به غرب در سال 1979 به دسته دوم تعلق دارد و مى توان آن را به معنایى غربت غربى دانست که یادآور سخن مشهور بنیانگذار حکمت اشراق، سهروردى است، اما در باطن من در مرکزى سکونت دارم که نه غرب و نه شرق است، بلکه موطن باطن است و مادامى که فرد در محدوده آن مرکز باقى بماند، هیچ گاه از آن تبعید نمى شود و فرقى نمى کند در کجاى عالم خارج زندگى مى کند. در خلال بیش از دو دهه اى که در ایران به فعالیت فکرى مى پرداختم یک بار دیگر آن چنان با سرزمین ام اخت شدم و آن چنان در حیات فکرى و فرهنگى اش حضور داشتم که در سال 1978 حتى تصور نمى کردم که مى بایست در سرزمین دیگرى غیر از ایران زندگى کنم.
اما کمى بعد فهمیدم که در سال بعد تمامى عوامل خارجى زندگى ام تغییر خواهد کرد و دور جدیدى از زندگى ام را در آمریکا شروع خواهم کرد. این تغییر و دگرگونى دردناک در تعیین شرایط دوره بعدى زندگى من آن چنان مهم است که ضرورى است، چند کلمه اى هم در باب علل و عومل دقیقى که به عزیمت من در ژانویه 1979 منتهى شد سخن بگویم. سفرى که در ابتدا قرار بود سفرى دو هفته اى باشد امّا تا به امروز ادامه یافته است.
در خلال دو دهه گذشته از اینکه در باب جنبه هاى سیاسى و اجتماعى انقلاب ایران در سال 1979 بنویسم، امتناع کرده ام. اکنون هم قصد چنین کارى را ندارم، به رغم اینکه در صحنه حضور داشتم و در واقع در مرکز تغییرات جنجالى اى بودم که در سال 1979 اتفاق افتاد. اما لازم است در اینجا چند کلمه اى براى روشن ساختن وضعیتم و اینکه چرا پس از انقلاب در وطن ام نماندم، سخن بگویم. در سال هاى فعالیت در ایران، مجدانه کوشیدم تا خود را از درگیرى هاى مستقیم سیاسى دور نگه دارم. چندین بار مقام هایى سیاسى به من پیشنهاد شد که بالاترین مقام ها در دولت بودند.
اما آنها را نپذیرفتم و ترجیح دادم خود را یکسره وقف فلسفه، فعالیت هاى تحقیقاتى و تعلم کنم. تمامى مقام هایى که من پذیرفتم نظیر ریاست دانشکده و دانشگاه، ریاست انجمن شاهنشاهى فلسفه و رایزنى فرهنگى همگى ماهیتى فرهنگى و تعلیمى داشتند. البته در کشورهایى نظیر ایران هر یک از این مقام ها، جنبه سیاسى دارند، اما من بدون پذیرش چنین مقام هایى که در واقع هیچ گاه مانع تدریس یا تحقیق و نوشته هاى فلسفى ام نشدند، نمى توانستم در ایران بمانم و در آن چه به انجام رساندم، موفق شوم.

در اواسط سال 1978 دوگانگى شدید میان ارکان دینى جامعه و ساختار سیاسى حاکمه کشور پدیدار شد. بسیارى از محققان دینى برجسته که برخى از آنها بعداً به عضویت نیروهاى انقلابى درآمدند، مى خواستند تا در آن زمان یک معادله جدید قدرت را میان دربار و مراجع دینى ایجاد کنند و احساس شد که من از معدود افرادى هستم که مورد اعتماد دو طرف مى باشم و مى توانم در ایجاد نظم تازه و اجتناب از بى نظمى نقش مهمى را ایفا کنم. بنابراین، هنگامى که شهبانو فرح از من خواست تا سرپرستى دفترش را بر عهده بگیرم که سرپرستى اکثر فعالیت هاى فرهنگى کشور را بر عهده داشت. با رغبت تمام پذیرفتم. پیش از آن نیز سالها با او همکارى نزدیکى داشتم. اندکى پس از آن ناآرامى هایى که به انقلاب منجر گردیده شروع شد. در ابتدا نمى دانستم که شاه بیمار است و اینکه در مقام تازه که یکى از مهمترین مقامات کشور بود، مى بایست بسیارى از وظایف سیاسى را که اکنون برعهده شهبانو بود نیز انجام دهم. در نتیجه ماههاى بعدى پرتکاپو و بسیار دشوار بود; درآن روزها هر روز شهبانو را مى دیدم و اغلب شاه را ملاقات مى کردم، من مى بایست به مسائل بسیارى مى پرداختم که ماهیتى سیاسى و اجتماعى داشت.
به خاطر ریاست دفتر شهبانو بود که از جانب او و دولت ایران به عنوان نماینده ایران در مراسم افتتاحیه نمایشگاه هنر ایرانى در توکیو انتخاب شدم. بنا بود که آن نمایشگاه توسط شهبانو و شاهزاده میکاسا، برادر امپراتور آن زمان ژاپن، افتتاح شود اما او به سبب بیمارى شاه و وضعیت متلاطم کشور نمى توانست، در آن مراسم حضور یابد. با اجازه ایشان در ششم ژانویه 1979، چند روز قبل از افتتاح نمایشگاه به همراه همسر و دخترم کشور را ترک کردم و نخست بدنبال یافتن مدرسه اى براى دخترم به لندن رفتیم تا از آنجا با پرواز از فراز قطب به سمت ژاپن برویم. بنابراین، ما با اثاثیه اندکى عازم لندن شدیم، اما دو روز بعد دولت ژاپن به من اطلاع داد که نمایشگاه به تعویق افتاده است و در روز بعد هم شهبانو از تهران بامن صحبت کرد و به من گفت که براى تعطیلات در قاهره شاه را همراهى مى کند و اینکه براى مدتى در لندن بمانم و به تهران بازنگردم. در ماه فوریه که انقلاب به پیروزى رسید، بخاطر سمت هایى که داشتم مخصوصاً ریاست دفتر شهبانو، خانه ام غارت شد و کتابخانه و یادداشت هاى تحقیقاتى ام مصادره شدند و از بین رفتند یا دست کم به همراه تمامى اموالم منتقل شدند.
بنابراین، در چهل و پنج سالگى همراه با همسر و دو فرزند بدون هیچ حمایت مالى در لندن سرگردان شدم. بهترین زمان براى یادآورى تعریف افلاطون از فلسفه به عنوان مشق موت بود. من مجبور بودم زندگى بیرونى ام را دوباره بسازم در آن زمان دوستانم که در میان مقامات دینى ایران بودند براى جلوگیرى از مصادره اموال و املاک ام هیچ کوششى به عمل نیاوردند و اکثریت قریب به اتفاق دوستانم در غرب خصوصاً آن ها که در آمریکا بودند و با آنها رابطه صمیمانه اى داشتم، تصمیم گرفتند بخاطر مصالح سیاسى نسبت به گرفتارى من بى اعتنا بمانند. من دو ماه را در لندن گذراندم تا اینکه پول اندکى که همراه داشتم، تمام شد. در واقع روزهایى سخت و سرشار از شک و دودلى نسبت به هر چیزى بودند. هنگامى که دفتر کارم در دانشگاه تصرف شد، دست نویس کتابم در باب فلسفه اسلامى در ایران مفقود شد. همچنین موادى که براى نگارش مجلد دوم کتابم در باب ملاصدرا فراهم آورده بودم در کتابخانه شخصى ام به همراه یادداشت هایى که براى سخنرانى هاى گیفورد آماده کرده بودم و طرح اولیه متن سخنرانى هاى کورکیان در باب هنر اسلامى نیز مفقود شدند. آنها تمامى یادداشت هاى درسى و مدارک تحقیقاتى ام بودند. این ضایعه هنگامى عظیم تر مى شود که علاوه بر آنها کتابخانه شخصى من که کتابخانه خانوادگى ام نیز بود غارت شد که شامل چندین هزار مجلد مى شد که بسیارى از آنها منحصر به فرد بودند.
اما بجاى اینکه در باب چنین ضایعاتى تاسف بخورم، باید به مسائل ضرورى ترى مى پرداختم که حیات بیرونى مرا دوباره تثبیت مى کردند. من ترجیح مى دادم تا در بریتانیا بمانم; با اینکه بعد از آن زمان چندین پیشنهاد به من شد، اما در آن زمان هیچ جالى خالى مناسب آکادمیکى در این کشور وجود نداشت. بنابراین، با چندین دانشگاه آمریکا که در طول سالها بدنبال خدمت من بودند، نامه نگارى کردم. تنها دیوید گاردنر رئیس دانشگاه یوتا و خسرو مستوفى رئیس بخش خاورمیانه دانشگاه که هردو از دوستانم بودند به من پاسخ دادند و از من دعوت کردند تا به عنوان استاد مدعو به عضویت دانشگاه در آیم. بنابراین در ماه مارس 1979 یک گام از ایران دورتر شدم. نخست عازم بوستون شدیم که در آنجا موقتاً خانواده ام را ترک کرده و سپس به شهر سالت لیک رفتم که در آن شهر زندگى تازه ما که بسیار معمولى بود، آغاز شد. من حتى مجبور شدم پسرم را که سطوح مقدماتى اش را تمام کرده بود پیش از ورود به آکسفورد به آمریکا بازگردانم، بخاطر اینکه از عهده هزینه اقامت او در آنجا بر نمى آمدم. بدین ترتیب تبعید من که بازگشت به سرزمینى بود که سالها در آن درس خوانده بودم آغاز شد و آن سرزمین به خانه جدید دائمى من تبدیل شد.
در دانشگاه یوتا دانشجویانى کمى داشتم با وجود این بخاطر سر و سامان دادن به وضعیت جدیدم کم مى نوشتم. در آن زمان وقایع متلاطم ایران بسیارى از نیروى ذهنى مرا به خود اختصاص داده بود. اما تا حدى به فعالیت هاى فکرى ام ادامه مى دادم. جیمزکریتزک دوست سالخوده ام در هاروارد که در سال 1957 در کنفرانس اسلام و مسیحیت در شهر تیوملیلین مراکش همراه با من حضور داشت، در آن زمان استاد مطالعات اسلامى آن دانشگاه بود و با یکدیگر بحث هاى مفصلى در باب الهیات تطبیقى داشتیم. فیلسوف شهیر آمریکایى استرلینگ مک مورین در گروه فلسفه دانشگاه فعالیت داشت و ما ساعات بسیارى را به بحث با یکدیگر در باب فلسفه جهانى مى پرداختیم. بعدها در سال 1997 در کالج وست مینستر در شهر سالت لیک به ایراد سخنرانى مشهور تانر ـ مک مورین پرداختم که به نام او و همکارش اوبرت تانریه است. برخلاف علایق او در این خطابه به بحث درباب معناى حقیقت در بافت فلسفه جهانى ادیان پرداختم، موضوعى که در سالهاى اخیر بسیار با آن سر و کار داشته ام.
در میانه تابستان 1979 مأموریت من در دانشگاه یوتا به اتمام سید و تصدى بر کرسى استادى آنجا به من پیشنهاد شد. نخستین بار همچنین براى پیشنهادهایى از طرف دانشگاه تورنتو و اندکى پس از آن از طرف دانشگاه تمپل فیلادلفیا رسید. پیش از اعلام تصمیم نهایى براى یافتن مدرسه اى براى پسر و دخترم عازم بوستون شدم. پسرم به مراکز آموزشى مختلفى در آن منطقه رفت از جمله مدرسه دیپلماسى فلچر در دانشگاه توفتس و پس از دانشگاه توفتس و هاروارد او سرانجام به
MIT رفت و دکتراى خود را در زمینه علوم سیاسى از آنجا اخذ نمود. دخترم تحصیلاتش را در کالج بوستون آغاز نمود سپس به توفتس رفت و بعدها براى تحصیل در رشته تاریخ هنر به دانشگاه بوستون رفت. او دکتراى خود را دراین زمینه از دانشگاه جورج واشینگتن اخذ نمود. هنگامى که آنها براى تحصیل به ناحیه بوستن رفتند، ماتصمیم گرفتیم خانه مان را به آنجا منتقل کنیم. بنابراین من پیشنهاد دانشگاه تمپل براى تدریس را پذیرفتم. از لحاظ مالى عملى غیر از این ناممکن بود. در نتیجه بمدت پنج سال ما بین بوستون و فیلادلفیا در رفت و آمد بودیم. من در عین اینکه براى احیاى زندگى بیرونى ام تلاش مى کردم دست به چنین کارى زدم و یک بار دیگر زندگى فکرى ام با جدیت تمام و بلافاصله آغاز شد، اما با برخى تغییرات در برخى از حوزه هایى که در آن ها تحقیق مى کردم. اگر چه تمایلات اصلى فکرى ام دست نخورده باقى ماند.
در ایران مجبور بودم با موضوعات محلى بسیارى درگیر شوم که اکنون دیگر مساله مورد توجه ام نبودند. همچنین تقریباً تمامى وظایف اجرایى جاى خود را به وظایف روزمره و طاقت فرساى خانوادگى دادند. وظایفى نظیر آن را در ایران هم داشتم اماآنها بوسیله خدمت کاران، رانندگان، منشى ها و افرادى نظیر آنها انجام مى شد. در آمریکا با اینکه از علائق جهانى جدا شده بودم، اما باز هم به دلایلى کاملا مختلف نمى توانستم فیلسوفى فارغ البال باشم.
اما فقدان کتابخانه ام هرگونه تحقیق مشروح مبتنى بر متن و چاپ انتقادى متون فلسفه متأخر اسلامى را که در ایران به آن اشتغال داشتم، ناممکن ساخته بود. البته کتابخانه وایدنر هاروارد وجود داشت که من زمان زیادى رادر آنجا گذراندم و از طریق آنجا به بسیارى از آثار تحقیقى مورد نیازم، رسیدم. بنابراین صرفاً گاهى اوقات تحقیق مختصر تازه اى را در باب فلسفه متأخر اسلامى انجام مى دادم. البته در چند سال گذشته دوباره به کار تصحیح متون پرداخته ام. همچنین تحقیقاتم را در باب ابن عربى که او را در کتاب سه حکیم مسلمان به جامعه آمریکا معرفى کرده بودم، ادامه ندادم. زیرا هم اکنون دیگران به تحقیق جدى در باب او مشغولند. مخوصاً شاگرد سابق و همکار فعلى ام ویلیام چیتیک که در پانزده سال گذشته چندین اثر مهم در این باب نگاشته است و تا حدکمترى دیگر شاگردم جیمز موریس که هم اکنون ابن عربى شناس مشهورى است.
در واقع در جایگاهى واقع شده بودم که به عنوان یک فیلسوف اسلامى محسوب مى شدم و مجبور بودم به مباحثى بپردازم که تدریس آن در دانشگاه هاى آمریکا طرح ریزى شده بود. به عنوان یک روشنفکر مسلمان هم از جانب مجامع آکادمیک و هم از جانب جامعه مسلمانان در غرب از من تقاضا مى شد و انتظار داشتند که در باب موضوعات مهم فکرى و معنوى سخن بگوئیم. البته من به صحبت درباره مسائل سیاسى اى که انقلاب ایران پیش آورده بود نمى پرداختم و یا دیگر وقایعى که در جهان اسلام اتفاق مى افتاد. من بیش از هر چیز دیگر سنت گرا و شارح حکمت خالده بودم و بزودى توسط مجامع دانشگاهى به عنوان مبلغ اصلى دیدگاه سنت گرایى و حکمت خالده شناخته شدم.

مهاجرت فریتهوف شووان به آمریکا در سال 1981 به عنوان مهم ترین شارح حکمت خالده در غرب در نیمه دوم قرن بیستم، بر توجهى که پیش از این نسبت به سنت گرایى در این کشور وجود داشت، بیش از پیش افزود. اگرچه او کاملا منزوى و از مجامع دانشگاهى بدور بود. ویرایش من از آثار اصلى فریتهوف شووان در سال 1986 با این جنبه از فعالیتم در آمریکا به عنوان نماینده سنت گرایى و حکمت خالده در مجامع دانشگاهى مرتبط بود و همچنین براى عده بسیارى که بدون تعلقات دانشگاهى به این موضوعات علاقمند بودند.
این جنبه از زندگى فکرى ام در آمریکا رابطه بسیار نزدیکى با فعالیت من در حوزه دین شناسى تطبیقى داشت که از زمان جوانى از دلمشغولى هاى من بوده است. به جهت علایق گروه دین شناسى دانشگاه تمپل این دلمشغولى هم اکنون عمق بیشترى یافته بود.

 


به عنوان نماینده نگرش سنت گرایى در قلمرو دین شناسى تطبیقى و به عنوان یک مسلمان به گفتگوى جدى ادیان مخصوصاً در جنبه هاى فلسفى و مابعدالطبیعى شان بسیار علاقمند بودم و در این باب با متألهان برجسته مسیحى و فیلسوفان دین نظیر هانس کونگ و جان هیک و برخى متفکران یهودى نظیر رابى ایزمار شورچ در سمینار الاهیات یهودى در نیویورک بحث و جدل هاى بسیارى داشته ام. این جنبه از فعالیتم به اروپا و مخصوصاً انگلستان کشیده شد. در دهه 1990 به عنوان حامى مرکزى براى مطالعات اسلامى و روابط اسلام و مسیحیت در کالج
Oaks در بیرمنگام انتخاب شدم و نقش فعالى را در تأسیس و بعداً در فعالیت هاى مرکز مطالعات اسلامى ـ مسیحیت دانشگاه جورج تاون در واشنگتن ایفا نمودم. همچنین در کنفرانس هاى بسیارى در باب این موضوع از جمله در سال 1993 در مجلس شوراى ادیان جهان شرکت کردم.
فعالیت من به عنوان یک فیلسوف مسلمان به بسیارى از حوزه هاى دیگر از جمله بحران زیست محیطى، معناى هنر اسلامى، چالش هاى نظریه ها و کشفیات جدید علمى و بسیارى از حوزه هاى فلسفى دیگر کشیده شد. به رغم فقدان کتابخانه و یادداشت هایى که حاصل دو دهه تحقیق بودند، فعالیت هاى من در جهت احیاى سنت عقلانى اسلام به طرق گوناگون ادامه یافت. هم اکنون من براى مخاطبان گسترده ترى مى نوشتم; بخشى از آنان روشنفکران غربى بودند و بخشى دیگر سرتاسر جهان اسلام. هر دو گروه را در آثارى که در ایران نوشته بودم نیز مخاطب قرار داده بودم اما اکنون تأکیدم بر عرصه جهانى بیشتر شده بود. همچنین بیشتر و نه اختصاصاً به انگلیسى مى نوشتم چرا که سالى یک یا دو مقاله به فارسى مى نوشتم. على رغم اینکه در نخستین سال هاى انقلاب، نشریات ایران، چیزى از من منتشر نمى کردند و حتى برخى از کتابهاى فارسى ام بدون نام من، تجدید چاپ مى شدند اما این روند در چند سال گذشته تغییر کرده است و هم اکنون بسیارى از آثار فارسى ام مخاطبان گسترده اى دارند و بسیارى از کتاب هایم همراه با نام من چندین بار در ایران تجدید چاپ شده اند.
اما در باب سال هایى که در تمپل بودم، در آنجا من در گروه دین شناسى تدریس مى کردم که گسترده ترین برنامه دکترى را در سرتاسر آمریکا داشت. مرحوم اسماعیل الفاروقى و من به تدریس در آنجا اشتغال داشتیم دانشجویان بسیارى از جنوب شرقى آسیا براى اخذ درجه دکترى
به تمپل مى آمدند. در خلال این دوره براى نخستین بار به تربیت دانشجویانى از مالزى پرداختم که برخى از آنها هم اکنون در آن کشور محققان برجسته اى هستند; بدین وسیله نگرش فلسفى من به آن کشور راه یافته است. یکى از آن ها بنام عثمان بکر، اخیراً برنامه اى را در فلسفه علم تأسیس کرده است که از طریق آن به اشاعه نگرش سنتى فلسفه اسلامى در جهان اسلام مى پردازد. دیگر دانشجویان سابق مالزیایى ام نظیر صالح یاپر و بحرالدین احمد تلاش مى کنند تا نظریه هاى اسلامى را در نقد ادبى براى مطالعه ادبیات اسلامى به جاى نظریه هاى مشهور فرانسوى و انگلیسى مطرح کنند. همچنین در تمپل به تربیت تعدادى از محققان شایسته در حوزه هاى تصوف و فلسفه اسلامى پرداختم که آمریکایى بودند یا از دیگر نقاط به آمریکا آمده بودند. چند تنى هم از ایران بودند که در آمریکا سکونت داشتند. یکى از آنها مهدى امین رضوى بود که تا کنون در طرح هاى مهم فلسفى همکارى داشته و استاد فلسفه است و در حوزه هاى فلسفه اسلامى و تطبیقى قلم مى زدند و استاد ایران شناسى در دانشگاه کلمبیا است. برخى دیگر از دانشجویانم در تمپل نظیر میثم فاروقى و گیسلا وب تا حد زیادى کار خود را به فلسفه تطبیقى و دین شناسى تطبیقى اختصاص داده اند که شخص دوم به تصوف نیز پرداخته است; در حالیکه دیگر دانشجویانم نظیر گریس بریمه به تحقیق در باب معنویت و عرفان مسیحى پرداخته اند; همچنین تعدادى دانشجوى شایسته یهودى داشتم که به فلسفه اسلامى و ارتباط آن با فلسفه یهودى علاقمند بودند. یکى از آنها بنام میکائیل پالى چندان در باب این موضوع ننوشته است اما بدنبال تحقق برخى نظریاتى است که در اما بدنبال تحقق برخى نظریاتى است که در جریان فعالیت آموزشى با یکدیگر به بحث در باب آنها پرداخته ایم.
افزون بر این تعدادى دانشجوى عرب داشتم. یکى از آنها ابراهیم ابو ربیع فلسطینى بود که به یکى از برجسته ترین محققان تفکر عربى معاصر بدل شد، اما در آمریکا باقى مانده است. حجم مطلب به من اجازه نمى دهد که به بسیارى از دانشجویان دیگرم اشاره کنم که در خلال این سال ها نزد من به تحصیل پرداختند; آنها از نقاط مختلفى از جمله نیجریه و پاکستان آمده بودند. همچنین اجازه نمى دهد به کشورهایى که در بالا اشاره کردم، بپردازم. در کل، پنج سال حضور من در تمپل به اضافه دو سالى که از 1984 تا 1986 براى تدریس به دانشگاه جورج واشنگتن رفتن اما هنوز استاد دانشگاه تمپل بودم، دوره مثمر ثمرى براى تربیت بسیارى از دانشجویان برجسته در حوزه هاى دین شناسى و فلسفه تطبیقى و اسلام شناسى بود که هم اکنون تمامى آنها در آمریکا و خارج از آن به تعلیم و تحقیق اشتغال دارند. به این معنا فعالیت هایى که من از دانشگاه تهران آغاز کرده بودم، ادامه یافت و حتى گسترش پیدا کرد.
گروه دین دانشگاه تمپل بر مطالعات فلسفه دین و مطالعات جهانى ادیان تأکید بسیارى داشت. افرادى نظیر مارتین فن بورن، گرهارد اشپیگلر، نوربرت ساموئلسن و توماس دین بستر مناسبى را براى بحث جدى در باب فلسفه دین و از موضعى تطبیقى فراهم کردند. از آنجائیکه برخى طرفداران مسیحى ادیان جهانى در آنجا بودند از جمله جرالد اسلویان و مخصوصاً لئورنارد اسوینکر که سردبیر نشریه مطالعات جهانى ادیان بود، ما را وادار مى کردند که دائماً به بحث در باب فلسفه دین، اخلاق و دیگر جنبه هاى مطالعات ادیان بپردازیم. در نتیجه، آن جنبه از فعالیت فکرى ام که به بحث در باب مطالعات تطبیقى اختصاص داشت، در این دوران گسترش یافت.
رفت و آمد ما بین بوستون و فیلادلفیا بسیار طاقت فرسا بود و توان بسیارى را از من مى گرفت. بنابراین شیوه زندگى موقت را پیش گرفتم. یعنى آخر هفته را در فیلا دلفیا و از جمعه تا دوشنبه را در بوستون مى گذارندم که در آنجا مى توانستم فرصت زیادى را براى تحقیق در کتابخانه وایدنر بگذارنم. از سال 1980 شروع به نگارش دوباره مقالات و گزارش ها نمودم و بزودى این دوره از حیث نگارش به صورت یکى از فعال ترین دوران زندگى ام در آمد. کمى پیش از انقلاب 1979 من براى ایراد سخنرانى در سخنرانى هاى معتبر گیفورد در دانشگاه ادینبورگ دعوت شدم. این افتخار بزرگ را، به عنوان نخستین سخنران غیر غربى، در پرآوازه ترین مجموعه سخنرانى ها در حوزه هاى الهیات طبیعى و فلسفه دین، بدون آگاهى از شورش هایى که در ایران بالا مى گرفت، پذیرفتم. اکنون یادداشت ها و طرح مقدماتى من براى سخنرانى ها مفقود شده بود. اما با این وضع، نمى خواستم آن را به تعویق بیندازم; بنابراین تصمیم گرفتم که به تاریخ تعیین شده در بهار 1981 که از ابتدا برنامه ریزى شده بود، پاى بند بمانم. من اکثر وقتم را صرف تحقیق براى کارى که در دست داشتم، گذراندم و سپس در زمستان 1981 متن کامل ده سخنرانى طرح ریزى شده را به همراه ارجاعات کامل آن در زمانى در حدود دو ماه و نیم نوشتم; در حالى که خستگى طاقت فرساى رفت و آمد ما بین بوستون و فیلادلفیا را نیز تحمل مى کردم. متن فعلى سخنرانى ها «معرفت و امر قدسى» نام گرفته است که همچون هدیه اى از بهشت بود. این متن به یک معنا بر من نازل شده است و به وضوح در ذهن ام متبلور شد. نگارش هر فصل بسیار روان پیش مى رفت. گویى رودى خروشان بود که به هیچ درنگ و تعلل طولانى به مسیرش ادامه مى دهد. در بهار سال 1981 هنگامى که براى ایراد سخنرانى در دانشگاه ادینبورگ، سه هفته اى را در آنجا گذارندم، متن کامل کتاب آماده انتشار بود. چند ماه بعد، هم زمان با نسخه آمریکایى آن، توسط انتشارات دانشگاه ادینبورگ منتشر شد. هیچ یک از دیگر کتاب هایم با چنین توانى نوشته نشد. قلم آن چنان بر کاغذ مى لغزید که گویى صرفاً در حال نوشتن شعرى هستم که پیش از این از حفظ بودم. این کتاب که به آلمانى و فرانسه هم ترجمه شده است. به یک معنا، مهم ترین اثر فلسفى من است و شاید از دیگر آثار من بیشترین تأثیر را بر محققانى داشته است که پژوهشگر اندیشه اسلامى نیستند. در سال 1981 مجموعه اى پیش تر چاپ شده از مقالاتم را که در حیات و تفکر اسلامى نام داشت. بسط و گسترش دادم و همچنین بر سخنرانى هایم در دانشگاههاى مختلف افزودم. در طى دورانى که در تمپل بودم یعنى از 1979 تا 1984 فعالیت هاى نگارش و سخنرانى به همان قوت تدریسم افزایش و ادامه یافت. من در سخنرانى ویگاند در دانشگاه تورنتو در سال 1983 در باب فلسفه دین سخن گفتم و براى تأسیس بخش تفکر هرمسى و حکمت خالده در آکادمى دین آمریکا به دوست و همکار سالخورده و عزیزم هیوستون اسمیت یارى رساندم کسى که همکارى نزدیک من با او همچنان برقرار است. چرا که هر دو دیدگاه واحدى را در پژوهش در باب فلسفه و دین دنبال مى کنیم همچنین بدنبال پیشنهاد او بود که سال 1982 پذیرفتم که با طرح عظیم. دائرة المعارف جهانى معنویت همکارى کنم که سر ویراستار آن اورت کوزینس بود.
از کورینس که در دانشگاه فوردهام استاد فلسفه قرون وسطى و متخصص سنت بناونتورا بود خواسته شده بود که سرویراستار دایرة المعارف مهمى در بر دارنده 27 مجلد شود که به «معنویت» اختصاص داشت، چنین مقوله مهمى در اندیشه، احساس و عمل که شامل فلسفه، الهیات، عرفان و دین مى شد بى اینکه به عینه هیچ کدام از آنها باشد. گروهى از فلاسفه و دین پژوهان برجسته براى این منظور گرد هم آمده بودند. از جمله ا.اچ. آرمسترانگ، جوزف ا پس براون، جان کارمن، الیاده، فایور، لانک دون گیلکى، آرتورگرین، برنارد مک گین، جان مایندورف نیدلهام، پانیکار، یروسلا پلیکان، کریشنا سیورمان، تووى ـ مینگ، والینگ و برخى دیگر، به انضمام کوزینس، اسمیت ومن. لازمه چنین دایرة المعارفى بحث هاى بسیار در باب معناى معنویت و رهیافت جهانى به آن بود که در بالاترین سطح مطرح شدند. من ویرایش دو جلد آن را که در باب اسلام بود، پذیرفتم که در سال هاى 1989 و 1991 منتشر شدند، اما هنوز بسیارى از مجلدات دیگر آن باید تکمیل شوند اما در کل طرح محتوایى این اثر در اواسط دهه هشتاد و پس از بحث بسیار به نتیجه رسید که نشانگر مسؤولیت فلسفى خطیرى بود و من در تحقق آن نقش فعالى را ایفا کردم. این امر، یکى از مهمترین طرح هایى بود که من در طول دو دهه گذشته در آن نقش داشتم و نتیجه آن دو مجلد کتاب تحت عنوان «معنویت اسلامى» بود که تا به امروز در حوزه مطالعات اسلامى منحصر به فرد باقى مانده است.
پیش از عبور از این دوره، مى بایست به طرح مهم دیگرى اشاره کنم که در این دوره آغاز شد و بعدها در واشینگتن به ثمر نشست. در خلال یکى از کنفرانس هایى که توسط کوزینس در باب معنویت و براى تدارک دائرة المعارف برگزار شد، با بانویى از سواحل غربى به نام فلورا کورتویس برخورد کردم که برخى مقالات مرا در نشریه مطالعاتى در باب دین شناسى تطبیقى خوانده بود و آن چنان تحت تأثیر نگرش سنت گرایانه قرار گرفته بود که مى خواست به تأسیس بنیادى براى چنین تحقیقاتى بپردازد. هیوستون اسمیت پس از آشنایى به او گفت با من تماس بگیرد; ما عمیقاً در این باب به بحث پرداختیم و در نهایت بنیاد مطالعات سنتى بوجود آمد که اختصاص به گسترش اندیشه سنتى داشت هیأت مدیره انتخاب شده. عبارت بودند از: موسس، هیوستون اسمیت، جوزف اپس براون، داماکوماراسوآمى و آلوین مور به همراه من به عنوان رئیس و کاترین ابرین به عنوان مدیره اجرایى. پس از تأسیس بنیاد در واشنگتن، از سال 1994 نشریه سوفیا به سردبیرى کاترین ابرین منتشر مى شود. سوفیا هم اکنون نشریه پیشرویى در زبان انگلیسى است که به تفکر سنت گرایانه آنچنان که از تعالیم گنون، کوماراسوآمى، شووان، بورکهارت، لینگز و دیگر سنت گرایان فهمیده مى شود، اختصاص دارد. این نشریه با مقالات این افراد و دیگر سنت گرایان منتشر مى شود و همکارى نزدیک من با آن نشریه نه تنها شامل نوشتن مقاله مى شود، بلکه همچنین در انتشار آن به آبرین یارى مى رسانم. بنیاد همچنین به انتشار تعدادى کتاب پرداخت که از آن جمله است: دین باطنى (قلبى)، جشن نامه فریتهوف شووان که توسط من و ویلیام استودارت ویراسته شده و در جستجوى امر مقدس که با ویرایش من و اُبراین منتشر شده است. همکارى با بنیاد بخش مهمى از فعالیت فکرى من در آمریکا را تشکیل مى دهد. در سال 1984 دعوت نامه اى از دانشگاه جورج واشینگتن براى مطالعات اسلامى برایم فرستاده شد و من این دعوت را پذیرفتم. چرا که مسؤولیت من در دانشگاه جورج واشینگتن استادى دانشگاه بود و مسؤولیت هاى اجراى کمترى نسبت به دانشگاههاى شرق آمریکا بر عهده من قرار داشت و شهر واشینگتن و حومه اش براى خانواده ام مطلوب تر از نیوهان بود و بسیارى از دوستانم در منطقه واشینگتن سکونت داشتند. ما خانه اى در بتسدا واقع در مریلند خریدیم که هنوز هم در آنجا سکونت دارم. من مرحله جدیدى از حیات فکرى ام را آغاز کردم که تا به امروز ادامه دارد. من با سه استاد دیگر دانشگاه مرتبط بودم، محقق مشهور تاریخ آمریکا، مارکوس کونلیف متفکر برجسته و جامعه شناس، آمیتامى اتزیونى و ییترکاوز، فیلسوف برجسته اى که او را از سال ها پیش و به عنوان عضو کمیته سرپرستى مجمع بین المللى فلسفه علوم اجتماعى مى شناختم. اغلب ارتباط من با گروه فلسفه بود که روابط بسیار نزدیکى با آنها برقرار کرده بودم. با وجود اینکه استاد مطالعات اسلامى دانشگاه بودم، در زمینه حکمت خالده، علم و دین، انسان و طبیعت و عرفان تطبیقى که همگى بین رشته اى و داراى ماهیتى فلسفى بودند، درس هایى را ایراد مى کردم. تعداد دانشجویانى که با من رساله دکترى مى گرفتند، کاهش یافت با این حال از هنگامى که در واشینگتن بودم تعدادى از محققان جوان در حوزه فلسفه اسلامى نظیر سایلان موریس از مالزى، ابراهیم کالین از ترکیه و ولید الأنصارى از مصر رساله دکترى شان را با من گذارانده اند یا در حال گذارندن هستند; در این سالها دانشجویانى در دوره لیسانس و تحصیلات تکمیلى داشته ام که بسیارى از آنها کار دکترى شان را در جاى دیگر و در حوزه هایى چون مطالعات اسلامى، فلسفه دین یا دین شناسى ادامه دادند البته پس از آنکه آشنایى کلى یا مبادى فلسفه سنتى پیدا کرده بودند.
در سال هایى که در واشینگتن بودم از حیث فکرى و قلمى بسیار فعال بودم، حتى از حیث سخنرانى هاى عمومى و بحث هاى عام فلسفى فعال تر از دوران تمپل بودم، هر ساله تعدادى سخنرانى، اغلب در دانشگاه هاى آمریکا، ایراد مى کنم و بمدت هفت سال
A.D. White professor - largeدر دانشگاه کرنل بودم در خلال این مدت چندین سمینار در باب تفکر اسلامى و مابعد الطبیعه سنتى برگزار کردم. همچنین بطور مرتب براى سخنرانى به اروپا مخصوصاً به بریتانیاى کبیر، فرانسه، آلمان و اسپانیا سفر مى کردم، اما اغلب اوقات به انگلستان مى روم. در این سال ها با فعالیت هاى آکادمى تمنوس همکارى داشته ام و همچنان که پیشتر ذکر شد، به کرات در آکسفورد، دانشگاه لندن و گهگاه در دیگر دانشگاههاى بریتانیا به ایراد سخنرانى پرداخته ام. در دانشگاه بیرمنگام در سال 1994 سخنرانى هایى را تحت عنوان دین و نظم طبیعت ایراد کردم، همانگونه که پیشتر گفته شد این امر ادامه علاقه اولیه من به جنبه هاى فلسفى و معنوى بحران محیط زیست را نشان مى دهد. کتابى که با همین عنوان منتشر شده است کامل ترین تحریر من از این موضوع را در بر مى دارد. همچنین با سازمان هاى انگلیسى علاقمند به فلسفه، علم و دین و نظیر دوستان مرکز REEP(تعلیم دینى و برنامه زیست محیطى) و شبکه علمى و طبى همکارى داشته ام و آثار بسیارى را در بریتانیا منتشر کرده ام. علاوه بر این، سال ها همکارى نزدیکى با موسسه معمارى پرینس والس و مخصوصاً با
کیث کزیتچلو، مدیر بخش هنر اسلامى و متخصص هندسه قدسى داشته ام که او را از دهه 1970 هنگامى که یکدیگر را در لندن ملاقات کردیم، مى شناسم، بعداً از او دعوت کردم تا در طراحى مسجدى سنتى براساس اصول هندسى ایرانى براى دانشگاه آریامهر در اصفهان با نادر اردلان، معمار مستعد ایرانى به همکارى بپردازد.
همچنین در دهه 1980 دوست سالخورده ام، شیخ زکى یمانى از من خواست تا در لندن مرکزى را براى مطالعه و حفظ دست نوشته هاى اسلامى پایه گذارى کنم و از من خواست تا بدین منظور به لندن بروم. اگر چه این بخش از دعوت را نپذیرفتم، اما به او کمک کردم تا بنیاد جدید الفرقان را پایه گذارى کند که هم اکنون در ویمبلدن و در خانه بازسازى شده و زیبایى یعقوبیان قرار دارد. با رضایت شیخ یمانى از هادى شریفى یکى از دوستان نزدیک فکرى و معنوى ام که قائم مقام من در انجمن فلسفه در ایران بود، خواستم تا به اداره این بنیاد جدید التأسیس بپردازد. بنابراین تقریباً حدود یک دهه چندین بار در سال براى نظارت و همکارى با فعالیت هاى مؤسسه جدید التاسیس به انگلستان سفر مى کردم. هم اکنون مؤسسه در فعالیت هایى که بر عهده گرفته، مرکز مهم و منحصر به فردى است آن سفرها همچنین موقعیتى را ایجاد کرد که در دیگر فعالیت هاى فکرى دیگر در بریتانیا نیز شرکت کنم به نحوى که مى توانم بگویم، همانند زمانى که در ایران سکونت داشتم، با صحنه فکرى بریتانیا همکارى نزدیکى داشتم.
همچنین دست کم سالى یکبار به فرانسه سفر مى کردم. در آنجا رابطه خود را با حلقه قدیمى اى که با کربن به همکارى مى پرداخت، حفظ کردم و گاهى اوقات در سربن و دیگر مؤسسات آموزشى فرانسه به ایراد سخنرانى مى پرداختم. همچنین ارتباط خود را با فایور و جریانى که به احیاى جدى مطالعه تفکر هرمسى و فلسفه به ایراد سخنرانى مى پرداختم. همچنین ارتباط خود را با فایور و جریانى که به احیاى جدى مطالعه تفکر هرمسى و فلسفه باطنى در فرانسه اهتمام داشت، حفظ کردم و این همکارى شامل نوشته هاى گاه و بیگاه در نشریه آنها با نام
Ariesبود. البته بیشتر وقتم در فرانسه صرف اصلاح ترجمه هاى آثارم به زبان فرانسه و دیگر موضوعات مرتبط با انتشار کتابهایم که مقدمات انتشار آن در فرانسه آماده بود، مى شد. همچنین در تعدادى از طرح هاى یونسکو که برخى از آنها فلسفى و برخى دیگر فرهنگى بود نیز همکارى داشتم. پیش از این در باب سخنرانى هایى که در طى این سال ها در آلمان و اسپانیا ایراد کردم، سخن گفتم. اما در این جا لازم است که چند کلمه اى هم در باب اهمیت اسپانیا براى من در این سال هاى تبعید به غرب بگویم. هم اکنون مسلمانان بسیارى در جنوب اسپانیا ساکن هستند، هنگامى که از آن منطقه بازدید کردم، گویى به ایران بازگشته بودم. قریب یک دهه تلاش نمودم تا به تهیه یک مجموعه مستند تلویزیونى کمک کنم که توسط بنیاد مطالعات سنتى در باب اسلام و غرب تهیه مى شد. این طرح بتدریج تحقق یافت. در ارتباط با این طرح، در طى سال ها سفرهاى بسیارى به اسپانیا انجام دادم و تقریباً همیشه خود را ملزم مى کردم به منطقه جنوبى بروم که مسلمانان آن را آندلس مى نامند. اگر چه در اسپانیا به ایراد تعدادى سخنرانى نیز پرداختم، اما هدف اصلى من در این سفرها، صرفاً فعالیت آکادمیک و فکرى به معناى معمول آن نبود، بلکه در اصل جنبه هنرى و معنوى داشت. همچنین در طى این سفرها بود که چندین شعر با بن مایه هاى اسپانیولى سرودم که در مجموعه اشعار من تحت عنوان «اشعار طریقت» گنجانده شده اند.
در طى این سال ها از زمانى که به واشنگتن آمده ام سفرهایم به جهان اسلام نسبت به دورانى که در تمپل بودم، افزایش یافته است و من دوباره به هند سفر کردم. در هند محل اصلى فعالیت ام، دهلى بود که در آنجا تعدادى از سخنرانى ها و مباحث مهم فلسفى ام را ایراد کردم و مخصوصاً با مرکز هندى ایندرا گاندى و مدیر آن کاپیلا واتسیایان همکارى داشته ام. اما در باب جهان اسلام، بیشتر با جامعه علمى ترکیه مرتبط بودم و رابطه خود با پاکستان را حفظ نمودم و گهگاه به هر دو کشور سفر مى کنم، هر ساله و بطور منظم از مصر دیدار مى کنم و همچنین در طول سال ها در کنفرانس ها و سخنرانى هاى مختلفى که در آنجا برگزار مى شد، شرکت کرده ام. سفرهاى من به مصر بیش از هر چیز دیگرى جنبه معنوى داشته اند; چرا که دست کم براى مدت کوتاهى از سال خلاء عاطفى اى را جبران مى کرد که به واسطه جدایى از ایران ایجاد شده بود، حرم رأس الحسین در قاهره براى من به یک سکونتگاه معنوى بدل شده است.
بیشترین ارتباط فکرى من با جهان اسلام در پانزده سال گذشته با مال

/ 1 نظر / 34 بازدید
سيمرغ

گرچه غم و رنج تو درازی دارد, عيش و طرب من سر فرازی دارد, بر هر دو مکن تکيه که دوران فلک, در پرده هزار گونه بازی دارد