گفتگو با شاعر فقید منوچهر آتشی

            فصلی از کتاب 

      گفتگو با شعر امروز ایران  

          سید محمد حسینی باغسنگانی

::

   گفتگو با شاعر فقید منوچهر آتشی

 

این بخش از گفتگویی طولانی و دراز دامن با شادروان آتشی، اوایل سال 1378 در منزل استاد - شهرک غرب-  ضبط شده است. درست فردای روز بازی ایران و مکزیک، اگر گفتگو را بخوانید درخواهید یافت که چه زندگی و نگاه حکیمانه ای از لابلای گفتار او بیرون می ترواد

 

دیشب بازی تیم ملی ایران و مکزیک را دیدید، یا نه از نیمه دوم به بعد خوابیدید .من دارم دنبال یک سوال خوب می گردم؟

 

راستش بازی بسیار بدی بود .می دانی که نوجوانی و جوانیم به نوعی با فوتبال رابطه داشته و حالا هم عشق به تماشای فوتبال را هنوز دارم. تلویزیون برای من فوتبال آن است و گاه گاهی فیلم خارجی آن هم اگر تکه پاره اش نکرده باشند . به همین دلیل دیشب هم که به بازی بچه ها نگاه کردم ، دیدم در میدان دست پاچه و گیج هستند و وقتی دو گل خوردند دل زده شدم. با همان گل اول باید می خوابیدم ولی وقتی ایران البته با پنالتی گل زد من هم تا 45 دقیقه بعد از بازی گرم شدم.

 

و ضعف بچه ها ی تیم ملی در این بازی در چه بود به نظر شما؟

 

من در مجموع می بینم بچه های ما وقتی پا از ایران پیش تر می گذارندخیلی ترس زده اند .من تعجب میکنم آخر چرا باید یک ورزشکار نتواند با محیط خارجی کنار بیاید . مادر کشتی و مابقی ورزشهای دیگرمان هم همین مشکلات را کم و بیش داریم . من فکر می کنم این مسئله ریشه در فرهنگ ما داشته باشد. این واهمه در ملت ما هم هست. واهمه از تجدد، واهمه از نو شدن تعلیقی بین سنت ما هم هست و گویی این ملت از نوشدن هراس دارد.البته من نیمه دوم بازی  را ندیدم .

  

نیمه دوم را خوب بازی کردند ولی بازی علی دایی  و عزیزی اصلا مثل گذشته نبود وهافبکهای مکزیک هم  سد محکمی بود. ضعف های ما در تایم اول یکی عدم هماهنگی عزیزی و دایی و دیگری این که با سایر بازیکنان هم این ضعف بزرگ دیده می شد و البته دور بودن بازیکنان از ایران و تمرین کم هم بی تاثیر نبوده است؟

 

نه تنها بازیکنان بلکه می توان گفت مهره های تیم ما از تمرینات یکسانی برخوردار نیستند معمولا با همان تیمهای خارجی خودشان بازی و تمرین می کنند  در ثانی یک مشکل داخلی در نحوه ی گزینش بازیکنان داریم که تیم ملی از میان دو تیم برتر ما انتخاب می شوند و سرپرست تیم ملی هم مطمئنا تعلقات تیمی خودش را نمی تواند کنار بگذارد ....

 

شما وقتی در باره فوتبال حرف می زدید من مشغول فکر کردن به حداقل شصت سال پیش بودم .زمانی که انگلیسی ها در بندر بوشهر بودند و فوتبال بازی می کردندحتما شما بچه های شرور آن سالها هم با ریشه های فوتبال در ایران بیشتر آشنایید ؟

 

کاملا .در بوشهر وقتی هفت ،هشت ساله بودم کشتی های انگلیسی زیادی در آنجا رفت و آمد می کرد. می دانید که بند بوشهر تنها بندر معمور و آباد و در عین حال سیاسی خلیج فارس بود و مرکز تمامی کار های سیاسی و تجاری. انگلیسی ها کنسول خانه داشتند و هر ماه یک بار، کشتی ها بسیاری وارد بوشهر می شد و وقتی پیاده می شدند گویی با فوتبال پیاده می شدند . هر وقت که می آمدند روز بعد حتما مسابقه فوتبال بود . ما هم گرد همان زمین شوسه می نشستیم و تماشا می کردیم.  خودمان هم در محل، تیم تشکیل می دادیم و با محله های دیگر مسابقه برگزار می کردیم .من از همان بچگی بازی می کردم در دوره دبیرستان هم که همیشه عضو فیکس تیم مدرسه بودم تا این که به شیراز رفتم . در دوره ی مقدماتی دانشسرای عالی، جریانات ذهنی من عوض شد البته کم و بیش  فوتبال بازی می کردم و در زمین گاهی  گلر و گاهی فوروارد بودم.جالب است که بدانید در یکی از بازیهایی که من گلر بودم با اجازه ی شما نه گل خوردم و بعد از بازی در رفتم و دیگر سراغ فوتبال را نگرفتم .

 

پس شما هم یکی از شکست خوردگان عالم فوتبال هستید. شکست در فوتبال هم اندوهی دارد. یادم هست که در مشهد در دوره راهنمایی فیکس تیم مدرسه خودمان بودم و جالب است که در یکی از بازی هایی که با مدرسه کناریمان دو گل آن هم باسر به دروازه خودمان زدم واز آن پس همیشه از هد زدن واهمه داشته ام . یادم نمی رود که بچه ها تا آخر سال دستم می انداختند  و تعریف شما از این خاطره مرا هم بی اختیار به یاد آن روز انداخت

 

می دانید که من در دبیرستان سعادت بوشهر درس می خواندم این دبیرستان به قولی بعد از دارالفنون است در این دببرستان یا به قولی دانشکده حتی کرسی زبان فرانسه و روسی داشت . ما در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردیم و اداره ی آن هم به عهده ی من و یکی دو نفر از دوستانم بود . من پیش از آنکه مثل شما در فوتبال شکست بخورم شعر های اولیه خودم را در همان روزنامه درج می کردم و البته شعر بعد از آن شکست جانانه به سراغم آمد. می شود گفت که با فوتبال خداحافظی کردم و به سوی شعر رفتم . در همان دبیرستان سعادت ما نمایشنامه هم  می نوشتیم و یادم هست که نمایشنامه بیژن و منیژه را نوشتم و خودم دو نقش آن را بازی کردم .

 

وقتی به شیراز رفتید و مشغولیت های شعری و ذوقی به سراغ شما آمد . به سیاست هم روی آوردید و میدانم که سخت جریان نهضت مصدق را پیگیری می کردید

 

البته ولی اگر اجازه بدهید پاسخ به این پرسش را به یکی دو سوال آینده موکول کنم

 

موافقم پس به همان سالهای کودکی پس از جنگ جهانی دوم برگردیم.  انگلیسی ها چه ورزشهای دیگری را به ایران آوردند؟

 

آن طور که یادم هست تنیس و بندکشی و بازی دیگری هم بود که احیا شده و به چوگو معروف است. ابزار این ورزش چوب و توپی است که البته من شنیده ام این ورزش قبل از انگلیسی ها هم در ایران وجود داشته است

 

اگر بخواهیم به این بحث ادامه بدهیم از بحث اصلی خودمان یعنی گفتگو در باره شعر دور می شویم. پس بهتر است به شیراز و دوران دانشجویی شما برویم؟

 

من با بسیاری از دوستان آن سالها، به مصدق و نهضت ملی شدن نفت علاقه داشتیم و عجیب به هم پیوسته بودیم . یادم هست که که شعرهای من در آن سالها اغلب سیاسی بود و در دفاع از مصدق و خوب طبیعتا پایه و مایه ی چندانی نداشت. ولی جریانهای سیاسی عجیب شبیه به هم است. در آن سالها احزاب تازه پا گرفته بودند و درعین حال مذهبی تند رو بودند که دقیقا گروه فشار اکنون را تداعی می کنند، مثل حزب برادران این شعر هم:

 

عبدوی جط دوباره می آید با سینه اش هنوز مدار عقیق زخم از تپه های آنسوی گزدان خواهد آمد از تپه های ماسه که آنجا ناگاه "ده تیر "نارفیقان گل کرد و ده شقایق سرخ بر سینه ستبر "عبدو " گل داد ....

 

حاصل آن سالها است

 

 

                                

 

 

                   ظهور    

عبدوی جط دوباره می آید

با سینه اش هنوز مدار عقیق زخم

از تپه های آنسوی گزدان خواهد آمد

از تپه های ماسه

که آنجا

ناگاه

"ده تیر "نارفیقان گل کرد

و ده شقایق سرخ

بر سینه ستبر "عبدو "

گل داد

 

بهت نگاه دیر باور عبدو هنوز هم

در تپه های آن سوی گزدان

احساس درد را به تأخیر می سپارد

خون را هنوز عبدو از تنگچین شال

باور نمی کند

" پس، خواهرم. ستاره چرا در رکابم عطسه نکرد؟

آیا عقاب پیر خیانت

تا زنده تر

از هوش تیز ابلق من بود

که پیشتر ز شیهه ی شکاک اسب

بر سینه تزرو دلم بنشست؟

آیا شبانعلی

پسرم را هم؟..."

 

باد ابرهای خیس پراکنده را

به آبیاری قشلاق "بوشکان" می برد

و ابر خیس

پیغام را سوی اطراقگاه:

" امسال ایل

بی وحشت معلق عبدوی جط

آسوده دل، ز تنگه دیزاشکن

خواهد گذشت

 

دیگر پلنگ " برنو " عبدو

در " کچه "، نیست منتظر قوچ های ایل

امسال،

آسوده تر،

از گردنه، سرازیر خواهید شد.

امسال

    ای قبیله وارث-

دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند

در حجله گاه دامنه " زاگرس "

  دوشیزگان یتیم مراتع،

به کامتان باد"

 

در تپه های آن سوی گزدان

در کنده ی تناور " خرگ " ی

از روزگار خون

ماری دو سر به چله، لمیده است

و بوته های سرخ شقایق

انبوه تر، شکفته تر، اندوهبارتر

بر پیکر برهنه دشتستان،

در شیب های ماسه،

دمیده است

 

گهگاه،

 با عصرهای غمناک پاییزی

که باد با کپرها

بازیگر شرارت و شنگولیست

آوازهای غمباری

آهنگ" های فایز

از شیب های ماسه

از جنگل معطر سدر و گز

در پهنه بیابان می پیچد

مثل کبوترانی

که از صفیر گلوله، سرسام یافته

از فوج خواهران پریشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

سرگردان

/ 1 نظر / 26 بازدید
مجتبي.م

جذاب و مفيد به روز کرديد موفق باشيد ياعلی